مسئله دینستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفتشناسانه و فلسفی، یکی از مسائل مهم و درخور تأمل جامعه کنونی ایران به شمار میآید که نه میتوان آن را انکار نمود و نه شایسته است نسبت به آن بیتفاوتی و سکوت اختیار کرد.
روشن است که جریان دینستیزی متداول در جامعه ما، که در یک دهه اخیر و بهویژه پس از کشتار وحشیانه شهروندان معترض و بیدفاع در دو شب شوم و هولناک هجدهم و نوزدهم دیماه سال گذشته، به نحو چشمگیری گسترش یافته، بدون کمترین شک و شبههای حاصل و پیامد اجتنابناپذیر تقریباً نیمقرن سلطهگری حکومت دینی فقیهان حاکم بر کشور است.
حکومتی بیکفایت، ناکارآمد و فاسد که با پیوند و تلفیق استبداد و دین فقیهانه پیشامدرن، تا توانسته ظلم و ستم در حق مردم روا داشته و هر فریاد و اعتراض آزادیخواهانه و عدالتطلبانه را به بهانه کذایی و پوشالی مخالفت و عناد با دین سرکوب کرده و کماکان میکند.
با این همه، نکتهای را که باید گفت و بر آن انگشت تأکید نهاد این است که دینستیزی بخش بزرگ و قابلتوجهی از شهروندان و خصوصاً نسل جوان، واجد خطاهای معرفتی و اخلاقی آشکاری است که به نظر میرسد طرح و نقد آنها در فرایند مبارزه مدنی و پیکار اجتماعی برای جایگزینی حکومت دینی یا یک حکومت سکولار مبتنی بر دموکراسی، حقوق بشر و عدالت اجتماعی بسیار لازم و ضروری مینماید.
در سطور پایین، نگارنده یک خطای معرفتی جریان دینستیزی رایج، که مضمون آن همذاتپنداری دین فقیهانه حاکم با دین است، را به اختصار مورد واکاوی و نقد قرار میدهد.
اعتقاد نگارنده، به عنوان یک مسلمان و دینباور، بر این است که ستیز با حکومت دینی مستقر و دین فقیهانه حاکم، که بهوضوح نشان داده یک دین فاشیستی و غیراخلاقی است، امری معقول، موجه و اخلاقی است که مشارکت در آن وظیفه هر انسان خردمند، دموکرات و عدالتطلب، اعم از دیندار و غیردیندار، است که کرامت انسان و اخلاق را بر دین مقدم میداند.
از اینرو، نگارنده با اینگونه دینستیزی که بهطور مشخص معطوف به نفی و طرد حکومت دینی و به چالش کشاندن دین فقیهانه حاکم است، نه فقط مشکلی ندارد، که با آن کاملاً همدل و همسو است و قویاً از آن حمایت میکند.
اما مشکل از اینجا آغاز میشود که دینستیزان جامعه ما، که آگاهانه یا ناآگاهانه رویکردی ذاتگرایانه به دین دارند، دین فقیهانه حاکم بر ساختار جمهوری اسلامی را عین دین و مساوی با آن میدانند و در نتیجه، خواهناخواه، بر این مدعای فقیهان حاکم که دین همان است که آنان میگویند و بدان عمل میکنند، مهر تأیید میزنند.
این نوع نگاه ذاتگرایانه به دین، که با سادهاندیشی و مطلقگرایی، دین فقیهانه حاکم و گفتار و رفتار جمهوری اسلامی را تنها مصداق عینی دین تلقی میکند، البته مغایر با تئوریهای معرفتشناسانه دوران مدرن، نظیر فیالمثل هرمنوتیک فلسفی گادامر و فلسفه زبان ویتگنشتاین متأخر، است.
بر اساس دیدگاههای این دو متفکر نامدار، که یکی عمل فهمیدن را عملی دیالکتیکی میداند که در پی امتزاج افق مفسر با افق متن و تعامل و گفتوگوی فعال و دائمی میان مفسر و متن پدیدار میشود، و دیگری با ابداع مفاهیم «شباهت خانوادگی» و «بازی زبانی»، معنا را برآمده از بازیهای زبانی توصیف میکند، دیگر جایی برای ذاتگرایی در فهم متون و پدیدههای اجتماعی باقی نمیماند.
دین نیز، از آنرو که پدیدهای اجتماعی است، فاقد ذات به معنای ارسطویی کلمه است. دلیل آن هم این است که آنچه را در عالم واقعیت به رأیالعین مشاهده و تجربه میکنیم، نه فقط دین فقیهانه حاکم، بلکه مدلهای متفاوت و متضادی از دین و دینداری است که هر کدام از آنها محصول تفسیر خاصی از دین است.
یک نمونه برجسته آن، دینی است که نواندیشان دینی از آن سخن میگویند. این دین نواندیشانه، که معتقد به تفکیک آموزههای قرآن به دو مقوله تاریخی و فراتاریخی و یا، به بیان دیگر، عرضی و ذاتی است، دینداری در عصر مدرن را نه در اعتقاد و عمل به احکام مدنی و حقوقی مندرج در قرآن، که همه آنها بیکموکاست موقتی، متغیر و تختهبند زمان و مکاناند و باید از آنها عبور کرد، بلکه در آموزههای فراتاریخی قرآن، مانند توحید، عدالت، کرامت بشر، اختیار، عدم اجبار به دین و تقوا و نیایش میبیند که در واقع گوهر و روح و مغز دین را تشکیل میدهند.
نواندیشان دینی با تکیه بر همین آموزههای فراتاریخی و ارائه فهم و درک عصری از آنها، دینی را به ما معرفی میکنند که مؤلفههای اصلی و کلیدی آن در عرصه عمومی عبارتاند از: جدایی نهاد دین از نهاد دولت، دموکراسی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی، برابری زن و مرد، و پاسداری از حقوق مخالفان و اقلیتهای قومی و مذهبی.
نمونه دیگر آن، دین فقیهانه غیرحکومتی است که، گرچه سنتی و عقبمانده محسوب میشود، اما سخت مخالف با تئوری ولایت فقیه، تأسیس حکومت دینی و اجرای احکام شرعی در عصر غیبت است. این تفاوت و تعارض در قرائت و روایت از دین، که ما در اینجا به سبب ممانعت از اطاله کلام فقط به ذکر دو نمونه آن اکتفا کردهایم، یک حقیقت شفاف است که علاوه بر ساحت نظری، دارای پشتوانه عملی نیز هست. چراکه اگر فقیهان حاکم به نام دین جنایت و ستمگری میکنند، در مقابل، دینداران بسیاری را میشناسیم که با نه گفتن به جنایت و ستمگری آنان، هزینه گزاف آن را هم تمام و کمال پرداخت کردهاند؛ بدین ترتیب که یا از دهه شصت شمسی به این سو به قتل رسیدهاند، یا هماکنون در زندان به سر میبرند، یا ناگزیر به ترک وطن شدهاند.
پس بیهوده نبود که شریعتی میگفت دو گونه اسلام داریم: یکی «اسلامی است منحط، اسلامی که ارتجاع و تخدیر را به وجود میآورد، اسلامی که آزادی را قربانی میکند، اسلامی که در تاریخ همیشه توجیهکننده وضع موجود است» و دیگری اسلامی که با این اسلام بزرگترین مبارزه را کرده و خود قربانی این اسلام شده است.
حال نوبت آن است که با استناد به توضیحاتی که در بالا آمد، چنین نتیجهگیری کنیم که اولاً دینستیزانی که عمداً یا سهواً، بدون تفکیک سنخهای گوناگون دین و دینداری، بر این باورند که دین فقیهانه حاکم و جمهوری اسلامی مساوی و مترادف با دین است، یکسره به خطا میروند.
ثانیاً جامعه ایران جامعهای متکثر و چندصدایی است که دینستیزی، به شرحی که گذشت، این تکثر را عملاً نادیده میانگارد و مانع از گفتوگوی عقلانی و همزیستی مسالمتآمیز میان دینداران و غیردینداران میشود.
ثالثاً دین، به تعبیر هابرماس، همچنان منبع مهمی برای معنا بخشیدن به زندگی و پشتیبانی از اخلاق و همبستگی اجتماعی است که حذف آن نه ممکن است و نه مطلوب، و این نکتهای است که دینستیزان باید آن را جدی بگیرند و دربارهاش تأمل کنند.















