زیتون- طاها پارسا:

درآمد

سال گذشته پدرم را از دست دادم و چندی پیش مادرم را؛ در حالی که پانزده سال بود از دیدن هر دوی آنها محروم بودم.

از دست دادن پدر و مادر در غربت، گذشته از همه رنج‌ها و حسرت‌های ماندگاری که در ذهن و جان آدم می‌کارد، ویژگی غریبی دارد: باور رفتن‌شان کامل نمی‌شود. گویی بخشی از ذهن همچنان در انتظار دیدار بعدی مانده است. با آن‌که بیش از یک سال از مرگ پدرم گذشته، هنوز اغلب وقتی از حرف‌ها و خاطراتش می‌گویم، بی‌اختیار از زمان حال استفاده می‌کنم؛ انگار هنوز هست. از رفتن مادرم هم بیش از یک ماه نگذشته و کمتر روزی است که دستم به سمت تلفن نرود تا شماره‌اش را بگیرم و حالش را بپرسم.

دوستی که برای تسلیت آمده بود، با حسن نیت تمام می‌گفت حالا که ظاهراً گشایشی در رفت‌وآمد به ایران پیدا شده، شاید بد نباشد سری بروم؛ خاک پدر و مادرم را ببینم، شاید آرام‌تر شوم و رفتن‌شان برایم باورپذیرتر شود. دوستی دیگر نیز کم‌وبیش همین پیشنهاد را با تعابیری دیگر تکرار می‌کرد.

یاد ابراهیم نبوی افتادم. با تلخندی شعری از سهراب سپهری را برای یکی از این دوستان زمزمه کردم: «پدرم وقتی مرد، پاسبان‌ها همه شاعر بودند.»

گاهی انتخاب درست زمانی از راه می‌رسد که چیزی که بیش از همه برایش انتظار کشیده‌ای، دیگر وجود ندارد. سال‌ها امکان دیدن پدر و مادرم را نداشتم و حالا که سخن از امکان رفت‌وآمد است، آن دو دیگر نیستند که برای دیدن‌شان برگردم.

این حسرت مداوم و این روایت شخصی، بهانه‌ای است برای پرداختن به ماجرای «بازگشت»؛ موضوعی که با بازگشت محسن نامجو و، اخیراً، بیژن مرتضوی به یکی از بحث‌های داغ این روزها تبدیل شده است.

بحث من درباره حق بازگشت نیست. بازگشت به وطن حق هر انسانی است. موضوع من مسئله‌ای اخلاقی که در میان بحث‌های اخیر میرامون این حق تقریبا غائب مانده و کمتر به آن پرداخته شده است. این مسئله را در برداشت چهارم خواهم نوشت اما برای آن‌که خواننده بداند از پیچیدگی‌های موضوع غافل نبوده‌ام و تفاوت این برداشت را با سایر برداشت‌ها بفهمد به ناچار برداشت اول تا سوم را هم آورده‌ام.

برداشت اول

بیایید دو زندانی بی‌گناه را تصور کنیم. حکومت تصمیم می‌گیرد یکی را آزاد کند و دیگری را همچنان در زندان نگه دارد. آیا زندانی اول باید بگوید: چون آزادی برای هر دوی ما تضمین نشده، من هم از زندان خارج نمی‌شوم؟

به نظرم نه. چون بی‌عدالتی اصلی در آزاد شدن او نیست؛ بی‌عدالتی، زندانی ماندن دیگری است. ادامه حبس زندانی اول هم چیزی از ظلم واردشده بر زندانی دوم کم نمی‌کند.

این تمثیل می‌تواند یکی از جدی‌ترین نقدها به این گزاره باشد که «تا وقتی بازگشت برای همه ممکن نشده، بازگشت هیچ‌کس اخلاقی نیست».

اما حکایت دو زندانی همین‌جا تمام نمی‌شود. زندانی آزادشده لازم نیست در سلول بماند؛ اما پس از خروج می‌تواند به دو گونه با آزادی خود مواجه شود. می‌تواند بگوید: «دیدید؟ زندان و حکومت آن‌قدرها هم بد نیست. من که آزاد شدم.» یا می‌تواند بگوید: «من آزاد شده‌ام، اما این چیزی از ناعادلانه بودن رفتار حکومت در زندانی کردن دیگری کم نمی‌کند.»

به عبارت دقیق‌تر، زندانی اول باید از خود بپرسد: آزادی من و رفتار حکومت با من، یک قاعده بود یا یک استثنا؟

تفاوت میان این دو برداشت، تفاوت کوچکی نیست. اخلاق و وظیفه اخلاقی با «دیگری» پیوندی ناگسستنی دارد.

مشهور است که هنری دیوید ثورو، متفکر آمریکایی قرن نوزدهم، به دلیل امتناع از پرداخت مالیاتی که آن را مشارکت در حمایت از برده‌داری و جنگ آمریکا با مکزیک می‌دانست، زندانی شد. در حکایتی مشهور، رالف والدو امرسون به دیدنش رفت و با تعجب پرسید: «هنری، تو اینجا در زندان چه می‌کنی؟»
و ثورو پاسخ داد: «والدو، تو آن بیرون چه می‌کنی؟»

برداشت دوم

گاهی یک تصمیم برای انسانِ خصوصی قابل فهم است و برای انسانِ سیاسی نادرست؛ دشواری اخلاق از جایی آغاز می‌شود که این دو انسان، یک نفرند.

گره اصلی بحث همین‌جاست. یک تصمیم واحد را می‌توان از دو منظر متفاوت دید. از منظر اخلاق فردی، باید زندگی واقعی شخص را دید. ممکن است سال‌ها دور از وطن بوده باشد. ممکن است خانواده، پدر و مادر سالخورده، خواهر و برادر یا تعلق عمیقی به زبان، شهر و فرهنگ خود داشته باشد. ممکن است از غربت خسته شده باشد. ممکن است احساس کند چیزی از عمر باقی نمانده که بخواهد آن را در انتظار شرایطی آرمانی بگذراند.

از این منظر، بازگشت می‌تواند تصمیمی کاملاً قابل فهم باشد. اخلاقی که این واقعیت‌ها را نبیند، خیلی زود به اخلاق‌گرایی بی‌رحمانه تبدیل می‌شود. نمی‌توان از هر انسانی انتظار داشت که خانواده، تعلق، امنیت و زندگی شخصی خود را تا زمانی نامعلوم قربانی یک اصل عمومی کند.

اما اخلاق سیاسی پرسش دیگری دارد. نمی‌پرسد «چرا این فرد برگشت؟» می‌پرسد: بازگشت او در فضای عمومی چه می‌کند؟ بازگشت یک چهره شناخته‌شده ممکن است، فارغ از نیت خود او، به نشانه‌ای از عادی شدن شرایط تبدیل شود. ممکن است در خدمت این روایت قرار گیرد که مخالفان، منتقدان یا مهاجران می‌توانند بدون مشکل به ایران بازگردند. بنابراین ممکن است یک تصمیم در قلمرو شخصی کاملاً قابل فهم باشد، اما آثار سیاسی آن همچنان محل پرسش باقی بماند.

از نظر من این تناقض یا پارادوکس نیست. مشکل اخلاق دقیقاً از جایی آغاز می‌شود که وظایف ما در یک جهت قرار ندارند. گاهی یک انسان در برابر زندگی شخصی خود وظیفه‌ای احساس می‌کند و در همان حال، در برابر جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کند یا از آن سخن می‌گوید، مسئولیتی دیگر دارد.

به نظرم این یک از جاهایی است که عبارت «انسان، دشواریِ وظیفه است» معنای خاصی پیدا می‌کند. چون وظیفه‌های ما همیشه در یک جهت نیستند. فرد ممکن است در برابر خانواده، خودش، وطن، جامعه سیاسی و کسانی که هنوز محروم‌اند، هم‌زمان وظایفی داشته باشد که با یکدیگر تعارض پیدا کنند.

مثلاً فردی ممکن است وظیفه‌ای نسبت به مادر پیرش داشته باشد که او را به سمت بازگشت هل دهد و هم‌زمان نوعی مسئولیت سیاسی داشته باشد که از او بخواهد در عادی‌سازی یک وضعیت تبعیض‌آمیز مشارکت نکند. مسئله اخلاقی دقیقاً این است که هر دو وظیفه واقعی‌اند و هیچ راهی وجود ندارد که بدون هزینه یکی را انتخاب کنیم. در این وضعیت مفهوم «انتخاب» تراژیک می‌شود چون هر انتخاب، بخشی از یک وظیفه را قربانی می‌کند.

به بیانی دیگر: برای غیراخلاقی بودن سیاسی یک عمل، لزوماً لازم نیست فاعل قصد سیاسی بدی داشته باشد. بازگشت ممکن است از منظر اخلاق فردی موجه یا دست‌کم قابل بخشش باشد، اما از منظر اخلاق سیاسی، به دلیل آثار نمادین و عینی‌اش، همچنان عملی مسئله‌دار یا حتی غیراخلاقی باقی بماند.

(من اگر بخواهم در این میان حکمی صادر کنم، حکمم ناظر به یک فرامسئله است که در برداشت چهارم دقیق‌تر می‌آید: انکار این تعارض و وانمود کردن اینکه اصلاً مسئله اخلاقی‌ای در میان نیست، خود می‌تواند غیراخلاقی باشد)

برداشت سوم

وقتی یک حکومت از انتخاب فردی برای تبلیغات خود استفاده می‌کند، به‌خودی‌خود آن فرد را مسئول تمام آن روایت نمی‌کند. دستگاه سیاسی می‌تواند از آمدن، نیامدن، سکوت، اعتراض، بازگشت آزاد کردن یا حتی زندانی شدن یک شخص برای ساختن روایت مطلوب خود استفاده کند.

اگر حکومت بدون همکاری فرد از بازگشت او برای تبلیغات استفاده کند، مسئول اصلی آن روایت، حکومت است.

اما این قاعده به این معنا نیست که هیچ مسئولیتی متوجه فرد و انتخاب او نیست. فرض کنیم کسی می‌داند بازگشتش به‌عنوان شاهدی بر امنیت عمومی عرضه می‌شود. اگر خودش نیز تجربه شخصی‌اش را تعمیم دهد و مثلا بگوید، «زندانی شدن در ایران چندان هم تجربه بدی نیست» یا «من آمدم و اتفاقی نیفتاد، بنابراین دیگران هم مشکلی ندارند»، وضعیت تغییر کرده است. در این شرایط، خود فرد هم در تولید آن معنا شریک است و سهمی از مسئولیت دارد.

حتی سکوت در همه موقعیت‌ها یکسان نیست. از یک شهروند عادی که برای دیدار خانواده وارد ایران می‌شود نمی‌توان انتظار موضع‌گیری سیاسی داشت. اما هرچه فرد شناخته‌شده‌تر باشد و بازگشتش معنای عمومی بیشتری پیدا کند، پرسش درباره مسئولیت او، مواضع او و حتی سکوت او نسبت به این معنای عمومی نیز جدی‌تر می‌شود.

برداشت چهارم، برداشت نهایی

ما اغلب از اخلاق انتظار پاسخ‌های تمیز داریم: این کار درست است، آن کار غلط. اما گاهی انسان میان یک گزینه خوب و یک گزینه بد انتخاب نمی‌کند؛ میان دو وظیفه، دو زیان یا دو وفاداری انتخاب می‌کند.

ممکن است کسی واقعاً به نقطه‌ای رسیده باشد که دیگر نتواند ادامه غربت را تحمل کند. ممکن است بخواهد آخرین سال‌های زندگی والدینش را کنار آنان باشد و یا از شهرتش، موقعیتش و حتی ثروتش در وطن بهره بگیرد. ممکن است انتخاب دیگری برای خودش متصور نباشد. در چنین موقعیتی، جمله «چاره‌ای نداشتم» تنها شرح صادقانه و اخلاقی وضعیت است.

می‌توان گفت: «چاره دیگری نداشتم»، بدون اینکه ناچار باشیم بگوییم: «پس هیچ مسئله اخلاقی‌ای در تصمیم من وجود ندارد.»

این شاید یکی از دشوارترین توانایی‌های اخلاقی انسان باشد: پذیرفتن اینکه تصمیمی برای ما ضروری یا قابل فهم بوده و در عین حال همه ابعاد آن را بی‌مسئله اعلام نکنیم.

انسان بودن همین دشواری است. من معنای جمله «انسان، دشواریِ وظیفه است» را در همین‌جا، در همین انتخاب، همین جمله و همین نحوه مواجهه می‌جویم.

انسان، به‌ویژه انسان مشهور، متفکر یا روشنفکر، نباید از توان تحلیلی خود برای فرار از اصل مسئله استفاده کند؛ برای آنکه از گفتن یک جمله یا اعتراف ساده طفره برود. 

ظاهرا سهل و اما در عمل بسیار ممتنع است! دشواری وظیفه، مقاومت در برابر همین وسوسه است: اینکه تصمیم خود را چگونه می‌فهمیم و چگونه روایت می‌کنیم.

ساده بگویم: من اگر برگردم، خواهم گفت: «من احتیاج داشتم برگردم.» می‌دانم این جمله کسی را به قهرمان تبدیل نمی‌کند، اما قهرمان پوشالی یا ضدقهرمان هم نمی‌سازد.