در این سالهای سنگی و روزگار سیمانی که سرمای زمستان تا عمق استخوان را می سوزاند و بهارش طراوتی ندارد و در روزهایی که سرها در گریبان رفته و مجال صحبت کوتاه گردیده، فرصتی دست داد تا رمان ترکی « تبریز مه آلود » (دومانلی تبریز) را در مطالعه گیرم. محمدسعید اردوبادی نویسندۀ این رمان، اثری بسیار خواندنی و جذاب دربارۀ وقایع تبریز سالهای مشروطه فراهم آورده است. مشروطه ای که خواهان آزادی و مساوات و سبک نوین و دموکرات حکمرانی و سیاست داری بود و هواداران و مروّجینش در این راه جان و مالشان را به میان آوردند و از خودگذشتگی ها نشان دادند و خون دلها خوردند و طُرفه آنکه بعد از صد و اندی سال از آن روزها، هنوز هم مهمترین دغدغه و خواستۀ ما ایرانیان، حرّیت و عدالت و دمکراسی و دغدغۀ حقوق بشر است. در این سالهای طولانی ِ افزون از یک عصر و در این راهِ رسیدن به خواسته های اولیّه و اساسی، متاسفانه چندان که باید هنوز هم نتوانسته ایم طی طریق نماییم و به جای مطلوب و درخور توجهی برسیم و همچنان خواسته ها و مطالبات دوران مشروطه، خواسته و مطالبات دوران معاصر ما نیز هست و حکایت همچنان باقی است و با مطالعۀ اجتماع امروزی و بررسی وضعیت آن و عدم نهادینه شدن بسیاری از بدیهیات ، مشخص میشود که این قصه سری دراز دارد. حکایت آن روزهای مشروطه، امروزه هم چندان غریب و ناآشنا نیست و این قصه برای ما همچنان تازگی دارد.

محمد سعید اردوبادی در منطقۀ اردوباد در کنارۀ رود ارس و در نزدیکی شهر جلفا به دنیا آمده است. منطقۀ جلفا هم از آن مناطقی است که سرنوشتش چون سرنوشت آذربایجان پاره – پاره بوده است . چند شهر مرزی ما از جمله جلفا ، بیله سوار ، آستارا ، مغان ( پارس آباد ) متاسفانه طی این دویست سال اخیر چون خود آذربایجان ، بازیچۀ دست همسایگان و بیگانگان بوده و زیر تیغ تیز آنان زخمها برداشته و در کشاکش جدالها و رقابت ها، شرحه – شرحه و تکّه – تکّه شده اند. تکّه ای در شمال رود ارس و تکّه ای دیگر در جنوب آن و پاره هایی هم در مناطق اطراف، تحت حاکمیت های جداگانه افتاده اند. این جدایی ها برای ادیبان و متفکران آذربایجان سخت و سنگین تمام شده و باعث خلق ادبیاتی با عنوان «ادبیات حسرت» گردیده است. سرگذشت و شرح حال و مرور این ادبیات خود می تواند بسیار جالب و در عین حال بسیار هم غم انگیز باشد. به نظر من مرحوم بختیار وهابزاده را یکی از مهمترین شاعران این ادبیات می توان نامید. در ژانر رمان هم محمدسعید اردوبادی را میتوان یکی از بزرگترین سوخته دلان این جدایی و آثارش را پیوند دهندۀ این مناطق جدا افتاده دانست. رمان دومانلی تبریز (تبریز مه آلود) مهمترین اثر اردوبادی است که اصل آن در چهار جلد منتشر گردیده و دو بار هم به فارسی ترجمه شده است . ابتدا توسط سعید منیری و بعدها توسط استاد و محقق پرتلاش رحیم رئیس نیا ، که هر دو اثر بارها توسط انتشارات علمی و نگاه در تهران منتشر شده است. متن ترکی آن را هم انتشارات آذرتورک و نباتی در تبریز چاپ نموده اند.

سیدجعفر پیشه وری که علاوه بر سیاست پیشگی، خالق تألیفاتی و از جمله چندین رمان است ، مؤلف «دومانلی تبریز» را وجدان بیدار زمانه و اثرش را ادبیات بیداری مشرق دانسته است.

اردوبادی آنگونه که در خاطراتش آورده، خود با ستارخان «آشنایی دیرینه» داشته و در زمان جنبش مشروطه، سالهای جوانی و میان سالی خود را طی می کرده است و از نزدیک شاهد وقایع و جنبش مشروطه خواهی بوده و کاملا اوضاع و احوال و محیط آذربایجان را زیر نظر داشته است. از این روی با کمک قوه تخیل و قدرت قلم، توصیفات جاندار و زیبایی از دوران مشروطه و احوال مردم آذربایجان ارائه داده است. این توصیفات زیبا از همان کلمات ابتدایی رمان به چشم می خورد و به خواننده نوید خواندن یک رمان زیبا و دلنشین را می دهد.

نویسنده مخالفان حرکتهای آزادی خواهی را در کنار جهل عوام ، عمدتاً در سه گروه « پادشاه ، روحانی ، ملک دار» جا می دهد. همان سه گروه و تثلیثی که بعدها علی شریعتی از آنها با نام مثلث زر و زور و تزویر یاد می کرد. و دین زدگی و خرافات (موهومات ) نزد توده ها را که توسط خادمان دین ترویج میشد، یکی از بزرگترین موانع در مقابل پیشرفت ممالک اسلامی می داند. سخنان بسیاری که بر افواه توده انداخته بودند از اینکه اگر مشروطه خوب است چرا در قرآن چیزی در این باره نیامده است؟ و سخنان سست و سبک این چنینی!

به نظر اردوبادی، یکی از دلایلی که عامۀ روحانیون از مشروطه بدگویی می کردند ، ملک دار و زمین دار بودن خود آخوندها بود و آنان از ترس اینکه مشروطه باعث از بین رفتن زمین ها و اعتبار آنان شود، ساز مخالفت با آن را کوک کرده بودند. آنان در نزد عوام چنین شایع نموده بودند که مشروطه خواهان بابی و مخالف دین اسلام هستند و قصد نابودی این دین را دارند و از این طریق، خلق را بر علیه آزادی خواهان می شورانیدند. در این بین حساب تنی چند از روحانیت آگاه که دوشادوش روشنفکران به حمایت از مشروطه خواهی در مقابل استبداد و مشروعه، شجاعانه قد برافراشتند و به حمایت از توده ها برخاستند، جداست و آن اقدامات و کوششها را نباید با قبض عام و دید محدود این جرگه یکسان دانست و بر همه قلم بطلان کشید و حکم همسان نوشت، بل حساب هر یک را بایستی جداگانه رسید و اقدام هر یک را مستقل از دیگری دید.

اردوبادی در «تبریز مه آلود» علاوه بر اینکه سعی نموده اوضاع و احوال آذربایجان و مخصوصاً تبریز را در سالهای مشروطه توصیف نماید و خط حوادث و اتقاقات و وقایع سالهای بعد را پی بگیرد، در عین حال تنها در تاریخ و حوادث مشروطه توقف نکرده، بل با قدرت قلم خود توصیفات جانداری از اجتماع آن روز مردم و گرفتاری های آنان بیان نموده است. نویسنده، دین نزد عوام را که به انواع موهومات و خرافات آغشته بود، عامل استثمار دانسته و از صحبت ها و بحث های بیهوده ای که در این باره در بین توده ها در جریان بوده ابراز نارضایتی کرده و راضی نبوده حتی دقیقه ای وقت خود را صرف این مباحث نماید. او معتقد است که دین ، مربوط به دوران ماقبل مدنیت است و اصولاً برای همان دوران هم ایجاد شده است و مردمان مدنی نیازی به دین ندارند و از صحبت های بیهوده خسته شده اند و به نسبتی که مدنی و مدرن می شوند، از دین روی برمی گردانند. نویسنده معتقد است بخش های مدنی و پیشرفته جهان مسیحیت آن روز، چندان توجه و التفاتی به دین ندارند و دین صرفاً در بین اقشار ضعیف طرفدار دارد. از متن کتاب و توصیفات اردوبادی از مباحث دینی آن دوران، مشخص میشود که منظور نویسنده از دین در اینجا بحث ها و دغدغه هایی است که در افواه خلق به عنوان مباحث دینی در جریان بوده و در نزد روشنفکران معاصر با نام دین معیشت اندیش (عوامانه) و هویتی شناخته میشود. این دین بیش از آنکه به معتقدانش ابراز بندگی به درگاه الهی را بیاموزد، ابزار زندگی دنیایی را فراهم می آورد و در خدمت آباد کردن دنیای باورمندان آن قرار می گیرد. انتقاد اردوبادی هم به همین نوع از دینداری است. چنین انتقاداتی در دوران مشروطه و مواجه ایرانیان با غرب سکولار در بین اکثر روشنفکران آن دوران متداول بوده و امری عادی محسوب میشود. خوشبختانه روشنفکران معاصر ما و در رأس همۀ آنها عبدالکریم سروش، به تفکیک انواع دینداری پرداخته اند و همه را به یک چوب نمی رانند و حساب هر یک را جداگانه بررسی می کنند و بیشتر انتقادات را به دین معیشت اندیش عوامانه وارد می آورند. در این نوع از دینداری معتقدان به دین ، به صورت کلی دین را برای آباد کردن دنیایشان می خواهند و بیش از آنکه به فلسفه و لبّ دین بپردازند و از آن معرفت جویی کنند و معنای زندگی را بهبود بخشند و آرامش یابند، با پوسته و قشر آن سر و کار دارند و دینشان به آفات خرافات و موهومات آکنده است. این نوع دینداری بیش از آنکه راهبری نماید، راه زنی می کند و مردم را به بحث ها و اشتغالات بیهوده می کشاند. اردوبادی از مجلسی یاد می کند که در آن بساط قمار پهن بوده و صاحب خانه ورق های قمار را با انبر برمی داشته و دلیل آن هم این بوده که وی بعد از اینکه به حج می رود، توبه می کند و از آن روز هر وقت قمار بازی می کرده ورق ها را به جای دست با انبر جابجا می کرده تا دستش به آن آلوده نشود. و یا از حوادثی نام می برد که در آن مجتهدی به نام شیخ عبدالازل مؤید که خود را نماینده و پیام رسان امام غایب شیعیان میخواند، ادعا می کرده در شهر سامرا به هنگام نماز صبح امام به او متجلی میشود و او را مورد تأیید قرار داده لقب «مؤید» به او می دهد و از او می خواهد که به نزد شیعیان رفته و آنان را از اشتغالات دنیایی برحذر داشته و نوید ظهور وی را ابلاغ نماید. طبق نوشتۀ اردوبادی این مجتهد، نوۀ شیخ احمد بحرینی معروف به شیخ احسایی بوده ولی توسط تشکیلات مخفی انقلابیون هویت واقعی وی افشا و مشخص میشود که وی فردی جاسوس و پرورش یافته بیگانگان بوده که قصد داشته فکر و ذهن مردم را از روحیه انقلابی گری و مشروطه خواهی منحرف و با اوهام و خرافات درگیر نماید. مردم ساده لوح بسیاری هم کار و بار خود را رها کرده و در اطراف مسجد صاحب الزمان تبریز اجتماع کرده و با این پندار که امام غایبشان به زودی ظهور خواهد کرد، خواهان آمدن همین مجتهد به تبریز می شوند و نمایندگانی را برای آوردن وی راهی عراق عرب می نمایند. اردوبادی از این اشتغالات و باورهای کاذب مردم سخت ناراحت است و به همین دلیل حملات زیادی به دینداری عوامانه نموده است.

نویسنده از ایام محرم و روز عاشورایی یاد می کند که مردم اجتماعات بزرگی برپا و تمام مغازه ها و بازار را تعطیل کرده بودند. سر و روی خود را گِل مالی کرده و با زنجیر و آهن، بدن خود را قفل نموده و با سنگ به سینه خود می کوفتند و برای مظلومیت امام حسین عزاداری می کردند. در این روز در سوی دیگر، حکومت خونریز صمدخان شجاع الدوله به اعدام هفت رهبر مشروطه اقدام می کند. درست در همان زمانی که هفت آزادیخواه مخالف ظلم پادشاهان به چوبه دار سپرده می شدند، مردم تبریز در ماتم امام حسین فریاد بر می آوردند و افسوس می خوردند که چرا در کربلا نبودند تا امام را یاری دهند و با ظالم بستیزند. اردوبادی با قلم قهار خود این دو صحنه را به زیبایی با هم تطبیق داده و به صورت غیر مستقیم به نقد غفلت مردم و بی توجهی شان به ظلمهایی که در اطراف خود در جریان بوده، پرداخته است. وی چنین می اندیشد که حکومت روسیه و فئودال های محلی به دلیل اینکه میخواستند در جلو رشد فکر انقلابی و شعور سیاسی مردم مانع ایجاد نمایند، از این روی به ترویج مناسک مذهبی و آیین ها و عزاداری های محلی می پرداختند. در این راه حتی قزاق های روسی هم به عزاداری و مدیحه سرایی برای ائمه می پرداختند و عامه مردم هم، همین را نشانۀ حق بودن مذهب خود پنداشته و به انتقاد از دیگراندیشان و ناباوران به آیین های دینی می پرداختند.

نباید این نکته را از قلم انداخت که اگر در دوران مشروطه، سیر انتقادات از دین شدت می گیرد و روشنفکران و نویسندگانی به نقد دین می پردازند، در اکثر جاها و با نمونه هایی که می آورند، منظور و مقصودشان نقد دینداری عوامانه و معیشت اندیش، که آمیخته با انواع خرافات است، بوده و چون چندان به تفکیک انواع دینداری نپرداخته بودند، نقدها و انتقاداتشان هم گوئیا تمامی کارکردهای دین را شامل میشده است. اگر ما این گزاره را بپذیریم که خداجویی و دین خواهی امری فطری است و بشریت به واسطۀ بشر بودن و طبع کنجکاو و جستجوگر خویش دنبال امر متعالی است و به راحتی دست از طلب برنمی دارد؛ در آن صورت باید بپذیریم که به جز مغرضان و منفعت طلبان، دیگر روشنفکران و جستجوگران و انسانهای مستقل و آزاد، دلیلی بر ضدیت با کلیات دین و مخصوصاٌ کارکردهای اخروی و معنوی آن ندارند و پروژه های فکری خود را در تقابل با آن طرح ریزی نمی کنند. اگر آنان به دین و دینداران انتقاد دارند، باید دید انتقادشان دقیقاً به چه چیزی است و مرادشان از دین و موضوع انتقادشان چیست و چه کارکردهایی از آن را قبول ندارند. در یک نگاه کلی وقتی دینداری دوران مشروطه را بررسی میکنیم، مشخص میگردد که مراد از دین، بیش از هر چیز، اشتغالات به احکام فقهی بوده و فقه گرایی مفرط و اشتغال توده ها به مباحث بیهوده ذیل عنوان مباحث دینی و کم توجهی به مباحث اخلاقی و علم روز، باعث انتقادات روشنفکران آن دوران می شده است و آن مباحث را باعث عقب ماندگی جوامع می دانستند و از سوی دیگر چون روشنفکریِ دینی، که هم درد دین داشته باشد و هم دل در گرو علم و پیشرفته جوامع نهاده باشد، هنوز چندان رشد مطلوبی نیافته بود، از این روی انواع تفکیک ها و جداسازی ها و انتظارات از دین که امروزه به درستی مورد عنایت و توجه روشنفکری دینی است، موضوع بحث نبوده و انکار و تصدیق امری، در بسیاری موارد به انکار و تصدیق کلیات آن می انجامیده است. با این توصیفات میشخص میشود که انتقادات روشنفکران دوران مشروطه از دین، بیش از هر چیزی به دین عوامانۀ معیشت اندیش هویتی بوده است و نه دین ورزی متعال و مینیمال و معرفت اندیش دوران معاصر که نزد ارباب معنا و خِرد جاری است. بگذریم از روشنفکرانی که با کلّیت دین و با هر کارکردی از آن، مخالف بوده و به معنویت و امرمتعالی عنایتی نداشته و ای بسا سر دشمنی و ناسازگاری هم داشتند. این دسته از روشنفکران بیش از مباحث دینی، علاقمند ملی گرایی و در بعد افراطی آن نژادگرایی و نژاد پرستی بوده و با عقب گرد از هزار و اندی سال تمدن کشورهای مسلمان، دوران بعد از اسلام را دوران فترت و عسرت و سکوت می دانستند و دل در گرو ایّام باستان قبل از اسلام می نهادند و متاسفانه در بعضی مواقع به دلیل ویژگی عرب ستیزی، خصومت و نفرت عجیبی به دین اسلام ابراز کرده و این دین را به دلیل اینکه در ذیل زبان و فرهنگ عربی تاسیس و رشد یافته بود، حقیر شمرده و از این طریق مباحث دینی را با مباحث سیاسی و بحث های ناسیونالیستی ادغام کرده و به التقاط می کشاندند. این گروه امروزه هم اگر به دین باستان و زرتشت گرایی علاقه ای نشان می دهند؛ بیش از آنکه از توجهات دینی آنان برخاسته باشد، از علایق ملی و نژادیشان نشأت می گیرد و جالب آنکه وقتی از دین باستانی و به اصطلاح ملی و بومی خود دم می زنند، منظورشان دین زرتشتی است ولی پیامبرشان بیش از آنکه زرتشت باشد و او را تقدیس نمایند، التفاتشان به کوروش و داریوش بوده و کتاب و مُصحفشان هم پیش از آنکه اوستا و گاتاها و هر ورجاوندنامۀ دیگری باشد، محل توجه شان به شاهنامۀ فردوسی است و آن را مقدس می دارند و افسانه هایش را ارج می نهند! به جز این دسته از روشنفکران که حکایت و دغدغه شان چیزی دیگری بوده و فعلا محل بحث نیست، دیگر روشنفکران دغدغه های موجه و مطالباتی منطقی داشتند. منتها چگونگی مواجه آنان با اجتماع آن روز در مواردی، مواجهه ای اصولی و تفکیک و طبقه بندی شده نبود. یکی از دلایل آن امر هم این بود که اصولاً در آن دوران، همانگونه که پیشتر هم آوردیم، امور دینی و علمی و سیاسی در هم تنیده و انتظارات و کارکردهایشان در هم ادغام شده بود. آن انتظاری که بشر امروز در مواجه با انواع بیماری بر گرده طب و پزشکی نهاده، در روزگاران نه چندان دور بر عهده دین گذاشته شده بود. آن مسائلی که در روزگار ما از نهاد قدرت و سیاست سرچشمه می گیرد و در راه زندگی مردم مانع و معضل ایجاد می کند، در روزگاران گذشته به تقدیر و امر الهی و خواست شریعت نسبت داده میشد. مسائل اجتماعی کلانی ، همچون مسائل مربوط به زنان و چگونگی ستر و پوشش و حضور آنان در اجتماع ، بیش از آنکه امری دینی باشد، مسائلی است که ریشه در قدرت ها و حاکمان و عرف جوامع دارد و بر اساس سلایق آنان قبض و بسط می یابد. اما به دلیل اینکه چنین القاء شده بود که این محدودیت های اجتماعی، خواست و امر شارع مقدس است و منشاء این قبض و بسط ها از شریعت سرچشمه می گیرد، روشنفکرانی که ذهنشان تفکیک نشده بود، راه نقد این محدودیت ها را در نقد کلّیت دین می دانستند و برای رهایی از این محدودیت های بشری، به تخفیف دین می پرداختند. از آن سوی دینداران سنتی و زعمایشان هم برای مقابله با این روشنفکران، به جای مواجۀ فکری ، راه سهلتری را انتخاب کرده بودند و با ایجاد چند اصطلاحی که از قبل در نزد عوام منفور نموده بودند ، به تقابل با آنان می پرداختند. اصطلاحات ماسونی، یهودی، غرب زده، فرنگی مأب، بابی، بهایی و وهابی از انواع این اصطلاحات و برچسبها بود. اینگونه بود که اگر چنین برچسبی به چنان روشنفکر و محققی زده میشد، گوئیا دیگر از کار سخت نقد علمی و فکری پروژۀ ایشان رهایی و فراغتی حاصل میشد و همین چند اصطلاح کافی بود تا تمام پروژۀ فکری وی بی اعتبار جلوه داده شود و نیازی به نقد بیشتر و بهتر نباشد. نتیجۀ این برچسب ها ، استفاده از دو ابزار تکفیر و تفسیقی بود که برای خاموشی منتقدان توسط روحانیت عوام به کار برده میشد.

در روزگار ما و با تجربۀ عبور از دوران و مقاطع حساس بسیاری و با درس گرفتن از تجارب مغرب زمین، بر آگاهان روشن و مبرهن گردیده که نه دین از صحنۀ اجتماع خارج شدنی است و نه توجه به مسائل علمی و فکری و روشنفکری منع شدنی . بشر امروزی اگر چه پای محکمی در زمین دارد ولی سری و چشمی هم به آسمان دوخته و یوسف وار علاقمند است که برای رهایی از زندگی مادی و سنگی زمینی، روزنه ای بر آسمان بیابد و رخنه ای در آن بگشاید و با طناب معنویت از چاه دنیا و گرفتاری های آن تا حدودی رهایی یابد. اگر هر چیزی و هر امری سر جای خود بنشیند و آن انتظاری که از علم می رود، بر گردن دین گذاشته نشود و بلعکس و پیام پیامبران به درستی دریافت شود، در آن صورت علم را با دین، وحی را با عقل و زمین را با آسمان سر ستیز نیست. بگذریم از اینکه راز جهان و گره گشایی از کار جهان تا همیشه با بشریت خواهد بود و هیچ درکی و برداشتی از اسرار نهان و جان جهان آخرین و کاملترین آن نخواهد بود و طلب را پایانی و معنا را انتهایی نیست!

آوردیم که اردوبادی در «تبریز مه آلود» علاوه بر اینکه به تاریخ و سیر جریان مشروطه پرداخته ، از پرداختن به مسائل اجتماعی و مشکلات آن روز آذربایجان و ایران هم غفلت نکرده است. در کنار قهرمان داستان ، دو دختر روس و آمریکایی – اتریشی وجود دارد که نماد زن متجدد و آگاه زمان خود هستند و زنان دیگر در انطباق با این دو سنجیده میشوند. اردوبادی مخالف پوشش سنتی زنان است و در جای جای رمان بلند خود به انتقاد از رفتارهای سنتی و پستو نشینی زنان می پردازد. و در عین حال از زن بارگی مردان مشرق زمین و بی احترامیشان به زنان شِکوه میکند. می بیند که مردان آن روزگار حتی اسم نان های محلی را که شکل خاصی دارند، «ناف عروس» و «لب دختر» نام نهاده اند. وی از اینکه حتی نام زنان مرحوم شده بر روی سنگ قبرشان نوشته نمی شود، انتقاد دارد و توضیح می دهد که بر روی سنگ قبر بانوان شکلی شبیه شانۀ دو دندانه حک می کردند تا مشخص شود قبر مربوط به یک زن است. اردوبادی مشکل زنان مشرق زمین را اساسی تر و عمیق تر می داند و از اینکه می بیند زنان مشرقی از خود صاحب هیچ اراده و نیرویی نیستند، ناراحت است و حتی به نقد کتابهای «هزار و یک شب» و «چهار درویش» که در آن زنان هر روز بازیچۀ دست مردی هستند، می پردازد. وی می آورد در تبریز آن روز بعضی از اتاق های خانه های مشرف به کوچه که در آن اهل خانه و زنان ساکن بودند، بدون پنجره ساخته میشد تا نامحرم از بیرون درون خانه را نبیند و از این روی محوطه کوچه ها شبها همیشه تاریک بود. اردوبادی همچنین از کثرت مجالس روضه و ماتم بانوان تبریز سخت گله مند است و این را توطئه ای از طرف بیگانگان و هراس آنان از حضور زنان دوشادوش مردان در مبارزات انقلابی دوران صدر مشروطه می داند. زنانی که در سنگرهای ستارخان در کنار مردان اسلحه می گرفتند و با مرتجعین و عوامل خارجی به مبارزه می پرداختند. بیگانگان و مخصوصاً انگلیسی ها با سرگرم شدن زنان به مجالس روضه و تعزیه و تبلیغ موهومات قصد داشتند تا روحیه انقلابی و آزادی خواهی را از آنان سلب نمایند.

در روزگار حیات اردوبادی یعنی سالهای مشروطه، ایرانیان به تأسی و با الگوبرداری از مغرب زمین مشتاق بودند زندگی نوینی را بنا نهند. به روزنامه، رمان و فیلم علاقه نشان می دادند. اردوبادی نیز یکی از رهبران تجدد در آذربایجان بود. او خود خالق چندین رمان مهم و تاثیرگذار است. می توان گفت با نوشتن دومانلی تبریز اولین رمان تاریخی ترکی را خلق کرده است. در دوران وی سینماها اولین بار گشایش می یابند. او هم بسیار مشتاق است مردمان سرزمینش مخصوصاً زنان آذربایجان به جای شرکت در مراسمات روضه و تعزیه و وقت گذرانی های بیهوده، به سینما حسن رغبت نشان دهند و کم کم با سبک زندگی نوین و مدرن آشنا شوند. از پستوها بیرون بیایند و در اجتماع حضور یابند. چیزی که مخالفان مشروطه چندان رغبتی به آن ندارند و علمایشان سینما را همچون بسیاری چیزهای دیگر حرام می دانند. البته اردوبادی همیشه به ستایش نقش زنان قهرمان آذربایجان در همراهی با جنبش مشروطه و جنبش های آزادیخواهی قبل و بعد از آن پرداخته است ولی وی مشتاق است تا اکثریت زنان که تا آن روز جنس دوم و نقش ضعیفه را داشتند و زینت آرای مجلس مردان بودند، به ارزش واقعی خود پی برند و به فعالیت های اجتماعی بپردازند. در رمان دومانلی تبریز هم زنانی چون «نینا» «میس هانّا» و «ماهرو» الگوی مورد نظر اردوبادی هستند که به جای اشتغال به کارهای بیهوده و وقت گذرانی های عبث و شرکت در مراسمات بی سرانجام، به مسائل مهمتر و سرنوشت ساز می اندیشند و در جریان وقایع مشروطه بوده و با آنان همراهی می کنند.

اردوبادی در متن رمان از دیدار با شخصی به نام حاج محمد مجتهدزاده یاد می کند که گویا همکار حاج زین العابدین مراغه ای در تألیف «سیاحتنامه ابراهیم بیگ» بوده است و در تأمین هزینه ها و مصارف چاپ این اثر در مصر با حاج زین العابدین مشارکت نموده است و نیز در انتشار روزنامۀ «پرورش » همکاری داشته است. نویسنده به تحسین سیاحتنامه می پردازد و آن را اثری بزرگ می داند که در عین خنداندن، آدمی را میگریاند! اردوبادی خود با تالیف رمان تاریخی «تبریز مه آلود» ، که بر حسب رمان بودن، دارای مطالب و دیالوگهای غیر واقعی و تخیلی است، اثری فراهم کرده است است مشتمل بر واقعیت های آن روزگار آذربایجان و قفقاز و ایران و علاوه بر نقل داستان وار تاریخ مشروطه به بسیاری از آسیب ها و معضلات اجتماعی آن روزها اشاره و به نقد و تقبیح برخی فعالیت ها و باور و تحسین برخی دیگر از اقدامات پرداخته است. قهرمان رمان که داستان و روایت ها از زبان وی نقل می شود، دارای هویتی نامشخص و مستعار به نام «ابوالحسن بیگ» است. ولی در آخر داستان مشخص می گردد که قهرمان مورد نظر نویسنده، شخصی تبریزی به نام «نصرت حسین اوف» است که در سال ۱۳۰۰ به دلیل مشارکت در قیام شیخ محمد خیابانی در تبریز دستگیر و اعدام می گردد. خواننده رمان البته می داند که در کنار قهرمان داستان، در اصل نقش اول را خود مؤلف کتاب برعهده دارد و مسائل و انتقاداتی که در رمان مطرح گردیده متعلق به مؤلف رمان و از زبان وی است.

اردوبادی با پرداختن به مشکلات آن روز آذربایجان و ایران و آسیب شناسی جامعه آن روز، طبیعی است که نمی توانست از پرداختن به مشکلات پیش روی زبان ترکی خودداری کند و در این رابطه دیالوگی را بین دختر آمریکایی و خود که در مجلسی ادبی بودند، ترتیب داده و در آنجا دختر آمریکایی از قهرمان داستان می پرسد اگر مردم آذربایجان و تبریز ترک هستند پس چرا ادبیات ترک در این خطه چندان مورد التفات و حمایت نیست؟ خالق دومانلی تبریز این سوال را یک سوال مهم و ریشه ای می داند که جوابی طولانی را طلب می کند ولی برای اینکه سوال دختر آمریکایی را بی پاسخ نگذارد به توضیحاتی در این باره می پردازد و به نقد سیاستهای زبانی خاندان قاجار می پردازد که در عین ترک بودن و تحت تاثیر تبلیغات دروغین مرکزگرایان و ترویج اندیشه های فارسگرایی، متاسفانه توجه چندانی به زبان اجدادی و مادری خود ننموده اند و با اینکه مالک قدرت نظامی و دولتی بودند ولی به خاطر فقدان بینش سیاسی و ملّی، پشت به هویت ترکی خود کرده و برای رقابت با امپراطوری ترک عثمانی و جدا نمودن شیعیان ترک آذربایجان از ترکان اهل سنت آناطولی، به حمایت از زبان فارسی پرداخته اند تا ارتباط ترکان دو کشور مسلمان همسایه را محدود نمایند. گفتنی است این سیاست ترک ستیزی با خلع سلسله قاجار و بر سر کار آمدن حکومت پهلوی، شکلی سیستماتیک و جدی به خود گرفت و اگر در زمان قاجار صرفاً اقدامات سلیقه ای خاصی در پیش گرفته میشد، در زمان حکومت پهلوی کمر به نابودی هدفمند و برنامه ریزی شدۀ زبان ترکی گرفته شد و این زبان به صورت رسمی از مکاتبات و مدارس و مراکز آموزشی رانده شده و چاپ و ترویج زبان ترکی به صورت رسمی و علنی قدغن و ممنوع اعلام گردید.

اردوبادی از اینکه شرح حال شعرای ترک در تذکره نامه ها و از آن جمله در تذکره نامۀ آتشکده آذر بیگدلی نیامده، گله مند است و در دومانلی تبریز از شعرهای ترکی عباس میرزا ولیعهد قاجار یاد می کند که به دلیل ترک بودن جایی در کتابهای تاریخ ادبیات نداشته است.

وی انقلاب مشروطه ایران را فرزند و اخگری از انقلاب ۱۹۰۵ روسیه می داند و معتقد است انقلاب روسیه جنب و جوشی در ایران فراهم آورد تا مردم بتوانند در مقابل شاه بایستند و خواسته های خود را ابراز نمایند. در این راه روشنفکران و فعالان زیادی هم از منطقه قفقاز در کنار برادران خود در جنوب رود ارس قرار گرفتند. قهرمان داستان، خود اگر چه اصالتاً تبریزی است ولی مدتی در باکو در شرکت استخراج نفت به شغل مکانیکی مشغول بوده و از سوسیال دموکراتهای قفقاز محسوب میشود که در جریان جنبش مشروطه از طریق جلفا به تبریز آمده و با تاسیس تشکیلات مخفی در کنار انقلابیون به فعالیت می پردازد. این روشنفکران قفقازی در کنار مبارزه با عوامل دولتی و بیگانه، قصد داشتند این خیزش مردمی را از آفات دین زدگی به دور دارند و اصول و هدفهای راستین انقلاب را برای مردم تشریح و از انحراف آن جلوگیری نمایند. آنان و بسیاری از روشنفکران، با تمام احترامی که به ستارخان و باقرخان داشتند و به حمایت از کوششهای آنان برخاسته و ارجمندی آن را به دیده داشتند، اما به درستی می دانستند که این دو متأسفانه چندان سواد و بصیرت سیاسی نداشته و ای بسا از خواسته های اصیل انقلاب آگاه نباشند. اردوبادی مخصوصا از باقرخان یاد می کند که در ابتدای خیزش، تک روی و خودسری نشان می داد و در محلۀ «خیابان» تبریز مستقلاً برای خودش فدائیانی فراهم آورده بود و گاه گاهی هم در راه آرمانهای مشروطه تردد و تشتّت نشان می داد و حتی به ستارخان و مجاهدان محلۀ «امیرخیز» بی اعتنایی نشان می داد. گویا باقر خان کمتر اشتباهات خود را قبول می کرد و چندان به مشورت با دیگران اعتقادی نداشت. در حالی که ستارخان اکثراً اشتباهات خود را می پذیرفت و رفتارهایش به گونه ای نبود که ضرری به مبانی و آرمانهای انقلاب برساند. ترس اردوبادی که از نزدیک با ستارخان آشنا بود این بود که نکند ستارخان به دلیل آشنا نبودن با مبانی سیاست، فریب دیپلمات ها و سیاستمداران روبه صفت را بخورد و نتواند به درستی آرمانهای انقلاب را تشریح و در راه آن ایستادگی نماید. با این همه ، ستارخان و باقرخان این دو مجاهد محبوب و نستوه تا پایان در راه آرمانهای انقلاب جانفشانی و مقاومت کردند و از خواسته های مردمی عقب نشینی نکردند. اردوبادی این جانفشانی های مشروطه خواهان را در قالب رمانی دلکش به تصویر کشیده است. همزمان با وی دیگر هم وطنش، سیداحمد کسروی هم وقایع مشروطه را به قلم آورده است با این تفاوت که کسروی از رمان بیزار بود و آنچه نوشته کاملاً واقعگرایانه و تاریخی و با قلمی صریح و بدون روتوش بوده است. در کنار رمانهای اردوبادی باید یادی کرد از عباس ماکویی پناهی دیگر رمان نویس آذربایجانی که رمانهای «ستارخان» و «شیخ محمدخیابانی» را به زبان ترکی تالیف کرده است. امیدوارم همانگونه که متن ترکی رمانهای اردوبادی در این سوی ارس آهسته- آهسته منتشر میگردد، متن اصلی (ترکی) رمانهای پناهی ماکویی و یوسف وزیر چمن زمینلی و دیگران نویسندگان ترک هم، با کیفیت بهتر و پخش گسترده تر منتشر شود. فعالان و هویت طلبان آذربایجان به درستی دریافته اند که برای حفاظت از زبان اجدادی شان، بایستی علاوه بر شعر به نثر ترکی هم اهمیت دهند و در کنار آثار کثیر نظم ترکی که منتشر می نمایند، به چاپ و نشر رمانها و داستانهای ترکی هم همت گمارند. خوشبختانه در این سالهای اخیر به همت دوستداران و علاقمندان زبان ترکی، رمانها و داستانهای بسیاری در قالب تألیف و ترجمه به این زبان منتشر می گردد.

بازگشت به صفحه اول