سایه و غمِ متافیزیکی 

محمدباقر تلغری‌زاده


توضیح:
بخش نخست این مقاله پیش‌تر با عنوان «روشنیِ سایه» منتشر شد. چنان‌چه وعده شده بود، اینک بخش دوم و پایانی آن در ادامه می‌آید.

*** 

غم متافیزیکی

گفته اند و درست هم گفته اند که هنر چالش با مرگ است. هنرمند با خلق هر اثر خویش، بطور خودآگاه و یا ناخودآگاه، می کوشد تا گامی درجهت غلبه بر مرگ بردارد و راهی به سوی جاودانگی بیابد، اما او هرچه ژرفنگرتر و از نظر عاطفی عمیق تر باشد زودتر و بیشتر به ناکامی خود در این جنگ مغلوبه پی می برد و ناپایداری جهان و شکنندگی و میرایی انسان را با عمق وجودش ادراک و احساس می کند. البته هر انسانی می داند که روزی خواهد مرد و پنجه ی آهنین مرگ همه ی ارتباطات او با جهان را قطع خواهد کرد و میان او و هرآنچه و هرآنکه را که دوست دارد برای همیشه جدایی خواهد افکند، اما این امر در انسان های هنرمند، به ویژه اگر ژرفنگر هم باشند، از ادراک به احساس منتقل می شود. به عبارت دیگر، هنرمندان بزرگ، بسته به عمق اندیشه و هنرشان، این احساس، یعنی ناپایداری جهان و شکنندگی و میرندگی انسان، را زندگی می کنند. این احساس زاینده ی غمی در درون انسان هنرمند می شود که می توان از آن بنام “غم متافیزیکی” یاد کرد، چرا که ریشه در متن هستی و بنیاد زندگی این جهانی انسان دارد. ثمره ی این غم هم رقت قلب است و لطافت عواطف. از این رو کمتر اثر هنری بزرگی هست که به نوعی این غم را در خود بازتاب نداده باشد. به عنوان مثال آنجا که سعدی در غزلی خطاب به معشوقش می گوید:

حسن تو دایم بدین قرا نماند              مست تو جاوید در خمار نماند

حسن دلاویز، پنجه ای است نگارین      تا به قیامت بر او نگار نماند

عاقبت از ما غبار ماند، زنهار            تا ز تو بر خاطری غبار نماند

پارگذشت آنچه دیدی از غم و شادی      بگذرد امسال و همچو پار نماند

سعدی شوریده بی قرار چرایی؟          درپی چیزی که برقرار نماند[۲۷]

یا وقتی که در نصیحت امیری می سراید:

اینکه در شهنامه ها آورده اند             رستم و رویینه تن اسفندیار

تا بدانند این خداوندان ملک               کز بسی خلق است دنیا یادگار

دیر و زود این شکل وشخص نازنین     خاک خواهد بودن و خاکش غبار

سال دیگر را که می داند حساب؟        یا کجا رفت آنکه با ما بود پار؟

اینهمه هیچ است چون می بگذرد        تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار[۲۸]

ناپایداری جهان و انسان را بخوبی به تصویر کشیده است.

در میان شاعران بزرگ معاصر ما شاید بیش از همه پروین، شهریار و سایه، این احساس را در اشعارخویش منعکس کرده اند. اما آنکه در این میان گوی سبقت را از دیگران ربوده است بیشک شهریار است. شهریاربا سرودن بسیاری از اشعارش ازعمق وجود و بن جانش این احساس را فریاد می زد. اینکه او با هرشعری که می خواند سیل اشکش جاری می شد نشان از همین امر داشت. دلبستگی خاصی هم که سایه به ارغوان داشت چیزی بیش از دلبستگی یک انسان به یک درخت بود.ارغوان در چشم او چونان نقطه ای مرکزی یا کانونی بود که یاد و خاطره ی بسیاری از دوستان و یاران هنرمندش را در خود جای داده بود و وجود و حیات آن نمادی از وجود و حیات آنها. اما او خوب می دانست و به تجربه هم دریافته بود که ارغوان هم نمی تواند جاودانه بماند و آن هم دیر یا زود به دیار نیستان خواهد پیوست و به سبب خودآگاهی از این امرغمی جانکاه در دلش لانه کرده بود. لذا درمجالس گوناگون شعرخوانی که برایش برپا می شد معمولا این شعر را می خواند و با خواندن آن هم هربار بغزش می ترکید. سایه دربخش الحاقی ارغوان، که گویا سال ها پس از بخش اصلی آن سروده است، به تلخی و با اندوه از این احساس خود پرده برمی گیرد:

ارغوان می بینی؟

به تماشاگه ویرانی ما آمده اند…

مانده ایم تا ببینبم نبودن را

آخر قصه شنودن را

پشت این پنجره ی بسته هنوز

عطر آواز بنان مانده است

شهریار اینجا

شعر نقاشش را خوانده است

آن شب افشاری

با کسایی و ادیب…

شجریان، لطفی

چه شبی بود، دریغ

زندگی روی از این غمکده گردانیده است

ارغوان

در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟

همین اندیشه را در بخش پایانی مثنوی “سماع سوختن” هم، البته با بیانی فلسفی تر، به تصویر کشیده است. سایه در بخش پایانی این شعر خود را یا درواقع انسان را به درختی کهن تشبیه می کند که با وجود دست و دامن تهی و پا دربند بودن آرزوی فرارفتن از خاک را دارد، اما دریغ که پس از تجربیات تلخ و شیرین بسیار سرانجام تنهای تنها می ماند و درنهایت تبر مرگ ریشه ی حیات او را قطع می کند و همه ی آرزویش این است که از آتشی که در کنده اش می افروزند به دیگران گرمایی ببخشد:

آن درخت کهن منم که زمان              بر سرم راند بس بهار و خزان

دست و دامن تهی و پا دربند              سرکشیدم به آسمان بلند…

برسرم آشیانه بست کلاغ                  آسمان تیره گشت چون پر زاغ

مرغ شبخوان که در دلم می خواند       رفت و این آشیانه خالی ماند

آهوان گم شدند در شب دشت             آه از آن رفتگان بی برگشت…

گر نه گل دادم و بر آوردم                بر سری چند سایه گستردم

دست هیزم شکن فرود آمد                در دل هیمه بوی دود آمد

کنده ی پیر آتش اندیشم                    آرزومند آتش خویشم[۲۹]

به راستی اگر انسانی در این سطح از احساس و اندیشه بپندارد که مرگ پایان همه چیز است و ابدیتی در پی نیست و خیام وار برآن باشد که: “باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی”، در آن صورت کل زندگی چونان یک بازی عبث در نظرش جلوه گرخواهد کرد. به هر حال این داستانی است درازدامن و اندیشه سوز که درجایی و مقامی دیگر باید بدان پرداخت.

سایه و دین

اگر با عرفان و به ویژه اشعارعرفانی آشنا باشید، از خواندن برخی غزل های سایه احتمالا این احساس به شما دست خواهد داد که گویی سراینده آنها یک عارف مسلمان است و نه یک انسان “مارکسیست”. بنابراین، این پرسش در ذهن شما خلجان خواهد کرد که آیا سایه از ایمانی مذهبی و یا احساسی عرفانی – ولو کم رنگ – برخوردار و یا دست کم درهنگام سرودن این اشعار متاثر از دین یا عرفان بوده است یا نه چنانکه برخی از اهل نظر می گویند این ها بیش از آنکه ریشه در دین و عرفان داشته باشند زاده ی تفنن و تقلیدند. اگرپاسخ این پرسش مثبت باشد، همانگونه که خود سایه هم بدان پاسخ مثبت می دهد، در آن صورت باید پرسید که این احساس به رغم جهان بینی مارکسیستی او ریشه در کجا دارد؟

پیش از آنکه به عوامل به وجود آورنده ی این احساس در سایه بپردازیم، بهتراست در این مورد نظر خودش را بخوانیم که یکبار در وقت افطار با شنیدن “ربنای” شجریان چنین می گوید:

“… شاهکاره، چه حالت و التماسی تو این “ربنا” ها هست (به گریه می افتد)، فقط صدا نیست، یک نوازشی توش هست؛ انگار داره با خدا معاشقه می کنه، همه نیازهای بشری تو این صدا هست … آقای عظیمی! یه چیزی در درون ما هست که نمی شه ازش منصرف شد، من با خودم روراستم. از خودم سئوال می کنم، چند درصد به خاطر زیبایی صدای شجریانه که وقتی “ربنا” می خونه، تو خوشت می آد؟ چه درصدی، اون تو ها در درون تو یه چیز دیگه هست، که به تو لذت می ده؟ می فهمید چی می خوام بگم؟ … مغز من (با دست سرش را نشان می دهد) می گه: “چو رفتی رفتی” اما این مال اینجاست [ = مغز] اما آدم همه چیزش  تو مغزش نیست، تو منطقش نیست[۳۰] دیروز دیدید که وقتی ربنا رو گوش می کردم، داشتم دیوانه می شدم. خب این چیه؟ … من خودمو گول نمی زنم و نمی گم فقط زیبایی و قدرت این صداست. بله، این هست ولی همه این نیست. یه نیاز های عمیق انسانی هست که مذهب بهش پاسخ می ده واسه همین هم مذهب برقرار مونده. حتی آدمها یی که به این حرفها  اعتقاد ندارن یه چیزهای دیگه رو جانشین می کنن.”[۳۱]

سایه در جای دیگر پا را از این هم فراتر می گذارد و تلویحا و بلکه تصریحا سخنانی به زبان می آورد که نشانگر باور او به بقای روح یا زندگی پس از مرگ است: “مرتضی کیوانو خواب دیدم … بعد از پنجاه سال کیوانو خواب دیدم. هیچ وقت کیوانو خواب ندیده بودم. به کیوان گفتم: لاغر شدی؟ گفت: خب دیگه؛ سفر خورشید… سفر فلکیه دیگه؛  یعنی این سفر فلکی که من کردم لاغر  شدم. یک کمی تراشیده تر شده بود … من چه ذوقی  کردم دیدمش (اشک در چشمانش حلقه می زند) …بعد از پنجاه و چند سال دیدمش و عجیب برام که چرا گفت: من در سفر فلکی هستم. سفر فلکی رو از کجا آورده بود؛ این خودش به نوعی یعنی وجود بعد از مرگ هست و روح هست و تو افلاک داشت سفر می کرد دیگه.”[۳۲]

همچنین سایه جهان را آیات او [خدا] می داند، که این دقیقا منطبق با قرآن است. او با خواندن بیتی از غزل “چشمی کنار پنجره انتظار”، خطاب به مصاحب خود چنین می گوید: ” آقای عظیمی! بیت اول این غزل خلاصه عرفان ماست و از این لحاظ  اصلا نظیر نداره!

ای دل به کوی او ز که پرسم که یار کو              در باغ پر شکوفه که پرسد بهار کو؟

بهار اصلا وجود خارجی نداره … همه جهان آیاتی از اوست؛ مجموعه اینها می شه بهار؛ ما بهار را به آثارش می شناسیم. این چکیده عرفان ایرانیه.”[۳۳]

اینک به نمونه هایی از شعر سایه که نشانگر باور او به وجود خداست، اشاره ای می کنیم.

چنانکه پیشتر اشاره شد، سایه در آغاز دهه ی شصت قرن گذشته به زندان می افتد و در همین زمان است که برخی از بهترین غزل های خود را می سراید. در زندان است که دامنه ی اختیار انسان بسیار تنگ می شود و رابطه ای زندانی –  البته بسته به وضعیت  – با محیط بیرون، یعنی همه ی کسان و چیزهایی که به انسان ارزش و هویت می بخشند، یا بطور کلی قطع می شود یا به میزان زیادی کم. حال اگر این وضعیت با آزار و شکنجه هم همراه باشد و هول و هراس مرگ هم درکمین، در آن صورت شخص زندانی با حضیض اضطرار دست به گریبان می شود. در چنین حالتی است که انسان معمولا به فطرت الهی خود بر می گردد و مانند کشتی شکستگانی می شود که وقتی خود را در معرض غرق شدن می یابند به گفته ی قرآن به یاد خدا می افتد. ببینید سایه که خود این وضعیت را تجربه کرده است، این معنا را به چه ژرفی و گیرایی در بیت زیر به بیان آورده است؛ درست مثل یک مومن راستین دست به دعا بر می دارد:

دلم گرفته خدایا تو دلگشایی کن                من آمدم به پناهت تو هم خدایی کن

اما افسوس که او پس از رهایی از زندان از سر غرور با دستکاری در این شعر و در آوردن آن به صورت زیر:

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن              من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

آن را از اوج آسمان به قعر زمین فرو برد، و البته این چیزی است که خود او هم به آن مقراست:

“راستشو بگم تصنعی عوضش کردم. دیدم شعرعاجزانه زاهدانه مومنانه ایه … من حاضر نبودم، عقلا (با تاکید می گوید: عقلا) این شعرو گفته باشم … ” خدایا، رو کردم :خدا را” و تمام لطف شعر را از بین بردم، متاسفانه.”[۳۴]

از این روشن تر شعر زیر است، که در آن از مخلوق بودن خود و نعمات الهی به روشنی و زیبایی یاد و انگیزه ی سرودن آن را چنین بیان می کند: “یه شب رو به دیوار خوابیده بودم، دیدم یه چیزی به صورتم خورد. فهمیدم چشم بندم از چشمم رد شده و نگهبان اومده چشم بندو درست کرده که اگر خواب می بینم با چشم بند ببینم.” و اما خود شعر:

چشم بستندم که دنیا را مبین                   دل ز دنیا کنده ام من پیش از این

مال دنیا مال دنیا ای کریم                     با تو در دنیا و عقبی ننگریم

دیده ام بس چشم باز بی حضور              مانده از دیدار آن دلدار دور

وی بسا خلوت نشین پاکباز                   چشم بسته رفته تا درگاه راز

آن که چشمم داد بینایی دهد                    سینه را انوار سینایی دهد[۳۵]

بسیار بعید می نماید که سرایش این ابیات از سر تفنن یا تقلید بوده باشد.

و سرانجام دریغم می آید که به عنوان نمونه ای دیگر درتایید مدعای فوق چند بیتی از غزل “همیشه در میان”  رانیاورم، که به گفته ی کارشناس صاحب صلاحیتی مانند آقای شفیعی  بهترین شعر در توحید است و در سراسر شعر عرفانی فارسی بی نظیر[۳۶]

نامد گان و رفتگان، از دو کرانه زمان         سوی تو می دوند، هان ای تو همیشه جاودان …

هر چه به گرد خویشتن می نگرمم در این چمن        آینه ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

یعنی همه ی جهان آیت (نشانه ی) توست. در بیت زیر خلقت جهان را درست مانند عارفان  مسلمان نتیجه تجلی جمال الهی می داند:

مست نیاز من شدی، پرده ناز پس زدی              از دل خود بر آمدی، آمدن توشد جهان

و قائم بودن هستی و حیات را به ذات الهی اینگونه به تصویر می کشد:

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم؟      کز نفس  تو دم به دم می شنویم بوی جان[۳۷]

حال می رسیم به این پرسش که این احساس عرفانی سایه ریشه در کجا دارد؟ به نظر می رسد دست کم سه عامل در این امر دخیل باشند، که سایه خود از دو تای آنها به روشنی نام می برد:

به عنوان نخستین عامل می توان تاثیر روحیه ی مذهبی و تربیتی مادر بر او را نام برد: “مادرم یک مذهبی خیلی عجیب و غریبی بود. حتی موقعی که دیگه پا درد داشت … نشسته نماز می خوند. مادرم با خدا یک رابطه ی عجیبی داشت. خدا می  دونه که یه مقدار از دلبری که عرفان ایرانی برای من داره بی شک از رابطه ی مادرم با خداش شروع شد! مادرم خیلی خدای قشنگی داشت؛ با خدا بحث می کرد، درد دل می کرد، دعوا می کرد … خیلی خدای   قشنگیه، این همونیه که در ادبیات و عرفان ما تبدیل به “دوست”  شده. دیگه اینکه تو خونواده ما حضرت علی، شان و مقام و ارج و قرب عجیبی داشت. اصلا مهمترین آدم جهان بود… “[۳۸]

دومین عامل تاثیر گذار بر احساس عرفانی سایه، آشنایی و هم نشینی او، آنهم  در دوران جوانی، با شهریاربود. شهریار انسانی بسیار مهربان، حساس، دوست داشتنی و برخورداراز تربیت بالای مذهبی و روحیه ی عرفانی بود. مصاحبت و همنشینی با چنین انسانی نمی توانست – دست کم به طور غیر مستقیم – بر او بی تاثیر بماند. سایه خود در این باره چنین می گوید: “خیلی آدم مهربانی بود شهریار … خیلی مهربان بود… عجیب و غریب بود مهربانیش. انگار با همه عالم  وآدم  وصل بود. شاید من هم این  بستگی عاطفی  رو که با جهان و انسان دارم، تا حدودی  مدیون  شهریار باشم البته در کنار تاثیری که مادرم با اون خدای “دوست” مانند ش بر من داشت …”[۳۹]

و سرانجام عامل سومی که باید به دو عامل بالا افزود، همانا  تاثیر شعرای بزرگ و عارفی  مانند سنایی، نظامی،  سعدی، مولانا، حافظ و … بر روی اوست. شاید جای گفتن نباشد که دیوان هر یک از این بزرگان سرشار از مضامین دینی و عرفانی است که به لفظ شیرین دری در آمده است. به باور من همنشینی و هم صحبتی با این بزرگان بدون داشتن حداقلی از روحیه ی مذهبی و عرفانی ممکن نیست؛ به عبارت دیگر بدون داشتن این درک واحساس ، خواننده ی اشعار این بزرگان – و لو اینکه شاعر یا سخن شناس بزرگی باشد- در سطح می ماند و تنها می تواند از صورت شعر آنها لذت ببرد و به جرات می توان گفت که هم صحبتی با یکی از این بزرگان و راه یافتن به جهان اندیشه  و احساس او کافی است تا انسان را از دایره تنگ مادیگری برهاند، حتی اگر مغز و اندیشه ی او سخت متمایل به مادیگری باشد.

 حال با توجه به اینکه سایه به تصریح خودش و به شهادت اشعارش آثاراین بزرگان را بارها و بارها و با دقت و وسواس خاص خویش مطالعه و روی آنها بسیار تامل کرده است، طبیعی است که ولو به طور ناخود آگاه، تحت تاثیر آنها قرار گرفته  و این اثر پذیری را در اشعار خویش بازتاب داده باشد.

 سخن پایانی اینکه آنچه در بالا راجع به ارتباط سایه با دین گفته شد به معنی این نیست که نویسنده ی این سطور خواسته است سایه را انسانی مذهبی یا عارف جلوه دهد، هرگز؛ قصد من – چنانکه به روشنی آمد – نشان دادن و توجیه رد پای مذهب و عرفان در اشعار وی بوده است و لاغیر. در ضمن این را هم بیفزایم که به باور من سایه میان این دو جهان، جهان مذهبی  و عرفانی از یک طرف و جهان مادیگری از طرف دیگر، در نوسان  بوده است و بسته به شرایط،  این یکی یا آن یکی در شعر او ظهور و بروز بر جسته تری پیدا می کرده است، اما در کل جهان بینی مادی گرایانه ی او وجه غالب را در نزد وی داشته است.

در این خصوص و نیز در خصوص ویژگی های دیگر شعر سایه می توان بسی بیشتر از این سخن گفت، اما

این زمان بگذار تا وقت دگر.

منابع و پانوشت‌ها

[۲۷] . کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی، چاپ سوم، ص ۴۹۰.

[۲۸] . همانجا، صص ۷۵۳ـ۷۵۲.

[۲۹] . آینه در آینه، صص ۱۸۹ـ۱۸۸.

[۳۰] . این سخن سایه انسان را به یاد شعر زیر از علامه ی اقبال می اندازد که در توصیف مارکس گفته بود:

زانکه حق در باطل او مضمر است          قلب او مؤمن دِماغش (مغزش) کافر است

(از منظومه ی جاویدنامه، کلیات اقبال به تصحیح و اهتمام احمد سروش، ص۳۰۵).

[۳۱] . پیر پرنیان اندیش، صص ۴۴۶ـ۴۴۵

[۳۲] .همانجا، ص ۲۲۶.

[۳۳] . همانجا، ص ۷۳۴.

[۳۴]. همانجا، ص ۴۸۷.

[۳۵].همانجا، ص ۲۹۶.

[۳۶] . “من با نهایت اشراف بر سرتاسر شعرعرفانی ایران دارم این حرفو می زنم: در سرتاسر شعر عرفانی ایران، معادل این غزل پیدا نمی شه.” یاد آن شب به خیر  که استاد شفیعی کدکنی در حضور استاد حکیمی و استاد دینانی، این غزل را خواند و گفت: حاضرم در روز نامه بنویسم (و واقفان رموزدانند که معنای  حاضرم در روزنامه بنویسم، چیست؛ فتامل) که این غزل سایه بهترین شعریه که در توحید گفته شده است.” (همانجا، صص ۶۵۸- ۶۵۷)

[۳۷]. همانجا، ۶۵۸ـ۶۵۷

[۳۸]. همانجا، ص ۱۹.

[۳۹] . همانجا، ص ۱۱۸.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

2 پاسخ

  1. آیا نمیشود گفت سایه در جستجوی روزنه امیدی برای بقا بین دو عدم بود نه جاودانگی روح در پرتو خدای مذاهب ونه فنای مطلق دردیدگاه ماتریالیسم هیچکدام اورا قانع نمی کرد پس به ناچار برای گریز از تصور فنا به اندیشه عرفانی تمسک جست در واقع برخی انسان ها به خدا ایمان ندارند بلکه به وجودش نیاز دارند

  2. یک تجلیل و تحلیل ادبی و ادبیانه ء دقیق و منسجم و واقعگرایانه
    تا حالا هیچکدام از منتقدین ادبی با این تیزبینی و دقت اشعار سایه را بررسی نکرده اند حتی مطالبی که پیرامون سایر شاعران داشته اند هم این ژرفنگری ادبی را نداشته اند.
    نثر زیبا و روان و روشن مقاله، ویژگی برجستهء دیگری از آن است.
    بی گمان روح شاعر معاصر سایه بزرگ از این تجلیل و تجلیل ارزشمند، شادمان است.
    سپاس از استاد تلغری زاده 🌷🌹🌷🌹

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

از زمان آغاز روند مدرنیزاسیون در ایران توسط رضاشاه، یکسان‌سازی در پوشش و لباس و کشف حجاب تبدیل به ابزاری سیاسی برای ایجاد اصلاحات و تغییرات سیاسی- اجتماعی گردید. اجبار در پوشش لباس رسمی و

ادامه »

۱- اخیراً با یکی از دوستان ایرانی ساکن ایالت پنسیلوانیا درباره انتخابات میان دوره‌ای در امریکا صحبت می‌کردم. می‌گفت به جمهوری‌خواهان رأی داده است.

ادامه »

به گواه تمامی شواهد، امید به تغییر وضعیت در میان معترضین بالاست. از سویی تداوم اعتراضات که از ویژگی‌های جنبش‌های انقلابی است و در این حرکت نیز مشاهده می‌شود، خود تاییدی بر وجود عنصر امید در این حرکت است…

ادامه »