به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را

عبدالکریم سروش

‎استاد محترم جناب آقای محمد مجتهد شبستری را اخیرا از ایراد چند سخنرانی منع کرده اند، بدین بهانه که وی با طرح مسائل «شبهه‌ناک» ایمان جوانان را بر می‌آشوبد و لذا بهتر است که سخنان‌اش در محضر یک رقیب و به صورت مناظره مطرح شود. به دنبال این پیش‌آمد، ایشان از مراجع بزرگ تقلید خواست تا با وی به مناظره بنشینند و سؤالات وی را، که سؤال جمع کثیری از دردمندان است، پاسخ گویند و از کار فروبسته دین   (به‌ویژه فقه) در عصر پر تلاطم کنونی گره‌گشایی کنند. پاسخی از مراجع نرسید جز آیت‌الله جعفر سبحانی که یکی از یاران و شاگردان خویش را پیش فرستاد و برای چنان مناظره‌ای صالح دانست. تنی چند از روحانیان نیز خود پیش افتادند و بعضا با قلم‌هایی طعن‌آلود و نامهربان، از آمادگی خود برای مناظره خبر دادند. شبستری در بیانیه‌ای، پرسش‌های خود را به‌صراحت با فقیهان در میان نهاد و گفت اگر مناظره‌ای برپا شود، برای یافتن پاسخ آن پرسش‌هاست ودلایل خود را برای دعوت از مراجع و نیز سّر اعراض آنان‌را برشمرد و یادآور شد که اجابت آن دعوت نه تنها دون شأن آنان نیست، که عین وظیفه ایشان است. آن سؤالات چنان‌که در وبسایت وی آمده است،اجماًلاچنین اند: امروزه اعتبار اجتهاد فقهی فقیهان در امور اقتصادی و سیاسی و جزایی و… بر چه پایه معقولی استوار است؟شریعت فقیهان ما با شریعت داعشیان چه تفاوتی دارد؟ چرا فقیهان نسبت به لباس بانوان وامور خردی چون آن بیش‌تر دغدغه و حساسیت دارند تا نسبت به صدها حادثه‌ی زیانبار سیاسی و فرهنگی که ایمان جوانان کشور را بر باد می‌دهد و … متأسفانه تا امروز که من این نوشتار را به نشر می‌سپارم، تحول تازه‌ای در روند آن دعوت پدید نیامده است و چشم‌ها و گوش‌های مشتاق، سخن و حرکت تازه ای از مراجع و مشایخ، ندیده‌اند و نشنیده‌اند!

***
‎صاحب این قلم، هر چه نظر می‌کند در این مناظره‌ها جز خیر و برکت نمی‌بیند و سر اعراض فقیهان را به درستی درنمی‌یابد. چرا باید از اجابت دعوت مردی روی بگردانند که خود سال‌ها در وادی دین‌شناسی، مصلحانه و دردمندانه قدم زده و در فقه و کلام اسلامی غور وغّواصی کرده و هوشمندانه به نارسایی‌های آن‌ها وقوف یافته و خیرخواهانه در پی گشودن گره‌ها و باز کردن پنجره‌ای به‌سوی روشنی‌هاست؟ دوستی چهل‌ساله‌ی من با این استاد محترم، در سفر و حضر، در غربت و در وطن، در جلوت و خلوت، گواهی می‌دهد که وی یک‌سره، بی توقع منصبی و مکسبی، در راه کشف حقیقت تلاش کرده و به قدر رزق و ظرفیت خود بر آن وقوف یافته و اینک در آستانه‌ی هشتاد سالگی، با کوله‌باری از تجربه، به اقتدا و اقتفای اقبال لاهوری در پی به‌سازی و بازسازی فکر دینی است. چرا باید دهان او را بست و از گفت‌وگو گریخت؟ مگر از این مناظره‌ها چه برخواهد خاست جز سربلندی حقیقت و شرمساری خطا؟ مگر فقیهان محترم ما خبر ندارند که در چه عصری زندگی می‌کنند و چه سؤال‌های ایمان‌سوزی از آسمان زمانه‌ی مدرن بر زمین زندگی مؤمنان می‌بارد؟ و مگر وظیفه‌ی شرعی و اخلاقی‌شان دفع و رفع آن «شبهات» نیست؟ و مگر بهترین راه احتجاج و دفاع، گفت‌وگو با نظر ورزان نیست؟ اگر نه شفاهی و حضوری، دست کم قلمی و غیابی؟ آن‌چنان‌که مرحوم آیت‌الله منتظری و آیت‌الله جعفر سبحانی با صاحب این قلم داشتند. آنچه نازیبا و نارواست بی‌پاسخ نهادن دعوت است به بهانه‌ی هیبت و حرمت مرجعّیت! یا پیش فرستادن کسانی‌ست که خطابت و کتابت‌شان از حجیت و رسمیت خالی‌ست و هنوز نیامده زبان به طعن و تمسخر گشوده‌اند.
‎***

در آغاز انقلاب که هیمنه‌ی هائل «چپ‌روان کافر کیش»، مؤمنان را ناآرام کرده بود، بنگاه صدا و سیما
‎مرا و آیت‌الله مصباح یزدی را نامزد و دعوت به مناظره کرد. از آن سوی دیگر هم، آقایان احسان طبری و فرخ نگهدار آمده بودند تا از اصول و فروع باورهای خویش دفاع کنند (مشروح آن مناظرات اینک طبع و نشر شده و در دسترس همگان است.گرچه مرا در تحریر و طبع و نشر آن مطلقا نظارتی و دخالتی نبوده است و از میزان دقت متن مکتوب بی‌خبرم).

هفت جلسه به سر آمد و بحث ما به سر نیامد،تا وقایع خونین خرداد ۱۳۶۰ بر آن مهر خاتمت دائم نهاد. با این همه، نکات بسیار روشن شد. از جمله این‌که در یکی از جلسات که سخن از موضوع بحث جلسه آینده می‌رفت و مصباح یزدی موضوع خدا را پیشنهاد کرد، احسان طبری برآشفت که در آن بحث شرکت نخواهد کرد حتی اگر حزب، وی را ملزم به آن کند و یادداشتی به آقای مصباح داد که: مرا ملحد نخوانید، من ملحد نیستم. پس از خاتمه‌ی آن مناظرات، یک بار دیگر احسان طبری را دیدم و آن شبی از شب‌های ماه رمضان -سال۶۳؟- بود که وی را از زندان به خانه مرحوم محّمدتقی جعفری آوردند و مرا هم بدان مجلس فراخواندند. حال و روز خوشی نداشت و دهان و فک‌اش گویا شکسته یا کج شده بود. جعفری می‌خواست‌با ویمحاجه کند، اما من مطلقا خوش نداشتم که با اسیری در بحث شوم، و نشدم. یک‌بار که آقای جعفری سخنی در نقد شوروی (سابق) گفت، احسان تکانی خورد و دفاعی غیورانه کرد.

پس از گذشت سالها فرخ نگهدار را در لندن دیدم و با یکدیگر از آن ایام و آن احوال سخن گفتیم. او بسیار عوض شده بود و من هم، ذهنا و ظاهرًا. اما در یک نکته توافق داشتیم و آن این‌که کاش آن مناظرات و امثال آن (چنانکه میان دکتر بهشتی و دکتر کیانوری رفت)، علی‌رغم طعن طاعنان، ادامه می‌یافت و سایه‌ی مبارک بحث آزاد (که ابوالحسن بنی‌صدر منادی آغازین آن بود)، گسترده‌تر می‌شد و فضای فکری و سیاسی جامعه را معتدل و عقلانی می‌کرد، و صاحب‌نظران و سیاست‌ورزان، به‌جای نزاع و خشونت و افترا و تهمت و سخنان یک‌سویه‌گفتن و خطابه‌های بی‌مخاطب ایراد کردن، به جدال احسن و اقناع متقابل می‌پرداختند و جمهور خلق را در آن بازی شریف عقلانی شرکت می‌دادند و حیرت‌زدایی و جهالت‌پیرایی می‌کردند؛ و دریغا که چنین نشد!(۱).

همین‌طورست.برای تأمین سلامت اجتماع و حسن جریان امور، بر عاطفه‌ی محض نمی‌توان تکیه کرد، چون از آن جز خشونت و تعصب بر نمی‌خیزد. عقل را هم باید در میان آورد تا آب لطفی بر تیزی و تندی عواطف بزند و آن‌ها را رام و آرام کند. جامعه‌ی ما اینک، سخت اسیر عواطف لجام گسیخته است (چون نفرت‌ورزی شدید به دشمنان، تقدیس مفرط علما و اختراع القاب پرطمطراق برای آنان، آیین‌های مرده باد و زنده باد، بزرگداشت‌های پر تجلیل و بی‌تحلیل، تظاهرات قدرت‌نمایانه، خرافات و کرامت‌تراشی‌های سفیهانه و …) و دیرگاهی است که آتش این عواطف، خرقه ی ِخَرد را سوخته است. به میان آوردن مناظرات راستین برای حل مشکلات راستین، آن هم با عالمان دردمندو راستین (و نه گفت‌وگوهای فرمایشی و نمایشی بر سر سوالات تصنعی)، بازگرداندن آب‌رفته‌ی عقلانیت به‌ جوی ذهنیت جامعه است.نشانه یک جامعه آزاد و آگاه ، رواج بحث‌ها و گفتگوهای آزاد عقلانی‌ست.فتح این باب پر برکت ما را از چنگال بی‌خردی‌ها و جزم‌اندیشی‌ها و در جازدن‌ها و تقلیدها و تکرار خطاها و اعتیادات فکری رهایی خواهد داد. سوال از چگونگی گرفتن ختم حدیث کسا یا از اینکه آب فرات مهریه فاطمه زهرا بوده است یا نه (که در رسانه های ایران دیده می‌شود)  والله راهی به دهی نمی‌برد و بابی به خرد ورزی نمی‌گشاید و از مسوولیت عالمان نمی‌کاهد.خدا را شکر که فعلا امنیتی حاصل است. در پرتو این امنیت باید کاری کرد و نهالی ماندگار کاشت. و اگر اکنون نه، پس کی و کجا؟ مراجع ما عذری در پیش‌گاه خلق و خالق ندارند، اگر این‌گونه دعوت‌ها و مسألت‌ها را اجابت نکنند و خلایق را از حیرت نرهانند و پاسخی به پرسش‌های معاصر ندهند و هم‌چنان به افتاء در فروع فقه قانع باشند و خانه‌ای از پای بست ویران را نقش ایوان کنند.
***
‎سال‌ها پیش که معرکه و مضحکه ریا‌کارانه‌ای به نام مناظره به راه انداخته بودند و از هر جا مرا برای مناظره صدا می‌زدند و در بوق‌ها و رسانه‌ها می‌دمیدند که فلانی از مناظره می‌گریزد! حقیقت امر این بود که وزارت اطلاعات مرا نهی مؤکد کرده بود که مبادا دست از پا خطا کنی و پاسخ مثبت دهی! من هم جواب‌هایی به داعیان و مدعیان می‌دادم که گرچه ناحق نبود، ناقص بود، چون دادن پاسخ اصلی و کامل، مجاز و ممکن نبود!
‎اینک می‌بینم که به‌حمدالله، شبستری خود پای به میدان نهاده است و گویا نهی و منعی هم دریافت نکرده است. نمی‌دانم چرا علماء و مراجع طفره می‌روند و حرف دلشان را نمی‌زنند و پیش‌کسوتانه با هم کسوت خود هم‌سخن نمی‌شوند؟ آیا مانعی امنیتی در کار است؟ آیا مصلحت اسلام نیست؟ آیا شئونات مرجعّیت اقتضا نمی‌کند؟ آیا خوف از هزیمت دارند؟ آیا خطر ریزش مریدان در میان است؟ آیا هنوز مهابت پرسش‌ها را چنان‌که باید در نیافته‌اند ؟ آیا هم‌چنان می‌پندارند که فهم درست، همه جا و همیشه با آنان است و دگراندیشان،یکسره بر باطل‌اند؟ آیا خطبه‌های بلند و بی‌حاصل امامان جمعه وخرافه گستری‌های مداحان را برای اقناع فکری جوانان کافی می‌دانند؟ آیا…. …؟

نمی‌دانم کدام است، اما من به منزله‌ی یک ناظر مشتاق و مشفق، دلم بر جوانانی می‌سوزد و می‌لرزد که پنجه‌ی تردید و حیرت دلشان را می‌فشارد و بار سنگین سؤالات، ستون فقراتشان را می‌شکند، و زمستان بی‌رحم بی‌هدفی و بی‌معنایی، زندگی‌شان را می‌افسرد، و برای جرعه‌ی زلالی از معنویت به دنبال ساقیان معرفت می‌دوند و ناکام و تشنه‌کام باز می‌گردند. فقیهان که قدمی بر خویش و پایی به پیش نمی‌گذارند، روشنفکران دینی را که دهان بسته‌اند، ساقیان را که جام شکسته‌اند، سگ‌ها را که رها کرده و سنگ‌ها را بسته اند پس: به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را…؟

ما نصیحت به جای خود کردیم/ روزگاری درین به سر بردیم

گر نیاید به گوش رغبت کس/ بر رسولان پیام باشد و بس

دی ماه ۱۳۹۵، کریسمس ۲۰۱۷

———————————————————————————————————

۱-بیاد دارم که پس از آن مناظرات، آیت‌الله سبحانی در دیدارهای مختلف مرا تحسین می‌کرد و حتی لقب سیف الاسلام به من داده بود!

چرا مراجع تقلید را به مناظره طلبیدم و چرا آنان نیامدند؟

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

14 پاسخ

  1. دلم بر جوانانی می‌سوزد و می‌لرزد که پنجه‌ی تردید و حیرت دلشان را می‌فشارد و بار سنگین سؤالات، ستون فقراتشان را می‌شکند، و زمستان بی‌رحم بی‌هدفی و بی‌معنایی، زندگی‌شان را می‌افسرد، و برای جرعه‌ی زلالی از معنویت به دنبال ساقیان معرفت می‌دوند و ناکام و تشنه‌کام باز می‌گردند. فقیهان که قدمی بر خویش و پایی به پیش نمی‌گذارند، روشنفکران دینی را که دهان بسته‌اند، ساقیان را که جام شکسته‌اند، سگ‌ها را که رها کرده و سنگ‌ها را بسته اند پس: به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را…؟

  2. آقای سروش درود، درپایان نوشته خود مرقوم نموده ید:
    ساقیان را که جام شکسته‌اند، سگ‌ها را که رها کرده و سنگ‌ها را بسته اند …
    باید گفت که سگ حیوان با وفا وصادقی است و….، آیا بهتر نبود از سگ هار نام میبردی؟

    1. با پوزش ، اگر انتقادى هست ، بر ، مصلح ( الدین ) سعدى شیرازى است و چنانچه همه حکایت خوانده شود ، رفع اشکال میگردد .

  3. دعوت از فقیهان و مراجع برای مناظره کار بیهوده ای است ! و از آن بیهوده تر توجیه آن که : بخاطر مصلحت اسلام و دلسوزی برای جوانان مشتاق و….” است ! دیگر جوانان بدنبال این دسته از ساقیان بازنشسته معرفت برای یافتن حقیقت نیستند !!

  4. دکتر سروش عزیز :
    اطلاعات ما در مورد آنچه که بر سر مرحوم طبری گذشت بسیار اندک است . اگر اطلاعی در این زمینه دارید تمنا میکنم نه برای من ، بلکه برای بعدها ، و برای ثبت در تاریخ بیان بفرمایید . ممنون خواهم شد

  5. درود بر شما که اگر نگاه نوین شما و دلسوزانی چون استاد شبستری، و دریچه ی کوچک گفتارهای بلند شما نبود، از اسلام در ایران، جز خاطره ی دردی الیم و شکنجه ای عنیف چیزی نمانده بود. اما شما نگاه ما را با مهربانی به عرصه ای بردید که هیچ فقیهی قادر به آن نبوده و نیست: نگاه انسانی دین به انسان!!!
    پرسش از دلایل امتناع فقیهان از مناظره فرموده اید. به باور من، ساختار شناختی و نظام ارزش‌ های یک فقیه [یا متعصب مذهبی]، قادر به درک جهانی فراتر از خود و هستی ورای هستی خود نیست. در این جهان فراتر، حقوق دیگران متفاوت و ارزش نهادن به آن، و تلاش در تحقق بخشیدن به آن، ارجمند و والاارز است؛ اما فقیه به حکم فقاهتی که خوانده است (و تنها همان را خوانده است) و به تایید جهان های شناختی و ارزشی دیگری که نخوانده و نجسته است، فاقد هرگونه امکان شناختی در به حساب آوردن تفاوتهاست. دنیای روشن و آرام ذهنی، حاصل گشتن در باغ فراخ و فرح افزای اندیشه های گونه گون است و بنابراین، رفتار فقیهان ایران و هرجا را که ببینید به این نتیجه خواهید رسید که اصولا آنچه این گروه را در یک کلیت قرار می دهد باور افراطی به باورهای یکسویه ی خود آنهاست. در این خودمحوری راستین، آنچه جای ندارد دیگرپذیری است؛ و فقیهان و متشرعان و افراطیان، با هر دین و هر نام، در این جاست که خویشاوندند. و ترس بی پایان آنها هم در همین است که چه بسا با دیدن و شنیدنِ «متفاوتها»، دنیای امن اندیشه های کوتاه خود و رهروان را آشفته کنند. چسبیدن به دنیای امن متحجرانه، و پرهیز از جلوتر رفتن، راهکار ذهن بیمار است. من هیچ امیدی به بر آمدن پاسخی از این قوم، ندارم.

    پیروز و سربلند و تندرست باشید.

    1. غالب فقهای عظام نگران اندیشه های خود نیستند ، نگران وجوهاتی هستند که به نام امامی غایب ظرف مدت ۱۲ قرن به جیب میزنند !

  6. طبری….سروش
    تاریخ نزدیک به چهل سال پس از انقلاب بطور غیر قابل شکی نشان داد محرک اصلی تحولات سیاسی اجتماعی، مبارزه طبقاتیست.

    در پس پشت ایدئولوژیها و فلسفه ها منافع طبقاتی پنهان است. این منافع اقتصادیست که پشت اعتقاد به خدا و پیغمبر وقیامت کمین کرده است.
    بنام خدا، سرمایه داری آنهم از زشتترین نوع آنرا حاکم کردند. خدایشان را بعنوان ابزاری برای پرکردن جیبشان ماهرانه بکار بردند و میبرند.
    منظور این نیست که فرد انسانی سالوس میورزد وکسی نبوده ونیست که فارغ از منافع مادی به خدا عشق بورزد. نه. قطعا مومن ومعتقد بی چشمداشت هم بوده و هست. اما در مقیاس تاریخی گروهها و دسته ها و طبقات اجتماعی، ایدئولوژیها و جهان بینی ها را با توجه به منافع مادی خود میسازند یا با آن دمساز میگردند.
    عدالت اجتماعی و دست کم کاهش فاصله طبقاتی اساس خواست مردم انقلاب کرده بود که با نام خدا و پیغمبر به غارت رفت. خدا وسیله چپاول شد.
    گروههای مذهبی ای که امروز حاکمند برای فریب مردم و انحراف سیل انقلاب، مسئله اصلی انقلاب را تضاد ودعوای کفر ودین جامیزدند. بهمین دلیل علاقمند بودند که عمدتا در باره بود و نبود خدا و دین بحث و صحبت کنند. مسئله اقتصاد و اداره جامعه وبحث درباره آنرا بصلاح خویش نمیدیدند.

    حزب توده ایران وطبری میکوشیدند که از انحراف انقلاب جلوگیری نموده ومسئله عدالت اجتماعی و سمتگیری اقتصادی را بعنوان تعیین کننده سرنوشت کشور دربرابر مردم قرار دهند.
    امثال مصباح یزدی و سروش و مسئولان پشت پرده هدایت این بحثهای تلویزیونی برای بدام انداختن حزب وطبری اصرار زیادی داشتند که در تلویزیون ودر برابر ۳۵ میلیون ایرانی خداباور آنها را وادار به نفی وجود خدا کنند وبه این وسیله سرکوب حزب را و به دار آویختن عدالت اجتماعی را مباح و واجب جلوه دهند.
    حزب توده ایران بشاهدت تاریخ هیچگاه ضد مذهب نبوده اما یک حزب سیاسی و غیر مذهبی بوده و اعتقادات و نظراتش را هم هیچگاه مخفی نکرده است. جرم حزب توده ایران مخالفت با کسانی بوده است که با مذهب کاسبی و بیزینس میکردند.

    قدری مبهم است ولی بنظر میاید آقای سروش سعی کرده است چنین وانمود کند که گویا طبری به نوعی خدا معتقد بوده. وبه همین دلیل در یادداشتی به مصباح یزدی نوشته که ملحد نیست. امیدوار بودم که سروش برای این ادعای خود سندی ارائه میکرد. مثلا آن یاداشت طبری را نشان میداد. ویا دست کم بجز خودش کسان دیگری هم که در بحث حضور داشتند این ادعا را تائید میکردند. اینهمه کتابها و نوشته و صحبتهای طبری و شاهدت نزدیک ترین افراد فامیل و همسر ایشان و رفقای سالیان طبری این ادعای مبهم سروش را به هیچ میگیرد.

    خدا فروشان بلایای زیادی سر طبری آوردند که اورا وادار به نفی باورهایش کنند. اما شهادت آقای سروش براین است که طبری با وجود شکنجه های مخوف جسمی و روحی که بروی اعمال شده وبا فک شکسته و کج شده در برابر دین فروشان کوتاه نیامده و از اعتقاد خود به سوسیالیسم و اتحاد شوروی شرفمندانه دفاع کرده است.
    سروش نه آنزمان و تاکنون هم در مورد شکنجه هایی که به امثال طبری روا داشته شد لب از لب باز نکرده بود . جای تعجب دارد که پس از سی و چهار پنج سال از گذشت فاجعه ی شکنجه امثال طبری تازه تن به اعتراف داده است.

    1. اینکه ایشان یک نکته تاریخی‌ را بروز دادند جای نوعی همراهی دارد و نه گلایه.

    2. بهرام گرامی!
      تشت حزب توده خیلی وقت از بام افتاده چطور شما هنوز صدایش را نشنیده‌اید.
      واقعا با این همه اسنادی که از کادرها، اعضا، و منابع دگیر منتشر شده شما چطور سر دفاع از این حزب را داردید
      جناب دکتر سروش قصد تقدیس اصل گفتگو را دارند نه عزم محکومیت حزب توده
      این نوشته بیانیه‌ای در تقدیس گفتگو است

  7. سلام

    بهتر است توضیح بیشتری در خصوص مطالب قبلی خود عرض کنم فعل “رد” معمولا با حرف “الی” همراه است و بمعنی “رد کردن به سوی” میشود و لی در آیه ۷۱ سوره نحل فعل “رد” با حرف “علی” آمده و معنی برگرداندن یا قلمداد کردن است.

    مورد مشابهی در سوره ص آمده است :

    رُدُّوهَا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ (۳۳)

    “رد” با “علی” در این آیه منظور زیبایی را میرساند.حضرت سلیمان میخواهد بفرماید این من هستم که غافل شدم و در حجاب رفتم (حجاب جلال و جبروت دنیا و اسبان بسیار و …)خورشید را به من یا من را به خورشید برگردانید و…

    والسلام

  8. سلام

    در این تعبیر استاد که میفرمایند:

    “… و به قدر رزق و ظرفیت خود بر آن وقوف یافته…”

    برداشت پیچیده و پر مخاطره ای از “رزق” نهفته است…

    در تفسیر آیه ۷۱ سوره النحل علامه طباطبایی “رزق” را (قریب به این مضمون ) قدرت و توان ذهنی در تسلط بر اموال و مدیریت و …برتری داده شدگان گرفته است و مواظب است تا مبادا مساوات در رزق و بهره مند ساختن محتاجین از رزق (بمعنی قوت ) در اختیار آنها پیش نیاید:

    وَاللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَکُمْ عَلَى بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ فَمَا الَّذِینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلَى مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَهُمْ فِیهِ سَوَاءٌ أَفَبِنِعْمَهِ اللَّهِ یَجْحَدُونَ (۷۱) نحل

    در حالی که در آیه ۷۲ همان سوره النحل رزق بمعنی طیبات آنچه بتوان خورد آمده است:

    وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْوَاجًا وَجَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَزْوَاجِکُمْ بَنِینَ وَحَفَدَهً وَرَزَقَکُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ أَفَبِالْبَاطِلِ یُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَتِ اللَّهِ هُمْ یَکْفُرُونَ (۷۲) نحل

    جا دارد استاد سروش توضیحی در این مورد بفرمایند تا معلوم شود ایشان هم رای علامه را دارند یا علت دیگری در نظر ایشان است…قصد القای افکار خاصی دارند؟

    این آیه ۷۱ سوره النحل در گذشته بعنوان سندی در دست چپ گرایان علیه مذهب رایج در خصوص طرفداری مذهب از اختلافات طبقاتی بود.

    حال آنکه رعایت اتصال آیات این نظر را باطل میکند.بسادگی میگوید برتری داده شدگان در نعمات دنیایی نباید آن نعمات (رزق) را تبدیل به “برده” خود کنند (همچون برده خود) و ملک طلق خود بدانند بلکه آنرا احسان خدا بر خود بدانند و دیگران را هم از آن بهره مند سازند…چرا که “برده” تنها چیزی است که خدا به مالکین نمی دهد برده داری کار خود انسان هاست…در غیر از برده داری ریشه داشتن و مالکیت بخدا میرسد…

    امید است جسارت نشده باشد…

    والسلام

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

در این فضای تب‌آلود جامعه ایران و در این روزهای خشم و خروش و آتش و خون و سرکوب در میهن بلازده ما، خبر درگذشت بانو زرین‌دخت عطایی (سحابی) بسی بر عمق تأثر و تأسف

ادامه »

پیرمرد لاغر و خمیده بود، یک پایش لنگ می‌زد، پیراهن چروک و پیژامه‌ای به تن داشت، با کلید به شیشه داروخانه شبانه‌روزی می‌کوبید و

ادامه »

اعتبار بخشی به صدا و سیمایی که هر لحظه از آن امکان پخش اعترافات فردی بی‌گناه وجود دارد چه سنخیتی با دفاع از مظلوم دارد؟ شکستن این خط قرمز اخلاقی و زیر پا گذاشتن این پرنسیب سیاسی چه آورده مهم‌تری می‌تواند برای اردوگاه اصلاح‌طلبی یا مردم بیاورد؟ استفاده از تریبونی که حالا دیگر بی‌رقیب نیست، برای رساندن صدایی سانسور شده که اورجینال و اصل آن را می‌توان در شبکه‌های فراگیر اجتماعی و حتی رسانه‌های دیگر شنید و یا به‌راحتی به گوش مردم رساند چه خاصیتی دارد؟ …

ادامه »