ماجرای تکفیر در جریان عامِ اصلاح دینی معاصر 

حسن یوسفی اشکوری

درآمد

اخیرا بحثی درگرفته است حول عناوینی چون «هسته سخت اسلام» و یا این که «آیا اسلام ذاتی دارد یا نه». گرچه این عناوین جدید می‌نماید ولی محتوا و موضوع آن بسی قدیمی است. اما آنچه اکنون مهم می‌نماید آن است که در جریان اصلاح دینی یا نواندیشی دینی معاصر، این موضوع به شکلی دارد تبدیل می‌شود به غیریت‌سازی و نوعی مرزبندی پررنگ و به یک معنا اسکولاستیک نوین مذهبی حتی در قالب تعابیر سنتی اسلام و کفر و مانند آن. در این نوشتار، ضمن اشارتی به ادبیات مذهبی مرسوم در این باب در تاریخ اسلام، می‌کوشم اهمیت و جایگاه موضوع مورد بحث در نحله اصلاح دینی معاصر را نشان دهم و نتیجه بگیرم که چنین مبحثی و عنوانی در متن و بطن اندیشه اسلامی کنونی لغو و بلاموضوع است.

نقبی به دوران اسلام آغازین
واقعیت این است که واژگانی چون ایمان، اسلام و کفر و مانند آن در قرآن، به عنوان معتبرترین منبع دین شناخت مسلمانان، وجود دارد و از قضا پربسامد است. در ادوار بعد با رونق گرفتن موضوعات الهیاتی و کلامی، این نوع واژگان در قالب دوگانه‌هایی چون ایمان و کفر یا اسلام و کفر، بروز و ظهور یافته است. در زمینه‌ی دیگر، دوگانه شرک و توحید نیز مطرح شده و در ادب اسلامی قوت و قدرت یافته و از جمله در جریان اصلاح دینی معاصر در ابعادی کاملا جدید و اجتماعی (نه لزوما ذهنی و انتزاعی) بازسازی و بازخوانی شده است. البته در قرآن به مصادیقی از این مفاهیم و عناوین نیز اشاره شده که تا حدودی فهم‌ها و تفاسیر مردمان مخاطب قرآن از این اصطلاحات را آشکار می کند.

هرچند در تعریف این اصطلاحات در قرآن و یا در سنت و سیره ی نبوی بین لغت‌دانان و ارباب تفاسیر و اهل کلام پسین همواره اختلاف نظر وجود داشته و دارد ولی تا آنجا که راقم تفحص کرده است، «کفر» در زمینه‌های ادبی و اجتماعی عصر نبوی، در بعد نظری و انتزاعی به معنای انکارکنندگان حق و مصداقش در آن زمان منکران دعوت دینی نبی اسلام، حول محور بنیادین توحید بوده و در بعد عملی و به صورت انضمامی، به گروهی کافر گفته می‌شد که در عمل به صورت سازمان‌یافته و جمعی در برابر دعوت نبی ایستاده و دست به مقابله و خشونت و احیانا جنگ می‌زده اند. جمع «کافرون» و «کافرین» و «کفّار» در قرآن عمدتا به این جریان معاند و ستیزه جو و خشونت طلب اطلاق می‌شده است.

مطالب دیگر این پرونده:

گفتوگو

یادداشت و مقاله

میهمان:

بدین ترتیب در جدال‌های عصر نبوی، عنصر اعتقاد و به طریق اولی فکر یا اساسا مطرح نبوده و یا حداقل یکی از مؤلفه های آن بوده و نقشی تعیین کننده نداشته است. به عبارت دیگر، کافران و یا کفار صرفا با معیار عقیده و اندیشه و نظر تعریف نمی‌شده اند. این که در عصر نبوی مخالفان متنوع مذهبی دعوت اسلامی، تا آنجا که به ایمان شخصی و اندیشه فردی و یا قبیله‌ای‌شان مربوط می شده است، آزاد بوده اند و مورد تعرض قرار نمی‌گرفته اند و حتی پیامبر اسلام در شرایط عادی و برقراری صلح با اغلب بزرگان بت‌پرست مکه ارتباط دوستانه و انسانی داشته است، نشانه‌ی آشکاری برای اثبات این مدعاست. با این که محمد با بت‌پرستی سازش ناپذیر می‌نمود و در نهایت نیز بت‌های کعبه را درهم شکست، با این حال از آغاز تا پایان کسی به صرف ایمان شخصی به بت‌پرستی مورد تعرض قرار نگرفت.

با این که محمد با بت‌پرستی سازش ناپذیر می‌نمود و در نهایت نیز بت‌های کعبه را درهم شکست، با این حال از آغاز تا پایان کسی به صرف ایمان شخصی به بت‌پرستی مورد تعرض قرار نگرفت.

باید به‌یاد داشت که در نظام عقیدتی و اجتماعی آن روزگار، بتان کعبه عمدتا نماد اشرافیت و حاکمیت قوم قریش شمرده می شدند از این رو فروشکستن آن ها به معنای زوال اشرافیت قریش بوده است. این یک قاعده است که سیر تحولات جوامع و رخدادهای تاریخی را نمی‌توان در قلمرو اندیشه‌ی محض فهم و تفسیر و تحلیل کرد. اگر نگاهی جامع به درگیری های کوچک و بزرگ نظامی عصر نبوی در مدینه بکنیم و زمینه ها و علل و انگیزه ها را بکاویم، روشن می شود که این برخوردها حداقل برای تحمیل فکر و عقیده نبوده است.

بدین ترتیب مبحث ایمان و یا اسلام و کفر و پیوندش با اندیشه و عقیده در قرآن و در نتیجه در عصر نبوی، حسابی جداگانه دارد و می‌باید جداگانه مورد تحقیق و واکاوی قرار گیرد[۱]. اما چنان که منابع موجود اسلامی نشان می دهد، ماجرای کفر و تکفیر به ویژه جرم‌انگاری آن و در نتیجه لحاظ کردن مجازات دنیوی برای آن، یک‌سره برآمده از تغییرات و تحولات پرشتاب پس از درگذشت نبی اسلام و آغاز شکل‌گیری نهاد سیاسی خلافت عربی-اسلامی بعدی است. نقطه‌ی آغازین آن نیز به جنگ های مشهور «رِدّه» بر می گردد که در آغاز خلافت ابوبکر رخ داد. در آن زمان گروهی از مسلمانان در این‌جا و آن‌جا شورش کرده و سر از اطاعت دستگاه سیاسی جدید با محوریت قبایل قریش برتافته و به بهانه‌های مختلف پرچم استقلال برافراشته و با حاکمیت قریش مخالفت کردند. در این جریان، جز تنی چند که رسما و علنا با دعوی نبوت (جنبشی که آشکارا برآمده از زمینه های اجتماعی و سیاسی آن دوران بود) خروج از اسلام را اعلام کرده بودند، بقیه در عین مسلمانی و به دلایل کم و بیش شناخته شده اجتماعی و سیاسی، با حاکمیت قریش در زیر پرچم اسلام و اسلام خواهی، به مخالفت برخاسته و راه استقلال را برگزیده بودند و به تعبیر یعقوبی[۲] در نواحی ایرانی تاج بر سر نهاده بودند. هرچند تکلیف شورشیان مدعی پیامبری حداقل از منظر مذهبی تا حدودی روشن بود ولی در باره بقیه نافرمانان، که عمدتا از دادن زکات به دستگاه خلافت خودداری کرده بودند، نظر واحدی وجود نداشت. ابوبکر و شماری از بزرگان بر جنگ در برابر شورشیان به طور کلی باور داشتند و البته بزرگانی نیز با آن مخالفت کرده و جنگ با مانعان زکات را نادرست و خلاف حق و سیره ی نبوی می دانستند. در آن مقطع این گروه برای اقناع خلیفه، به سخنی از پیامبر استناد کردند ولی خلیفه آن ا نپذیرفت و در نهایت سلسله جنگ هایی رخ داد که در تاریخ به جنگ های «رده» شهرت یافته است[۳].

در این زمان با انگیزه‌های کاملا سیاسی و اقتصادی، تکفیر مخالفان و معارضان پدید آمد و جنگی خونین در گرفت. از آنجا که این جنگ ها تحت عنوان سرکوبی مرتدین (از دین برگشتگان) انجام شد، اصطلاح «ردّه» و «اهل رده» برای نخستین بار در تاریخ اسلام جعل شد، بعدتر عنوان «ارتداد» باب شد و در فقه اسلامی از قرن دوم به بعد احکام مختلف مرتدین صفحات پرشمار منابع اجتهاد و فقه و فتوا و حکم شرعی را انباشت. بی دلیل نیست که از آن پس برای تعیین تکلیف خارج شدگان ادعایی یا واقعی از اسلام، عمدتا از عنوان ارتداد و مرتد استفاده شده و می شود. در واقع برای تکفیر فقهی افرادی معین (و نه لزوما کافران در ادب قرآنی) استفاده می شود.

اکنون نیز همین‌گونه است. به‌ویژه که عنوان تکفیر بیش از حد مشمئزکننده می‌نماید و دافعه دارد. یک نمونه آن کیفرخواست من در دادگاه ویژه روحانیت تهران است. در آنجا چنین آمده است: «توهین به مقدسات اسلام و انکار ضروریات و مسلمات دین مبین اسلام و احکام جاودانه قرآن از طریق ایراد سخنرانی بر علیه حجاب اسلامی و قوانین جزائی اسلام و قرآن و همچنین مصاحبه با برخی رادیوهای بیگانه و انکار جاودانگی احکام اسلام و قرآن (موضوع مسئله اول القول فی الارتداد تحریر الوسیله حضرت امام «رض» و ماده ۵۱۳۳ قانون تعزیرات). البته نویسنده و یا نویسندگان کیفرخواست در متن تلاش کرده اند تا موارد ارتداد ادعایی را به اقوال و آرای فقیهان معاصر مستند کنند[۴].

وفق قول مشهور، خوارج بودند که امام علی به عنوان خلیفه وقت را به اتهام قبول حکمیت در جریان جنگ صفین تکفیر کرده و او را دعوت به توبه کرده و گرنه با او خواهند جنگید

اما پس از رده، احتمالا نخستین جریانی که به موضوع محوری ایمان و کفر توجه کرده است، گروه خوارج اند. وفق قول مشهور، خوارج بودند که امام علی به عنوان خلیفه وقت را به اتهام قبول حکمیت در جریان جنگ صفین تکفیر کرده و او را دعوت به توبه کرده و گرنه با او خواهند جنگید. چنین هم شد. هرچند این قول شایع است ولی چنین رخدادی به گمان من پذیرفتنی نمی‌‌نماید. در هرحال خوارج با هیچ معیاری نمی توانند شخصیتی چون علی بن ابی طالب و آن هم در مقام و منصب خلیفه و امیرالمؤمنین حاکم را کافر دانسته و او را مرتد شمرده باشند. در هرحال در این باب باید محتاط بود. زیرا از یک سو از مقطع ظهور خوارج یعنی نیمه نخست قرن نخست هجری متنی مستقل و معتبر در اختیار نیست و از سوی دیگر می دانیم که اندیشه‌ خوارج و یا منسوب به این گروه، به تدریج شکل گرفته و در قرن دوم و سوم قوام و بسط یافته است، از این رو دقیقا دانسته نیست که خوارج در چه زمانی و به چه انگیزه و در کدامین زمینه ای موضع‌های الهیاتی و کلامی خود را اظهار کرده و شکل داده اند. تازه خوارج نیز دارای شاخه ها و گروه های متنوع و چه بسا متعارض بوده اند. نمی توان در باره جملگی ذیل عنوان خوارج سخن گفت. این نیز مهم است بدانیم که تاریخ خوارج را عموما مخالفانشان یعنی امویان و بعدها عباسیان و نیز شیعیان نوشته اند.

گفته شده است که برخی متکلمان خوارج (احتمالا از قرن دوم به بعد)، نخستین کسانی هستند که از چگونگی ایمان و کفر و شرایط خروج از دین و مؤلفه های اسلام و کفر و پیامدهای آن به عنوان نوعی کیفر و مجازات، سخن گفته اند. مهم ترین موضوع نیز در این میان، «گناه» یا «معصیت» بوده و گویا دعوی آن بوده که ارتکاب گناه یعنی نقض مستقیم احکام الهی و شرعی، موجب خروج از ایمان و اسلام می شود و طبعا مرتکب آن مستوجب عقوبت است. البته به تدریج حول چنین اندیشه‌ای، انواع پرسش ها پدید آمد و در نتیجه شاخه های فرعی پرشماری روئیدند. مانند آن که مراد از گناه یا معصیت چیست؟ آیا گناه کبیره مراد است و یا شامل صغیره نیز می شود؟ آیا عقاب در دنیاست و یا در عقبی و یا هر دو؟ با فرض عقوبت در آخرت و مجازات در جهنم، آیا گناهکار در جهنم مخلد خواهد بود یا موقت؟ البته در یک روند طبیعی و رو به گسترش، این مجادله در جریان‌های متنوع اسلامی از جمله در سه شاخه بزرگ اشعری و اعتزالی و شیعی نیز در اشکال مختلف مطرح شد و متکلمان و دین‌شناسان ادوار مختلف وابسته، پاسخ هایی بدان پرسش ها داده اند. در همین روند موضوع مرزهای اعتقادی و ایمانی در اسلام به مثابه یک دین ساختارمند مطرح شد و این که چه چیز اسلام است و با مسلمانی ملازمه دارد؟ قواعدی چون اصول و فروع و ضروری و غیر ضروری پدید آمد.

ماجرای تکفیر در جریان اصلاح دینی معاصر

نواندیشان گاه خود به وسیله سنت‌گرایان و یا بنیادگرایان به نوعی تکفیر شده و حتی مجازات شده اند ولی خود تکفیر نکرده و حتی در حد توان راه این تقابل خطرناک و ضد دینی را بسته اند

اما در روزگار ما یعنی پس از ظهور جریان عام اصلاح دینی در جهان اسلام، این نوع موضوعات پرمناقشه و سنتی، تقریبا فراموش شد و کمتر کسی از آن استقبال کرده است. نواندیشان گاه خود به وسیله سنت‌گرایان و یا بنیادگرایان به نوعی تکفیر شده و حتی مجازات شده اند ولی خود تکفیر نکرده و حتی در حد توان راه این تقابل خطرناک و ضد دینی را بسته اند. دلیل آن نیز روشن است. اولا در روزگار مصلحان، منابع سنتی کلامی و فقهی جوامع اسلامی، از چنین مباحث و مقولاتی اشباع بود و نیازی به تجدید مطلع چنان مباحثی وجود نداشت. ثانیا، اهداف و آرمان های اعلام شده و اعلام ناشده ی سخنگویان و پیشگامان و حاملان این جریان، به کلی دگر بود و آنان در پی اهداف اجتماعی و سیاسی و تمدنی دیگر بودند؛ از این رو، بازگویی و بزرگ‌نمای مباحث سنتی ایمان و کفر و مانند آن را ویرانگر و متعارض با این اهداف مشخص می دیدند. صد البته این سخنگویان نیز در اندیشه ی نو کردن ایمان و اعتلای آن بوده اند اما دنبال تکرار مکررات و به ویژه موضوعات پرمناقشه و غالبا سنتی متعارف و بی حاصل و حتی مضر نبوده اند. ایمان و دینداری آنان نو-شونده بود و سازگار با آزادی و عدالت و توسعه و تجدد رهایی بخش. ثالثا و از همه مهم تر، مصلحان مسلمان معاصر به طور اساسی در اندیشه «تقریب» و نزدیکی و وحدت دینی حداقل حول دین های ابراهیمی و توحیدی به طور عام و به طور خاص تقریب بین مذاهب کلامی و فقهی درونی مسلمانان بوده اند. بدین ترتیب گفتن ندارد که دامن زدن به موضوعات فرعی و اختلافی دیرین؛ موضوعاتی که قرن ها مسلمانان را از یک سو سرگرم می‌کرد و از سوی دیگر زمینه‌های تکفیرگری را فراهم می‌آورد و حتی به دشمنی‌ها و حتی جنگ ها و کشتارهای تحت پوشش دین و مذهب و فرقه دامن می‌زد، نمی‌توانست مفید و ضروری دانسته شود. در هرحال چنین مناقشاتی مضر و مغایر با اهداف کوتاه‌مدت و بلندمدت پروژه‌ی اصلاح دینی می‌نمود.

با توجه به این ملاحظات بوده است که عموم مصلحان مسلمان از جریان‌های مختلف دینی و یا در درون اسلام انواع شیعی و سنی به شدت از ورود به این نوع مباحث و موضوعات اختلاف‌افکن و مضر پرهیز داشته و دارند. شماری از عالمان نوگرای مسلمان حتی کوشیده اند با اجتهادهای تازه تفاسیر تازه و کم هزینه‌تری از عناوینی چون کفر و ارتداد و مانند آن‌ها ارائه کنند[۵]. با این همه، چنین می‌نماید که اخیرا در تداوم عام جریان اصلاح و ذیل نحله نواندیشی یا روشنفکری دینی، موضوع پرمناقشه و ظاهرا بلاموضوع کفر و ایمان دارد جان می گیرد و به گونه‌ای دیگر بازسازی و نوسازی می‌شود. حتی صریحا از عناوینی چون تکفیر و تکفیرگری این و آن سخن در میان است. چنین رخدادی، می تواند بسیار موجب نگرانی باشد. زیرا از یک سو طرح چنین عناوینی، مستعد احیای همان بحث های کهنه شده و فرقه ای و مخرب دیرین است و از سوی دیگر می تواند به واگرایی‌ها و اختلافات مغایر با اهداف و آرمان‌های جریان مفید و اثرگذار اصلاح دینی (اصلاح فکر و عمل دینی) دامن بزند و در نهایت نقض غرض شود. در فضایی که عموما (حتی برخی سنتگرایان) از وحدت جوهری ادیان و نوعی پلورالیسم دینی سخن می گویند و در درون جبهه مسلمانی نواندیشانه دیگر فرقه گرایی و طبعا شیعی و سنی و اسماعیلی و زیدی و حتی بابی مانند آنها رنگ باخته و اصولا تکفیر و تکفیرگری در این نحله بلاموضوع شده است، چگونه می توان پذیرفت که چنین عناوین خطیری بار دیگر موضوعیت پیدا کند؟

واقعیت تلخ آن است که همه از اهمیت و ضرورت مباحثه و گفت‌وگو سخن می‌گویند ولی در عمل بسیاری از گفت‌‌وگو ناتوانند و حتی از آن تن می‌زنند.

چنین می نماید که رخداد نامبارک کنونی، عمدتا برآمده از چند عامل است. نخست عدم گفتگوهای جدی بین جریان های مختلف نواندیشی اسلامی است. واقعیت تلخ آن است که همه از اهمیت و ضرورت مباحثه و گفتگو سخن می گویند ولی در عمل بسیاری از گفتکو ناتوانند و حتی از آن تن می زنند. دوم این که هر کسی که در باب نواندیشی و بداهه پردازی در قلمرو دین سخن می گوید و به ویژه آغازگر سخنان نامتعارف است، منطقا بیشتر باید احساس مسئولیت کند و برای دفاع منطقی و معقول و در عین حال دینی از آرای شاذ خود و اقناع فکری منتقدان تلاش کند؛ تلاشی که عملا به هر دلیل اندک است. سخنان شاعرانه و مبهم و چند پهلو و حداقل غیر منقح، بر ابهامات می افزاید. سومین عامل، برخی عناوین و یا اصطلاحاتی است که به ویژه برخی متهمان به تکفیرگری مورد استفاده قرار می دهند. برخی دعاوی و یا رفتارهای حذفی و غیریت ساز و حتی می توان گفت جزمیت های مدافعه گرایانه، بر این ویژگی افزوده است. تا آنجا که من اطلاع دارم در جریان عام اصلاح دینی و به طور خاص در نحله نواندیشی دینی پنج دهه اخیر ایران، این از بدیهیات است که اسلام متولی و سخنگو ندارد و به تعبیری نواندیشان مدرن متأخر حداقل از بازرگان و شریعتی تا کنون «منهائیون» هستند (این تعبیر را مطهری به طعن در باره شریعتی و تز «اسلام منهای روحانیت» او و طبعا پیروان فکری او به کار می برد». بی تردید نباید اجازه داد هیچ فردی تحت هر عنوانی جریان نواندیشی و مصلحانه کنونی را ذیل «بعلاویون» درآورد. نواندیشان، البته در صورت احراز توانایی فکری و علمی در عمل، خودبسنده اند و دین شان را خود تفسیر می کنند و قاعدتا اجازه نخواهند داد به دوران متولی‌گری گذشته بازگردند.

در هرحال چنین می نماید که حداقل بخشی از عوامل اختلاف موجود برآمده از گفتارها و یا رفتارهای نامناسب و شبهه ناک اخیر باشد. واقعیت این است که با توجه به لغت و مفهوم کفر و تکفیر، تکفیری رخ نداده است و مکرر نیز تکذیب می شود ولی روشن نیست که چرا برخی بر وقوع آن اصرار دارند؟ حتی برخی ضمن اذعان به عدم وقوع تکفیر، از عبارات میان تهی و مهملی چون «شبه تکفیر» استفاده می کنند. می توان از تعابیر نادرست و مبهم و شبهه‌آفرین به حق انتقاد کرد و خواست که هر گوینده از چنان تعابیری پرهیز کند اما اصرار بر تکفیرگری هیچ وجهی ندارد.

با این همه، اگر قرار بر حرکت به جلو باشد، از همین جدال های پدید آمده می توان استفاده کرد و گامی در مسیر تعمیق اندیشه برداشت و دین‌شناسی را تقویت کرد. تاریخ اندیشه از جمله اندیشه‌های دینی و اسلامی همواره چنین جدال‌هایی را تجربه کرده و شاید در بهترین حالت نیز حذف کامل آن ممکن نباشد. مباحث اخیر گرچه موضوعا و ماهیتا جدید نیستند ولی واقعیت این است که، با توجه به آرای شاذ و گاه بنیادبراندازی که اخیرا ذیل عنوان بازسازی و واسازی اسلام و یا اسلامی (حتی متأسفانه گاه ذیل نام های بزرگانی چون اقبال و شریعتی انجام می شود)، نگران‌کننده است. نمی توان منتقدان را با چند جمله و یا ادعا قانع و یا خاموش کرد.

چنین می‌نماید که ذیل ادعای واسازی دین و یا معرفت‌شناسی جدید، دارد یک هرج و مرج معرفتی و یک سیالیتی پدید می‌آید که گویا همه چیز مهمل و بی‌معنا و بی‌خاصیت است.

طبعا فورا پرسیده می شود کدام «بنیاد»؟ مگر اسلام بنیادی هم دارد؟ تمامی داستان همین است. چنین می نماید که ذیل ادعای واسازی دین و یا معرفت شناسی جدید، دارد یک هرج و مرج معرفتی و یک سیالیتی پدید می آید که گویا همه چیز مهمل و بی معنا و بی خاصیت است. غالبا دین به مثابه هوایی تفسیر و تصویر می شود که در آغاز هیچ تعینی نداشته و ندارد و تاریخ اسلام همان اسلام است و چیزی جز جنگ تفسیرها وجود ندارد. چنین می نماید که همه حق دارند دین را تفسیر کنند جز خود دین و یا پیام آور آن و یا کتاب آن. همه ذیل حق تفسیر اسلام حرفی برای گفتن دارند جز بنیادگذار و مؤسس آن. البته از قبل قابل پیش‌بینی بود که پیشنهاد «شریعت صامت» با شرح و بسطی که می یافت، به چنین فرجامی برسد. می توان پرسید که اگر قرار است حتی یک اصل ثابت در دین وجود نداشته باشد، اصولا اصلاح دینی و یا نواندیشی چه معنایی خواهد داشت؟ چه چیزها را باید اصلاح کنیم و معیارهای درون دینی مصلحان کدام است؟ سرِ بی صاحب را تراشیدن شرط عقل نیست و اساسا ممتنع می نماید. در هر حال، مغالطات و مخالطاتی شگفتی گاه رخ می دهد. دعاوی مهمی مطرح می شود که دور از انتظار است.

می توان پرسید که اگر قرار است حتی یک اصل ثابت در دین وجود نداشته باشد، اصولا اصلاح دینی و یا نواندیشی چه معنایی خواهد داشت؟ چه چیزها را باید اصلاح کنیم و معیارهای درون دینی مصلحان کدام است؟

در هرحال بدون متهم کردن و یا متهم شدن، راه مباحثه و گفتگوهای علمی و فکری آن هم با شفافیت و صراحت لازم تنها راه تعمیق اندیشه است و بس. نمی توان انکار کرد که فعلا شکافی رخ داده و هر طرف هم برای اثبات مدعیات خود مدعی استدلال است. در این میان، نه انکار آن افاقه می کند و نه متهم کردن و حتی تحقیر و تخفیف این و آن. فقط و فقط «دلایل قوی باید و معنوی» و منطقا همه باید قبول کنیم که: «نحن ابناءالدلیل».
این یادداشت را مقدمه و مدخل تلقی کنید. هرچند پیش از این چند بار در این باب نوشته ام اما ان شاءالله در یادداشتی جداگانه نظر خودم را با مخاطبان به اشتراک خواهم گذاشت.

منابع و پانوشت‌ها

[۱] . بنگرید به مبحث جهاد (جنگ و صلح) در جلد نخست کتاب «سیره نبوی و سیمای اسلام» اثر اینجانب

[۲] . تاریخ یعقوبی، جلد ۲، ص ۹.

[۳] . متن این حدیث: «لمّا توفّی رسول الله واستخلف ابوبکر بعده کفر من کفر من العرب فقال عمربن الحطاب لابی بکر کیف تقاتل الناس و قد قال رسول الله امرت ان اقاتل الناس و حتی یقولوا لا اله الا الله و من قال لا اله الا الله عصم منبی ماله و نفسه الا بحقه و حسابه علی الله». این نقل در منابع روایی و فقهی بسیاری از اهل سنت البته با اندکی تفاوت آمده است.

ترجمه: زمانی که پیامبر درگذشت و ابوبکر جانشین وی شد [و خلیفه تصمیم گرفت با اهل رده بجنگد] عمر به ابوبکر گفت چگونه می خواهی با کسانی بجنگید [که لا اله الا لله می گویند] و حال آن که حضرت رسول فرمود: فرمان دارم با کسان بجنگم تا بگویند لااله الا الله و کسی که چنین گوید جان و مالش از سوی من در امان خواهد بود و در این صورت حق و حساب او به خداوند است.

چنین حدیثی (حداقل به گونه ای که ظهور لفظی دارد)، افزون بر آن که ایرادهایی از منظر علم الحدیث بر آن وارد است، به لحاظ دلالت و مضمون با بسیاری از مبانی قطعی قرآنی و اسلامی در تعارض آشکار است از این رو بدیهی البطلان است. به استناد چنین حدیثی در عصر فتوحات و عمدتا از قرن دوم به بعد بود که پدیده شومی با عنوان جهاد ابتدایی خلق شد و به دلایلی مورد اقبال عموم خلفا و فقیهان و طبعا عموم مردم قرار گرفت. از آنجا که من در جاهای مختلف (ازجمله در کتاب الکترونیکی «دین و قدرت – گذری شتابان از فراز چهارده قرن») با ذکر منابع بدان پرداخته ام، در اینجا از آن در می گذرم. البته در جلد دوم کتاب «ایران و اسلام» در فصل مربوط به ابوبکر نیز شرح مبسوطی در باره رده و این حدیث آمده و امیدوارم به زودی منتشر شود.

[۴] . متن کامل کیفرخواست و دفاعیات را در جلد اول کتاب «از برلین تا اوین» فصل دادگاه به قلم من ملاحظه کنید. این کتاب در سال ۱۳۹۶ به وسیله نشر باران در استکهلم – سوئد – در دو جلد منتشر شده است.

[۵] . آرای فقهی فقیهانی چون غروی اصفهانی، صالحی نجف آبادی و منتظری نمونه هایی از این اجتهادهاست.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

5 پاسخ

  1. (سومین مرتبه ارسال!؟ امیدوارم این بار هم مشمول تحذیف و یا فراموشی قرار نگیرد).

    جناب Sania،
    گمان نمی کردم که تذکر کوچکی به شما برای تغییر لحن و ادبیات تان نسبت به منتقدان مرشد و مرادتان جناب سروش و ابنا و اتباعشان، منجر به نگاشتن چند دیدگاه و توضیح گردد!
    با اینکه شما باز هم مرا با اشعار پر مغز؟ و مودبانه؟ حضرت مولانا! مورد لطف و عنایت ویژه خویش قرار داده اید:
    – “ای بریده آن لب حلق و دهان
    چون کنی تف سوی مه یا آسمان
    چون تو خفاشان بسی بینند خواب
    کین جهان ماند یتیم از آفتاب
    شمع حق را پف کنی تو ای عجوز
    هم تو سوزی هم سرت ای گنده پوز
    – و نیز “زین پس زبان بی مقدارت را گاز بگیری”
    – و همچنین پیش آقای بهرنگ (که من تنها ایشان را از طریق طرح دیدگاه هایشان در زیتون می شناسم و پس از مشاهده اهانت های جنابعالی به وی، به شما رعایت عفت قلم و کلام را یادآور شدم و هرگز از نظرات و عقاید ایشان حرفی نزده و دفاعی نکرده بودم) گلایه می نمایید که:
    – “شما دوستی ضربه مغزی دارید که چشم بسته هر چه نوشته ایید را تأیید می کنند بر بنده ایراد می گیرند که بیهوده بر شما سخت می گیرم …”
    ولی چه می شود کرد؟ البته من از این بحث و گفتگو با شما کاملاً راضی و خرسندم، چرا که حداقل فایده آن، یادآوری و آشنایی مجدد خوانندگان سایت زیتون با برخی از طرفداران سابق و امروزی جناب سروش می باشد که مانند دهه شصت پرخاشگر و فحاش باقی مانده اند:
    چند دهه بعد از انقلاب، حزب اللهی مرتجع
    و چند دهه بعد از اصلاحات، مدرنیست مهاجم!
    دیروز برای اسلام حوزوی و خوشایند ولی فقیه، آقای خمینی و نیز استادشان مطهری، همه را محارب، منافق، التقاطی، مزدور و ضد اسلام اعلام کردن و امروز بر سر مبارزه با اسلام و شاخصه های آن: الله، وحی منزل و رسول بودن محمد و توحید …، منتقدین خویش را بیسوادانی بشمار آوردن که فلسفه مدرن (پوپر، راسل، هیک و هیوم و …) را نیاموخته و از آرای فیلسوفان دینی ممالک فخیمه بریتانیای کبیر نه تنها غافل که نسبت به آن جاهل اند. از این رو بجای پاسخ گفتن به انتقادهایشان آنها را تکفیرگر و قشری و … می خواند.
    بگذریم،
    جناب Sania بحران هویت باطنی شما از نوع تسمیه و احتمالا نام مستعارتان مشهود و معلوم است، چرا که اولا آن را به فارسی نمی نویسید و دوم اینکه جنسیت شما هنوز در پرده راز است.
    در ابتدا باید توضیحی کوتاه بدهم که ظاهرا خارج از موضوع اما عمیقا مرتبط با آن است و آن اینکه در سیر تطور و تغییرات عدیده مبانی نظری و عملی مدرنیسم و پست مدرنیسم، ما امروزه با پدیده ای روبرو هستیم که مشمول تعاریف مرسوم و سنتی نمی گردد، و آن تعریف و تشریح مسائل بر مبانی جنسیت خنثی (تخنثی / مخنث) می باشد.
    دست بر قضا، مرشد و مراد شما جناب سروش نیز بر اساس همین اصل تمامی مسائل را تجزیه و تحلیل می فرمایند.
    دین مورد نظر ایشان نه هویت سیاسی و اجتماعی و انقلابی مانند دین مورد نظر دکتر شریعتی را دارد که مبارزه و تغییر و انقلاب دائمی را توصیه و تجویز می نمود و نه دینی لطیف و رحمانی است که فارغ از دنیا، دلمشغول عوالم معنوی و عرفانی گردد، بلکه نگرشی خنثی و بی تعین و تعریف ناشدنی است که امثال شما هم مرتب به ایشان تذکر می دهند که آن را پرورده تر کند و در سایر حوزه های معرفتی بسط و توسعه ی بیشتری دهد، دینی که خدای آن بی صورت است! یعنی خدایی مخنث و بی هویت، خدایی افلاطونی که بی تعریف است و توصیف نشدنی.
    نمونه عملی و تحقق عینی این نوع نگرش به خدا و دین پدیده ای است به نام: SANIA که در ذیل هر مقاله دیدگاه خویش را درج می کند و صغیر و کبیر را نقد و رد می فرماید و از پس تلاشی و تخریب آنها، بی اعتنا از صحت و سقم علمی و منطقی نظر خویش، تنها رضایت درونی و تسکین روانی خویش را از پس سالها تقلید و تبعیت از افکاری غلط، می جوید و بس!
    بشری به غایت مستاصل و مستضعف از تعقل و تفقه و تفکر در دین و اعتقاد خود!
    ساعی یافتن رائد و راشد و قائدی برای هدایت و اقناع مسائل خود!
    این موجود از خود بیگانه با تمامی افرادی که بت ها و صنم های او را نقد و رد کنند، سر جنگ و نزاع دارد و با آنها وارد مجادله و مبارزه و مقابله می شود ( نمونه کامنت های فراوان شما در ذیل مقالات آقایان: کدیور و بازرگان و رحمانی و حتی کامنت نویس منفرد و تنهایی مانند آقای داود بهرنگ، که بر خلاف رویه شما خود می اندیشد و شخصا تفکر می نماید) و آن هم با شدت و حدت و غلظتی که می بایست از آینده ای سیاه و سختی که در صورت استیلا و جایگزینی نظام بعدی، در انتظار این منتقدین است، بر خود لرزید و از عقوبت و عذاب آن، هرگز در ایران نماند و اگر هم در خارج است، به ایران برنگشت!
    دو نمونه از قرآن نشناسی مرشد و مرادتان جناب سروش را نشان می دهم که شاید برای شما یک تذکار و اندرزی باشد که دریابید این امام زاده خود خوانده، به هیچ وجه حاجت برآورده نمی کند.
    ایشان در جایی می گوید که خدا به تعبیر و تعریف تورات که اصیل و صادق است، یک خدای بی صورت است:
    (رک. به:
    «همین که شما روی چیزی اسم گذاشتید، محدود و معیّن می‌شود. در قرآن چند جا که قصّه موسی آمده، خدا به موسی می‌گوید: «یا موسی انّی اناالله ربَّ العالمین». این تجربه پیامبر اسلام است. و پیداست که «رب العالمین» با «من آنم که آنم»، که هیچ توصیفی در آن نیست، خیلی فرق دارد. در این‌جا باید بگوییم مفهوم ربّ و مولا و ارباب و … گویی ذهن پیامبر را چنان پر کرده بوده است که تصویری که از خدا برداشته، تصویر اربابی است که در ده بزرگی بر بندگان (عباد) حکومت می‌کند» (همان: ۴۱۱-۴۱۰).
    خدای پیامبر هم کشف اوست هم‌ تراشیده و مخلوق ذهن و رؤیای او و کذا همه‌ی دین پیامبر» (همان: ۳۳۴).
    -> سروش، عبدالکریم (۱۳۹۷) کلام محمد، رؤیای محمد. بی‌جا: انتشارات سقراط، چاپ اول.)
    و بعد نیز ادعا می فرمایند که در قرآن این تعبیر و تعریف و توصیف توسط محمد (احتمالاً در یکی از موارد خواب های آشفته اش) به مفاد و آیه مذکور تورات انضمام و اضافه شده است.
    یعنی اینکه این دو آیه از جانب خدا نیست بلکه اولی (یعنی توراتی) که خدای بی صورت را ارائه می دهد صحیح و اصیل است و دومین (یعنی قرآنی) توسط محمد عرب بدوی خواب نما شده، تفسیر و تعبیر گردیده است.
    جناب سروش انگار هیچ پروایی از این ندارند که در این دوران جدید که مخصوصا در ایران با بالا رفتن میزان و گسترش سواد و مطالعه، ممکن است که فردی برود و در جستجوی خدا حقیقی بی صورت تورات را مطالعه نماید و بعد در آن جا بر خلافت تفسیر و گزارش جناب سروش نه تنها با چنان خدایی مواجه نمی شود که با یک خدایی که فرزندان دارد و فرزندان او با فرزندان آدم نرد عشق می ورزند و او به سان یک رئیس قبیله که بر روی زمین قدم می زند و در جلو قوم برگزیده و محبوب خویش می خزد و بر دشمنان آنها می تازد و آخر سر با جهودی بنام اسرائیل کشتی می گیرد و در نهایت می بازد و قول حمایت بی چون و چرا تا آخر الزمان را به او می دهد تا او ولش کند!!!
    البته شاید این موارد در نظر ایشان اصلا و ابدا به معنی خدای متشخص و متجسم و متجسد و متصور نیست!!!
    البته جناب سروش همانطور که به اعتراف صریح خود نظریه رویای رسولانه را از حاخام ها و رابی های یهودی اخذ کرده و آموخته است. این تعبیر خدای بی صورت که در حقیقت نوعی طفره رفتن متاله های جوامع غربی از پاسخ مشخص دادن به منتقدینشان در انتقاد از خدای غیور و خشن توراتی و خدای مصلوب و به خواب رفته انجیلی بود که در نهایت امر فاتحه دین را در کلیاتش خواندند و مردم را به لذت بردن از زندگی دنیوی و تشویق و ترغیب نمودند تا بی دغدغه و بی مسئولیت دینی برای سرمایه داری کار و خدمت کنند و حالا نتیجه آن، بی حد و مرز بودن هر هوا و هوس بشری است که هیچ قید و محدودیتی را بر نمی تابد.
    جناب Sania این آیات تورات و این تفسیر دلبخواهی مراد و هادی و دین شناس قرن معاصر شما از این آیات و اعتقادات قوم مغضوبی قرآن در ارتباط با خدای بی صورت که توسط بزرگترین فیلسوف دین ایران بی صورت و بی هویت گشته است، برای شما کافی نیست که باز هم بر سر دفاع از نظریات شاذ و ابداعی ایشان این همه به منتقدین وی جسارت و تندی می فرمایید؟
    البته ایشان در کنه ذهن شان خدایی بی صورت را براساس آموخته هایشان از منابع و فیلسوفان دینی غربی دارد ولی تاکنون نتوانسته است وجود او را نه برای مسلمانان سنتی پذیرفتنی سازد و نه برای مسلمانان قرآنی مستدل و مبرهن.
    و این مشکل از آنجا نشئت می گیرد که او هنوز مراد و مقصود الله را از ایجاد خلقت در قرآن درنیافته است:
    (ر.ک. به مدرسه مولانا (پرسش و پاسخ با اعضای شبکه های مجازی رسمی دکتر سروش)
    “پرسش و پاسخ” نوبت چهاردهم، پرسش شماره ۱۷:
    – پرسش سیامک
    فلسفه و حکمت آفرینش انسان به این شکل چیست؟ چرا خداوند انسان را به این شکل مادی و با حواس پنجگانه و محدود در زمان و مکان آفرید؟ حکمت اینکه ما به عنوان انسان اول باید این لباس مادی را به تن کنیم و مدتی را در این جهان مادی سر کنیم و بعد به جهان آخرت برویم به نظر جنابعالی چیست؟ چه چیزی در این نحوه خلقت ما و در این جهان مادی وجود دارد و حکمت آفرینش ما به این شکل و دراین جهان محدود در زمان و مکان چیست؟
    ✅ پاسخ [دکتر سروش]
    من نمی دانم و گویا هیچکس نمی داند. به مسائل حل شدنی فکر کنید نه مسائل حل نشدنی.

    بینی و بین الله آیا شما مسلمانی را می توانید پیدا کنید که برای این پرسش جوابی نداشته باشد، حتی یک مسلمان بیسواد و عامی!
    ولی ایشان که در باره همه موضوعات از فلسفه و الاهیات گرفته تا تاریخ، فقه، عرفان، تصوف، ادبیات، زبان شناسی و علوم طبیعی و … اظهار نظر می فرمایند و همچنین مصحح مثنوی مولوی نیز بوده اند از دادن پاسخی کتبی عاجز می ماند!
    چرا که فرهنگ و عقیده رایج و حاکم و مقبول و رسمی فعلی در مغرب زمین، نیهیلیسم و لیبرالیسم و پلورالیسم عقیدتی و لائیسیسم و سکولاریسم و … می باشد و او نیز این ها را قبلاً و قلبا و عقلا باور کرده است.
    والسلام و علی من اتبع الهدی
    ۳۱ شهریور ۱۴۰۱

  2. دانشمند و محقق گرامی آقای اشکوری باسلام وادب؛اسلام شیعی ما از خدا ،رسول خدا و کتابش قرآن آغاز واز نظر شیعه بعد از پیامبر؛ امامان ودر زمان غیبت امام دوازدهم؛ نواب وسرانجام فقهاء باید پیروی شوند ولابد هسته سخت باید اعتقاد و ایمان وپیروی از این شش مورد را شامل بشودولاغیر.اما حاصل این مجموعه شده است دستگاه جهنمی ولایت مطلقه در ایران وفسادش اظهرمن الشمس است و جای گفتگوندارد.از جنابعالی باید پرسید ایراد از کجاست؟! چرا از خداوند که درراس مجموعه است ،دادرسی نیست.اما پیامبر و امامان چطور؟!خیلی ساده ،این مسئله آیا نشان نمیدهدکه بایستی از صدر تا ذیل کلیه این مجموعه مورد کنکاش و بازبینی مجدد ودقیق قرارگرفته تاحقایق قدرت خروج یافته ومردم دید دیگر ونظر دیگری راجع به این مطالب پیدا بکنند.اگر گوهر مجموعه فوق الذکر را در نهایت ایمان آفرینی و اعتقاد راسخ قلبی به دستگاه آفرینش قرار بدهیم ؛که مصیبت ما صدها و هزاران باربدتر خواهد شدوآیاایمانهای زیادی مورد تمسخر قرار نگرفته است وجانباختگان بیشمار چه!!! لذا باید از خدا و پیامبرش گرفته تا عمیق ترین لایه ها (بخوان حتی اجنه،شیاطین وفرشتگان)مورد مطالعه وتیزبینی و سنجش مجددقراربگیرد واتفاقا به خاطر ایمان و اعتقاد به خدا واخرت ،باید همه جوابگو باشند.تا روشن شود ،چگونه شد که از دل این مجموعه به ظاهر دینی وعادلانه، اهریمن وضحاک زاده شدند.لذا کاری به هسته سخت و نرم نداریم واتفاقا این هسته های سخت است که ریز اجزایش باید مورد مطالعه ونقد انتقادی قرار گرفته و حقایق روشن وافتابی شود که کجای کار ایراد داشته واینکه ایمان ممکن است بر باد برود ویا چیزی باقی نماند،اصلا به من وشما وامثال کدیورها ربطی ندارد. چرا که عاقبت خداوند باید پشتیبان دینش باشدوضمنا دین حقیقی نابود شدنی نیست ودراین میان به حرف ونظر محافظه کاران،که خواهان وضع موجود وآقایی وبهره برداری خود هستند،نباید وقعی نهاد.

  3. با سلام
    مراد از ایمان در ۹۸ درصد موارد در قرآن ایمان به مفاد آیات قرآن است. من این جا شرحی در بارۀ چرایی واژۀ ایمان در قرآن می آورم.

    قرآن در معرفی خود می گوید؛
    این کتاب [نطر به “یوم الدین” نه ازسر نیاز خدا به آدمیان و بلکه] از سر رحمت به عالمین است. رحمتی که تنها باورمندان به مفاد آیات این کتاب از آن برخوردارند.
    و می گوید:
    این کتاب که جنبۀ «هُدًى وَ رَحْمَهٌ» دارد؛ (انعام ۱۵۷) این جنبه را تنها برای باورمندان به مفاد آیات این کتاب دارد. (اعراف ۲۰۳﴾
    و می گوید:
    این کتاب برای باورمندان به مفاد آیات این کتاب است که «هُدًى وَ رَحْمَهً» است.(یوسف ۱۱۱)
    این گفته در همه جای قرآن آمده است.

    همچنین می گوید:
    این کتاب که کتاب هدایت است؛ از برای بشارت به مسلمین و کسانی است که باورمند به مفاد آیات این کتابند.
    کتابی است که «َهُدًى وَ بُشْرَى» برای باورمندان به مفاد آیات این کتاب است. (بقره ۹۷)
    کتابی است که «هُدًى وَ بُشْرَى» برای مسلمانان است. (نحل ۱۰۲)
    کتابی است که «لَهُدًى وَ رَحْمَهٌ» برای باورمندان به مفاد آیات این کتاب است. (نمل ۷۶ و ۷۷)

    قرآن این معنا را در بارۀ تورات و انجیل چنین می گوید:
    الواح موسی «هُدًى وَ رَحْمَهٌ» برای کسانی است که «لِرَبِّهِمْ یرْهَبُونَ» اند. (اعراف ۱۵۴﴾ تورات کتاب «هُدًى لِّبَنِی إِسْرَائِیلَ» است. (الإسراء ۲) تورات «نُورًا وَ هُدًى لِلنَّاسِ» است. (انعام ۹۱) تورات «هُدًى وَ رَحْمَهً» است. (انعام ۱۵۴) تورات «هُدًى وَ رَحْمَهً لَعَلَّهُمْ یتَذَکَّرُونَ» برای قوم بنی اسرائیل است. (قصص ۴۳) «هُدًى لِّبَنِی إِسْرَائِیلَ» است. (سجده ۲۳) «هُدًى وَذِکْرَى لِأُولِی الْأَلْبَابِ» برای قوم بنی اسرائیل است. (غافر ۵۳ و ۵۴)

    و قرآن این معنا را دربارۀ انجیل چنین می گوید: «وَآتَینَاهُ الْإِنْجِیلَ فِیهِ هُدًى وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقًا لِمَا بَینَ یدَیهِ مِنَ التَّوْرَاهِ وَ هُدًى وَ مَوْعِظَهً لِلْمُتَّقِینَ» (مائده ۴۶)

    جمع بست:
    قرآن کتاب دقیقی است. نظر به این که واژۀ کفر و ایمان در تورات و یا انجیل نیامده هرگز نمی گوید که کتاب تورات یا انجیل کتاب «هُدًى وَ رَحْمَهً» برای مؤمنان است. چرا که تورات کتاب قوم یهود بر وجه قومیت است. انجیل نیز در خاستگاه خود چنین بوده است. هر کس که یهودی است کتاب دینش تورات است. انجیل نیز در آغاز دارای همین معنا بوده است.

    قرآن چون به عکس تورات و انجیل هرگز کتاب دین برای کسی در معنای مادرزاد نبوده لذا کتاب آحاد بر اساس باورمندی و بر اساس گزینۀ آزاد آحاد است. این معنا در قرآن به این ترتیب فراوان تکرار شده است.

    با احترام
    داود بهرنگ

    1. آقای بهرنگ باسلام؛اولا ترا به خدایت یا چیزی که اعتقاد داری، قسم ات میدهیم که از تحلیل های من در آوردی قرآن که فعلا مورد نزاع ودر گیری ما ایرانیان در امورحکومت داری وتضادهای دنیوی است دست برداری وبیش از این نمک بر زخمهایمان نپاشی!!!بنده اخیرا جهت اخذ ضوابط کلام در دانشگاه!!!امتحان‌ها گذرانده ام ووقتی به ترجمه ها و ارجاعات جنابعالی به قرآن نگاه میکنم ؛گوشهایم زنگ میزند وبرای بنده کاملا مسجل شده که شما عربی بلد نیستید؛کذا تفاسیر موجود را دنبال نکرده ا ئید:اولا این ۹۸٪را از کجا آورده ائید:هیچ مفسری از سابقین وشارحین متن مقدس چنین گزاره ائی را نقل وتایید نکرده اند ؛بنابراین بهتر است با مدرک سخن بگوئیم.شما بعد از کلمات هدی ورحمه؛کلمات لقوم یومنون را از روی عمد حذف کرده ا ئید(کذا بعداز هدی وبشری؛ للمومنین را):یعنی این کتاب هدایت ورحمت و همچنین بشارت است،برای کسانیکه قبلاً ایمان آورده اند( یعنی مومنین که این کتاب را بخوانند،آنرا موجب هدایت،رحمت وبشارت خواهند یافت؛نه اینک به قرآن ایمان بیاورند!!!).اصلا قصد بنده مقایسه ایمان با هدایت ورحمت وبشارت نیست،بلکه این آیه ها چیزی نمی‌گویند جز اینکه اهل ایمان این قرآن را رحمت وهدایت وبشارت برای خود خواهند یافت.یعنی پیاپی تکرار کرده‌است که قرآن هدایت ورحمت است برای کسانیکه سابقا مومن شده اند.آقای محترم در لسان عربی ،ضمیر (ل)در ابتدای کلمات به معنی برای است ولذا نگفته ابتدا هدایت ورحمت را درک کنید و بعدا ایمان بیاورید!!! لذا درصدی که آورده ا ئی وتعریفی که از ایمان داده ائی ،من در آوردیست.چه قرآن بیست سال بعد از محمد کتابت شده است ،وانگهی محمد امی بوده واغلب پیروان در بیسوادی مطلق. شما دوستی ضربه مغزی دارید که چشم بسته هرچه نوشته ائیدرا تایید میکنندوبر بنده ایراد میگیرند که بیهوده به شما سخت میگیرم ولمپن ام وضد آزادی قلم وغیره…بنده شهدالله که این اشکالات ساده را از سر اکراه می نویسم.ولی بدانید انا ابناالدلیل…ایمان؛ جز اعتقاد و اطمینان قلبی به خدانیست،کذا مطالبی که در قرآن آورده شده ،علی الاغلب اموری نظریست که ابتداعا باید درک شوند وبعدا به استناد مورد نظر وعمل واقع بشوند که کیفیات ادعایی را چگونه دارند:
      در عین بی زبانی دائم به گفتگوییم_کیفیت غریبی است در بی زبانی ما /ای کاش جان بخواهد ،معشوق جانی ما_تا مدعی بمیرد از جانفشانی ما

  4. درود یاران .گفته اند از کوزه همان تراود که در اوست .جناب آخوند عزیزمان بنا را بر آن
    نهاده که با حفظ اصل سخنانش ( همان مرتد تراشی ) کماکان هم بر میخ بکوبد وهم بر تخته.
    به هر روی بعد از چهل واندی سال سیاست اسلامی اعمال شده که همان عین دیانتشان
    است توجه نمی کنند که به کجا کشیده شده اند ودر چه منجلابی که عین همان تفکراتشان
    است گیر کرده اند .دانشمند عزیزمان : در همین یکی دو روز گذشته سیاست آخوندی بر آن شد
    که فلان جوان کشتی گیر را از دستشویی رفتن محروم کنند وتا میتوانند اغذیه واشربه دهند
    تا نتیجه اش وزن اضافی وکشتی نگرفتن با ورزشکار اسراییلی باشد.این سیاست آغا که عین
    دیانتشان است برای از توبره وآخور خوردن است بدون پذیرش عواقب آن .البته که چنین
    موضوعی بدلیل عام بودن وتکرارش در موارد بسیار زیاد دیگر چون تغییر نام بهره بانکی به
    کارمزد یا تن فروشی با نام متعه وازدواج چند ساعته وووو است.برادر عزیز وروشن فکرم
    برای هسته سخت یا اصول اساسی وخدشه ناپذیر نگرد که پیدا نمی کنی واگر هم چیزی
    یافتی مطمین باش که یافته ات در مسیحیت ویهودیت وزرتشتیت وووبه صورتی بسیار
    انسانی تر ومعقول تر خواهی یافت چرا که اسلام به عنوان دین جدید تا سال ها حتا نام
    هم نداشت بگذریم از قران های یافته شده در یمن ودیگر جاها که همین اصول فعلی
    را هم بکلی دگرگون می کند.البته که چنان اللهی که جریت الغا برده داری را نداشته باشد وتنها نگرانی اش باز سازی بت ها به عنوان شرکای جدید وی است وپیامبر وامامانش هم همه
    از داشتن برده های خوب متنعم شده اند را نمی توان تعمیر وباز سازی کرد لذا پیشنهاد
    می کنم از خود الله واصلاح رفتار وگفتارش شروع کنید ( با ابطال آیات وروایات نامناسب)
    سپس به پیام رسان وسیره اش والبته که پیام ها پرداخته واصلاح نمایید شاید انشالله
    هسته ای سخت وتغییر ناپذیر وقابل دفاع بدست آورید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

امروز که خیزش سراسری علیه حجاب اجباری و ظلم حکومت رخ داده، رهبران اصلاح‌طلب بهتر است سرمایه‌ی اجتماعی بسیار کمرنگ‌شده خویش را بیش از این بر باد ندهند و آنرا اینبار هم مفت و رایگان در دامن دیکتاتوری ولی فقیه و سرکوبگرانی که دستشان آغشته به خون ژینا و حدیث و دهها جوان ایرانی از اقوام مختلف است، نریزند…

ادامه »

در ایرانِ امروز با درگذشت جان‌سوز و مظلومانه «مهسا امینی»، که به بهانه صیانت از حجاب و با برخورد غلط گشت ارشاد، رخ داد،

ادامه »

پوشش زنان و حجاب آنان بیش از یک سده است که به موضوعی چالش‌برانگیزی در جامعه ایرانی تبدیل شده است،

ادامه »