چرا برخی از اعضای خاندان امام حسین در کربلا حضور نداشتند؟

حسن یوسفی‌اشکوری

درآمد

در ارتباط با قیام امام حسین و واقعه کربلا و عاشورا، از پرسش های قابل تأمل این است که چرا برخی از اعضای خاندان علوی و از جمله برادر کهتر حسین محمدبن حنفیه و یا عموزاده و دامادش عبدالله بن جعفر و حتی عبدالله بن عباس با حسین همراهی نکردند و در نهایت در کربلا حاضر نبودند؟ به ویژه شخصیتی چون محمد حنفیه نه تنها خود با عزیمت حسین به عراق مخالفت کرد، بلکه حتی فرزندش را پنهان کرد تا با حسین همراه نشود. این پرسش زمانی مهم تر می نماید که، دیدگاه کنونی شیعی مبنی بر وجوب شرعی حمایت از امام وقت در هر حال و شرایط به ویژه وجوب مشارکت در جهاد را معیار داوری باشد. از باب نمونه بنگرید به این روایت در لهوف ابن طاوس و مثیرالاحزان ابن نما که به نقل از شخصیتی چون امام صادق حسین در آستانه خروج به سوی عراق نوشت: هرکس با من همراه شود شهید خواهد شد و هر کس که تخلف کند، پیروز و رستگار نخواهد بود. در این صورت، چرا و به چه دلیل شخصیتی چون محمدبن حنفیه، شکست اخلاقی و عدم رستگاری را بر رستگاری ترجیح داده و از توصیه امام حسین (و اگر نگوییم فرمان ولایی امام) تن زده است؟[۱]

قابل توجه این که روایت یاد شده به گونه ای نقل شده که ملامت و سرزنش شخصیتی چون امام ششم شیعی (جعفربن محمد) در آن آشکار است. متن آن این است: روزی در محضر امام صادق سخن از چرایی عدم همراهی محمدبن حنفیه با حسین بن علی بود و او گفت: سخنی به شما بگویم که از این پس در این باب چیزی نپرسید. او سپس روایت کرد که «انّ الحسین لمّا توجه الی العراق دعا بقرطاس و کتب: بسم الله الرحمان الرحیم من الحسین بن علی الی بنی هاشم. اما بعد من لحق بی استشهد و من تخلّف عنی لم یبلغ الفتح والسلام».[۲]

الف. پاسخ تاریخی

اگر صرفا از منظر تاریخی به ماجرا نگاه کنیم، شاید پاسخ چندان دشوار نباشد. زیرا اولا، این شخصیت ها، به گواهی داده های تاریخی، با حرکت حسین به سوی عراق مخالف بودند و هریک تلاشی وافر کردند تا حسین را از عزیمت به کوفه بازدارند و پس از آن راه مماشات با یزید و بعدها نیز دستگاه خلافت را برگزیدند[۳]؛ و در چنین شرایطی عادی و طبیعی می نماید که خود با حسین همراه نشوند (هرچند شخصیتی چون عبدالله بن جعفر در نهایت اظهار ندامت کرده باشد). ثانیا، در فضای فکری و دینی آن روزگار، بر خلاف امروز، هیچ الزامی شرعی و عرفی برای تأیید کامل و حمایت بی قید و شرط از امام و خلیفه وجود نداشت و به همین دلیل شخصیتی چون قیس بن سعدبن عباده، در مقام کارگزار معتبر علی در مصر، با او مخالفت می کند و حاضر نمی شود فرمان مقام مافوق خود را در موردی مشخص عملی سازد و در نهایت به فرمان خلیفه برکنار می شود ولی پس از عزل باز در کنار امام خود در صفین حاضر می شود و از یاران معتبر و متعمد وی به شمار می آید. و یا در جریان صفین کسانی از یاران صادقِ علی در مورد حقانیت جنگ دچار شبهه و تردید شده و حاضر نمی شوند در جنگ با معاویه شرکت کنند و نظر خود را با علی در میان می گذارند و علی نیز رأی آنها را می پذیرد و آنها را به پیشنهاد خودشان به مأموریت ری می فرستد. در واقع چنین مخالفت هایی در فضای اعتقادی و سیاسی آن دوران، کاملا عادی بود و معنایی جز آزادی عقیده و رأی نداشت و آن نیز حق مشروع هر مسلمانی بود. با توجه به این موضوع، دیگر نیازی به برخی توجهیات سست نیست تا عدم حضور این بزرگان را توجیه کنیم. از همه روشن تر، به رغم هاشمی بودن ابن عباس و حمایت های مستمرش از علی و خاندانش و از جمله از حسین و مخالفت هایش با یزید، در نهایت نه تنها با حسین در مقابله با یزید همراه نمی شود بلکه در گرماگرم جدال حسین با یزید با او به خلافت بیعت می کند.

ب. پاسخ سنتی شیعی

در هرحال واقعیت این است که این عدم همراهی شخصیت های مهم و معتبر خاندان امام حسین با وی در داستان کربلا، برخی از شیعیان متعارف را به تکاپو کشانده و تلاش کرده اند که به شکلی آن را رفع و رجوع کنند. مجلسی از قول علامه حلی ادعا می کند که این که اصل امامت از ارکان ایمان به توحید و نبوت است ثابت و از این رو کسانی چون محمدبن حنفیه و عبدالله بن جعفر بالاتر از آنند که خلاف حقیقت باور داشته و از ایمان خارج شوند. اما تخلف آنان از عدم همراهی با حسین و عدم یاری شان، دلایلی داشته است. از جمله این که بیمار بوده[۴] و یا از آنچه بر حسین وارد خواهد آمد، آگاه نبوده و اینان می پنداشتند کسانی که از امام دعوت کرده به یاری اش خواهند آمد.[۵] وحید بهبهانی نیز کم و بیش همین مدعا را تکرار کرده است اما مامقانی در «تنقیح المقال» خود پس از نقل وحید، خود استدلال می کند: «پاسخ صحیح، این است که بگوییم: یارانی که در کنار امام حسین (روحی و ارواح العالمین له الفداء) به فیض شهادت نائل شدند، اینها اشخاصی معین بودند و تعداد آنان هفتاد و دو تن بودند که خداوند در تقدیر خود، آنان  را به این شرافت و موهبت مخصوص، مفتخر فرمود و این بر اساس مصالح تکوینی و اراده حق بوده است که دیگران به این مرتبه موفق نشدند . . . و امام حسین (ع) هنگامی که از حجاز به طرف عراق حرکت کرد، خود می دانست که به فیض شهادت خواهد رسید ولی به ظاهر، به قصد جنگ و نبرد مسلحانه حرکت نکرد، تا بر همه مکلفین واجب باشد که به عنوان جهاد، با او همراه شوند، نه، بلکه او بر اساس وظیفه خود و آن به دست گرفتن رهبری ظاهری و پیشوایی مردم، که حضرتش را دعوت کرده بودند حرکت کرد، هنگامی که قصد حرکت این باشد، دیگر واجب نیست که دیگران با او هم سفر شوند و اگر کسی نیامد، گناهی مرتکب شده باشد . . .».[۶]

سید جعفر مرتضی العاملی نیز در جلد یازدهم «سیره الحسین» با استناد به برخی منابع در باره هر یک از این شخصیت ها توجیهی ارائه داده و در واقع همان مدعیات حلی و مجلسی را به نوعی بازگفته است. ایشان در باره هر یک از اینان در آغاز به احترام و ارادت و تعبدشان به خاندان اهل بیت و حسین اشاره می کند و می خواهد نتیجه بگیرد که این شخصیت ها نظرا و عملا  نمی توانسته اند از فرمان ولایی امام تخلف کرده باشند. در باره محمدبن حنفیه چند احتمال را مطرح می کند. از جمله امام او را به عنوان نماینده خود در مدینه گمارده بود و او موظف بود در غیاب امام اخبار را به او برساند. همین طور گفته اند محمد مشکل داشته و یا بیمار بوده است. در مورد ابن عباس مدعی است او به دلیل این که در اواخر عمر (البته پیش از داستان کربلا) بینایی اش را در حدی از دست داده بود که برای راه فتن محتاج کمک بود. البته ایشان در جلد سیزدهم کتاب خود (جز همان نابینایی و یا ضعف بینایی) به این دلیل نیز اشاره کره است که امام حسین در گفتگو با ابن عباس در آغاز خروجش از مدینه و در مسیر مدینه و مکه، به او سفارش کره بود در مدینه بماند و تحولات را رصد کرده و اخبار را به او گزارش دهد. در مورد عبدالله بن جعفر البته تصریح می کند دقیقا دانسته نیست که چرا با حسین همراه نشد. با این حال ایشان به صورت خیالی می پرسد آیا او بیمار بود؟ نابینا بود؟ آیا کارگزاران حکومتی مانع او شده بودند تا از مدینه خارج نشود؟ و . . .

اما چنان که گفته شد، نیازی به این توجیهات ناموجه نیست. مثلا می توان مناقشه کرد و پرسید چرا و به چه دلیل ابن عباس مدینه را رها کرد و به مکه رفت؟ اینان به گواهی اسناد پر شمار، مخالف حرکت حسین بودند و همین خود به قدر کافی برای عدم همراهی شان کفایت می کند. قابل تأمل است که عاملی اساسا به این اخبار تاریخی توجه نمی کند.

وانگهی، چگونه می توان این خبر را که پس از مرگ یزید و چیرگی ابن زبیر در حجاز، کسانی چه عبیدالله بن علی بن ابی طالب و عبدالله بن جعفر با ابن زبیر به خلافت بیعت کرده و محمد حنفیه نیز قصد داشته چنین کند ولی (روشن نیست چرا و به چه دلیل) منصرف شده و در نهایت از بیعت خودداری کرده است[۷]، با دیدگاه ولایی جناب عاملی (که به این شخصیت ها نسبت می دهد) جمع و سازگار کرد؟

واقعیت این است که دیدگاههای توجیه گرانه کسانی چون حلی و مجلسی و پیروانشان چون مامقانی[۸] و مطهری و عاملی و پر شمارانی دیگر در باب عدم همراهی بزرگان اهل بیت با امام حسین در رخداد کربلا، برآمده از مبانی اعتقادی و ایدئولوژیک متأخر شیعی امامی است و گرنه در آن زمان، از مؤلفه های بعدی امامت و ولایت و ضرورت تعبدی اطاعت و پیروی محض از امام چندان نشانی نیست و به همین دلیل گزارش های زیادی از اختلاف نظر پیروان و علاقه مندان با پیامبر و شخصیت هایی چون امام علی و بعد فرزندانش در دست است و در منابع اسلامی (اعم از سنی و شیعی) به وفور یافت می شود. از جمله مخالفت برخی از یاران دیرین وفادار امام حسن با او در ماجرای صلح با معاویه و واگذاری خلافت به او. در آن روزگار این نوع اختلافات نظری و گاه نافرمانی عملی امری رایج و بدیهی بوده و هیچ خللی به ایمان هیچ مؤمنی ایجاد نمی کرد.

منابع و پانوشتها

[۱] . گفتنی است که سید جعفر مرتضی العاملی در جلد دوازدهم «سیره الحسین فی الحدیث والتاریخ» خبر منع ابن حنفیه فرزند و یا فرزندانش را از همراهی با امام حسین به شدت رد کرده است و البته دلیل او چیزی جز این نیست که ابن حنفیه حسین را امام مفترض الطاعه می دانسته و در نتیجه هرگز نمی توانسته چنین کرده باشد. روشن است چنین تحلیلی صرفا اعتقادی است و آن هم اعتقادات بعدی شیعی و گرنه اختلاف نظر در زملن پیامبر با او و بعدها با اصحاب و اصحاب با یکدیگر و از جمله اختلاف دیدگاه پیروان و علاقه مندان خاص امامانی که بعدها به عنوان امامان دوازده گانه شیعه شهرت یافتند، چندان زیاد است که هرگز با چنین باورهای پیشینی و ایمانی قابل ترمیم و توجیه نیست. اصولا مخالفت عموم بزرگان منسوب به تشیع و حامیان فکری و سیاسی امام حسین و از جمله بزرگان خاندان او با رفتن به عراق خود بهترن گواه این مدعاست.

[۲] . ابن طاوس، لهوف، ص ۴۰ و ابن نما، مثیرالاحزان، ص ۲۷.

گفتنی است که صالحی نجف آبادی (شهید جاوید، ص ۴۲۴-۴۲۷) این خبر را به لحاظ مضمونی مورد نقد و بررسی قرار داده است. البته او بیشتر از این منظر خبر را به چالش کشیده که از آن نمی توان نتیجه گرفت که امام حسین به قصد کشته شدن حرکت کرده است.

[۳] . قابل تأمل است که وفق گزارش ابن اعثم (فتوح، جلد ۵، ص ۱۳۷-۱۴۰) پس از واقعه دهشتناک کربلا و قتل عام تمام خاندان علوی حسین، به دعوت رسمی یزیدبن معاویه محمدبن حنفیه به شام می رود و خلیفه از او به گرمی استقبال می کند و با هم در جلسات متعدد به گفتگو و رأیزنی دوستانه و همدلانه می نشینند و هرچند محمد در برابر انتقادهای یزید با هوشمندی از حمایت صریح از حسین خودداری می کند اما در نهایت به پیشنهاد یزید با او به خلافت بیعت می کند و با هدایای پر شمار نقدی به مدینه باز می گردد و به توصیه یزید آنها را در میان اعضای خاندانش توزیع می کند. طبق همین گزارش یزید از محمد می خواهد تا رابطه اش را با او حفظ کند و از طریق مکاتبه مدام خلیفه را راهنمایی کند.

[۴] . مطهری (حماسه حسینی، جلد ۲، ص ۳۱) دلیل عدم حضور محمد حنفیه را معیوب بودن دستش می داند و مدعی است او به همین دلیل نمی توانست در جهاد شرکت کند. اما می توان پرسید مگر امام حسین اعلام جهاد کرده بود؟ از روایتی در ابن کثیر (البدایه، جلد ۸، ص ۱۷۸) چنین استنباط می شود که نه تنها محمد با حرکت برادرش موافق نبود بلکه حتی فرزندش را از همراهی با حسین بازداشت.

[۵] . مجلسی، بحارالانوار، جلد ۴۲، ص ۱۱۰.

[۶]. مامقانی، تنقیح المقال، جلد ۳، ص ۱۱۲. به نقل از کتاب: ماهیت قیام مختار، رضوی اردکانی، ص ۱۶۸.

[۷] . بلاذری، انساب الاشراف، جلد ۵، ص ۳۷۳.

البته  شهرت دارد که محمدبن حنفیه هرگز تمایلی به بیعت با ابن زبیر نداشته و حتی در مقطعی شدت مخالفت به جایی رسید که ابن حنفیه و گروهی از بزرگان اهل بیت در زمزم زندانی شده و برای بیعت زمانی تعیین شده و ابن زبیر تهدیدشان کرد که پس از آن کشته خواهند شد. البته مختار به یاری آمد و ابن حنفیه را از تهدید و مرگ رهانید. .

[۸] . به ویژه توجیه شگفت مامقانی گوی سبقت را از همگنانش ربوده است. او حتی تعداد شهیدان کربلا را امر توقیفی دانسته و آن را به مثابه امر تکوینی به تقدیر الهی مقدر فرموده بود!! بخش دیگری از توجیهات این عالم رجالی نامدار دست کمی از این تفسیر ندارد.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

23 پاسخ

  1. با درود ، آقای اشکوری
    پرسش این است آیا این یک سکه عرب- ساسانی ( سکه یزید ) است ، یا یک سکه ساسانی ( سکه یزدگرد )؟ سال نگاری بر روی سکه، همانطور سایت awareness اشاره کرده، سال نگاری سیستم ساسانی است ( belongs to Sassanian system)، تمام سکه های عرب -ساسانی از سال ۲۰ به بعد ضرب شده اند که این سایت سکه شناسی به اشتباه سال های یزدگردی ( شروع ۶۳۲، سال تاجگذاری یزد گرد ) و بعد از یزدگردی ( ۶۵۳؟ ) نامیده است:
    The early Arab-Sassanian coins usually have dates from Yazdgird or post-Yazdgird era, the date is a figure 20 or higher”
    در هر حال این سکه نمی تواند یک سکه عرب – ساسانی ( سکه یزید ) باشد. اگر من توضیح سکه شناس آلمانی فولکر پپ در رابطه با این سکه را پیدا کردم برای شما می فرستم.
    شاد باشید

  2. با سلام و سپاس از جناب امیرخلیلی گرامی که از مطالب شان استفاده می کنم
    اما از این نقل ظاهرا ترجمه مطلب خاصی دستگیرم نشد. بالاخره این سکه به نام یزید است و یا یزدگرد؟ (به گونه ای که در کامنت قبلی ادعا شده بود). عبارات نیز ابهام دارند. با این حال همین اندازه هم مفید تواند بود. بر اساس متن جستجوی بیشتر خواهم کرد. باز هم ممنون
    اشکوری

  3. با درود آقای اشکوری
    اما سکه ” یزید”. برای سایت اسلام و سکه شناسی ( سنتی ) https://www.islamic-awareness.org/history/islam/coins/drachm28
    این سکه “یزید ” چند ویژگی خاص خود را دارد. اول ، به نقل از سایت awareness ، می بایست به جای نام خسرو نام یزید ضرب می شد و دوم اینکه قدیمی ترین سکه های عرب ساسانی از سال ۲۰ شروع شدند ( سکه های سال ۲۰ که در مرو ضرب شده بودند نشان می دهند اعراب در سال ۶۴۲ در مرو به قدرت رسیده بودند- امیرخلیلی)، اما سال یک بر روی سکه یزید دیده می شود، و سوم می بایست به جای وآژه پهلوی” برتر ” (“Excellent ) بسم الئه ضرب می شد.
    There is no mint signature on this coin. Instead the reverse field reads “Year one of Yazīd”. Undoubtedly, the novelty of the coin is incontestable for several reasons. Firstly, on the obverse, the name of “Khusraw” ought to have been replaced by that of Yazīd. But in this coin the name of Khusraw has been retained. Secondly, there is no indication of the “Islamic” character of the coin. The Middle Persian character ’PD (“Excellent”) is not replaced by kufic formula such as “bism Allāh”. Thirdly, the date while occupying the usual position is .unusual for couple of reasons
    The dating “Year one ofThere is no mint signature on this coin. Instead the reverse field reads “Year one of Yazīd”. Undoubtedly, the novelty of the coin is incontestable for several reasons. Firstly, on the obverse, the name of “Khusraw” ought to have been replaced by that of Yazīd. But in this coin the name of Khusraw has been retained. Secondly, there is no indication of the “Islamic” character of the coin. The Middle Persian character ’PD (“Excellent”) is not replaced by kufic formula such as “bism Allāh”. Thirdly, the date while occupying the usual position is unusual for couple of reasons.

    The dating “Year one of Yazīd” belongs to Sassanian system; the “Year one” being the first year of the current reign. The early Arab-Sassanian coins usually have dates from Yazdgird or post-Yazdgird era, the date is a figure 20 or higher”
    در رابطه با این سکه سکه شناس آلمانی “فولکر پپ” توضیحی داده است که متاسفانه من در حال حاضر در دست ندارم.
    شاد باشید

  4. آقای امیر خلیلی
    شما طبق معمول در مورد واقعه ای صحبت میکنید که اطلاعی از ماوقع ندارید. ضمناً جانب احترام کاربران را نگاهداشتن، لازمه اش عدم توهین به شعور آنهاست. تا آنجائی که شاهد بوده ام و گاهگاهی مطالب تاریخی فیسبوک شما و حتی نظرتان را در مورد نوشتۀ پیشین آقای اشکوری ملاحظه کرده ام، شما وقایع تاریخی را مخدوش میکنید و چنین خدشه دار کردن وقایع تاریخی که بارها از جانب کارشناسان درستی وقوع آنها به ثبوت رسیده، توهین به شعور مردم است. پس احتراماً خواهشمندم بقول معروف وسط دعوا نرخ تعیین نفرمائید. متشکرم.
    سر زده داخل مشو، میکده حمام نیست!
    شاد باشید

  5. این سکه ” یزید” را سکه شناس ایرانی مشیری معرفی کرد. تا آنجاییکه من اطلاع دارم مشیری بعد متوجه اشتباه خود شد، این سکه یزدگرد سوم است و نه سکه یزید، اینجا حرف “ی” (Y ) یزدگرد مشیری یزید خوانده، سکه بسیار ناخوانا است. اعراب فقط یک عدد (سال ) بر روی سکه ضرب می کردند و نه ( سال یک یزید)، من در رابطه با این سکه توضیح بیشتری خواهم داد

  6. با سپاس از جناب امیرخلیلی. در باب دعوی ایشان فعلا نظری ندارم ولی مطلبی در یک مقاله ای دیده ام که اول آن را عینا محض اطلاع ایشان می آورم و بعد منبع آن را ذکر می کنم:
    «از پسر و جانشین معاویه که یزید باشد نیز، سکه ای همانند، از سال ۶۰ / ۶۸۱ به دست آمده که بر روی آن به دبیره پهلوی گزاره «خوّره اَپزوت» (فَرّش افزون باد) و «خسرو» نوشته شده و در کنارش به خط کوفی «بسم¬الله» بر پشت این سکه و در کنار آتشدان زرتشتی گزاره پهلوی «سال یکم یزید» نقش بسته است. در این¬جا نیز نشانی از مسلمانی یزید و خلیفه بودن او در دست نیست.
    تا بدین جای کار میتوانیم بگوییم از نگرگاه تاریخی مردانی به نام «ماآویا» و «یَزیت» در سالهای ۶۶۲ و ۶۸۱ میلادی هستی داشته اند که فرمانده، رهبر و یا پادشاه بودهاند». االبته ایشان به منبع مشخصی ارجاع نداده است.
    مقاله «سایه های بلند اندوه؛ عاشورا و کیستی ما» به قلم مزدک بامدادان، فصلنامه «آوای تبعید»، تابستان ۱۳۹۶. نسخه الکترونیکی
    اشکوری

  7. جناب اشکوری

    پاسخ شما توهین به شعور کاربران است. بنابر این، عالیجناب اشکوری علم غیب داشته که به کامنت زیر اینجانب پاسخ داده است. مجدداً کامنت را در زیر درج میکنم:

    ” آقای اشکوری
    با استدلال شما مشکل دارم. لطفاً مورد به مورد یا استدلال منطقی کنید یا مدرک ارائه فرمائید.
    شما: “اگر قبول کنیم که او دوبار و یا بیشتر به مدینه و مکه در ارتباط با مسئله جانشینی سفر کرده است.”
    من: در کامنت اینجانب به تعداد سفرهای معاویه به حجاز و از جمله به مکه و مدینه اشاره ای نشده است. بنابراین، اشاره به تعدد سفرهای معاویه در مقدمۀ استدلال شما، مقدمه ای بی ارتباط با پاسخ منطقی به کامنت اینجانب و از جنس مقدمه ای بی مبنا در استدلال است.
    شما: “او (معاویه) وقتی از بیعت گرفتن از عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابی بکر و حسین بن علی نامید شد…”
    من: با توجه به اینکه ابن خیاط مورخ امویان است، لطفاً نشانی را با اشاره به مدرک، محل چاپ و صفحات مربوطه مشخص کنید.
    شما: ” [معاویه] محفلی آراست و این شخصیت ها را فراخواند و پیش از آن به نگهبانانش فرمان داد که: وقتی من سخن می گویم این افراد اگر خواستند حرفی بزنند (به موافقت و یا مخالفت) بی درنگ گردنشان را بزنید.”
    من: با توجه به شخصیت معاویه که یک نظامی و سیاستمداری با تجربه بود و با توجه به اینکه نگهبانان جزء افراد بسیار قابل اعتماد او بودند و دستورالعملش به آن نگهبانان محرمانه بود، بنابراین “عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابی بکر و حسین بن علی” از گردن زدن خودشان بی خبر بودند تا بر آن اساس برای حفظ جانشان از مخالفت با جانشینی یزید خودداری کنند. در این صورت، بر اساس گفتۀ شما چون قبلاً هم بدون ترس از معاویه با جانشینی یزید مخالفت کرده بودند، پس در آن جلسه نیز باید بدون هراس مخالفت میکردند. پس استدلال شما منطقی نیست.
    شما: “[معاویه] ضمن سخنانی تجلیل آمیز از این چند شخصیت [عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابی بکر و حسین بن علی]، اعلام کرد که اینان بیعت کرده اند. از منبر فرود آمد و فورا شهر (مکه و یا مدینه) را به سوی شام ترک کرد. پس از آن مردم علاقه مند پریشان شده و نزد آنان رفته و پرسیدند که آیا شما بیعت کرده اید؟ گفتند خیر. گفته شد چرا سکوت کردید و چیزی نگفتید؟ گفتند اطلاع یافتیم که توطئه قتل ما در میان بود.”
    من: پس طبق گزارش پیش گفتۀ شما، حسین ابن علی از ترس جانش در جلسۀ بیعت با معاویه سکوت اختیار کرد. پس حسین ابن علی فردی ترسو بود که حفظ جانش را بر حفظ منافع مسلمین و منجمله شیعیان مقدم میدانست. بنابراین، طبق گزارش شما حسین ابن علی فردی ابن الوقت بود و در جائی که میبایستی مدافع حیثیت مسلمین و شیعیان باشد، سکوت اختیار کرد.
    شما: ” می توانید معترض شوید که این افراد ترسو بوده و می بایست اعتراض می کردند و کشته می شدند ولی در هرحال نمی توان چنین رخدادی را بیعت نامید.”
    من: جمع شما ملاها ۱۴۰۰ سال است که از شجاعت حسین ابن علی داستانهای مجعول ساخته و تحویل پیروان ناآگاهتان داده اید. آیا سکوت حسین ابن علی در مقابل معاویه را به چه چیزی جز ترس برای حفظ جانش، تعبیر میکنید؟ و آیا چنین فردی را میتوان شجاع نامید یا قهرمانان ملی ما را که در مواجهه با مرگ در مقابل خلفای عباسی، شجاعانه ایستادند و به مرگ محتوم خود لبخند زدند؟ کشور ما از این قهرمانان ملی والا مقامتر از حسین ابن علی بسیار دارد. در حالی که ۱۴۰۰ سال است شیعیان ناآگاه را وادار کرده اید تا در روز عاشورا با زنجیر و قمه و قفل و تیغ و انواع آلات و ادوات مصدوم کننده، بدن خودشان را مورد ضرب و جرح قرار دهند و به حال حسین مظلوم ناله و شیون کرده و سرشک اندوه از دیده جاری سازند.
    نتیجه اینکه، استدلال شما از جنس استدلالهای همین ملایان نشسته بر اریکۀ حکمروائیست و ایراد شما بر صفت فرصت طلب بودن حسین، وارد نیست. مردم و کشور ما از داستان پردازیهای بی پایه و اساس ملاها زیانها دیده اند. بماند. “

  8. آقای آرمین
    حتا در گفتمان های اینترنتی (مجازی ) می بایست حد ( احترام ) را با شرکت کندگان نگه داشت. سایت زیتون تمام کامنت های من را که مخالف نظریات آقای اشکوری بودند منتشر کرده
    شاد باشید

  9. جناب اشکوری
    شایسته و منصفانه بود تا پیش از پاسخگوئی، نوشته و تحلیل و نتیجه گیری اینجانب از استدلال پیشین خود را منتشر میکردید و سپس به بررسی و پاسخ به آن میپرداختید تا کاربران بدرستی متوجه شوند که موضوع نوشتۀ شما بر چه مبنائیست. در علم مباحثه، این طرز استدلال را بی پایه و اساس و فرار به جلو می نامند. اگر در دادگاههای آلمان و در مقابل قاضی، بدون اشاره به موضوع مود بحث به چنین استدلالی مبادرت کنید، صد در صد قافیه را بقول معروف باخته اید. چنانچه از درج نوشتۀ اینجانب باز هم خودداری نمائید، خود را محق میدانم تا بحث فیمابین را در جای دیگری در معرض قضاوت عموم قرار دهم تا هم میهنان ایرانی بدرستی متوجه شوند که تفاوتی بین ملاهای ملبس و ملاهای خلع لباس شده وجود ندارد. البته رونوشت نوشتۀ پیشین اینجانب موجود است.

    1. با سلام و سپاس از همراهی شما با زیتون
      آقای یوسفی اشکوری سمت اجرایی در زیتون نداشته و نقشی در انتشار کامنت‌ها ندارند. کامنت منتشر نشده‌ای از شما نیز وجود ندارد.
      با احترام

      زیتون

  10. یزید، یک شخصیت تاریخی( حقیقی ) ؟
    معاویه در سال ۶۸۱ / ۶۸۲ درگذشت و به نقل از طبری خلافت عبدالملک مروان در سال ۶۸۵ شروع شد. حدود سه سال بین خلافت معاویه و عبدالملک مروان فاصله زمانی است. در این سه سال ، باز هم به نقل از طبری ، پسران معاویه: یزید اول و معاویه دوم به خلافت می رسند. از معاویه و عبدالملک مروان سکه و سنگ نبشته در دست است . با اینکه بعد از معاویه رسم شده بود که حاکمان سکه به نام خود ضرب کنند از یزید اول و معاویه دوم نه سکه ای پیدا شده و نه سنگ نبشته ای. از طرف دیگر سکه شناس انگلیسی ولکر (Walker ) به یک سکه از عبدالملک مروان از سال ۶۸۲ ( در سال مرگ معاویه ، یا یک سال بعد ) که در داربگرد ضرب شده است اشاره می کند ( ۱). اگر به سکه ها رجوع کنیم بعد از معاویه عبدالملک مروان به قدرت رسید و نه یزید اول. اما چرا تاریخ شناسان سنتی ( اسلامی) بین حکومت معاویه و عبد الملک مروان سه سال فاصله زمانی گذاشتند معلوم نیست ( شاید برای نوشتن تاریخ رستگاری خودشان )، در هر حال ، این سه سال را یزید و معاویه دوم می بایست پُر کنند. یزید اول و معاویه دوم کشف تاریخ نویسان قرن ۹ است و نه شخصیت های حقیقی قرن ۷
    ۱ – John Walker, Arab-sassanian Coins, 1966, P .28

  11. با سپاس از جناب کهندژ که این گونه مباحث حداقل سبب روشن تر شدن برخی مباحث می شود. اما در آغاز بگویم که دوست عزیز! چنان که گفتم عرصه علم و تحقیق، عرصه دانش و انصاف است و نه جای شعار و عقده گشایی و توهین به این و آن. لطفا پیاده شوید تا با هم راه برویم. لطفا خشم تان را بر سر «ملایان» در جایی دیگر فروببارید تا شاید اندکی آرام شوید اما در باب نقدنوشته اخیرتان به طور اختصار به چند نکته مطرح شده به وسیله شما پاسخ می دهم.
    یکم. در باره اشاره به چند سفر معاویه به مدینه و . . . درست است که در نوشته شما نبود ولی از آنجا که در منابع اختلاف است خواستم امانت را رعایت کنم. در هرحال اطلاعات اضافه ای به شما و خوانندگان داده ام و این برای شما هم مفید است.
    دوم. ابن خیاط در سال ۲۴۰ درگذشته و تاریخ او نیز تا سال ۲۳۲ را گزارش کرده است. حال این که او مورخ امویان بوده یعنی چه نمی دانم. اگر مراد آن است که او به تاریخ عصر اموی هم پرداخته، که در این صورت تمام مورخان تاریخ نگار اموی هستند.
    سوم. شما ادعا کرده اید که خلیفه بن خیاط نوشته که حسین در روزگار معاویه با ولایتعهدی یزید موافقت کرده و بیعت کرده است. عرض کردم که چنین مطلبی در این منبع وجود ندارد. حال به جای این که پاسخ دهید و آدرس بدهید، از من طلب آدرس دقیق می خواهید؟ مگر نخوانده اید که «البیته علی المدعی»؟ من افزون بر تاریخ خلیفه به چند منبع مهم دیگر ارجاع داده و آدرس دقیق را داده ام. اما آدرس دقیق تاریخ خلیفه. اصل ماجرا در حوادث سال ۵۱ (که به راحتی آب خوردن قابل دسترسی است) آمده ولی کل داستان در صفحات ۲۱۳ تا ۲۱۸ و ماجرای سخنرانی معاویه و نقشه قتل ابن زبیر و حسین در صفحات ۲۱۶ – ۲۱۷ آمده است. تحقیق کتاب هم به همت الدکتور اکرم ضیاءالعمری است و در سال ۱۹۸۵ در دارلطیبه ریاض چاپ شده است.
    چهارم. در باره سیاستمداری معاویه و . . او گفته اید و بعد گفته اید نقشه او پنهانی بوده و . . . این که معاویه سیاستمداری هوشمند بوده تردیدی نیست و این که فرمان او نیز نهانی بوده حرفی نیست ولی در این باب دو نکته قابل ذکر است. اولا ما داریم در باب یک گزارش تاریخی صحبت می کنیم و در این مقام این که معاویه چنین بوده و یا چنان مدخیلتی ندارد یعنی گرهی نمی گشاید و ثانیا اگر معاویه زیرک بوده کسانی چون ابن زبیر و حسین نیز حواس پرت نبوده اند و می توانستند از خود مراقبت کنند. می توان گمانه زنی کرد و گفت که اینان نیز از طریق همان مأموران و علاقه مندانشان کسب اطلاع کرده باشند. فراموش نکنیم این سه فرزند سه شخصیت بزرگ و معتبر و محبوب بوده اند. در هرحال فعلا نمی توان قاطع سخن گفت و در بهترین حالت می تواند به عنوان یک خبر مبهم باقی بماند.
    پنجم. چرا در جلسه معاویه سکوت کردند و . . . پس ترسو بوده اند. سخن شگفتی است. شجاعت یعنی به تعبیر عامیانه «کله خری»؟! از قدیم گفته اند بین «تهور» و «شجاعت» فرق فارقی است. تهور بی محاسبه عمل کردن است و شجاعت اندیشیدن و هزینه فایده کردن است و از این رو شجاعت یک فضیلت احلاقی است. احتمالا این شخصیت ها محاسبه کرده و به این نتیجه رسیده بودند که خونشان ریخته می شود و بهره ای هم نمی برند. البته این که در داستان کربلا چنین محاسبه ای انجام شده یا نه، بحث دیگری است و خارج از موضوع است. در هرحال نمی توان از چنان مقدمه ای ذی المقدمه ای چنین سست و مهمل به دست آورد. نکته مهم تر آن که فرضا ترسیده باشند، ایراد چیست؟ ترس از نشانه های انسان سالم و متعارف است و اگر کسی در هیچ شرایطی نترسد، انسانی سالمی نیست. مسئله مهم آن است که در کجا باید درست و مفید تصمیم گرفت و عمل کرد و در کجا نمی توان و نباید. گاهی سکوت و حتی تظاهر به همراهی با دشمن، از جنگیدن در میدان نبرد و کشته شدن آسان تر است.
    می ماند دعوی بزرگ شما که در تاریخ ایران قهرمانانی هستند که شجاع تر بوده اند و شما آنها را ترجیح می دهید و . . . اشکال ندارد من هم به عنوان یک انسان و یک ایرانی برای کسانی که در هر شرایطی و حتی برای اهداف نادرست دلیری نشان داده و بر سر پیمان خود مانده اند احترام قایلم چرا که به قول فردوسی حکیم «دلیری سزایش ستودن بود» ولی دوست عزیز! بدانید شخص تمام و بی نقص فقط در اساطیر یافت می شوند و نه در تاریخ. در هر حال شما هم حق دارید انتخابهایتان را داشته باشید. ایرادی نیست. یکی سیاوش را انتخاب می کند و دیگری حسین را و یکی نیز احتمالا ترکیبی از هر دو را. شاید آقای کهندژ نداند که از قضا امام حسین متأخر آمیزی است که حسین واقعی در کربلا (که البته دقیقا نمی دانیم کیست) و مسیح بر صلیب رفته و سیاوش اساطیری ایرانی. از این رو بخشی از حسین افسانه ای عاشورایی، هنر ایرانی و ایرانیان است.
    موفق باشید
    اشکوری

  12. با سپاس از جناب باقر شیخ الاسلامی
    در باب این که که آغاز تدوین تواریخ و به طور کلی منابع اسلامی از حدود یک قرن بعد از درگذشت پیامبر اسلام بوده و این که دهها ابهام و ایراد بر این منابع وارد است، حرفی نیست ولی عرض می کنم که:
    اولا- مگر این مشکل در باب تاریخ اسلام است و دیگران مبرا هستند؟ اصولا تمام تواریخ (تاریخ های عمومی و محلی و منطقه ای و یا تاریخ های علم و فلسفه و اندیشه و ادیان و . . .) از مواد اولیه شفاهی پدید آمده اند. حتی در روزگار ما یا وجود دهها منابع مکتوب و خاطرات شفاهی همزمان و فیلم و عکس و . . . وجود دار، باز هم تاریخ هر موضوعی و یا رخدادی در مرحله نخست بر شفاهیاتی است که به تدریج مکتوب شده و می شوند. نمونه اش تاریخ همین انقلابی که ما در آن حضور داشته ایم و بدان اشاره کرده اید.
    ثانیا- در هرحال اکنون چه باید کرد؟ آیا می توان مثلا تاریخ ایران باستان و یا تاریخ مشروطه و یا تاریخ انقلاب ۵۷ را به کلی بی اعتبار دانست و از آنها چشم پوشید؟ مثلا نسل های بعد در صد سال و دویست سال دیگر حق دارند تمام خاطرات عصر انقلاب بهمن ۵۷ را مردود بدانند؟ آیا باید همان تاریخ مفصل ویل دورانت را به دریا ریخت؟ به عنوان نمونه نوشته های تاریخی زنده یاد باستانی پاریزی از کجا شکل گرفته و مکتوب شده اند؟ منابع اولیه آنها عمدتا برآمده از نقلیاتند که بی تردید تمام آـها مستند و منطبق با واقعیت نبوده و نیستند.
    ثالثا- در باب تاریخ کربلا درست است که بخش مهم آن (و شاید بیشتر آن) افسانه اند ولی این گونه نیست که تمام آنها صرفا برآمده از شفاهیات راویان قرن دوم و سوم باشند. محققان می دانند که منابع تاریخ کربلا متعددند. بخشی روایات (خاطرات) سینه به سینه است و بخشی نیز مکتوباتی که اندکی پس از حادثه تحریر شده اند (مانند مکتوبات عقبه بن سمعان و یا ابومخنف). همان منابع بعدی به سلسله راویان در اسناد مکتوب در اختیار خود و یا شفاهیات اشاره کرده اند که قابل ردیابی هستند.
    در هرحال ما امروز گریزی نداریم که تمام تواریخ و از جمله تاریخ اسلام و تاریخ حادثه کربلا را با روش های علمی و با معیارهای مقبول غربال کنیم و با حل تناقضات در حد ممکن افسانه های قطعی را بزداییم. اگر واقعا تاریخ آن چیزی است اکه تفاق نبفتاده، پس باید بخش عمده تمام منابع تاریخی (هرودوت تا ویل دورانت و . . .) را به دریا بریزیم. تاریخ انباشته از اطلاعاتی درست و غلط از گذشته ها و گذشتگان است که از طریق تواتر به دست به دست آیندگان می رسد. احتمالا هیچ وقت در هیچ موردی به حقیقت مطلق نمی رسیم ولی عاقلانه نیست که تیشه به ریشه بزنیم و یکباره از گذشته های خود ببریم. فرضا قصه های امام حسین و کربلا را به کلی حذف کردیم، با دیگر رویدادهای تاریخی چه می کنیم؟
    در گذشته در جستار سوم از «جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام» تحت عنوان «آیا می توان به منابع تاریخی اسلام اعتماد کرد؟» منتشر شده در زیتون در این باب به تفصیل سخن گفته ام. در صورت امکان می توانید بدان مراجعه کنید.
    اشکوری

  13. آقای اشکوری
    با استدلال شما مشکل دارم. لطفاً مورد به مورد یا استدلال منطقی کنید یا مدرک ارائه فرمائید.
    شما: “اگر قبول کنیم که او دوبار و یا بیشتر به مدینه و مکه در ارتباط با مسئله جانشینی سفر کرده است.”
    من: در کامنت اینجانب به تعداد سفرهای معاویه به حجاز و از جمله به مکه و مدینه اشاره ای نشده است. بنابراین، اشاره به تعدد سفرهای معاویه در مقدمۀ استدلال شما، مقدمه ای بی ارتباط با پاسخ منطقی به کامنت اینجانب و از جنس مقدمه ای بی مبنا در استدلال است.
    شما: “او (معاویه) وقتی از بیعت گرفتن از عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابی بکر و حسین بن علی نامید شد…”
    من: با توجه به اینکه ابن خیاط مورخ امویان است، لطفاً نشانی را با اشاره به مدرک، محل چاپ و صفحات مربوطه مشخص کنید.
    شما: ” [معاویه] محفلی آراست و این شخصیت ها را فراخواند و پیش از آن به نگهبانانش فرمان داد که: وقتی من سخن می گویم این افراد اگر خواستند حرفی بزنند (به موافقت و یا مخالفت) بی درنگ گردنشان را بزنید.”
    من: با توجه به شخصیت معاویه که یک نظامی و سیاستمداری با تجربه بود و با توجه به اینکه نگهبانان جزء افراد بسیار قابل اعتماد او بودند و دستورالعملش به آن نگهبانان محرمانه بود، بنابراین “عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابی بکر و حسین بن علی” از گردن زدن خودشان بی خبر بودند تا بر آن اساس برای حفظ جانشان از مخالفت با جانشینی یزید خودداری کنند. در این صورت، بر اساس گفتۀ شما چون قبلاً هم بدون ترس از معاویه با جانشینی یزید مخالفت کرده بودند، پس در آن جلسه نیز باید بدون هراس مخالفت میکردند. پس استدلال شما منطقی نیست.
    شما: “[معاویه] ضمن سخنانی تجلیل آمیز از این چند شخصیت [عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابی بکر و حسین بن علی]، اعلام کرد که اینان بیعت کرده اند. از منبر فرود آمد و فورا شهر (مکه و یا مدینه) را به سوی شام ترک کرد. پس از آن مردم علاقه مند پریشان شده و نزد آنان رفته و پرسیدند که آیا شما بیعت کرده اید؟ گفتند خیر. گفته شد چرا سکوت کردید و چیزی نگفتید؟ گفتند اطلاع یافتیم که توطئه قتل ما در میان بود.”
    من: پس طبق گزارش پیش گفتۀ شما، حسین ابن علی از ترس جانش در جلسۀ بیعت با معاویه سکوت اختیار کرد. پس حسین ابن علی فردی ترسو بود که حفظ جانش را بر حفظ منافع مسلمین و منجمله شیعیان مقدم میدانست. بنابراین، طبق گزارش شما حسین ابن علی فردی ابن الوقت بود و در جائی که میبایستی مدافع حیثیت مسلمین و شیعیان باشد، سکوت اختیار کرد.
    شما: ” می توانید معترض شوید که این افراد ترسو بوده و می بایست اعتراض می کردند و کشته می شدند ولی در هرحال نمی توان چنین رخدادی را بیعت نامید.”
    من: جمع شما ملاها ۱۴۰۰ سال است که از شجاعت حسین ابن علی داستانهای مجعول ساخته و تحویل پیروان ناآگاهتان داده اید. آیا سکوت حسین ابن علی در مقابل معاویه را به چه چیزی جز ترس برای حفظ جانش، تعبیر میکنید؟ و آیا چنین فردی را میتوان شجاع نامید یا قهرمانان ملی ما را که در مواجهه با مرگ در مقابل خلفای عباسی، شجاعانه ایستادند و به مرگ محتوم خود لبخند زدند؟ کشور ما از این قهرمانان ملی والا مقامتر از حسین ابن علی بسیار دارد. در حالی که ۱۴۰۰ سال است شیعیان ناآگاه را وادار کرده اید تا در روز عاشورا با زنجیر و قمه و قفل و تیغ و انواع آلات و ادوات مصدوم کننده، بدن خودشان را مورد ضرب و جرح قرار دهند و به حال حسین مظلوم ناله و شیون کرده و سرشک اندوه از دیده جاری سازند.
    نتیجه اینکه، استدلال شما از جنس استدلالهای همین ملایان نشسته بر اریکۀ حکمروائیست و ایراد شما بر صفت فرصت طلب بودن حسین، وارد نیست. مردم و کشور ما از داستان پردازیهای بی پایه و اساس ملاها زیانها دیده اند. بماند.

  14. با سلام به دوستانی که از سر مسئولیت تذکراتی داده اند. در باره هر یک پاسخی کوتاه خواهم داد.
    در مورد سخن آقای علی سون باید بگویم بله! به گمان من مبهم ترین و پیچیده ترین فصل تاریخ اسلام از آغاز تا کنون همین داستان کربلاست و واقعا روشن نیست که ماجرا از چه قرار بوده است. البته داستان و قصه بسیار است و تفاسیر متفاوت و گاه متناقض حول این کربلا و عاشورا نیز پر شمار ولی به لحاظ تاریخی داقیفا دانسته نیست که هدف واقعی امام حسین از حرکت به سوی عراق چه بوده است. البته پیش از این در دو جستار از سلسه جستارها در زیتون در این باب سخن گفته ام. بیش از این مجال توضیح نیست.
    اما ترجمه پانوشت شماره ۲: «زمانی که حسین آهنگ عراق کرد، کاغذی خواست و بر آن نوشت: بسم الله الرحمان الرحیم. از حسین بن علی به بنی هاشم. هرکس با من همراه شود، کشته (شهید) خواهد شد و اگر تن زد، هرگز کامیاب نخواهد بود».
    با «حم کدی» هم حرف نیست. زیرا اصولا متوجه نمی شوم که مراد از این کلمات مقطع شبه شعر چیست و حامل چه پیامی است؟ با این همه سپاسگزارم.
    اما در مورد دعوی بزرگ جناب «کهندژ». واقعیت این است که این دعوی ناصواب داستان »خسن و خسین دختران مغاویه» را به یاد می آورد.
    اولا در تاریخ خلیفه بن خیاط هرگز نیامده که حسین با ولایتعهدی یزید در زمان معاویه بیعت کرده است (اگر در جایی دیده شده لطفا آدرس ذکر شود). شاید این توهم از آنجا پیدا شده که خلیفه (مانند دیگر منابع) آورده که در آخرین سفر معاویه به حجاز (البته اگر قبول کنیم که او دوبار و یا بیشتر به مدینه و مکه در ارتباط با مسئله جانشینی سفر کرده است)، او وقتی از بیعت گرفتن از عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابی بکر و حسین بن علی نامید شد، محفلی آراست و این شخصیت ها را فراخواند و پیش از آن به نگهبانانش فرمان داد که: وقتی من سخن می گویم این افراد اگر خواستند حرفی بزنند (به موافقت و یا مخالفت) بی درنگ گردنشان را بزنید. چنین شد. معاویه بر منبر شد و ضمن سخنانی تجلیل آمز از این چند شخصیت، اعلام کرد که اینان بیعت کرده اند. از منبر فرود آمد و فورا شهر (مکه و یا مدینه) را به سوی شام ترک کرد. پس از آن مردم علاقه مند پریشان شده و نزد آنان رفته و پرسیدند که آیا شما بیعت کرده اید؟ گفتند خیر. گفته شد چرا سکوت کردید و چیزی نگفتید؟ گفتند اطلاع یافتیم که توطئه قتل ما در میان بود. حال این به معنای بیعت کردن است؟ می توانید معترض شوید که این افراد ترسو بوده و می بایست اعتراض می کردند و کشته می شدند ولی در هرحال نمی توان چنین رخدادی را بیعت نامید. خلیفه این ماجرا را در سال ۵۱ و بقیه در سال ۵۶ آورده است. تا آنجا که من اطلاع دارم در هیچ منبعی سخن از بیعت حسین و ابن زبیر ولو به اجبار نیست. در مورد ماجرای نقل شده به عنوان نمونه بنگرید به: الامامه والسیاسه این قتیبه دینوری، جلد ۱، ص ۲۹۹-۲۱۴؛ الفتوح، ابن اعثم، جلد ۴، ۳۴۶-۳۴۳؛ مقدسی، آفرینش وتاریخ، ص ۹۰۱-۹۰۲ و طبری در حوادث سال ۵۶ و خلیفه بن خیاط در حوادث سال ۵۱.
    ثانیا- گفته شده حسن و حسین بیعت کرده اند که به کلی نادرست است. به گفته عموم منابع امام حسن در سال ۵۰ و به نقلی ۴۹ درگذشته و در هرحال در حیات او ماجرای ولایتعهدی یزید یا مطرح نبوده و یا معاویه اقدام عملی در این زمینه انجام نداده است. حداقل آن است که سفر معاویه به مدینه برای اخذ بیعت در مقطع پس از مرگ امام حسن بوده است.
    ثالثا- اگر به واقع حسین و یا ابن زبیر بیعت کرده بودند، اولا در چهارچوب قواعد آن زمان امکان عملی برای نقض بیعت نبوده و ثانیا اگر چنین بود می بایست عموم بزرگان و به ویژه یزید و کارگزارانش بیش و پیش از هرچیز به حسین و ابن زبیر ایراد می گرفتند که چرا بیعت شکسته اید و حال این که چنین چیزی دیده و شنیده نشده است. در واقع این نقض بیعت، خود بهانه خوبی برای سرکوبی مخالفان بوده است.
    رابعا- توقع نیست که در مباحث علمی و تحقیقی، پای عواطف و احساسات در میان باشد. تعابیری چون«فرصت طلب» و مانند آن، زیبنده این نوع گفتگوها نیست.
    در باره نوشته جتاب «آرش بی کمان» (که امیدوارم به زودی به کمانی نیز مجهز شوند) حرف و حدیث بسیار است و در این مجال امکان بحث و اظهار نظر نیست ولی در پرسش از چه باید کرد فقط می توانم بگویم که با این همه خرافه پراکنی و اغرای به جهل که در جهان اسلام و به ویژه در ایران است، واقعیت این است که چندان امیدی به کاهش جهالت ها و جزمیت ها ندارم ولی با این همه، راهی جز روشنگری صبورانه و مسئولانه نمی شناسم. امیدوارم روزی از غبارهای نادانی ها به ویژه در قلمرو دیانت و تشیع اندکی کاسته شود و آن هم با حکومت دینی حداقل از نوع ولایی آن چندان محتمل نیست. نیز امیدوارم هرگز وطن بلازده ما به سرنوشت سوریه و لیبی و عراق و . . . گرفتار نشود.
    با سپاس مجدد
    اشکوری

  15. نمیدانم چطور فردی همچون جناب اشکوری به نقد جدی تاریخی میپردازد که عمومآ چیزی جز افسانه نیست . وقتی اولین کتابهایی که در باره دین اسلام و محمد نوشته شده است ، ۱۵۰ سال از ظهور اسلام در صحرای عربستان گذشته بوده است و هیچ تصویر روشنی از حتی قرن اول ظهور اسلام نیست ، چطور میشود از میان آنهمه کلماتی که فقط دهان به دهان گشته تا قرنها بعد به ما رسیده ، حقیقتی دریافت کرد ؟ آنهم وقتی بقول تاریخ نگاری ” تاریخ عبارت است از حوادثی که هرگز اتفاق نیفتاده ، به قلم کسانیکه هرگز آن وقایع را ندیده اند ” و یا آنطور که ویل دورانت میگفت ” ۵۰ درصد وقایعی را که تاریخ گزارش میکند ، افسانه است و ۵۰ درصد آنهم بافته های مورخ ( هر دو نقل را از خاطره میگویم و در نوشته های زنده یاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی ، دیده ام ) . من خودم از سربازان انقلاب اسلامی بوده ام و امروز می بینم دوست و دشمن روایاتی از چگونگی انقالاب میکنند که شاخ درمیآورم . اتفاقی که فقط ۴۰ سال از آن میگذرد و آنهم با اینهمه امکانات ضبط حوادث . ما هر گز نخواهیم توانست در رابطه با آنچه ۱۴۰۰ سال پیش اتفاق افتاده است ، به حقیقتی برسیم . نقد تاریخی مذاهب را باید در همان چارچوب نقد ” تاریخ مقدس ” دنبال کرد تا هرکس هرچه استعداد دارد در میان افسانه ها و استعارات و مثلها ، حقیقت خاص خودش را جستجو کند نه سندی تاریخی در خدمت زندگی اجتماعی. با احترام و ارادت

  16. با سلام و درود خدمت آقای اشکوری
    من مقاله های شما را در زیتون و سخنانتان را در سایر رسانه دنبال میکنم و از آن بسیار می‌آموزم. مقاله بالا را خواندم و چیز های جدیدی در مورد واقعه کربلا فرا گرفتم که تا به امروز نمی‌دانستم.

    شخصاً پس از شنیدن آنهمه دروغ در مورد واقعه کربلا که در واقع در فصل زمستان بوده و نه در گرمای تابستان، و داستانهای ساختگی در باره دخترکی خیالی به نام رقیه و سرنوشت سکینه و قهرمانی های عباس و تیری که به گلوی تشنه علی اصغر نشست و غیره و غیره از طرفی و کتمان حضور بعضی از فرزندان و بستگان حسین به نام عثمان و عمر و غیره و کتمان غیبت بخشی دیگر از خانواده از طرف دیگر و بطور کلی دروغهای تاریخی دیگر شیعه به این نتیجه رسیده ام که آنچه شیعه در مورد حقانیت و قربانی بودن خود می‌گوید همه و همه دروغ است مگر آنکه عکس آن ثابت شود. که البته هیچگاه ثابت نخواهد شد.

    اما امروزه با توجه به تبدیل شدن این دعوای خانوادگی و قبیله ای بر سر قدرت به پایگاه ایدئولوژیک یک رژیم مردم فریب و جائر و فاسد، و از طرف دیگر به در و دکان عده ای آخوند و مداح حسین کُش بیسواد و بی‌فرهنگ و چاپلوس ولی بعضاً میلیاردر و در ارتباط با نیروهای ضد امنیتی و دولت پنهان نظامی- مذهبی سوالها و نگرانی هایی برای من مطرح می‌شود :

    اول اینکه آموزه های شیعی بویژه عاشورایی تا چه حد در پیروزی سریع و آسان انقلاب ۵۷ و بویژه انحراف آن از خواست های اولیه اش، مصادره اش توسط روحانیون و قشریون و برقراری دیکتاتوری و کشت و کشتار های پس از آن موثر بود ؟ و برای پرهیز از تکرار چنین سوء استفاده ای چه باید کرد ؟

    و چه باید کرد که این آموزه ها در دوره های حساس آینده که احتمالاً منتظر ماست دستاویز عده ای نشود که با آن گروههایی شبیه داعش و القاعده و طالبان ولی با عقاید شیعی بوجود آورند و به جان مردم بیندازند ؟ (اگرچه با توجه به سابقه گروه فدائیان اسلام  میتوان گفت ما از این لحاظ در منطقه  سبقت تاریخی داریم و از طریف دیگر رژیم نظامی-مذهبی آقای خامنه ای قبلاً چنین گروههایی را در کشور های همسایه بوجود آورده است و از آنها در جهت پیشبرد اهداف خویش استفاده میکند).

    و بالاخره اگر چنین شد تکلیف بقیه مردم با این گروهها چه میشود ؟
    آیا دوره ای خشونت بار همچون وقایع سوریه و عراق منتظر مردم ماست ؟

    درود بر شما

  17. جناب اشکوری

    حسینِ فرصت طلب را ملاهای شیعه امام حسین کرده اند. تاریخ خلیفه ابن خیاط به درستی فرصت طلب بودن حسین را توضیح داده است:
    برای بیعت گرفتن از سران قبائل عرب، معاویه از دمشق عازم مدینه شد و در جلسه ای با حضور آنها و حتی حسن و حسین، با او بیعت کردند و یزید را به جانشینی معاویه پذیرفتند
    اگر حسین همان فرد شجاعی بود که ملاهای شیعه سالیان دراز از شجاعت او داستانهای عجیب و غریبی ساخته و تحویل مردم نا آگاه داده اند، باید در همان جلسه به مخالفت با ولایتعهدی یزید بپا میخاست، نه آنکه پس از مرگ معاویه و به گمان خالی بودن میدان، مدعی خلافت شود. نتیجه اینکه حسین فردی بود که در زنده بودن معاویه، از ترس او با ولایتعهدی یزید بیعت کرد و پس از مرگ معاویه به گمان اینکه دیگر معاویه نامی در میان نیست و او وارث تخت ولایت پدرش علی است، به وهم اینکه مردم کوفه نیز از او حمایت میکنند، به طمع جاه و مقام دعوی خلافت نمود که هیچ کس به پشتیبانی او نیآمد.

  18. حسین که بود امتی
    بیعت ندید منتی
    یزید کرده بدعتی
    باید که رأیم دهید
    حسین رفته بکوفه
    نه آنکه بگردد شهید
    به حمایت از کوفی
    عنان سویش پس کشید
    اولوالعزم بود آن امام
    انزوا را خوش ندید
    اصلاح طلب گر باشی
    محتاط مباش پس شدید

  19. حسین که بود سنتی
    بیعت ندید منتی
    یزید کرده این مزید
    باید که رأیم دهید
    حسین رفته بکوفه
    نه آنکه بگردد شهید
    تأیید بخواست چو کوفی
    عنان سویش پس کشید
    اولوالعزم بود آن امام
    انزوا را خوش ندید
    اصلاح طلب گر باشی
    محتاط مباش پس شدید

  20. با سلام، ایکاش نویسنده محترم ترجمه عبارات عربی را در زیرنویس شماره ۲ و یا در خود متن گنجانده بودند.

  21. با سلام. آنچه به نظر میرسد این است که واقعیت معلوم نیست که چرا با این همه نظرات مخالف ، امام ۱۸۰۰ کیلومتر با زن و بچه و برادر بیمار کوبیده رفته کربلا.

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

۱.‌ ظریفی در یکی از شبکه‌های اجتماعی نوشته بود «نه تنها بیزارم از این اسلامتون، بلکه بیزارم از اون یکی اسلامتون که می‌گید این اون نیست». نمی‌شود با نواندیشی دینی آشنا بود و به این

ادامه »

جنبش زن، زندگی، آزادی رادیکال‌ترین جنبش تاریخ ایران است. رادیکالیسم هم به معنای این است که این جنبش برای رسیدن به اهداف بنیادینش نیاز به تغییرات و تحولات ریشه‌ای در ساختارها و نهادهای چند هزار ساله‌ی ایرانی – شرقی دارد. نهادهای تاریخی ایرانی عموماً ضد زن و زندگی و آزادی هستند…

ادامه »

امروز که خیزش سراسری علیه حجاب اجباری و ظلم حکومت رخ داده، رهبران اصلاح‌طلب بهتر است سرمایه‌ی اجتماعی بسیار کمرنگ‌شده خویش را بیش از این بر باد ندهند و آنرا اینبار هم مفت و رایگان در دامن دیکتاتوری ولی فقیه و سرکوبگرانی که دستشان آغشته به خون ژینا و حدیث و دهها جوان ایرانی از اقوام مختلف است، نریزند…

ادامه »