روزی که خلعِ لباس شدم

حسن یوسفی‌اشکوری

این روزها خلع لباس یک روحانی به نام سید حسن آقامیری در قم، بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی داشته است. ظاهرا شهرت این حجه‌الاسلام بیشتر به دو دلیل است. یکی این که او (برخلاف اغلب روحانیان) اهل کار با شبکه‌های اجتماعی است و گفتگو با جوانان؛ و گفته شده اینستاگرام او حدود یک و نیم میلیون فالوور دارد و دیگر این که ایشان (باز هم بر خلاف غالب روحانیان) در منابر خود حرف‌های «نامتعارف» می‌زند و از جمله مدافع دین تهی از خرافه و به اصطلاح رایج این سال‌ها «دین رحمانی» است و در هرحال در شمار روحانیان منتقد نظام جمهوری اسلامی و حتی عالمان و واعظان است.

از جمله چیزی که داستان محاکمه و خلع لباس این واعظ دینی را بیشتر بر سر زبان‌ها انداخته، انتشار گسترده گفتارها و نوشتارهای او در شبکه‌های اجتماعی است وگرنه از گذشته تا کنون صدها روحانی (حتی عالمان بلندپایه) در بیدادگاه‌های تفتیش عقاید ویژه روحانیت تهران و شهرهای دیگر محاکمه، زندانی و خلع لباس شده اند و احیانا کسی خبردار هم نشده است. بیفزایم نحوه اجرای حکم خلع لباس آقامیری نیز خود به قدر کفایت جالبِ توجه بوده است. این که او را به دادگاه ویژه قم احضار کرده و مأمور دادگاه به ایشان فرمان می‌دهد که در همانجا رخت روحانی‌اش را از تن در بیاورد و بدون لباس از ساختمان خارج شود و او نیز ناگزیر تن داده است!

از آنجا که همین داستان تقریبا در حدود نوزده سال پیش برای من روی داده بود (البته در شرایطی متفاوت از جمله در زندان و در شرایط زیر حکم اعدام)، مناسب دیدم که ماجرای خود را نیز بازگویم تا هم با این واعظ و روحانی سابق! همدردی کرده باشم و هم مخاطبان بدانند که در بیدادگاه‌های غیر قانونی ویژه روحانیت چه می گذرد. آنچه در زیر نقل می شود، فرازی از کتاب خاطراتِ زندان من است.*

[…] بحث کشیده شد به ماجرای کنفرانس برلین و حرف‌هایی که در آنجا گفته بودم. شرحی از ماوقع دادم. در میانه بحث به مناسبت سخنانم در کنفرانس برلین مبنی بر تغییرپذیری احکام اجتماعی اسلام، صحبت از ارتداد شد و او [نکونام] از حکم ارتداد با تأکید دفاع کرد (البته آن روز پیام حرفش و به ویژه تأکیدش را درنیافتم ولی یک ماه بعد که در کیفرخواست مسئله ارتداد مطرح شد و حکم ارتداد – اعدام – صادر شد، متوجه شدم که حرف‌های جناب دادستان در نخستین دیدارش با من چه معنا و پیامی داشت).

گفتم: چرا نباید کسی حق تغییر دین داشته باشد؟ مگر نمی‌گوییم تحقیق در دین واجب است و تقلید حرام؟ مگر ما از این که کسی پس از تحقیق مسلمان شد خوشحال نمی‌شویم و از او استقبال نمی‌کنیم؟ حال اگر کسی پس از تحقیق از اسلام برگشت و مثلا تابع دین دیگر شد، چرا نباید چنین حقی داشته باشد؟ این چه تعارضی با دین دارد؟ من کاملا صمیمی و عادی، چنان‌که گویی با دوستی و یا طلبه‌ای حرف می‌زنم، این سخن را گفتم. اما جناب نکونام یک‌باره چنان خشمگین شد که اصلا انتظارش را نداشتم. چهره‌اش سرخ و سیاه شد و از جا جهید و روی لبه مبل نشست و با خشم و نفرت تمام گفت: اگر دست من بود، همین جا اعدامت می‌کردم!! دو بار این حرف را تکرار کرد و آن‌گاه برای این که نشان دهد به قانون هم توجه دارد، افزود: البته از طریق قانون! بعدها روشن شد که قانون برای ایشان و همکاران و همفکرانش چه معنا و مفهومی دارد!

در آن لحظه چنان یکه خوردم که احساس کردم سقف بر سرم فرود آمده است. مگر من چه گفته بودم؟! فقط پرسشی مطرح کرده بودم. با این همه قطعا اشتباه از من بود، چرا که هنوز هوای بیرون در کله‌ام بود (مخصوصا که تازه از پاریس آمده بودم) و در حال و هوای به اصطلاح بحث طلبگی بودم و هنوز به خوبی در نیافته بودم که اکنون بیست سال از نظام ولایی گذشته و این‌جا «دادگاه ویژه روحانیت» است و در این‌جا کسی را برای بحث (طلبگی و غیر طلبگی) نمی‌آورند، برای محکوم کردن و تنبیه می‌آورند! به قول جوان‌ها هنوز دوزاری‌ام نیفتاده بود! دیگر سخنی نگفتم. دریافتم سخنی بیجا گفته‌ام و پس از این باید مواظب باشم تا کارها را سخت‌تر نکنم. نکونام با رفتارش نشان داد که باید بروم. روی میز شیرینی بود و تعارف کرد. افزود: به مناسبت ولادت حضرت زهراست. لبخند تلخ و تمسخرآمیزی زد و گفت: البته اگر اعتقاد دارید! تشکر کردم و گفتم: دیابتی هستم، از شیرینی محرومم. منشی دفترش بار دیگر مرا به اتاق بازجو راهنمایی کرد.

روشن بود جرم من هم سنگین بود و هم با همان دو کلمه احراز شده بود و از نظر جناب دادستان دیگر اثبات نمی‌خواست! به همین دلیل معتقد بود که در صورت امکان می‌تواند مرا درجا اعدام کند! گویا خشم جناب ایشان انتها نداشت. از این رو دقایقی بعد از بازگشت من به اتاق بازجویی، دم درب آمد و ایستاد و خطاب به دادیار بازجو گفت: انحراف ایشان خیلی بیشتر از آن است که ما تصور می‌کردیم! آن‌گاه دستور داد که دیگر ایشان (اشاره به من) حق پوشیدن لباس روحانی را ندارد و رفت.

لحظاتی به سکوت گذشت. چنین می‌نمود که آقای ستوده‌کلام از این برخورد چندان خرسند نیست. اما می‌بایست کاری می کرد. من هم‌چنان در گیجی بودم و بهت‌زده. هنوز هضم نکرده بودم که چگونه ممکن است یک پرسش و حتی اظهار نظر علمی و فقهی چندان کفرآمیز و ارتدادآور باشد که حتی متهم نیازی به محاکمه هم نداشته باشد و باید فورا و درجا اعدام شود؟! این حتی با همان معیارهای فقه سنتی (از جمله نظر فقهی پیشوایشان آیت‌الله خمینی) در تعارض است تا چه رسد به قوانین عادی که چنین قانونی اصلا وجود ندارد (البته در آن زمان). می‌اندیشیدم که دادستان دادگاه ویژه روحانیت از کدام قانون حرف می‌زند؟!

سرانجام آقای ستوده‌کلام سکوت را شکست و با کلام و رفتار اشاره کرد که لباس (عبا و قبا و عمامه) را از تن درآورم. گفتم که حالا که نمی‌شود. گفت چرا؟ گفتم: آخر من بی‌ژامه در تن دارم، با بی‌ژامه که نمی توانم بمانم. در آن زمان (یعنی از آغاز تلبس به لباس روحانی مانند عموم روحانیون همواره پیراهن سفید می‌پوشیدم و بی‌ژامه سفید و هرگز از شلوار استفاده نمی‌کردم). لحظه‌ای اندیشید و بعد گفت تلفن کن تا از خانه برای شما شلوار بیاورند. در آن لحظه بحرانی پیشنهاد تلفن به منزل هم مرا دچار هیجان کرد و هم موجب خوشحالی و آرامش من شد. به اشاره ستوده‌کلام شماره گرفتم و همسرم گوشی را برداشت. خیلی خوشحال شد که صدای مرا می‌شنود. از حال من پرسید و من هم، که می‌دانستم نباید زیاد حرف بزنم و حرف زیادی بزنم، به کوتاهی جواب دادم و گفتم همین الان یک شلوار برای من به دادسرا بیاورید. افزودم: از شلوار روح الله[پسرم]. همسرم دیگر چیزی نپرسید و قول داد به زودی بیاورند.

پس از آن ستوده‌کلام یک پلاستیک آورد و اشاره کرد که لباسم را در داخل آن بگذارم. من هم عبا و قبا را در درون پلاستیک نهادم ولی قبا را حفظ کردم تا شلوار برسد. حدود ساعت ۲ بعد از ظهر بود که شلوار رسید. گویا پسرم آن را به دم درب ساختمان دادسرا آورده و داده بود و رفته بود. خواسته بود که مرا هم ببیند اما اجازه نداده بودند.

یکی از تلخ‌ترین روزها و لحظات زندگی‌ام همان روز و همان لحظات بود. نه به این دلیل که به اصطلاح «خلع لباس» شده بودم بلکه به دلیل زهر تحقیری که بدین ترتیب در کامم ریخت. چرا که روشن است این کار را به عنوان توهین و تحقیر در مورد روحانیون انجام می‌دهند و گرنه «خلع لباس» مطلقا فاقد وجاهت حقوقی و شرعی است. مگر لباس طلبگی یک طلبه و روحانی را کسی یا نهادی به او می‌دهد که بتواند (به هر دلیل) از او بستاند؟ اصولا مگر روحانیت شیعه مانند کلیسا و حتی مانند الازهر است که کسی سلسله مراتب را طی کند و به شرایط و شروطی دست یابد و به او مقام و نقش مشخصی بدهند و در صورت فقدان شرط و شروط مرتبه و مسئولیت را از او بگیرند؟ وانگهی، چه ربطی به دولت و حکومت دارد که تشخیص دهد چه کسی به اصطلاح خودشان «اهل علم» است و برای علم و تبلیغ دینی صلاحیت دارد و چه کسی ندارد؟

در هرحال عزم سیاسی نظام روحانی سالار جمهوری اسلامی این است که عرصه علم و دین را از هر نوع دگراندیشی و هر نوع مخالفت سیاسی و نقد اجتماعی بزداید تا هم بر نظام فکری و ایدئولوژیک نظام ولایی رخنه ‌ای وارد نشود و هم از اقتدار و ولایت مطلقه ولی فقیه چیزی کم نگردد. از سوی دیگر می‌دیدم چه کسی و چه کسانی (که بعدا بیشتر شناختمشان) مرا فاقد صلاحیت برای طلبه بودن و تبلیغ و تعلیم دینی می‌دانند! این هم بر زخم آدمی نمک می‌پاشد. کسانی که نه واجد دانش لازم برای آموزش آموزه‌های دینی (به ویژه برای این روزگار) هستند و نه از شرایط لازم اخلاقی و معنوی برای تصدی امور مذهبی و علمی دینی بهره‌ای دارند. این افراد عموما از برکشیدگان قدرت‌اند و فقط به دلیل بندگی ارباب قدرت دارای اقتدار سیاسی و قضایی و مالی و مادی شده و بر مسند تصمیم و داوری درباره صلاحیت اهل علم و حتی در سطح مرجعیت نشسته‌اند.

*کتاب خاطراتِ زندانم با عنوان «از برلین تا اوین» حدود دو سال قبل در دو جلد به وسیله «نشر باران» در استکهلم سوئد منتشر شده است. این متن بخشی از نخستین دیدار و گفتگوی ظاهرا دوستانه من با آقای محمدابراهیم نکونام دادستان دادگاه ویژه تهران در تابستان ۱۳۷۹ است. برای اطلاع بیشتر از فضای دادگاه ویژه و مخصوصا وضعیت زندان‌های اختصاصی این دادگاه، به خوانندگان توصیه می‌کنم که کتاب یاد شده را (که تا کنون یگانه گزارش مفصل از زندان ویژه روحانیت اوین است) مرور کنند.    

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

9 پاسخ

  1. سلام و شادباش نوروزی
    میگویند یزید هر اندازه بد کرده باشد به آخوند که بد نکرده !
    این حکومت هر بدی که فکرش را بکنید کرده و پروا و شرمی هم ندارد که تکرار کند، ولی اگر یک خوبی کرده باشد به جناب اشکوری است که ایشان را از آن لباسِ … درآورده ! (سانسور از خودم است!)

  2. تکمله:
    ظاهرا در نوشتار پیشین متوجه نوشته جناب «کشکساب» نشده بودم از این رو برای این که شبهه ای پیش نیاید به کوتاهی پاسخی تقدیم می کنم.
    در ادب اسلامی «روحانی» و «جسمانی» نداریم این نوع دوگانه سازی ها اصولا یونانی و یا ایرانی است. اصطلاح روحانی در دوران متأخر و به ویژه در ارتباط با پیشوایان دینی تحت تأثیر الهیات مسیحی است و شاید عمر آن به یک قرن هم نرسد.
    از این گذشته، اگر مراد از روحانی برخورداری از «روح القدوس» و به طور کلی ارزش های معنوی و اخلاقی باشد اغلب روحانیان متأخر و به ویژه در این چهل سال اخیر نه تنها کمترین بهره ای از آن ندارند بلکه عموما متصف به صفات رذیله پر شماری اند که به مراتب جسمانی تر از عموم مردم عادی است.
    ایام به کام

  3. جناب آقای اشکوری عزیز
    با درود شمارا قبل از کنفرانس برلین وبرگشت از پاریس و…میشناسم وهمواره نوشته ها و سخنرانی هایت را دنبال میکردم وچون ازشما وبطوراخص ازمرحوم مهندس سحابی شناخت داشتم درهمان شب کذایی کنفرانس برلین وپخش اخبار سانسورشده و به دلخواه حکومت…ساعت ها بحث داشتیم درخانه کسی که در کرج مهمانش بودیم که بناچار براثربحث ودلخوری منصرف ازماندن وشبانه خانه میزبان را ترک کردم…
    بهرحال خوشحالم که درهمان لحظه دوزاری ات افتاد وبا آقای بازجو طور دیگری صحبت کردی،
    مومن تازه میپرسی که مگرمن چه گفتم که آقای نکونام خشمگین شده؟! مرد مومن میدانم که میدانی که آقای بازپرس و قاضی های دادگاه روحانیت و دگر دادگاه ها سواد سیاسی و حتی علمی همانند شما را ندارند که پاسخ شما وامثال شما را بدهند…!
    روحانیتی که در بالای منبـر از اولاغ وکره اولاغ و… وآن یکی از دستان مبارک حضرت علی که به لوله آب تبدیل میشود و فواره وار آب ازآن می آید ویا آن یکی که میگوید: حضرت امیر هربار با نیزه اش ۱۳ الی ۱۵ نفر را به سیخ میکشید وآن یکی که مثلا” از هوش علی (ع) یادمیکند وبه عمر ابن عبدود دشمن که پهلوان وقوی بود میگوید: اگرمن بچه سال وجوان هستم تو چرا با ۴۰-۵۰ نفر به جنگ با من آمدی؟ اوبرمیگردد وحضرت با نیزه به پشت اش میزند وتعدادی جوان در همان موقع زیرلب میگویند “پس امام ما هم نامرد بود” وگزافه کویی این چنانی بسیار….آقا فکرمیکردی مثلا” کسی باسواد آقای مهنــدس کدیور روبرویت ایستاده؟!!!

  4. با سلام به همه دوستان کامنت گذار و نیز با شادباش نوروزی و آرزوی شادکامی و بهروزی برای همه و برای تمام مردم وطن.
    در مورد کامنت آقای علی سون پاسخ های بعدی تا حدودی موضع مرا روشن می کند.
    اما در پاسخ به شاهین.
    در مورد پرسش نخست باید بگویم که در هیچ شرایطی (حتی اگر در حال حاضر حکومت بخواهد) لباس روحانی بر تن نخواهم کرد. چند ماه پس از آزادی از ندان در سال ۸۴ خبرنگاری از من پرسید: الان چه حسی دارید؟ گفتم با صدای بلند می گویم: حس رهایی و آزادی! و این حرف من در همان زمان منتشر شد.
    اما در مورد نقس روحانیون. واقعیت این است که محتاج بحث مفصلی است و پاسخ یک کلمه ای ندارد ولی به اجمال عرض می کنم که جریان ریشه دار و اثرگذار طبقه علما در حوزه تمدنی اسلام و از جمله در تاربخ ایران (به ویژه از آغاز صفویان تا کنون) مانند دیگر جریانهاست؛ نه سیاه است و نه سفید بلکه خاکستری است. یعنی هم در مقاطعی برای مردم و کشور مفید عمل کرده اند و هم در مقاطعی مضر بوده اند. شاید مناسب باشد از عنوان کتاب آل احمد یعنی « در خدمت و خیانت روشنفکران» استفاده کنم و بگویم «در خدمت و خیانت روحانیان». گروه علما نیز هرگر یکدست نبوده و در آن نحله های متنوع و متضا بوده و هریک به گونه ای عمل کرده است. نمونه بارزش دوران مشروطیت است. گروه بزرگی از علمای درجه اول (مانند علمای ثلاثه نجف و نائینی و در ایران طباطبایی و بهبهانی و . . . ) حامی مشروطه بوده و اگر حمایت اینان نبود هرگز مشروطه به جایی نمی رسید و گروه کوچک تری مخالف بوده و تا آخر نیز بر موضع خود پای فشردند. فراموش نکنید شیخ فضل الله نوری مجتهد بزرگ تهران و حامی استبداد به وسیله عالم دیگر شیخ ابراهیم زنجانی اعدام شد ولی پسر روحانی شیخ (شیخ مهدی پدر نورالدین کیانوری) در پای پیکر پدر در بالای دار دست می زده و شادی می کرده است. موقعیت فعلی گروه علما نیز مؤید تنوع افکار و آرای آنان است. از این رو این طیف گسترده و در پاره ای موارد متضاد دارای حکم واحدی نیست.
    اما در مورد سخن شهروند. نه خیر دوست عزیز! لباس روحانی برای من هچ وقت نه مقدس بوده (حتی در دوره جوانی) و نه مایه نام و نان بوده از این رو رنج من خلع لباس نبوده بلکه (همان گونه که در متن نوشته ام هست) زهر تحقیر بوده است و بس. در همان زمان غالبا می گفتم تنها حکم دادگاه ویژه که مرضی الطرفین بوده همین بوده است. باید بگویم «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد»!
    اشکوری

  5. با احترام و ادب . ضمن احترام و تمکین به فرمایش حضرتعالى ، بنده کمى به عقب تر میروم و از ایشان ، میپرسم که تفاوت (( روحانى ))
    با جسمانى چیست ؟ و ایا این تفاوت در اِمامه بر سرهاى حاضر ، قابل مشاهده میباشد ؟ با پوزش از شما و مخاطبین محترمِ این صفحه

  6. ظاهرا اقای اشکوری در فراق لباس البته مقدس روحانیت خیلی درد کشیده اند که به فکر همدردی با آقامیری افتاده اند .
    خدا درد همه دردمندان را دوا کند انشاء الله !

  7. چند پرسش شخصی وغیرشخصی از آقای اشکوری: آیا اگر روزی روزگاری ورق در ایران برگردد و حکومتی غیر دینی سر کار بیآید، آیا شما دوباره لباس روحانیت به بر می کنید؟ و اصولاً در این دوران مدرن و فرامدرن فلسفه وجودی روحانیت در چیست؟ و اگر قائل به این باشیم که روحانیت یک “صنف” است، آیا فکر نمی کنید، روحانیت هم مثل خیلی از صنف هایی که دیگر وجود ندارند(جز در کتاب ها) باید زحمت اش را کم کند و برود به درون کتاب های تاریخی؟ واقعاً در این ۵۰۰ ساله ی از صفویان به این سو، روحانیت چه تاجی به سر کشور و مردم ایران زده است- جز اینکه فقط در یک نوبت به فتوای ملای مجاهد در ۱۸۲۸ کمک کرد که بخش های مهمی از ممالک محروسه ایران ِ قاجاری از ایران جدا و به روسیه تزاری(اجداد پوتین) بپیوندد، و اکنون هم با حکومت مستقیم شان چنانکه به عینه می بینیم دارند بقیه خاک ایران را به توبره می کشند و کشور را به سوی نابودی و تجزیه سوق می دهند؟ براستی جناب یوسفی فایده این روحانیت شیعه برای ایرانیان نگونبخت چه بوده است؟

  8. با سلام و عرض ارادت. شانس خوبئ بود که از لباسی خلع شوید که به تن صد‌ها آخوند شیاد و آیت الله خون اشام است.

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

نزدیک به دوازده‌سال از حصر می‌گذرد. همسرانِ محصور کوچه‌ی اختر هنوز بر همان عهد پیشین مانده‌اند. با این تفاوت که با توجه به محدودیت‌های حصر، حضور سیاسی‌شان در این چندسال منحصر به برخی پیام‌ها و

ادامه »

کسانی که “رابطه ی سمی” یا “پیوند زهرآگین” و مناسبات و نشانه‌های آن را می‌شناسند، می‌دانند که همه‌ی اطرفیان چنین پیوندی قربانی هستند؛ کسانی

ادامه »

ارتفاع جنبش زن، زندگی، آزادی از قد تمام نیروهای سیاسی ایران بلندتر است، این واقعیت موجب شده که برخی از

ادامه »