آیا کشتار بنی قریظه می‌تواند درست باشد؟

حسن یوسفی اشکوری

جستارهایی در تاریخ هفتادسال نخست اسلام ـ قسمت یازدهم

 

برخورد با یهودیان چرا و چگونه آغاز شد؟

پس از پایان موفقیت‌آمیز جنگ پیامبر و مسلمانان با سپاه بی مانند و بی سابقه احزاب (معروف به جنگ خندق در سال پنجم)، سحرگاه 24 ذیقعده پیامبر و مسلمانان به شهر باز آمدند و سلاح خویش بر زمین نهادند.

طبق روایات، هنگام ظهور وحی به حضرت رسول فرمان داده شد که بی‌درنگ به سراغ بنی قریظه رود. پیامبر نیز اعلام حرکت داد و فرمود نماز عصر را در بنی قریظه می‌خوانیم. بدین ترتیب واقعه بنی قریظه که بعدها آوازه در تاریخ افکند، آغاز شد. پیامبر پرچم را به دست علی داد و او را از جلو فرستاد. سپاه محمد دژ بنی قریظه را به محاصره گرفت. محاصره 25 روز به درازا کشید. حُییّ بن اخطب بزرگ بنی نضیر نیز به عنوان وفای به عهد هم‌پیمانی نزد آنان آمد و در میان هم‌کیشانش قرار گرفت. در این مدت جنگ مستقیمی رخ نداد و غالبا ناسزاگویی از سوی یهودیان و سنگ‌پرانی و تیراندازی پراکنده از دو سوی در جریان بود. بنی قریظه از سوی متحدان دیرین خود یعنی قبیله اوس چشم یاری داشتند ولی آنان با این استدلال که با آمدن اسلام همه چیز تغییر کرده، تن زدند. زمانی که محاصره طولانی و دشوار شد کعب، بزرگ این طایفه، به یهودیان گفت سه پیشنهاد دارم. یکی این که به محمد ایمان بیاوریم و در امان بمانیم، که مقبول نیفتاد. دوم این که کودکان و زنانمان را بکشیم تا بی پروا با محمد نبرد کنیم که باز پذیرفته نشد. سوم این که همین امشب بر محمد حمله بریم، که گفته شد شنبه است و ما چنین نمی‌کنیم. یهودیان پیشنهاد کردند با آنان مانند بنی نضیر رفتار شود ولی مقبول نیفتاد چرا که محمد خواهان تسلیم بی قید و شرط آنان بود. سرانجام یهودیان تسلیم شدند؛ اما هنوز تکلیف آنان روشن نبود. در آغاز یکی از اصحاب پیامبر به نام ابولبابه به پیشنهاد بنی قریظه پادرمیانی کرد اما به دلیل اشتباهی که مرتکب شد خودخواسته از گردونه گفت‌وگو خارج شد.

ماجرای تبعید یهودیان بنی نضیر

در نهایت اوسیان به پیامبر گفتند ما با اینان هم‌پیمان بوده‌ایم، آنان را به ما واگذار تا در حق‌شان داوری کنیم. نیز نقل است که اینان گفتند در حق ایشان همان کنید که در حق هم‌پیمانان خزرجیان کردید که اشارتی به یهودیان بنی قینقاع بود. پیامبر فرمود: آیا دوست ندارید مردی از میان شما درباره آنان حکم کند؟ گفتند چرا. پس از آن که بنی قریظه نیز موافقت خود را اعلام کردند، پیامبر گفت: سعدبن مُعاذ باشد. به یک روایت، ساکنان قلعه گفتند ما فقط به فرمان سعدبن معاذ فرود می‌آییم و پیامبر نیز قبول کرد و داوری در حق آنان را به سعد سپرد. سعد را که در خانه بیمار بود، آوردند. سعد نخست از بنی قریظه پیمان خواست تا هر حکمی که او کرد، بپذیرند و آن‌گاه به عنوان داور مرضی­الطرفین حکم کرد که مردان‌شان کشته و مالشان تقسیم و زنان و فرزندانشان اسیر شوند. روز بعد حکم قتل در مورد مردان که 600 یا 700 نفر بودند اجرا شد. گودالی در بازار مدینه حفر کرده و قربانیان را گردن زده و در گودال می‌انداختند. گویا فقط نوجوانی که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود، مصون ماند. البته شماری نیز به توصیه و وساطت برخی نزدیکان پیامبر با تمام اموال و خانواده‌شان بخشوده شدند. زنی نیز به قصاص قتل یکی از مسلمانان که با پرتاب سنگی از فراز بارو به قتل رسیده بود، کشته شد. البته برخی نیز با اسلام گزیدن از مرگ رها شدند.

غنایم نیز که به گفته‌ای 1500 شمشیر، 300 زره و 2000 نیزه و 500 سپر بود؛ تقسیم شد. پیامبر ریحانه یکی از زنان را برای خود برگزید و به او پیشنهاد کرد تا او را آزاد کند و آن‌گاه وی را به عقد خود درآورد؛ ولی او گفت ترجیح می دهد همچنان کنیز باشد. او اسلام نیاورد و از این رو پیامبر نیز از او دوری می‌گزید. البته بعدها ریحانه ایمان آورد و از همسران محمد شد.

با نابودی بنی قریظه، عاملان اصلی لشکرکشی قریش و غطفان به مدینه (به ویژه حذف کعب و حُییّ بن اخطب) تا حدودی مدینه از توطئه یهودیان آسود.[1]

آیا کشتار مردان بنی قریظه می‌تواند درست باشد؟

در باره ماجرای مجازات یهودیان بنی قریظه از دیرباز بحث و مناقشه فراوان بوده و به ویژه در سالیان اخیر بیش از پیش جدی شده است. چنین عقوبتی از منظر انسانی و اخلاقی و حتی حقوقی مورد سئوال واقع شده و شماری این کشتار را ناروا و نادرست می‌شمارند و از این منظر اسلام و نبی اسلام را مورد نقد و ایراد قرار می‌دهند.

پرسش و در واقع ابهام اصلی در چگونگی و چرایی رخداد آن و به ویژه گردن زدن چند صد تن در یک روز در بازار شهر مدینه است. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ اصولا چنین رخدادی با معیارهای اسلامی سازگار است؟ و یا درست‌تر، آیا چنین قساوتی با ارزش‌های مقبول انسانی حتی در همان روزگار مقبول و قابل دفاع است؟ خیانت بنی قریظه و پیمان‌شکنی درست اما گردن زدن تمام مردان یک قبیله بزرگ که در هرحال در قلمرو جامعه اسلامی و فرمانروایی محمد می‌زیستند، می‌تواند بر اساس قاعده حقوقی و دینی «تناسب جرم و مجازات» قابل دفاع باشد؟ به هرحال چنین اقدامی چنان سترگ و موحش است که به سادگی نمی‌توان از کنارش گذشت. به ویژه که از گذشته، شماری از یهودیان در جدال با اسلام، از این رخداد بسیار استفاده کرده و از آن حربه‌ای برای دشمنی و تبلیغ ضد اسلام و مسلمانان ساخته‌اند.

در این ارتباط نخست به چند نکته اشاره می‌کنم و آن‌گاه متن مقاله‌ای را عینا می‌آورم تا مجموعه این‌ها پرتوی بر چگونگی و چرایی رخداد مهم و پر مناقشه بیافکند. چنان که می‌دانیم امروز از فراز چهارده قرن نمی‌توانیم به درستی تمام زوایای حادثه و واقعه‌ای را ببینیم و به تمام واقعیت‌ها پی ببریم، ولی برای فهم دقیق‌تر رخدادهای کهن می‌توانیم در حد میسور تلاش کنیم.

تبعید یهودیان بنی قینقاع و چند ترور مخالفان یهودی

در ارتباط با ماجرای بنی قریظه چند نکته قابل تأمل است.

نکته نخست، نقش سعد بن معاذ است. وفق منابع موجود (از جمله مغازی واقدی[2])، سعد از بنی قریظه خرسند نبوده و حتی وفق خبری در واقدی، او در آرزوی نابودی این قوم بوده است. این در حالی است که او مانند دیگر قبلیه‌اش (اوس) از هم‌پیمانان و دوستان قدیم بنی قریظه بوده و به همین دلیل اوسیان در آغاز برای نجات هم‌پیمانان کهن خود تلاش کردند. دقیقا دانسته نیست دلیل و یا دلایل این خشم و ناخرسندی سعد بن معاذ از بنی قریظه چه بوده است. نکته‌ای بس مهم‌تر این است که آیا پیامبر از اندیشه‌ی ضد قرظی سعد آگاه بوده است؟ رودنسون برای تأیید نظریه‌اش در مقصر بودن محمد به همین نظر انتقام‌جویانه سعد بن معاذ اشاره می‌کند و می‌افزاید «بعید به نظر می‌رسد که محمد از احساسات انتقام‌جویانه‌ای که سعد بن معاذ داشت بی خبر بوده باشد».[3] در هرحال پرسش مهم این است که آیا دشمنی نهان[4] در چنان حکمی نقش داسته است؟ امروز پاسخ‌هایی قانع‌کننده برای این پرسش‌ها در دست نیست ولی هرچه هست، حکمیت سعد مورد تأیید دو سوی منازعه بود؛ هرچند که فرجام آن بسیار خشن و یک‌سره به زیان بنی قریظه تمام شد.

نکته دوم این است که بسیار محتمل است که سعد بر اساس احکام دینی یهود چنین حکم خشنی داده باشد چرا که چنین حکمی با حکم مشابه مذهبی یهودیان منطبق است. به ویژه سابقه هم دارد که بارها زمانی که برخی یهودیان برای قضاوت نزد نبی اسلامی می‌آمدند، بر اساس تورات و یا قواعد یهودی داوری کرده و حکم صادر می‌کرد.

در تورات (سفر تثنيه) باب بيستم، آيات 10 تا 16 چنين آمده است: «چون بر شهری نزديک آيی تا با آن جنگ نمايی آن را براي صلح ندا كن و اگر تو را جواب صلح بدهد و دروازه‌ها را برای تو گشايد آن‌گاه تمامی قومی كه در آن يافت شوند به تو جزيه دهند و تو را خدمت نمايند و اگر با تو صلح نكرده با تو جنگ نمايند پس آن را محاصره كن، و چون يهوه خدايت آن را به دست تو بسپارد جميع ذكورانش را به دم شمشير بكش، ليكن زنان و اطفال و بهايم و آن‌چه در شهر باشد يعنی تمامی غنيمتش را برای خود به تاراج ببر و غنايم دشمنان خود را كه يهوه خدايت به تو دهد بخور، به همه شهر‌هايی كه از تو بسيار دورند كه از شهرهای اين امت‌ها نباشد چنين رفتار نما، اما از شهرهای اين امت‌هايی كه يهوه خدايت تو را به مالكيت می‌دهد هيچ ذی نفس را زنده مگذار».

به هر تقدیر هم روال حقوقی زمانه در مورد یهودیان بنی قریظه طی شده بود و هم به هرحال چنان عقوبتی با احکام شرعی دین یهود و کتاب مقدس‌شان منطبق بود. چنان که گفته شد، پس از پايان جنگ احزاب، پيامبر با سپاه خود قلعه بنی­قريظه را محاصره كرد و آنان را به جرم پيمان‌شكني و هم‌دستي با مشركان قريش و تصميم به حمله به مسلمانان از داخل، محارب شناخت و از آنان خواست كه تسليم شوند. اما آنها نه تنها تسليم نشدند كه قصد مقاومت كردند و حتی تصميم گرفتند كه پيامبر را ترور كنند. سرانجام سعد بن معاذ به عنوان داور نهايي تعيين شد و حكم كرد مردان‌شان كشته شوند و اموال‌شان مصادره شود. بنا بر این از نظر حقوقی اشكالی ديده نمی‌شود.

جستارهایی در تاریخ هفتاد سال نخست اسلام

قسمت دهم

قسمت نهم

قسمت هشتم

قسمت هفتم

قسمت ششم

قسمت پنجم

قسمت چهارم 

قسمت سوم 

قسمت دوم

قسمت اول

نکته سوم در مورد تعداد کشته‌شدگان بنی قریظه است که سخت محل اختلاف است و مهم‌ترین نکته (نکته مورد ایراد و مناقشه) همین است.

وفق گزارش تحقیقی جعفر العاملی در مورد شمار مقتولین، مانند موارد دیگر مرتبط با این حادثه، اختلاف روایت بسیار است. در برخی گزارش‌ها تعداد کشته‌شدگان را فقط ده نفر گفته‌اند. گاه نیز سخن از صدها تن است و رقم دقیق مشخص نیست. در بعضی روایت‌ها گفته شده شمار آنان هفتصد بوده که چهارصد و پنجاه نفر به قتل آمدند. به هر حال شمار کشته‌شدگان بنی قریظه را از چهارصد و پنجاه تا هزار نفر گفته‌اند. از این رو به گفته همین محقق، برخی شرق‌شناسان (از جمله مونتگمری وات در کتاب «محمد در مکه») خاطیان بنی قریظه را مستوجب چنین مجازاتی نمی‌دانند.[5]

خانم کارن آرمسترانگ نیز به رغم این که خوانشی تحقیقی و هم‌دلانه با سیره نبوی و شخصیت پیامبر اسلام دارد، برخورد پیامبر با بنی قریظه را غیر موجه می‌داند و مدعی است این تصمیم بر خلاف منش صلح‌طلبانه محمد بود؛ منش و روشی که محمد در تحقق آن می‌کوشید. به گفته وی: «تراژدی بنی قریظه چه بسا اقتضای اعراب زمان بود، ولی در زمان ما قابل قبول نیست. این نقیض و خلاف همان چیزی است که محمد قصد انجام آن را داشت. هدف اصلی او پایان دادن به خشونت جاهلی بود؛ اما اکنون مانند یکی از بزرگان و رؤسا و بزرگان معمولی عرب رفتار می‌کرد … او بایستی متوجه شده باشد که راه دیگری برای پایان بخشیدن به درگیری‌ها لازم است».[6]

ماکسیم رودنسون نیز با اذعان به این که «داوری در مورد کشتار بنی قریظه کار آسانی نیست» می‌گوید «با این حال، توجه متن در تبرئه محمد نشان می‌دهد که باید احساساتی برانگیخته شده باشد». او می‌افزاید «البته جزئیاتی از خود همین متون نشان می‌دهد که مشکل می‌شود پذیرفت پیامبر بی تقصیر بوده است». اما داوری نهایی این محقق چنین است: «این کشتار از نقطه نظر صرف سیاسی، حرکتی عمیقا عاقلانه بود. بنی قریظه یک تهدید دایمی و همیشگی در مدینه به شمار می‌رفتند. اگر اجازه می‌یافتند که از مدینه خارج شوند، به مراتب قوی‌تر در فضای ضدیت با مسلمان‌ها در خیبر به توطئه‌چینی می‌پرداختند. این تنها مردگان هستند که دیگر بر نمی‌گردند. علاوه بر این، کشتار بنی قریظه به ارعاب و انفعال دشمن کمک می‌کرد. به بیان سیاسی، راه حلی که انتخاب شد، به صورت انکارناپذیری بهترین بود». وی در نهایت می‌افزاید «سیاستمداران به خاطر بی توجهی به حقوق بشر بدنام هستند، مگر مواقعی که حقوق بشر به عنوان فاکتورهای سیاسی مطرح شده و یا مواقعی که آنها گزینه دیگری ندارند».[7]

گفتن ندارد نویسندگانی چون رودنسون و آرمسترانگ به روایت مشهور در باب گردن زدن انبوه مردان جنگجوی بنی قریظه اعتماد کرده و آنگاه لب به انتقاد گشوده و یا مانند عموم محققان مسلمان در مقام توجیه و توضیح برآمده‌اند اما سخن ما این است که چنان حادثه‌ای نمی‌تواند رخ داده باشد. به ظن قوی در این ماجرا حداکثر چند نفر مجازات شده‌اند و از چند آیه قرآن نیز در باره بنی قریظه جز این استفاده نمی‌شود. شاید در همان رقم ده نفر که در برخی منابع آمده، راست باشد.

اما در پاسخ به پرسش از انگیزه‌های عددسازی در باره قربانیان بنی قریظه می‌توان گفت به احتمال بسیار زیاد از دو سو مبالغه شده است. از یک سو مسلمانان بعدی برای این که شجاعت و قاطعیت اسلامی‌شان را ـ آن هم در برابر یهودیانی که همواره با آنان در تخالف و دشمنی بودند ـ نشان داده و در واقع اقتدارشان را به رخ رقیبان کشیده باشند و از سوی دیگر، یهودیانی نیز که در اقلیت و احیانا آزار و محدودیت بودند، برای این که مظلومیت خود و شقاوت رقیب را به نمایش بگذارند، دست به چنین عددسازی شگفتی زده‌اند. این نوع گزافه‌گویی و عددسازی را ما در تاریخ قرن نخست و فتوحات به روشنی می‌بینیم. چنان که به طور مشخص این گزافه‌گویی‌ها را در باب فتح ایران و جنگ‌های جمل و نهروان و صفین می‌بینیم.

ماجراهای مواجهه مسلمانان و یهودیان

برای تثبیت مدعای نادرست بودن قتل حدود هفتصد نفر در ماجرای بنی قریظه می‌توانم بیش از این استدلال کنم (به ویژه در باب تناقضات چنین روایتی با مسلمات اسلامی) ولی از آن‌جا که مقاله پیوست از جهت استدلال و قوت کامل است و حاوی استدلال‌های ناگفته من هم هست، از آن در می‌گذرم و از خوانندگان می‌خواهم که مقاله را به عنوان ادامه گفتارم لحاظ کنید. از خوانندگان بصیر و حق‌طلب می‌خواهم در مضامین این نوشتار دقت و تأمل کنند.

در مقاله پیوست حدود نیم قرن پیش در لندن پژوهشگری به نام و. ن. عرفات با تکیه بر نقد تاریخی و بررسی اسناد موجود و به ویژه با توجه به قواعد و معیارهای شریعت اسلام به شکل قانع‌کننده‌ای نشان داده است که حداقل چنان کشتار سهمگینی نمی‌تواند رخ داده باشد.

پیش از ارجاع به مقاله لازم است که دو  نکته را به یاد بیاورم.

اولین نکته آن است که این مقاله با عنوان «نگاهی نو بر ماجرای بنی قریظه و یهودیان مدینه» به قلم و.ن. عرفات به زبانی انگلیسی در این منبع چاپ و منتشر شده است: « Journal of the Royal Asiatic

Society of Great Britain and Ireland, (1976), pp. 100-107. ترجمه این مقاله به دست خانم گیسو باقری نیا انجام شده است با سپاس از ایشان.

نکته دیگر این است که پانوشت‌های مقاله با توجه به ملاحظاتی، از جمله آنها احتراز از طولانی شدن بیش از پیش این جستار، حذف شده است. با این حال با توجه به نقل منبع مقاله، علاقه‌مندان زبان‌دان طبعا در صورت نیاز می‌توانند به منبع اصلی مراجعه کنند.

 پیوست

نگاهی نو بر ماجرای بنی قريظه و يهوديان مدينه

برهمگان معلوم است كه در زمان ظهور اسلام، سه قبيله يهودی در يثرب (مدينه) زندگی می‌كردند. همچنين چند آبادی يهودی‌نشين كمی دورتر از شهر، در شمال وجود داشت كه خيبر و فدک مهم‌ترين آن‌ها بود. اين موضوع عموماً پذيرفته شده است كه در آغاز، حضرت محمد اميدوار بودند كه يهوديان يثرب به عنوان پيروان يک دين الهی، نسبت به اسلام به مثابه يک دين توحيدی جديد، هم‌دلی نشان دهند. ليكن به محض اين‌كه اين قبايل دريافتند كه اسلام به طور جدی در حال تثبيت شدن و قدرت گرفتن است، برخورد خصمانه فعالی در پيش گرفتند. اين درگيری‌ها در نهايت به محو كامل جوامع يهودی ياد شده از محدوده‌ی عربستان انجاميد.

سيره‌نويسان پيامبر و سپس تاريخ‌نگاران گفته‌اند كه قبيله يهودی بنی­قينقاع و پس از آن بنی­نضير، مسلمانان را تحريک كردند، سپس محاصره شدند و سرانجام به تسليم رضايت دادند و اجازه يافتند با همه اموال منقول خود از آن منطقه خارج شوند. اندكی بعد خيبر و فدک تخليه شد.

به نقل از ابن­اسحاق در [كتاب] سيره، بنی­قريظه، سومين قبيله يهودی، از قريشيان و متحدان­شان كه برای ريشه‌‌کن كردن اسلام دست به حمله‌ی ناموفقي به مدينه [يعني جنگ خندق] زده بودند، جانب‌داري كردند. اين جدي‌ترين حمله عليه اسلام بود كه شكست خورد. سپس بني­قريظه نيز توسط پيامبر محاصره شدند و همانند بني نضير، آنها نيز سرانجام تسليم شدند. اما برخلاف بني­نضير، [از سوي پيامبر داوري درباره قريظه] به حكميت سعدبن‌معاذه از قبيله اوس كه متحد بني­قريظه بود، ارجاع داده شدند. رأي او بر اين قرار گرفت كه مردان بالغ كشته شوند و زنان و كودكان به بردگي بروند. در نتيجه خندق‌هايي در بازار مدينه كنده شد و مردان بني­قريظه را گروه گروه به ميدان آورده و گردن زدند. شمار كشته‌شدگان از 400 تا 900 تن تخمين زده مي‌شوند.

درتحقيق موشكافانه‌تر جزئيات ماجراي بني­قريظه، مي‌توان ايراداتي برآن وارد دانست. مي‌توان اثبات كرد كه اصرار بر كشتن بي‌رحمانه‌ي 600 يا 900 مرد بني‌قريظه نمي‌تواند حقيقت داشته باشد، و اين يك روايت ساختگي است كه بعدها پا گرفت و منبع آن به اخبار و احاديث يهودي باز مي‌گردد. درواقع منبع جزئيات اين واقعه را مي‌توان با شباهت بي‌نظير و تعجب برانگيزي در وقايع اوليه‌ي تاريخ يهود يافت.

چند همسری نبی اسلام و ازدواج با عایشه

اكنون منابع عربي و سهم راويان يهودي دراين ماجرا بررسي و اعتبار جزئيات آن ارزيابي مي‌شود، همچنين نمونه وقايع اصلي و مشابه آن در تاريخ اوليه‌ي يهود را دقيقاً معلوم خواهيم كرد.

اولين اثري كه در آن به اين واقعه اشاره شده است و در دسترس ماست، داراي جزئيات گسترده است. اين اثر [كتاب] سيره ابن اسحاق است كه زندگي‌نامه پيامبراست. اين متن حاوي طولاني‌ترين شرح و نيز داراي بيشترين ارجاع [درباره اين ماجرا] است. مورخان بعدي ازآن برداشت كردند و دربسياري موارد به آن متكي بودند. [درخورتوجه اين كه] ابن اسحاق در سال 151 هجري فوت كرد. يعني 145 سال پس از واقعه‌ي مورد سؤال. تاريخ نويسان بعدي، صرفاً روايت و برداشت او را از اين ماجرا را پذيرفته‌اند و كم و بيش با حذف جزئيات و با اغماض، بر مبناي فهرست نامعين راويان او نقل كردند. ايشان عموماً ماجرا را خلاصه كردند، گويي اين ماجرا يك حادثه عادي بود كه بايد آن را [ فقط] گزارش مي‌كردند. در بيشتر موارد توجه آنها به اين موضوع، به همين حد بسنده مي‌شد. بعضي از مورخان تأكيد مي‌كردند كه خود [از روايت‌ها] اقناع نشده‌اند. اما حاضر نبودند [درباره اين ماجرا] زحمت بيشتري به خود بدهند. ابن­حجر، يكي از ناقلان حديث، اين داستان و ماجرا‌هاي مربوط را به عنوان « فلسفه‌هاي عجيب» رد مي‌كند. مالك، يكي فقهاي معاصر ابن­اسحاق، صريحاً وي را به دليل روايت اين داستان « دورغگو» و« شياد » خواند. بايد به ياد داشت كه مورخان و نگارندگان زندگي پيامبر قواعد صلب و سخت سنت گرايان [درذكر روايات] را رعايت نكرده‌اند. اين مورخان زنجيره‌ي راويان را ذكر نكردند، راوياني كه هر يك مي‌بايد به  عنوان افراد قابل اعتماد تأييد شوند. لازم است راويان افرادي باشند كه مطمئناً و يا احتمالاً هر واقعه‌اي را مستقيماً و يا از طريق منبع خبري مربوط روايت كنند. بررسي جزئيات زندگي پيامبر و وقايع تاريخ آغازين [اسلام]، نسبت به بررسي سنت پيامبرو [بررسي مباحث] فقه، بسياركمترموشكافانه بود. مسلماً روايت ابن اسحاق از محاصره مدينه و شكست بني‌قريظه، از روي نقل­قول‌‌هاي افرادي گوناگون دركنارهم چيده شده است. ابن اسحاق نام‌هاي اين افراد را ذكر كرده است. درميان اين افراد نوادگان مسلمان يهوديان بني‌قريظه هم وجود دارد.

كافيست همه اين منابع نامطمئن و با فاصله زماني را در برابر تنها منبع كاملا موثق وهم عصر با واقعه، يعني قرآن قرار داد. مرجع آن نيز سوره 33 آيه 26 است كه به اجمال چنين است: « كساني از اهل كتاب را كه از آنان [قريشيان] پشتيباني كردند، از برج و باروهاي‌شان فرو آورد و در دلشان هراس افكند، چندانكه گروهي از ايشان را كشتيد و گروهي را به اسارت گرفتيد.» دراين آيه اشاره‌اي به تعداد [كشته‌گان] نشده است.

ابن اسحاق در تشريح فصل مربوط به محاصره‌ي مدينه، منابع اصلي خود را برشمرد. منابع اصلي از نزديكان و خانواه‌ي آل زبير [این خانواده از خانواده ای یهودی بنی قریظه بوذنذ] و ديگراني بودند كه او« به آنها گمان بد نمي‌برد». آن‌‌‌ها بخشي از ماجرا را به نقل ازعبدالله بن كعب‌ بن مالك، الزهري، عاصم بن عمربن­خطاب، عبداله بن ابي بكر، محمد بن‌كعب از قريظه و « ساير افراد اهل دانش» اظهار مي‌كنند. آنچنان كه ابن اسحاق مي‌نويسد، هريك ازاين افراد در نقل ماجرا موثر بودند. در واقع روايت ابن اسحاق، گردآوري و دركنارهم چيدن مجموع اين شروح است. در مرحله بعد ابن اسحاق به نقل ازيكي ديگراز نوادگان قريظه به نام عطيه مي‌پردازد. وي از واقعه مذكور جان سالم به در برده و نواده زبيربن بطا، ازاعظاي با نفوذ قبيله قريظه بود. وي اين روايت را به تصوير مي‌كشد. واقعه با شرح تلاش‌‌هاي رهبران ياد شده‌ي يهود در سازماندهي جبهه‌ي نيروهاي مهاجم برعليه اسلام آغاز مي‌شود. رهبراني كه از آنها نام برده مي‌شود عبارتند از سه تن از بني نضير و دو تن از قبيله وائل- يكي از قبايل يهود- و همراه با برخي از مردان قبايل يهود كه نامي از آنها برده نشده است. اين گروه قبايل بدوي همسايه چون قطفان، مره، فزاره، سليم و اشجع را راضي كردند تا مسلح شوند سپس به مكه رفتند و در همراه كردن قريشيان نيز توفيق يافتند. با نيروهايي كه به اين ترتيب گردهم آوردند مدينه را محاصره  كردند. يكي از رهبران بني­نضير، حیي بن اخطب عملاً خود را به سومين قبيله يهودي، يعني بني­قريظه، كه هنوز در مدينه زندگي مي‌كردند تحميل كرد و برخلاف رهبر قبيله كعب­بن­اسد، آنها را قانع كرد كه عهد خود را با پيامبر را بشكنند. يهوديان به عنوان يك قاطعيت تلقين شده، اميد داشتند كه مسلمانان تاب ايستادگي در برابر نيروهاي متحد مهاجم را ندارند و بني­قريظه و ديگر يهوديان به عنوان قبايل مستقل برآنان توفق خواهند يافت. اما محاصره مدينه شكست خورد و قبايل يهودي به دليل ايفاي نقش خود دركل اين عمليات، متحمل صدمات زيادي شدند.

نقدپذیری قرآن

موضع علما و مورخان درقبال روايت ابن اسحاق ازماجراي بني قريظه، بي‌توجهي وگاه توام با ترديد و نامعين بوده است. حداقل دردو مورد مهم، علما به محكوم كردن و يا رد مطلق آن روايت پرداخته‌اند.

برخورد بي‌توجهانه، يعني پذيرفتن زندگي‌نامه پيامبر و داستان‌هاي عمليات جنگي او به همان صورتي كه از نسل‌هاي پيشين به ايشان رسيده بود. اين موضوع به دور از روش كار گردآورندگان احاديث وفقها بود، روشي كه مبتني بردقت موشكافانه و به كارگيري ملاك‌هاي نقادانه [درقبال روايات] بوده است. بنابراين ضرورتي براي بررسي اعتبار راوياني كه در كار انتقال يا ثبت بخش‌هايي از داستان زندگي پيامبر بودند، ديده نشد، نيازي براي ارائه زنجيره‌ي متصل راويان يا حتي اعلام اسامي آنها به هيچ وجه احساس نشد.

اين مطلب در سيره‌ي ابن­اسحاق آشكار است. حال آنكه، ناقلان قابل اعتماد و سلسله متصل حديث در موضوع حقوق و قوانين ضرور بود. به همين دليل است كه مالك به عنوان فقيه هيچ ارزشي براي روايت ابن اسحاق قايل نبود.

درنتيجه، مي‌توان دريافت كه تاريخ نگاران بعدي، حتي مفسران، یا كلمه كلمه از ابن­اسحاق نقل كرده يا داستان را خلاصه كرده‌اند. مي‌توان گفت كه مورخان از آن روايت چندان استقبال نكردند. حتي طبري، حدوداً 150 سال بعد از ابن­اسحاق، برخلاف روال هميشگي خود براي دسترسي به اقوال ديگر از ماجرا، كوششي نمي‌نمايد. او با ذكر اين نقل قول كه « واقدي ادعا مي‌كند كه پيامبر دستور كندن خندق را داد » ترديد خود را ابراز مي‌دارد. ابن­قيم در زادالمعاد كوتاهترين ارجاع را به اين موضوع دارد و دركل از پرداختن به موضوع حساس تعداد [كشته شدگان] طفره رفته است. به نظر مي‌رسد ابن كثير حتي نسبت [به ماجرا] ترديد كلي دارد. زيرا به خود زحمت مي‌دهد كه اشاره كند اين داستان توسط « راويان صالحي » چون عايشه نقل شده است.

جداي از برخورد خوش‌بينانه و يا ترديد‌آميز نسبت به خود ماجرا، ابن اسحاق نيز به عنوان يك نويسند، حملات كوبنده‌اي را از سوي علماي معاصر و متأخر متحمل شده است. دو مورد مشخص، از موضوع‌هاي اين حملات به شمار مي‌رود. يكي از آنها گنجاندن غير نقادانه‌ي مقدار زيادي اشعار كذب و جعلي در سيره‌ي خود است و ديگري قبول و باور بي‌چون و چراي برخي از داستان‌ها، از جمله داستان كشتار بني­قريظه است.

مالك، فقيه و از سنت گرايان اوليه كه معاصرابن­اسحاق نيز بود بدون هيچ ابهامي صريحاً او را «دروغگو» و «شياد» خطاب مي‌كند كه «داستان‌هاي خود را از يهوديان نقل مي‌كند» به عبارت ديگر مالك، با اعمال ملاك‌هاي خود، صداقت منابع ابن­اسحاق را زير سؤال برد و برخورد او را رد كرد. درواقع، نه فقط فهرست راويان ابن اسحاق بلكه روش جمع‌آوري و كنارهم چيدن اطلاعات درچنين ماجرا از نظر مالك فقيه غيرقابل قبول بود.

ابن­حجردرسنين بالاترخود، نقطه نظرمالك را در محكوم كردن ابن اسحاق تشريح كرد. وي ابراز داشت كه مالك، ابن­اسحاق را به خاطر اين نكته محكوم كرد كه براي دستيابي به روايت عمليات نظامي پيامبر، به خصوص به دنبال يافتن يهوديان مدينه رفت تا نقل قول‌هايي را كه از پدرانشان به آنها رسيده است ثبت كند. ابن­حجر مطالب مورد بحث را به عنوان « چنين افسانه‌هاي غريبي مانند داستان قريظه و نضير» به محكم‌ترين شكل رد كرد. نمي‌توان بيش ازاين تكذيب صريح، موضوعي را محكوم كرد.

درمقابل منابع غيرمعاصروغيردقيق ازيك سو، و رد صاحب نظران از سوي ديگر، تنها منبع كاملاً اصيل و معاصر اين ماجرا -كه مي‌توان در برابر آنها نهاد- قرآن است. مرجع آن نيز همان سوره‌ي 33 آيه‌ي 26 است كه بسياركوتاه است.« و كساني از اهل كتاب را كه از آنان (قريشيان) پشتيباني كردند، ازبرج و بارو‌هايشان فرو آورد و در دلشان هراس افكند، چندان كه گروهي از ايشان را كشتيد و گروهي را به اسارت گرفتيد.»

مي‌توان تصور كرد اگر 600 تا 900 نفر براين شيوه كشته مي‌شدند، اهميت ماجرا بيش از اينها بايد باشد. بايد ارجاعات روشن‌تري درقرآن به اين ماجرا مي‌شد، نتيجه‌گيري از آن استخراج و عبرتي از آن آموخته مي‌شد. اما وقتي كه تنها رهبران مجرم درماجرا مجازات شده باشند، طبيعي است كه تنها اشاره‌ي كوتاهي به موضوع كفايت مي‌كند.

آنچه درمورد منابع مي‌توان گفت اين است كه: آن‌ها نه تنها ذينفع بودند بلكه غيرقابل اعتماد نيز بودند، و گزارش واقعه با فاصله‌اي بسيار زياد از زمان اتفاق آن گردآوري شده بود، و اما دلايل رد ماجرا به شرح زيراست:

  • همانطور كه در بالا ذكرشد، اشاره به اين موضوع در قرآن بسيار كوتاه است و هيچ نشانه‌اي ازكشتارتعداد زيادي از افراد وجود ندارد. دريك زمينه‌ي جنگي، به كساني اشاره شده است كه عملاً در جنگ شركت داشتند. قرآن تنها منبعي است كه تاريخ نگاران بدون هرگونه ترديد يا شكي آن را خواهند پذيرفت. اين تنها منبع معاصر با واقعه است و به دلايل قطعي، آنچه در دست ما است روايت اصلي است.
  • قانون اسلام تنها بر مجازات كساني تأكيد دارد كه در توطئه مسؤول بودند.
  • كشتن چنين تعداد كثيري از افراد به كلي مخالف روح عدالت طلب اسلام است و با اصول اساسي كه در قرآن آمده است، خصوصاً آيه‌ي «هيچ كس بارديگري را بردوش نمي‌كشد» درتضاد است. دراين واقعه، واضح است كه رهبران [توطئه] تعداد انگشت­شمار و افراد شناخته ­شده‌اي بودند. نام آنها نيز معلوم است.
  • اين كارهمچنين برخلاف قوانين قرآني درمورد اسيران جنگي است. برطبق اين قوانين يا اسيران را آزاد مي‌كردند و يا به آنها اجازه داده مي‌شد آزادي خود را بخرند.
  • بعيد است بني‌­قريظه را قتل‌عام كنند و در همان زمان با ديگر قبايل يهود كه قبل و بعد از بني­قريظه تسليم شدند با ملايمت و نرمي برخورد شود و اجازه داده شود كه بروند. درواقع عبيد بن سلام دركتاب خود، «الاموال»، گزارش مي‌كند كه وقتي خيبر به دست مسلمانان افتاد، درميان ساكنان خانواده يا گروهي بودند كه به آزار و اذيت افراطي و رفتار ناشايست نسبت به پيامبر شهره بودند. اما در زماني كه پيامبرآنها را با كلام مورد خطاب قرار داد چيزي بيش ازيك سرزنش نبود: «پسران ابوالحقيق، من از ميزان دشمني شما با خدا و فرستاده‌اش آگاهم، اما اين باعث نمي‌شود كه من با شما برخوردي غيرازآنچه با هم كيشانتان كردم، داشته باشم، «شكست اين گروه بعد ازتسليم بني­قريظه بود».
  • در واقع اگرصدها نفر دربازار سربريده مي‌شدند و خندق‌هايي به اين منظور كنده شده بود، بسيارعجيب است كه هيچ ردي، علامتي يا كلمه‌اي كه نشانگر محل اين كار بوده باشد، وجود نداشته و در تاريخ هيچ اشاره‌اي به علامت مشخصه‌ي قابل رويتي نشده باشد.
  • اگراين كشتار واقعاً اتفاق افتاده بود، فقها آن را به عنوان سنت و سابقه‌ي فقهي به كار مي‌بستند. در واقع كاملاً برخلاف اين موضوع صادق است. شيوه‌ي برخورد قضاوت در آراي‌شان، بيشتر بر اساس قانون قرآني « هيچ كس بارديگري را بردوش نمي‌كشد» بوده است.

درواقع ابوعبيد بن سلام دركتاب « الاموال» خود- كه درباره‌ي فقه وقانون است، نه زندگي‌نامه و سيره- به مورد بسيار قابل توجهي اشاره دارد. اونقل مي‌‌كند كه دردوران امام الاوضعي درلبنان مشكلاتي بين او و گروهي از اهل كتاب بروز كرد. عبدالله بن علي حاكم آن منطقه بود. او آشوب را مهار كرد و حكم به مهاجرت قبيله‌ي توطئه‌گر داد. الاوضعي به عنوان فقيه و قاضي عالي بلافاصله اعتراض كرد. او استدلال كرد كه درآشوب مورد بحث، اكثريت مطلق قبيله موافق با آن آشوب نبودند. او اظهار داشت: تا جايي كه من اطلاع دارم قانون خداوند برمجازات جمع كثير بر اثرخطاي عده‌ي قليل دلالت نمي‌كند، بلكه، بر مجازات عده‌ي قليل بر اثر خطاي جمع كثير دلالت مي‌كند.

اما اگرامام الاوزعي داستان كشتار بني‌قريظه را پذيرفته بود، از آن به عنوان سابقه‌ي فقهي و قانوني استفاده مي‌كرد و برخلاف رأي حاكم يعني عبدالله­بن‌علي، استدلال نمي‌كرد. بايد بدانيم كه الاوضعي هم عصر ابن اسحاق و جوان‌تر از او بود.

8) درماجراي بني قريظه نام چند نفر محدود به عنوان كشته‌شدگان معلوم است. مشروح دشمني فعالانه‌ي بعضي از آنها ذكر شده است. كاملاً منطقي است كه نتيجه بگيریم آنها كه كشته شدند، كساني بودند كه رهبري فتنه را برعهده داشتند و سرانجام آنها مجازات شدند نه همه‌ي قبيله.

9) جزئيات شامل شرح جلسه‌‌ي مشاوره‌ي آن‌ها پس از محاصره و نطق غراي كعب­ابن­اسد به عنوان رئيس قبيله بود، و ارائه اين پيشنهاد كه مردان قبيله، زنان و كودكان طايفه را بكشند وسپس دست از جان شسته، به مسلمانان حمله كنند.

10) همان طور كه نوادگان قريظه مايل به ستايش و تكريم اجداد خود بودند، اولاد اهل مدينه نيز كه در اين ماجرا دخيل بودند، به تجليل از آباي خود تمايل داشتند.

دراين ميان نكته‌اي توجه ما را به خود جلب مي‌كند، بخشي از واقعه كه مربوط به راي سعدبن‌معاذه در قبال بني­قريظه است، توسط يكي از نوادگان مستقيم او گزارش شده است. براساس اين روايت، پيامبر خطاب به معاذه فرمود: «حكم تو قضاوت خداوند نسبت به اين گروه است كه از پس هفت پرده [به توالهام شده است].

اكنون اين مطلب آشكاراست كه براي تكريم پيشينان و يا تبرئه‌ي آنان كه در آغاز با اسلام خصومت ورزيدند، نوادگان بعدي در دو سوي واقعه، دست به ساختن و پرداختن داستان‌هايي زدند كه تعداد بي‌شماري از آنان ساختگي و جعلي است. بسياري از اين روايت‌ها توسط ابن­اسحاق نقل شده است. داستان و نقل قول آورده شده در مورد سعد يكي از اين روايات است.

11) سرگذشت قبايل يهود پس از تثبيت اسلام روشن نيست. به نظرمي‌‌رسد اين تصور كه همه‌ي آنها فوراً مدينه را ترك كردند نيازمند بازنگري است.

در يك مورد به همراهي ده تن ازيهوديان مدينه با پيامبر در يكي از سفرهايش به خيبر، اشاره دارد. در مورد ديگري از يهودياني كه به پيامبر پيمان صلح داشتند مي‌گويد، كه به نقل از واقدي در زمان تدارك حمله به خيبر نگران بودند و سعي مي‌كردند از شركت بسياري از افراد بدهكار در جنگ جلوگيري كنند زيرا مي‌ترسيدند كه با كشته شدن بدهكاران در جنگ، طلبشان به فراموشي سپره شود.

معضلی مهم به نام خلط «نبوت» و «حکومت» در سیره نبوی

ابن­ كثير اين نكته را يادآوري مي‌كند كه عمر تنها يهودياني را از خيبر اخراج كرد كه با پيامبر پيمان صلح نداشتند. او سپس ادامه مي‌دهد كه سال‌ها بعد درسال 30 هجري، يهوديان خيبر مدعي شدند كه مدركي در اختيار دارند كه برمبناي آن پيامبرايشان را از پرداخت ماليات سرانه معاف كرده است. اونقل مي‌كند كه بعضي از فقها اين ادعا را پذيرفتند و يهوديان خيبر را از پرداخت ماليات مذكور معاف كردند. درصورتي كه آن مدرك جعلي بود و سپس به تفصيل آن را رد كردند. زيرا در آن مدرك از كساني نقل شده بود كه وفات يافته بودند و نيز در آن ازاصطلاحاتي فني‌اي استفاده شده بود كه درسال‌ها پس از تاريخ‌نامه به كار گرفته مي‌شد. در آن ادعا شده بود معاويه بن ابي­سفيان شاهد اين نوشته بود، درصورتي كه در واقع معاويه هنوز در آن زمان به اسلام نگرويده بود، و مواردي ديگر از اين دست در آن مدرك وجود داشت.

درنتيجه منبع حقيقي ماجراي غيرقابل قبول كشتار بني­قريظه، نوادگان يهوديان مدينه بودند، كه ابن­اسحاق اين «داستان عجيب وغريب» را از آن‌ها برگرفته است. ابن­اسحاق براي اين كار متحمل انتقادت گسترده‌ي ديگرعلما و تاريخ نگاران شد و حتي توسط مالك « شياد » خوانده شد.

بنابراين، منابع واقعه به شدت نامطمئن است و جزئيات آن نيز يكسره با روح اسلام و قوانين قرآن مخالف است و اعتبار آن مخدوش است. داستان از پشتيباني راويان معتبر و قراين محكم برخوردار نيست. بدين معني كه اين واقعه را مي‌توان افزون برمشكوك خواند.

با اين وصف، به نظر من، ماجراي كشتار بني‌قريظه ريشه در رخدادهاي گذشته دارد. مي‌توان اثبات كرد كه داستان‌هاي مشابه، توسط يهوديان شورشي برعليه روميان درشرح سركوب آنان، نقل شده است. اين شورش با ويراني معبد سليمان درسال 73 ميلادي خاتمه يافت. زماني كه يهوديان متعصب و سيكاري‌ها (Sicarii)  به قلعه‌ي سنگي مسادا(Masada ) حمله كردند و درآخر محاصره شدگان را به قتل رساندند.

داستان آنچه برسرآنان آمد توسط بازماندگان يهودي كه به جنوب فرار كرده بودند نقل شد. درواقع معقول‌ترين نظريه درباره سابقه يهوديان مدينه اين است كه ايشان پس از جنگ‌هاي يهوديان به اين منطقه مهاجرت كردند. اين نظريه ازديد استاد فقيد گي­لم (Guillume)  برتر بود.

همگان به خوبي آگاهند كه منبع جزئيات جنگ‌هاي يهود فلاويوس (Flavius Josephus) است. وي يك يهودي بود و در زمان حكومت روميان صاحب منصب شده بود. او با برخي از اقداماتي كه شورشيان مرتكب شده بودند، مخالف بود. با اين حال همواره قلباً يك يهودي باقي ماند. درنوشته‌هاي وي از جزئيات اعمال و مقاومت يهوديان باخبر مي‌شويم. اين اخبار تشابه زيادي با آنچه درسيره [ابن اسحاق] ذكر شده است، دارد. با اين تفاوت كه اين بار مسئوليت ماجرا بر عهده مسلمانان است.

در وارسي جزئيات ماجراي بني­قريظه به نقل از نوادگان آن قبيله، متوجه شباهت‌‌هاي زير در ريزه‌كاري آن با روايت جوزفوس مي‌شويم:

1- بنابر گزارش جوزفوس، الكساندر كه پيش از هرود كبيرحاكم اورشليم بود، 800 يهودي دستگيرشده را به صليب كشيد و همسران و فرزندان ايشان را درمقابل چشمان‌شان قتل عام كرد.

2- به طورمشابه افراد زيادي نيز توسط ديگران كشته شدند.

3- جزئيات مهم ديگري نيز در دو داستان، به شكل چشمگيري مشابه است، به خصوص از نظر تعداد كشته‌شدگان. در واقعه مسادا تعداد قربانيان درآخر960 نفرذكرشده است. سكاري‌هاي خيره­سر نيز كه بالاخره كشته شدند، 600 نفربودند. همين طور مي‌خوانيم كه وقتي [يهوديان] به اوج درماندگي رسيدند، توسط رهبرشان العاذر مورد خطاب قرارگرفتند (دقيقاً همانگونه كه كعب بن اسد بني قريظه را مورد خطاب قرارداد). العاذر به يهوديان پيشنهاد كرد كه زنان و فرزندان خود را بكشند. درنهايت نااميدي، طرح كشتن يكديگر تا آخرين نفر پيشنهاد شد.

به روشني شباهت جزئيات دو واقعه بسيارشگفت‌آوراست. نه تنها پيشنهاد خودكشي جمعي همانند است، بلكه حتي تعداد كشته‌شدگان نيز تقريباً يكسان است. حتي در دو گزارش، نام‌هاي يكسان وجود دارد. از آن جمله به نام‌هاي فينيوس و عاذربن عاذر برمي‌خوريم و همچنين است اظهارات العاذر در جمع محاصره شدگان مسادا.

درواقع بيش ازيك تشابه ساده وجود دارد. يك الگو دراين ماجرا هست. درواقع، پيشنهادم اين است كه اصل ماجرا بني قريظه همان است كه نوادگان يهوديان فراري [ازاورشليم] به جنوب عربستان ازجنگ‌هاي يهوديان حفظ كردند. اين روايت همان است كه جوزفوس درباره دنياي قديم ضبط كرده بود. نسل‌هاي بعدي از اعقاب يهودي، جزئيات محاصره مسادا را بر ماجراي محاصره بني قريظه افزودند. شايد دراين ماجرا سنت گذشتگان دور [يعني يهوديان مسادا] و گذشتگان نزديك [يعني يهوديان بني‌قريظه] به هم آميخته شد. اين ملغمه درروايت ابن اسحاق بروز يافت. در اين ميان، مورخان مسلمان غفلت ورزيدند يا بدون ابراز نظر يا بي‌توجه به نقل آن پرداختند. برخي از مورخان نيز آن را ماجرايي شگفت دانستند و بي­علاقه از كنار آن گذشتند.

كلام آخر اين كه از زمان اولين نگارش اين متن به مقاله‌اي برخوردم كه درآگوست 1973 توسط دكتر ترود وايس­رزمارین(دركنگره جهاني مطالعات يهودی ارائه شده بود. دراين مقاله دكتر رزمارين تأكيد جوزفوس برخودكشي 960 يهودي محاصره شده درمسادا را رد مي‌كند. اين بسيار درخور توجه است. زيرا در ماجراي بني‌قريظه 960 و اندي يهودي از خودكشي سرباز مي‌زنند. از اينرو شايد ماجراي بني‌قريظه نسبت به ماجراي اصلي خود از دقت بيشتري برخوردار باشد.

 

منابع و پانوشت ها

———————————-

[1]  . سیره ابن هشام، جلد 3، ص 244 – 257؛ واقدی، مغازی، جلد 2، ص 375-403؛ طبری، تاریخ، جلد 2، ص 562؛ رفیع­الدین، جلد 2، 749 – 759

[2] . واقدی، مغازی، جلد 2، ص 387 و 389.

[3] . رودنسون، محمد، ص 251.

[4] . این که بزرگان یهودی بنی قریظه به حکمیت سعدبن معاذ رضایت دادند نشانه آن است که آنان از دشمنی وی آگاه نبودند و گرنه به داوری و حکمیت وی تن نمی دادند.

[5] . جعفرالعاملی، الصحیح من سیره النبی الاعظم، جلد 11، ص 23-24 و 199-203.

[6] . آرمسترانگ، محمد پیامبری برای زمان ما، ص 135.

[7] . رودنسون، محمد، ص 251.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

12 پاسخ

  1. آقای اشکوری و مقاله مورد استناد ایشان به طور ضمنی و یا حتی تا حدودی صریح، ادعای نادرست بودن واقعه نقل شده توسط این اسحاق را دارند. این ادعا زمانی پذیرفتنی است که اسلام را در زمان حال، تأکید می کنم اسلام را در زمان حال، یک دین غیرسیاسی و تنها خواهان صلح و دوستی انسانها، بدانیم. آیا امروز در ایران و از سوی نهضت های اسلام خواه اعم از شیعه، سنی، سلفی و سایر ینی که جنگ و دشمنی با غیرمسلمانان و غیر همکیشان خود را واجب می دانند، اندیشه غیرسیاسی از اسلام پذیرفتنی است؟ آیا اسلام سیاسی می تواند برای دشمنی با غیر خود، اساس داستان بنی قریظه را انکار کند. برای انکار این داستان، باید ابتدا اسلام سیاسی را انکار کرد، و بعد نیز حاکمیت قوانین اسلام بر غیرمسلمان را حاکمیتی عادلانه موافق با منشور حقوق بشر دانست. آیا چنین است؟

  2. با سلام و سپاس از محقق ارزشمند جناب اشکوری عزیز.
    بهره زیادی از مقاله شما گرفتم اما تصور می کنم همچنان جای بحث و گفتگو برای بی اعتبار نشان دادن این داستان وجود دارد .مثلا باید جمعیت یهودیان مدینه یا جمعیت مردم مدینه در ان زمان و اندازه و ابعاد قلعه یهودیان بنی قریظه مورد توجه قرار گیرد . اما به نظر من اصل ما جرا با داستانهای حاشیه ای و روایات نادرست مخدوش شده است .

  3. با سلام خدمت جناب آقای اشکوری
    احتراماً
    ۱_ این مقاله نیازمند بازنگری و ویرایش است. بعضی از جملات به صورت ناموجهی تکرار شده‌اند.
    ۲_ قضاوت در مورد حوادث و وقایع صدر اسلام اگر محال نباشد، بسیار بسیار دشوار بوده و در نهایت هم به نتیجه‌ای که به بحث خاتمه دهد نخواهد رسید.
    ۳_ ضعیفترین بخش این مقاله بخش نتیجه گیری شماست. در ابتدا باید عرض نمایم که در مقاله اشاره به تعیین سعد‌بن معاذ به عنوان داور​ یا حَکَم نمودید که طرفین قبول نمودند که هر آنچه او بگوید، بپذیرند و اینکه وی بیمار بوده و از منزلش او را آوردند. بنده در کتابی خواندم که علت بیماری وی زخمی چرکین بوده که در آن دوران علاجی نداشته و خود وی هم می‌دانسته که در اثر آن خواهد مرد و عامل ای زخم چرکین فردی از قبیله بنی قریظه بوده است و نویسنده آن کتاب علت کینه‌توزی سعد بن معاذ را همین می‌داند.
    در تحلیل حوادث تاریخی آنهم مربوط به صدر اسلام که اولین کتاب تاریخی در مورد آن دویست سال بعد نگارش گردیده استدلال نمی‌تواند فقدان مستندات را جبران کند. شما استدلال می‌کنید که در قرآن اشاره‌ای به تعداد کسانی که گردن زده شده‌اند ،نشده‌است. در مورد بسیاری دیگر از حوادثی هم که به گونه‌ای به آنها در قرآن اشاره‌ای شده و مورد قبول شیعه و سنی است ، رقم و عددی نسامده است .
    ۴_ بازنمودن اینگونه مباحث هیچگونه ارزش یا اهمیت علمی ندارد زیرا هر آنچه که در پایان نتیجه گیری شود، به آن خاتمه نخواهد داد. فردی مانند شما که در غرب زندگی می‌کنید در مواجهه با حقوق بشر و همزیستی آن با اسلام ناچارید به اینکه چنین حوادثی را منکر شوید اما چنین روایتی مورد استناد آقای خمینی قرار می‌گرفت تا حکپ به قلع و قمع مخالفان خود دهد. آنچه امروز ما شاهد آن از سوی گروه‌هایی چون داعش و طالبان و … هستیم قرائتی است از همینگونه حوادث. نمی‌توان با استناد به اینکه پیامبر مروج محیت بوده و صراحتاً با زنده به گور کردن دختران مخالف بوده به این نتیجه رسید که هیچگونه خشونتی از وی برنمی‌آمد. انسان امروزی برای تشخیص راه درست از نادرست نیازی ندارد که بداند یک نفر در ۱۴۰۰ سال پیش چه کرده‌است. معیارهای اخلاقی، داوری، انسانی و … در طی این چهارده قرن به کلی تغییر کرده‌است و آنهم به نحوی که قضاوت اخلاقی در مورد پیامبر با معیارهای امروزی نه لازم است و نه نمره قبولی به ایشان می‌دهد. فردیتی که انسان قرن بیست و یکم دارد با آنچه چهارده قرن قبل بوده بسیار بسیار متفاوت است. به‌گونه‌ای است که جولیان جینز در کتاب خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دو جایگاهی ، پدیده خودآگاهی را که از ملزومات اخلاقیات است ، امری جدید با تاریخچه‌ای کمتر از بیست قرن می‌داند. به عبارتی این احتمال وجود دارد که فرد در قرون گذشته با قبیله‌اش تعریف می‌شده نه با خصوصیات فردی . این مسئله توجیهی برای خشونتهای بشر در گذشته نیست اما توضیح می‌دهد که چه آسان در دوران گذشته های دور قتل عام صورت می‌گرفته است.در همین دورانی که ما زندگی می‌کنیم در جنگ‌ها به سپاه دشمن نه به چشم انسانهایی مانند خود فکر می‌کنند و به جای تقابل دو فرد که در آن معیارهای اخلاقی در به کارگیری میزان خشونت و آسیب‌رسانی نقش مهمی دارد، تقابل دو گروه دیده می‌شود.

  4. این بحث شما خیلی عالی .ارزشمند و مستند بود بنده به دنبال چنین بحثی بودم که حق این مطلب را اداء نماید خوشبختانه شما بودید که منابع را به دقت خواندید و حقایق را کشف کردید

  5. جناب آقای اشکوری
    بنظر من این مقاله یک ماله کشی آماتور بیش نیست ، اول اینکه هیچ فقیه و اسلام شناسی در طول تاریخ این رویداد رو مورد شک قرار نداده ، شما از آیت الله العظمی خمینی که بالاتر نیستید ، ایشون سند هست که تایید کردن ، دوم اینکه می‌فرماید که فقها در قضاوتشون از این جریان استفاده نکردن هم اقلا اشتباه سهوی شماس، اگر نگیم که عمدی… اعدامهای سال 67 ،رو یه فقیه جامع تر از شما اتفاقا بر همین اساس حکم داد . سوال من اینه که ماله کشی چرا ؟ ؟!

  6. دوست گرامی آقا محمد
    با سلام و سپاس از شما
    ظاهرا یا مقالات قبلی مرا در همین جستارها به دقت نخوانده اید و یا خدای ناکرده خشم و عصبیت شما را وادار به چنین داوری معوجی کشانده است.
    دوست عزیز! طبعا من به عنوان یک مسلمان داوری خودم را در باره قرآن و وحی و نبوت و دیگر الزامات مسلمانی دارم ولی در مقام تحقیق در منابع تاریخی، فقط استدلال (اعم از عقلی و نقلی) مهم و معتبر است و بس. شما اگر خللی در استدلالهای من می بینید بفرمایید به تعبیر قرآن «هاتوا برهانکم». بنویسید و عرضه کنید. نیازی به این همه شعار و کلی گویی نیست.
    اما در باب قرآن. هرچند در باره وثاقت تاریخی قرآن موجود مناقشه فراوان است ولی به هر تقدیر تا این لحظه این کتاب کهن ترین سند دین شناخت مسلمانان است و حال مسلمان باشیم و یا نباشبم، ناگزیریم در تحقیقات تاریخی و یا اعتقادی مان، در مرحله نخست به کتاب قرآن مراجعه کنیم و پس از آن به احادیث و سیره و دیگر منابع. این کار را هم من می کنم و هم نولدکه و هم گلدزیهر و هم بلاشر. اگر اخبار سیره ها با گزارشات قرآن در تعارض باشد، عقل و علم و منطق ایجاب می کند که به کهن ترین و معتبرترین منبع استناد شود. این یک قاعده در روش شناسی تحقیق است و ربطی به ایمان و دین ندارد.
    اما این که فرموده اید قرآن را فاتحان نوشته اند نمی دانم مرادتان چیست. قرآن شاید تنها کتابی است که مؤلف و نویسنده ندارد ولی هرچه هست به ویژه با معیار شما محمد نمی تواند این کتاب را نوشته باشد. چرا که فاتحان فتح نامه می نویسند (چنان که کوروش در گل نوشته بابل نوشته و داریوش در کتیبه بیستون) و روشن است که این فاتحان حتی با مبالغه از فتح نمایان و جمال و کمال خود می نویسند ولی اگر قرآن را مرور بفرمایید می بینید که در آیات متعدد این کتاب محمد مورد نکوهش قرار گرفته و به دلیل برخی گفتارها و رفتارها ملامت شده است.هیچ آدم عاقلی در کتاب خودش بر ضد خود چیزی نمی نویسد. در باره موضوع مورد بحث نیز یعنی بنی قریظه گزارش قرآن کوتاه و تقریبا خنثی و بی حاشیه است. امیدوارم این اشارت کفایت کند.

  7. استدلال دقیقا مثل سازو کار تعییت رهبر در جمهوری اسلامی …رهبر را کی تعیین می کنه خبرگان صلاحیت خبرگان را کی تایید می کنه شورای نگهبان اعضای شورای نگهبان را کی تایید و تعیین می کنه رهبر…….حالا اینجا نه خیر این طور نبوده و نشده چرا چون قرآن گفته قرآن چیست همان روایت فاتحان که اصولا تاریخ را آن طور که می خواهند می نویسند….و کشتی به راهش ادامه می دهد و شاهد هم همان دم روباه است…این دیدگاه قدیمی و متکلمانه به تاریخ مدتهاست منسوخ شده و شما اگر مثل بید بر سر ایمان خود می لرزید روش دیگری را برگزیند این روش را طبری قرنها پیش به کار برد توجیه و تبیین و اصلا اصالت خود همان قرآن امروز زیر سوال است…شما هنوز درگیر قدیسین هستید برای رسیدن به یک فهم درست باید دانست که هیچ چیز مقدسی در این دنیا نیست و همان طور که حکومت سید علی را نقد می کنید باید حکومت پیامبر را هم به زیر تیغ نقد بکشید

  8. با سلام به دو دوست کامت گذار آقایان محمد و سپهر و سپاس از هر دو عزیز
    در مورد تذکر جناب محمد باید بگویم این نوع موضوعات چالش برانگیز در سیره نبوی کم نیست ولی در این سلسله جستارها می کوشم به موضوعات مهم تر و کلان تر بپردازم از این رو فعلا نمی توانم به امور جزئی بپردازم. شاید وقت دیگر.
    اما در مورد پرسش های جناب سپهر.
    اول بگویم که از اشارات آغازین جناب سپهر در باب آقایان کدیور و مهاجرانی و باقی ماجرا چیزی دستگیرم نشد. ولی به هرحال کسی را با کسی عوضی گرفتن که پوزش خواهی ندارد. بگذریم که مهم نیست. هرچه باشد، رضایت حاصل است.
    اما در باب پرسش اصلی شما. نمی دانم نظر شما در باره استدلالهای ارائه شده در مقاله چیست ولی اگر کشتار مردان بنی قریظه به شکلی که گزارش شده نادرست باشد (که به گمانم چنین است)، این بدان معناست که داستان سعدبن معاذ و داوری او به کلی نادرست بوده است، در این صورت، پاسخ روشن است: جز چند نفر کسی مجازات نشده تا بپرسیم که تکایف بقیه مردان چه شده است. ظاهرا چنین تصور شده که سعدبن معاذ حکم به قتل هفتصد تن داده ولی در عمل چند نفری (احتمالا ده نفر) مجازات شده اند و حال آن که به نظر من کل داستان بی اعتبار است یعنی چنان چیزی اصلا رخ نداده است. ظاهرا شما صورت مسئله را درست دریافت نکرده اید. اما جدای از آن، این که با یهودیان بنی قریظه چه معامله ای شده، در منابع چیزی دانسته نیست. احتمال دارد با آنان مانند بنی نضیر عمل شده باشد (تبعید) و یا مانند یهودیان خیبر (که بعدها رخ داد) تسخیر قلعه و نوعی معامله و توافق. در هرحال چیزی روشن نیست.
    اما در باره اجرای قانون تورات. پیامبر اسلام در مقام قانونگذار و مجری قانون، در مرحله نخست تابع سنت های عربان حجاز بود و امروز روشن است که بخش مهمی از قوانین جزایی اسلام عینا و یا با اصلاحاتی برگرفته از تورات و سنت یهودی است و این به قلمرو امارت محمد مربوط می شود و نه به قلمرو نبوتش (در گذشته در باب تفاوت نبوت و حکومت سخن گفته ام). از آن گذشته، پیامبر بر اساس میثاق مدینه، در امور مذهبی و داخلی یهود و دیگران دخالت نمی کرد اما گاه که یهودیان برای قضاوت پیش پیامبر می آمدند، او وفق مقررات تورات و مانند آن داوری می کرد. با این حال، من به حدس گفته ام که ممکن است به استناد تورات چنین حکمی صادر شده باشد چرا که تقریبا چنان حکمی خشن با آیات نقل شده در تورات منطبق است. البته اگر کل داستان را مردود بدانیم، دیگر جایی برای چنین پرسشی باقی نمی ماند.
    با سپاس مجدد

  9. آقای حسن یوسفی اشکوری؛ من یک عذر خواهی به شما بدهکارم و؛ از این که به سبب گذشت چندین سال از آن نوشته هایی را که خوانده بودم ؛شما را با اقای محسن کدیور ؛و ماجرای منقل و. وافور زندان و کتاب ؛و نیز این که شمارا برادر همسر آقای مهاجرانی ؛ اشتباه گرفتم پوزش می خواهم؛با این حال پاسخ همان پرسش را از شما چشم انتظارم؛که شما شمار گردن زده شده های مردان بنی قریظه را 10 نفر قبول کرده اید؛ تکلیف بقیه مردان آن طایف را که هر چند نفر از دیدگاه شما بوده اند را به جد به عنوان این که محقق هستید خواستارم ؛ این که بقیه 640 نفر و 440 ویا هر تعدادی که جمعیت مردان آن طایفه را تشکیل میداد که 10 نفر از آنها به قتل رسیدند؛ به قبول شما وادعای شما ؛سر نوشت بقیه چه شده بیان فرمایید؛درضمن کل نوشته ی شمارا کپی کرده ونگهداری کرده ام ؛ ومی افزایم که شما در توجیه دستور پیامبر در مورد کشتار آن طایفه به شرع و قوانین خود یهود اشاره کرده اید؛ و بدین سان دستورپیامبر را برای کشتار یهودیان برهانی قاطع شمرده اید ؛ پرسش دیگر من این است ؛که آیا پیامبر ما مبعوث شده بود؛ که شرع وقوانین اسلام با آفریده گان خدا را بکار بنسته ورفتار کند ؟ویا شارع شرع موسا”موسی” بوده؛ و با خلایق با شرع وقوانین ادیان دیگر که با بعثت ایشان در حقیقت لغو شده ؛ از سوی آسمان بودند؛ وفلسفه ی بعثت ایشان هم بر اسا س شرع اسلام ورفتارها وبر خوردهای اسلامی بنا نهاده شده بود نه مجری شرع وقوانین؛ ییهوه ویهود وموسا؟”شماها موسی بنویسد”منتظر جواب هستم

  10. جناب اشکوری از مواردی که منتقدان حضرت محمد از آن صحبت می‌کنند و همچنین ذهن خود بنده رو درگیر کردن بعد از خواندن تاریخ، دست زدن به سرقت و راهزنی از کاروان‌های تجاری به دستور یا رهبری پیامبر، اعدام اسیران قریشی در جنگ بدر به دلیل مشکوک بودن و یا دشمنی سیاسی، شکنجه کردن کنانة بن ربیعه و برادر زاده‌اش بعد از پیروزی خیبر برای اینکه محل اخفای جواهرات قبیله‌شان را افشا کنند و بعد هم به جرم اقرار نکردن دستور گردن زدنشان را داد، هست که جنابعالی چنانچه این بحث رو گشودید مایه برکت و رحمت خواهد بود اگر به این انتقادات هم بپردازید.با تشکر

  11. آقای اشکوری سپاس از سلسله مقالات شما که دقیقا پاسخی بود به شبهات من که از خواندن کتاب محمد بر پایه کهن ترین منابع اثر ماریتن لینگز برای من به وجود اومده بود، امیدوارم این نظرات با نقد منتقدین چکش کاری بشه و یک جواب معقول و منطقی به شبهات داده بشه، برای همیشه

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

اخیرا مقاله‌ ای در چهار بخش با عنوان ” انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر” به قلم محمد عثمانی در سایت ” ایران امروز” انتشار یافته، که به گمان ما واجد نکاتی غیر دقیق، نسنجیده،

ادامه »

یکی از شاخه‌های بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطه‌ی فکری است که معرفت‌شناسی، فلسفه ذهن، روانشناسی و اخلاق را به

ادامه »

این روزها شاهد حمله بخشی از جریان چپ به نیروها و جریان‌های مختلف اپوزیسیون جمهوری اسلامی هستیم؛ جریانی که پس

ادامه »