فضیلت گرایی اخلاقی؛ بررسی تطبیقیِ آراء آيريس مرداك و ابوحامد غزالي

سروش دباغ

خلاصه: در اخلاق هنجاري معاصر، مكاتبي نظير نتيجه‌گرايي، وظيفه‌گرايي و “اخلاق در نظر اول” قاعده محورند. در مقابل، فضيلت‌گرايي اخلاقي فاعل محور است و غايت قصواي اخلاق در آن تربيت انسان فضيلت‌مند است؛‌ انساني كه ملكات و فضائل اخلاقي چندي در او نهادينه شده است. در اين مقاله ا آراء اخلاقي آيريس مرداك و ابوحامد غزالي با يكديگر مقايسه شده است. غزالي در سنت اخلاق فضيلت‌‌گراي عرفاني رشد پيدا كرده و مرداك از احياء كنندگان فضيلت‌گرايي اخلاقي معاصر است. غزالي خداباور  و مرداك خداناباور مَثَل اعلاي عمل اخلاقي را عشق دانسته، بر اين باورند كه صرفاً خدا (غزالي) و “خوبي مطلق” (مرداك) مي‌توانند متعلَّق بالاترين مرتبه عشق قرار گيرند. 

***

1. در اخلاق هنجاري معاصر مي‌توان مكاتبي نظير” نتيجه‌گرايي”[2]، “وظيفه‌گرايي”[3]، “اخلاق در نظر اول”[4]، “اخلاق فمينيستي”[5] و “اخلاق فضيلت‌گرا”[6] را از يكديگر بازشناخت. سه دستگاه اخلاقي نخست قاعده‌محورند[7]؛ بدين معنا كه قائلين به اين نظريه‌ها،‌ بر اين باورند كه اصول اخلاقي چندي يافت مي‌‌شوند كه فاعل اخلاقي براي رسيدن به داوري اخلاقي موجه بايد اين اصول را به‌كاربندد. مثلاً، وظيفه گرايان كلاسيك، به اقتفاي كانت، امر مطلق[8] و تنسيق‌هاي چندگانه آنرا وجهه نظر خويش قرار داده و احراز روايي و ناروايي اخلاقي را متوقف بر رجوع بدين تنسيق‌ها مي‌دانند[9]. راس، شارح ارسطو و كانت و مبُدع مكتب “اخلاق در نظر اول” نيز با تفكيك ميان “وظايف در نظر اول”[10] و “وظايف واقعي”[11] و بدست دادن فهرست هفت‌گانه وظايف در نظر اول، احراز وظايف واقعي را قوام‌‌بخش داوري‌هاي اخلاقي موجه در سياق‌هاي گوناگون مي‌انگارد[12]. علاوه بر اين، فايده‌گراياني نظير بنتام و ميل نيز با صورت‌بندي اصل فايده[13]، هم براي تعيين مراد كردن از مفاهيم اخلاقي‌اي نظير “خوبي” از مفاهيم طبيعي‌اي نظير “لذت” و “درد و رنج” مدد مي‌گيرند و هم احراز داوري اخلاقي موجه را در گرو بكار بستن اصل فايده، مي‌دانند به نحويكه انجام يا ترك فعلي را كه متضمن بيشينه شدن فايده و كمينه شدن درد و رنج باشد، موجه مي‌انگارند. در مقابل اخلاق فضيلت‌گرا، فاعل‌محور[14] است؛ بدين معنا كه غايت قصواي اخلاق در اين تلقي، تربيت انسان فضيلت‌مند[15] است؛ انساني كه ملكات و فضائل اخلاقي چندي در او نهادينه شده است. فضيلت‌گرايان[16] بر اين باورند كه صرف معرفت داشتن به اصول اخلاقي چندي براي رسيدن به داوري اخلاقي موجه كفايت نمي‌كند؛ كه اگر كفايت مي‌كرد شاهد صدور اين حجم از افعال غير اخلاقي از سوي فاعلان اخلاقي در جهان پيرامون نبوديم. اليزابت آنسكوم، در مقاله‌اي تحت عنوان “فلسفه اخلاق جديد” كه پس از جنگ اتمام جنگ جهاني دوم در سال 1958 منتشر كرد[17]، مي‌پرسيد كه مگر ما سنت ستبر اخلاقي‌اي در پسِ پشت نداريم؟ مگر متفكرين و فلاسفه در باب اخلاق كم سخن‌ گفته‌اند؟ پس چرا محصول اين همه بحث‌هاي نظري درباره اخلاق چنين است؟ آنسكوم از احياي فضائل و ملكات نفساني و تأكيد بر‌آنها در سپهر اخلاق به مثابه راه‌كاري رهگشا و كارآمد ياد مي‌كند. بنابر رأي فضيلت‌گران، از فاعل اخلاقي فضيلت‌مند، بدون تكلف و به صرافت طبع، اعمال اخلاقي موجه سر مي‌زند: “چون درخت تين كه جمله تين كند”. انساني كه با ممارست علي‌الدوام فضائل اخلاقي‌اي چون صبر، عشق، سخاوت، شجاعت… را در خويش نهادينه كرده،‌ هر عمل اخلاقي‌اي كه از او صادر مي‌شود، روا و موجه است[18]. ساير نظريه‌هاي اخلاقي مي‌كوشند تا توضيح دهند كه “خوب” و “بد” چيست و فعل اخلاقي روا و ناروا كدام است؛ حال آنكه فضيلت‌گرايي بر آن است تا بگويد فاعل اخلاقي فضيلت‌مند كيست و چه مشخصات و مؤلفه‌هايي دارد.

در اين مقاله تلاش مي‌شود آرا‌ء اخلاقي آيريس مرداك بانوي فيلسوف، شاعر و رمان‌نويس معاصر و ابوحامد غزالي عارف، متكلم، فقيه و فيلسوف قرن پنجم هجري با يكديگر  مقايسه شود. غزالي در سنت اخلاق فضيلت‌گراي عرفاني رشد يافته و مرداك، از سوي ديگر، از احياء كنندگان فضيلت‌گرايي اخلاقي در دوره معاصر است. مرداك خود را يك نوافلاطونيِ‌ ويتگنشتايني مي‌داند، و از اين رو هم ميراث‌دار سنت افلاطوني در اخلاق است و هم متأثر از آراء اگزيستانسيالست‌ها در اين حوزه،‌ گرچه در مواردي ناقد آن‌ها نيز هست. غزالي در آراء اخلاقي خود، شايد بيش از هر كس ديگري تحت تأثير حارث محاسبي و ابوالقاسم قشيري بوده است، اگرچه تا‌ثير‌پذيري او از عرفايي چون بايزيد بسطامي، جنيد و ديگران نيز معقول مي‌نمايد. وي هم چنين متأثر از اخلاق فلسفي ارسطو ـ به طور خاص در باب مفهوم عدالت ـ و ابن‌مسكويه ـ  درباب تربيت اخلاقي ـ بوده است. غزالي  گرچه  از بزرگترين منتقدان و مخالفان فلسفه است،‌ اما در زمينه اخلاق معتقد است كه اخلاق عرفاني و اخلاق فلسفي ريشه‌هاي مشتركي دارند و از اين رو به نوعي مي‌كوشد تا  از فصل مشترك اخلاق عرفاني و اخلاق فلسفي سراغ بگيرد و آنرا تبيين كند.

2.مرداك و غزالي هر دو به فضيلت‌گرايي اخلاقي‌ باور دارند؛ بدين معني كه هر دو بر تحقق شخصيت اخلاقي تأكيد مي‌كنند نه بر شناخت احكام اخلاقي‌اي چند. تعابيري مثل پرورش خُلق نزد غزالي متضمن همين معناست. مرداك نيز معتقد است كه به جاي طرح نظريه‌هاي اخلاقي بايد بر نهادينه كردن فضائل اخلاقي در فاعلان اخلاقي تأكيد كنيم.

مرداك معتقد است كه “خوبي” وجودي واقعي، هر چند انتزاعي دارد و چنين نيست كه خوبي و ارزش اموري جعلي و اعتباري باشند. اين ديدگاه در مقابل ديدگاه ناواقع‌گرايان قرار مي‌گيرد كه اوصاف اخلاقي‌اي نظير خوبي را اموري اعتباري مي‌انگارند. به عبارت ديگر، بنابر رأي ناواقع‌گرايان، اوصاف اخلاقي به هيچ نحوي از انحاء تعيين و تقرري در جهان پيرامون ندارند و نمي‌توان ردپايي از آنها در جهان پيرامون سراغ گرفت. مرداك ـ به عنوان يك واقع‌گراي اخلاقي ـ معتقد است كه خوبي تعيني مستقل از ما انسان‌ها و روان و ذهن و ادراكات و باورهاي ما در جهان پيرامون دارد. چنين نيست كه ما خوبي را جعل مي‌كنيم،‌ بلكه آنرا كشف مي‌كنيم. خوبي فارغ از ذهن ما در عالم خارج تعين دارد، هرچند قابل اشاره حسي نيست و مدلول و ما به ازائي درعالم خارج ندارد. مرداك اوصاف خوبي را چنين بر‌مي‌شمارد: 1) متعلق توجه، 2) يگانه، 3) كامل، 4)متعالي، 5)تجسم ناپذير و 6) ضروري.[19] برخي از اين اوصاف از اوصاف خداوند در اديان ابراهيمي‌اند. مرداك خداناباور است، به اين معني كه به خداي خالقي كه انسان‌ها را آفريده و سرنوشت آن‌ها را از پيش رقم زده باشد باور ندارد؛ به خداي اديان ابراهيمي كه خدايي متشخص و انسانوار است معتقد نيست.  با اين وجود، اوصافي كه براي “خوبي” برمي‌شمارد، اوصاف خداوند‌ند. “خوبي” مرداك جز صفت‌هاي خالقيت و قادر مطلق بودن ـ كه البته از مقومات مفهوم خدا در اديان ابراهيمي هستند ـ واجد ساير صفات خداوند است. از اين رو به نظر مي‌رسد مفهوم خوبي از ديدگاه مرداك متضمن برخي از اوصاف خداي اديان ابراهيمي است. اين نكته از آن نظر اهميت دارد كه نزد فرد خداباوري مثل غزالي خداوند يگانه خاستگاه اخلاقي زيستن است. از نظر مرداك “خوبي” جاذبه‌اي دارد و واجد نيروي  مغناطيسي اي‌ است كه انسان را از خود بيرون مي‌كشد و دغدغه‌هاي اخلاقي  را در او پررنگ مي‌كند. اين همان كاري است كه، از نظر غزالي، خداوند با برگزيدن پيامبران و ارسال رسل و انزال كتب انجام مي‌دهد و زيستن اخلاقي را قوام مي‌بخشد. اگزيستانسياليست‌ها خواستار جدايي اخلاق از دين و مابعد‌الطبيعه هستند. از نظر آنان عامل اخلاقي بايد كاملاً آزاد باشد تا براساس مسؤليت خود دست به گزينش و عمل بزند. مدلول اين سخن اين است كه عامل اخلاقي نبايد محاط در يك چهارچوب متافيزيكي باشد و بر آن اساس رفتار كند. اما مرداك معتقد است ما بعدالطبيعه چارچوب اخلاق است و عامل اخلاقي بايد در دل آن  چهارچوب مابعد‌الطبيعي دست به گزيش بزند. مرداك  معتقد است حيات ديني و حيات اخلاقي مشابهت تام دارند. حيات اخلاقي متمركز بر اصلاح زندگي يعني ناظر به تصوري از كمال است و اين تصور با مدعيات سنت‌هاي ديني سازگاري دارد. بدين معني كه حيات ديني نيز متضمّن تصوري از كمال يا سعادت است و غايت قصواي سلوك ديني رسيدن به آن كمال.  علاوه بر اين، مرداك اخلاق را نيازمند اشكال سنتي عمل ديني مانند مراقبه و نيايش مي‌داند، يعني اعمال ديني معدّ‌ و ممّد اخلاق‌اند.

از سوي ديگر، غزالي اخلاق را صرفاً در دل دين فهم مي‌كند و قائل به اخلاق خارج از چهارچوب دين  نيست. دين هم چهارچوب اخلاق است، هم ملاك تشخيص خوبي و بدي و روايي و ناروايي اخلاقي. غزالي معتقد است عقل بشر توانايي شناخت “خوب” و “بد” را ندارد. در واقع، انسان‌ها اعمالي را خوب مي‌انگارند كه متضمن منفعتي براي ايشان باشد، و اعمالي را بد به حساب مي‌آورند كه برايشان ضرري نداشته باشد. اما منفعت و ضرر مترتب بر اعمال ملاك خوبي و بدي آ‌ن‌ها نيست. (اين نكته را مي‌توان نقد غزالي بر فايد‌ه‌گرايي به حساب آورد). آنچه قوام‌بخش خوبي و بدي در وادي اخلاق است، تنها وحي است. اعمال خوب اعمالي‌اند كه مشمول پاداش اخروي قرار مي‌گيرند. بر همين سياق، اعمال بد اعمالي‌اند كه مشمول عقاب اخروي قرار مي‌گيرند[20]. پس آنچه در  كلام وحياني خوب انگاشته شده، خوب است و آنچه  مورد عتاب اخروي قرار گرفته بد است. بنابراين تنها دين است كه  مي‌تواند درباره حجيت معرفت‌شناختي دعاوي اخلاقي سخن بگويد و ملاك و محك خوبي و بدي را در اختيار ما قرار مي‌دهد. اخلاق تماماً متكي به دين است. در عين حال، غزالي نيز مانند مرداك معتقد است كه اعمال ديني و عرفاني از جمله مراقبه و تهذيب نفس معدّ‌ حيات اخلاقي‌اند و از اين منظر  مي‌توانند پشتوانه اخلاق قرار گيرند.

پيشتر ديديم كه مرداك معتقد است زيست اخلاقي ناظر به تصوري از كمال است. او غايت اخلاقي را نوعي استكمال يا غناي اخلاقي مي‌داند. غزالي نيز غايت اخلاقي را استكمال فرد مي‌داند.  بر اين اساس، مرداك و غزالي بر اين نكته موكداً تأكيد مي‌كنند كه صرف انجام  اعمال اخلاقي موجه و روا كفايت نمي‌كند،‌ بلكه هدف‌ نهايي رسيدن به غناي اخلاقي و كمال است. اين استكمال از طريق زندگي كردن براساس فضائل اخلاقي و پرورش استعدادهاي انسان حاصل مي‌شود. غزالي مي‌گويد تعليم و تربيت، ادبيات، دين و سياست بايد در راستاي اين استكمال باشد. پرورش خصايص شخصيتي متعدد و نه يك فضيلت خاص اين استكمال را به همراه مي‌آورند؛ فضائلي مانند حكمت، شجاعت، عفت و عدالت. از نظر غزالي فضيلت حكمت مربوط به قوة عقليه است. فضيلت شجاعت مربوط به قوة غضبيه و فضيلت عفت مربوط به قوة شهوانيه است. فضيلت عدالت نيز مربوط به تركيب ساير قوا و تنظيم آن‌ها است. اين‌ها امهات فضائل‌اند، اما رسيدن به كمال نهايي و سعادت با تزكيه نفس حاصل مي‌شود و تزكيه نفس تكميل نمي‌‌شود مگر با اكتساب جميع فضائل. اين فضائل در دو دسته جاي مي‌گيرند. يك دسته فضائلي هستند مربوط به تشخيص راه سعادت و شقاوت كه به مدد آن‌ها فرد از روي يقين، و نه از روي تقليد، راه سعادت را تشخيص مي‌دهد و مطابق آن عمل مي‌نمايد. دسته ديگر مربوط به حُسن خلق هستند كه موجب از ميان رفتن همة عادات سيئه مي‌شود . (ميزان‌العمل، ص18)‌

مي‌توان گفت غزالي مهمترين مانع رسيدن به كمال را عادات سيئه  و رذائل اخلاقي مي‌داند و حسن خلق و تزكيه نفس را بهترين راه از بين بردن آن‌ها مي‌داند. از نظر مرداك دشمن استكمال اخلاقي «توهم» است. او معتقد است جاذبه “خوبي” انسان را از انانيت و خودبيني رها كرده و توهم را از ميان مي‌برد. او چنين نقشي را براي هنر نيز قائل است و معتقد است هنر نيز توهم‌زداست و راهي است به‌سوي فراچنگ آوردن “خوبي”؛ چراكه هنر مقتضي ترك انانيت است و عشق ورزيدن و وارستگي را به بشر مي‌‌آموزد. از اين رو مي‌گويد هنر مشابه اخلاق است. او هم چنين با تأكيد بر آزادي دروني به جاي آزادي بيروني مي‌گويد آزادي دروني يا رهايي نفس از توهم، متضمن توانا بودن بر عشق ورزيدن و ديدن است. به عبارتي، مرداك بزرگترين دشمن نفس در مسير كمال را توهم مي‌داند، در حالي كه غزالي مهمترين دشمن نفس را هوس مي‌داند. (ميزان العمل، ص16)

مرداك براهميت انگيزه اخلاقي نيز تأكيد مي‌كند. او بر خلاف فايده‌گراياني چون جرمي بنتام و  جان استوارت ميل،‌كه در توجيه اخلاقي يك عمل نقش چنداني  براي انگيزه قائل نيستند و فقط آثار و نتايج مترتب بر عمل را ملاك قرار مي‌دهند، بر نقش محوري انگيزة تأكيد مي‌‌كند.  يعني حتي اگر عملي انجام شود كه آثار و نتايج اخلاقاً مطلوبي هم بر آن مترتب باشد اما بدون انگيزه اخلاقي انجام شده باشد، اهميت اخلاقي چنداني ندارد. پيش از مرداك، كانت نيز بر اهميت انگيزه تأكيد كرده بود اما در نگاه او، ارتباط وثيقي ميان انگيزه اخلاقي، امر مطلق و وظايف اخلاقي برقرار است. مرداك، اما، معتقد است انگيزه‌هاي اخلاقي صرفاً از وظايف نشأت نمي‌گيرند و در انسان‌ها انگيزه‌هاي متعددي يافت مي‌شود كه قوام‌بخش عمل اخلاقي‌اند.

همچنين تأكيد عمده غزالي بر نيت عمل متمركز است. از نظر غزالي انجام يك عمل اخلاقي بدون نيت اخلاقي هيچ‌گونه‌ ارزشي ندارد. غزالي نيت را حالتي قلبي مي‌داند كه هم براي عمل و هم براي علم ضروري است. نفسِ خود نيت ارزشمند است، حتي اگر عمل نيكي را در پي نداشته باشد، در حاليكه عمل بدون نيت خالي از ارزش است؛ بنابراين نيت مهمتر از عمل است.

3.از مسائل مهم در بحث از تبديل مزاج و تحول و دگرگوني اخلاقي مسئله معرفت و ادراك اخلاقي است. از نظر مرداك دگرگوني اخلاقي نوعي دگرگوني در ناحيه معرفت، ادراك يا بينش اخلاقي است. دگرگوني در معرفت موجب دگرگوني اراده مي‌‌شود، و دگرگوني اراده موجب دگرگوني عمل مي‌شود. بدين معني معرفت اخلاقي بر اراده و اراده بر عمل اخلاقي مقدم‌اند. يعني تحول اخلاقي اولاً تحولي در ساحت معرفت و ادراك است. غزالي نيز در مسير سعادت، علم و معرفت را ملازم و بلكه مقدم بر عمل مي‌داند و مي‌گويد: “ولكن كيف يسلك الطريق من لايعرفه…”. (ميزان العمل، ص6) در عين حال غزالي معتقد است كه علم بر عمل شرافت دارد؛ اما علم و عمل توأمان موجب تحصيل سعادت مي‌شوند.

4.عشق از مهمترين مسائل در انديشه مرداك است؛ عشق در نظام فكري او بدل به يك مفهوم محوري مي‌شود. از منظر او، عشق بالاترين صفت روحاني انسان است. عشق به خوبي حقيقي موجب حيات گرفتن عالي‌ترين بخش نفس مي‌شود. تنها موجودي كه در اين عالم شايستگي بالاترين عشق آدمي را دارد خوبي حقيقي است. غزالي در احياء علوم‌الدين غايت قصواي سلوك اخلاقي را رسيدن به مقام عشق مي‌داند. از نظر غزالي همه مقامات قبل از عشق مقدمه‌اي براي رسيدن به عشق‌اند و همه مقامات بعد از آن مؤخر از ‌آن‌اند. از نظر غزالي عشق الزاماً بعد از معرفت و ادراك حاصل مي‌شود؛ چراكه عشق به چيزي ناشناخته ممكن نيست. ديگر اينكه حواس از لذتي برخورداند كه آن لذت همان عشق آن حواس است. لذا حس لامسه در لمس كردن است و حس بينايي در مشاهده. علاوه بر اين، انسان عاشق كمال است و عشق به وجود ناقص ناتمام است. حُسن و جمال حقيقي نيز حسن و جمالي است كه نقصان نپذيرد. غزالي نهايتاً تأكيد مي‌ورزد كه تنها موجودي كه مستحق عشق است خداوند است. عشق به هر چيز ديگر تنها در صورتي مقبول است و محلي از اعراب دارد كه در نسبتش با خداوند در نظر گرفته شود. كسي كه به غير خداوند و فارغ از نسبتش با او عشق بورزد؛ عملش ناشي از جهل او نسبت به خداوند است. در واقع عشق به ديگر موجودات از روي مجاز است و عشق به خود خدا از روي حقيقت. غزالي مي‌گويد انسان‌ها در اصل عشق با يكديگر مشترك‌اند، زيرا عشق آن‌ها اصل مشتركي دارد؛ اما تفاوت انسان‌ها در عشق‌ورزي‌شان ناشي از تفاوت معرفت‌ آن‌ها است. برترين نوع عشق، ‌عشق به ذات خداست؛ عشقي كه نسبت به خود خداست از آن حيث كه به واسطه كمال، جمال، مجد و عظمتش مستحقق عشق ورزيدن است. پس تفاوت در معرفت موجب تفاوت در عشق مي‌شود و تفاوت در محبت تفاوت در سعادت اخروي را به همراه خواهد داشت. عشق ميان انسان و خدا دوجانبه است. معرفت به خدا موجب عشق به او و رسيدن به سعادت است و محبت خدا به انسان موجب نزديكي به او و دوري از گناه و تطهير باطن از كدورات دنيا و رفع حجاب از قلب انسان مي‌شود تا اينكه با قلب خويش به مشاهده خداوند دست يابد. (احياء علوم‌ الدين، مجلد چهارم)

از سوي ديگر، مرداك معتقد است اخلاق صرفاً راجع به كردار نيست. جداي از حيات بيروني حيات دروني و باطني نيز در اخلاق مهم است. او مي‌گويد اخلاق هم ناظر به افعال عمومي است و هم افعال خصوصي. هم‌چنين احكام اخلاقي علاوه بر افعال جوارحي كه قابل مشاهده است، مربوط به افعال جوانحي و دروني نيز مي‌‌شود؛ مانند افعال مربوط به ساحت ذهن و روان آدمي. از اين گذشته افعال ارادي غير اختياري ـ اضطراري و اكراهي ـ نيز شامل احكام اخلاقي مي‌شوند. يعني اگر كسي از روي اضطرار و اكراه نيز مرتكب عملي غير اخلاقي شود، كنش او مي‌تواند مشمول داوري اخلاقي قرار بگيرد. مرداك حتي انفعلات و حالات ذهني ـ رواني را نيز متعلق به قلمرو اخلاق مي‌‌انگارد (براي مثال خلوص قلب و بردباري روح). به عبارتي ديگر، هر چيزي كه مربوط به شخصيت و منش انسان مي‌شود متعلَّق داوري اخلاقي قرار مي‌گيرد. يعني رفتارها و انفعالات دروني هم مي‌توانند اخلاقاً خوب يا بد باشند. علاوه بر اين، خود شخصيت و منش انسان نيز مي‌تواند مورد داوري اخلاقي قرار بگيرد. يعني مي‌توان شخصيتي را اخلاقاً خوب و يا اخلاقاً بد دانست. از اين رو علاوه بر اعمال و رفتارهاي ظاهري، انگيزه‌ها، عواطف، خواسته‌ها، عادات و حالات روحي و رواني نيز مشمول حسن و قبح و  احكام اخلاقي مي‌شوند.

چنانكه از كلام غزالي برمي‌آيد،  او نيز احكام اخلاقي را صرفاً ناظر به رفتارهاي جوارحي نمي‌داند. به نظر مي‌رسد،  غزالي، حتي بر بعد دروني و باطني آدمي تأكيد بيشتري دارد.  تأكيد فراوان او بر از ميان برداشتن صفاتي چون غرور،‌ عُجب، كبر،‌ ريا، بخل، حسد، غصب…  كه ناظر به حالات دروني و ذهني ـ رواني انسان‌اند، مؤيد همين مطلب است. (همان، مجلّد سوم) نزد غزالي،‌ جوارح در خدمت قلب هستند، با اين توضيح كه در نظام اخلاقي او قلب اصل است و جوارح فرع‌اند. اين‌گونه است كه مي‌گويد: “فالقلب هو المقصود و الاعضاء آلات موصله الي المقصود”. (همان، مجلد  پنجم، ص 5) از نظر غزالي قلب حاكم است و جوارح رعيت‌اند.

مي‌توان چنين انگاشت كه غزالي و مرداك، هر دو، مرزهاي قلمرو اخلاق را، از اعمال ظاهري‌ تا فعاليت‌هاي ذهني و رواني انسان گسترش مي‌دهند. بدين سان تمامي ابعاد حيات انساني مي‌تواند مشمول احكام اخلاقي قرار گيرد.

5. بنابر آنچه آمد، مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه آيريس مرداك و ابوحامد غزالي را بايد از جمله فضيلت گرايان اخلاقي دانست كه غايت قصواي اخلاق را نهادينه شدن فضائل در فاعلان اخلاقي مي‌دانند. مرداك و غزالي را بايد واقع‌گرا انگاشت؛ از نظر مرداك فاعلان اخلاقي كاشف ارزش‌هاي اخلاقي در عالم خارج‌اند، اما بنابر راي غزالي انسان‌ها اين توان و شايستگي را ندارند كه ارزش‌هاي اخلاقي را كشف كنند، و براي اين منظور بايد به وحي نبوي،‌ كه كاشف از قول خداوند است، مراجعه نمايند. با وجود اينكه غزالي خداباور و مرداك خداناباور است، هر دو معتقد‌ند كه انجام اعمال ديني پشتوانه و معدّ اخلاق است. علاوه بر اين، غزالي و مرداك صرف انجام عمل اخلاقي را كافي نمي‌دانند و بر نيت و انگيزه عمل تأكيد دارند. ايشان قلمرو اخلاق را محدود به ظواهر ندانسته و ساحات دروني انسان را نيز متعلَّق حسن و قبح اخلاقي قلمداد مي‌كنند. نهايتاً، غزالي و مرداك مثَلَ اعلاي عمل اخلاقي را عشق مي‌دانند. از نظر ايشان صرفاً خداوند و خوبي مطلق استحقاق آنرا دارند كه متعلَّق بالاترين مرتبه عشق قرار گيرند.

منابع:

ـ دباغ، سروش، عام و خاص در اخلاق، تهران، هرمس،‌ 1388.

ـ غزالي، ابوحامد محمد، احياء علوم‌الدين، مجلدات 1 تا 5، قاهره، المكتبه التوفيقيه.

ـ غزالي، ابوحامد محمد، ميزان العمل.

ـ غزالي،‌ ابوحامد محمد، كيمياي سعادت،‌ مجلد 1 و 2، به كوشش حسين خديوجم،‌ تهران،‌انتشارات عملي و فرهنگي،‌ 1380.

ـ مرداك، آيريس، سيطره خير،  ترجمه شيرين طالقاني، تهران،‌نشر شور، 1387.

– Hourani, G (1976) “Ghazali on the Ethics of  Action”, Journal of the American Orientel Society, 96: 69 – 88.

– Griffel, F. (2007) Al-Ghazali, in Stanford Encyclopedia of Philosophy.

– Fakhry. M. (1991) Ethical Theories in Islam, (Liden aul New York: Brill)

– R. crisp and M.slot (2003) Virtue Ethics, (eds.), (Oxford: Oxford University Press).

– T. Tannsjo (2003) An Introduction to Ethical Theory (Edindurgh: Edrnburgh University Press), Chapter 5.

– E. Hill(2000) ‘Kantianism’, in H. Lafollette (ed.) The Blackwell Guide to Ethical Theory (Oxford: Blackwell Publishing).

پانوشت ها

[1] این مقاله، به زودی در کتاب ” ورق روشن وقت: جستارهایی در نواندیشی دینی، فلسفه و فیلم» منتشر خواهد شد.

[2]. consequentialism

[3]. deontologism

[4]. the ethics of prima facie duties

[5]. feministic ethics

[6]. virtue ethics

[7]. Categorical Imperatives

[8]. rule-based

  1. 8. براي آشنايي با امهات آموزه‌هاي اخلاقي كانتي، بعنوان نمونه، نگاه كنيد به:
  2. Hill(2000) ‘Kantianism’, in H. Lafollette (ed.) The Blackwell Guide to Ethical Theory (Oxford: Blackwell Publishing), PP. 227 – 264.

[10]. prima facie duties

[11]. actual duties

  1. براي آشنايي بيشتر با آموزه‌هاي اخلاقي راسي، به عنوان نمونه، نگاه گنيد به: سروش دباغ، عام و خاص در اخلاق، تهران،‌ هرمس، 1388، فصل دوم.

[13]. utility principle

[14]. agent – based

[15]. virtuous person

[16]. virtue ethicists

[17]. “modern moral philosophy”

  1. براي بسط بيشتر آموزه‌هاي محوري اخلاقي فضيلت‌گرا، بعنوان نمونه نگاه كنيد به:

– R. crisp and M.slot (2003) Virtue Ethics (eds.), (Oxford: Oxford University Press).

– T. Tannsjo (2003) An Introduction to Ethical Theory (Edinburgh: Edinburgh University Press), Chapter 5.

[19]. براي بسط بيشتر اين مطلب، نگاه كنيد به: آيريس مرداك، سيطره خير، ترجمه شيرين طالقاني، شور، تهران، 1387، صفحات 151 ـ 87.

[20]. نگاه كنيد به استنفورد Al-Ghazali, in Stanford Encyclopedia of Philosophy :

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

اخیرا مقاله‌ ای در چهار بخش با عنوان ” انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر” به قلم محمد عثمانی در سایت ” ایران امروز” انتشار یافته، که به گمان ما واجد نکاتی غیر دقیق، نسنجیده،

ادامه »

یکی از شاخه‌های بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطه‌ی فکری است که معرفت‌شناسی، فلسفه ذهن، روانشناسی و اخلاق را به

ادامه »

این روزها شاهد حمله بخشی از جریان چپ به نیروها و جریان‌های مختلف اپوزیسیون جمهوری اسلامی هستیم؛ جریانی که پس

ادامه »