روشنیِ سایه 

محمدباقر تلغری‌زاده

سایه آمد که به جان روشنی آرد بازم
من از این سایه به خورشید نمی پردارم  (شهریار)

پس از درگذشت سایه، شاعر برجسته و بلندآوازه ی معاصر، در باره ی او بسیار گفته و نوشته اند. صاحبان این گفته‌ها و نوشته‌ها را می توان به طور کلی به دو طیف تقسیم کرد: طیف نخست که بیشتر شامل بسیاری از همکیشان سیاسی (توده ای) او و نیز برخی از وابستگان به نظام بعد از انقلاب می شود از او به بزرگی و ستایش یاد می کنند و او را تا سر حد “حافظ زمانه” بر می کشند. طیف دوم اما که عمدتا طرفدار نظام استبدادی و وابسته ی پیش از انقلاب یا از مخالفان حاکمیت بعد از انقلاب اند، از اینکه او از مخالفان  نظام سابق و موافقان انقلاب  بوده است و به زعم آنها  با حاکمیت بعد از انقلاب سازش کرده و هیچ شعر یا کمتر شعری در انتقاد از آن سروده است، او را نکوهش می کنند و حتی شعرش را غیر سیاسی–اجتماعی و کم اهمیت جلوه می دهند. چنانکه یک شاعر و ناقد ادبی در گفت گو با ایسنا شعر او را بدین گونه ارزیابی می کند: “ایشان  غزل‌های سعدی  و بیشتر حافظ را با همان بیان و فضای سنتی  تقلید کرده است … در حوزه ی غزل سرایان سنتی هم مرحوم “سایه” غزل سرای خوبی بود. اما نه به خوبی خانم بهبهانی یا حتی رهی معیری … عجیب است که با همه ی ارادتی که به شهریار دارد حتی به اندازه ی شهریار هم به مسائل  اجتماعی توجه نکرده است … در زمان حیات او در باره ی او زیاد اغراق کردند؛ چنان اغراق کردند که گویی در ایران غزل سرایی بهتر از او وجود نداشته است. اما آثاری که از ایشان باقی مانده، آثار قابل توجهی  نیست، در حوزه ی شعر نو که اصلا … شعر نویی که ایشان گفته، از ضعیف‌ترین شعرهای نویی است که یک نفر می تواند بگوید. در مجموع، چند غزل خوب هم دارد که البته در همان فضای سنتی است.”[۱]

 به نظر می رسد که هر دو طیف بیش از آنکه معیار داوریشان را شعر سایه قرار داده باشند گرایش  سیاسی او را مد نظر داشته اند، با این تفاوت که گروه نخست با او همدل اند و بدو حسن نظر دارند اما گروه دوم با او مخالف اند و با سوء ظن در او و شعر او می نگرند. البته در این میان کسانی هم هستند، که به هیچکدام از این دو طیف وابستگی و تعلق خاطر ندارند و معیار ارزیابی‌شان را شعر سایه  قرار می دهند و آن را سرشار از مضامین سیاسی – اجتماعی و انتقاد از وضع موجود وطنی و جهانی می دانند و البته برخوردار از درونمایه‌های فلسفی و عرفانی.

 آنچه در زیر می آید کوششی است برای نشان دادن آنچه گفته شد براساس نمونه هایی چند از شعر سایه، که البته در مجالی فراخ تر می توان نمونه های  بسی بیشتر نیز در این خصوص ارائه کرد.

سایه در سرودن گونه‌های مختلف شعرطبع آزمایی کرده است، از غزل و مثنوی گرفته تا قطعه و رباعی و دوبیتی، و نیز اشعاری به سبک نیمایی هم دارد. از او مثنوی‌های درخشانی مانند “سماع سوختن” ، “باز شوق یوسفم دامن گرفت”، “مرثیه “، “بهار غم انگیز” بجای مانده و نیز چندین شعر خوب به سبک نیمایی مانند “گالیا” و “ارغوان”  که زبانزد خاص و عام است و شاعر خود بدان دلبستگی خاصی داشت و آن را در بیشتر مجالس شعر خوانی که برای او تشکیل می دادند می خواند. رباعیات و دوبیتی‌های او در برابر غزلیات و مثنویاتش جلوه و جلای چندانی ندارند. اما آنچه بیش از هر چیز سایه را سایه کرده است و در میان معاصران ممتاز، همانا غزل اوست. سایه شهسوارغزل است. هر چند در میان شاعران معاصر غزل سرایان بر جسته‌ای مانند رهی، ,عماد خراسانی، سیمین بهبهانی  حسین منزوی داریم، که هر یک برجستگی و ویژگی خاص خود را دارند، اما تنها کسی که در این میدان با او برابری می کند و حتی از جهاتی از او برتر است بدون شک شهریار است. آری این دو شهسواران غزل معاصرند و شاید بتوان گفت از غزل سرایان بزرگ سراسرادبیات فارسی. البته هر یک به شیوه ی خاص خویش. بدون شک غزل یا بطور کلی شعر شهریار از جهت عاطفی و شور و شیدایی  و مضمون پردازی و گستردگی دامنه ی خیال بر شعر سایه برتری دارد و این چیزی است که خود سایه نیز تلویحا” بدان اقرار می کند و شعر او را از جنبه ی عاطفی حتی بزرگترین شعر زبان فارسی می داند: “به گمان من در سرتاسر تاریخ غزل شهریار بی‌نظیره؛ این فوران عاطفی که در غزل شهریار و در شعر شهریار هست اصلا ما حتی در سعدی  هم سراغ نداریم. مضمون شاید تو دیوان دیگران باشد ولی عاطفه نیست. من نمی دونم با این کلمات چی کار می کنه که این طور عاطفی می شه.”[۲]

یکی از کارشناسان تراز اول شعر و ادب فارسی درباره ی شهریار می نویسد: ” شهریار، بی‌هیچ تردیدی بزرگترین شاعر رمانتیک زبان فارسی است.”[۳]

 با اینهمه درغزل شهریار گاهی به ابیاتی بر می خوریم که شعر او را نا هموار می کند و از بلندی به پستی  می برد و این نقیصه‌ای است که برخی و از جمله خود سایه بر  شهریار گرفته اند و شگفت اینکه شهریار خود نیز از این امر بخوبی آگاه بود و خود عمدا ابیاتی از این دست را در میانه ی برخی از غزل‌های خود می آورد. وقتی مثلا سایه به او ایراد می گرفت و می گفت: “چه اصراری داری که هیچ قافیه‌ای را بی‌نصیب نگذاری، حیف نیست در فلان غزل با آن ابیات  بلند و پرشکوه، چنان ابیات نامناسبی را وارد کرده ای؟ آنها را حذف کن تا جمال غزل، با کاستن آنها، کمال گیرد. [می] گفت: “بگذار این کار را مردم بکنند. آیندگان خواهند کرد.”[۴] و این نکته‌ای است که سایه در غزلیات و دیگر اشعار خود بخوبی رعایت کرده است. او در برگزیدن واژه‌های خوش تراش و مناسب و برقرار کردن هماهنگی و هم سطحی میان ابیات یک غزل دقت و وسواس زیادی به خرج می دهد. از این رو غزل او یکدست است و پیراسته از ناهمواری. شهریار و سایه سخت شیفته و دلبسته ی حافظ اند و متاثر از او. با اینهمه اگر در چشم شهریار حافظ  “ولی اللهی” است که شعر را به وحی الهی متصل کرده است،[۵]  او در نظر سایه مسلمان آزاد اندیشی است که حتی در وجود معاد هم تردید روا می دارد.[۶] از این  که بگذریم هر یک از آنها به شیوه ی خاص خویش به حافظ نزدیک شده و از او تاثیر پذیرفته  است.

شاید در میان غزلسرایان  شهریار بیشترین استقبال را از شعر حافظ کرده باشد. اما این امر به خودی خود نمی تواند نشانگر نزدیکی شهریار به حافظ باشد. به گفته استاد شفیعی کدکنی: ” شهریار با حفظ استقلال روحی خویش و با پاسداری از حال و هوای روحی خود توانست به جمال شناسی شعر حافظ نزدیک شود و راز توفیق او همین بود.این که در جایی می گوید “هر چه دارم همه از دولت حافظ دارم” ناظر به این امر است نه ناظر به استقبال غزل‌های حافظ که هرآدم دیگری هم اگر حوصله به خرج دهد از آن محروم نیست. من در جای دیگری مبانی  جمال شناسی شعر حافظ را تحلیل کرده‌ام و نشان داده‌ام که حافظ در اوج هنر شاعری خویش از موسیقی به طرف معنی حرکت می کند، شهریار نیز چنین است… این گونه جمال شناسی تنها دراستقبال غزل‌های حافظ، خود را نشان نمی دهد بلکه وقتی او شعری در وزن شاهنامه یا وزن مثنوی شریف مولانا می گوید – که از حال و هوای غزل “حافظ وار”  به دور است – باز هم خود را نشان می دهد؛ این همان چیزی است که او از حافظ آموخته و بزرگترین دستاورد اوست.”[۷]

مهمترین چیزی که سایه از حافظ آموخته است – افزون بر آنچه در بالا بدان اشاره رفت – همانا بیان دردها و مشکلات انسانی و اجتماعی و انتقاد از بی‌عدالتی‌ها و ستمگری‌ها در قالب غزل است. و این همان چیزی است که غزل او را از غزل دیگران و از جمله غزل شهریار ممتاز می سازد و به غزل حافظ نزدیک.

اکنون برای نشان دادن سویه ی سیاسی–اجتماعی  شعر سایه نمونه‌ای چند با شرحی کوتاه بدست می دهیم:

بازتاب و نقد اوضاع و احوال زمانه در شعر سایه

الف، پیروزی و ناکامی انقلاب

در سپیده دم انقلاب سال ۱۳۵۷ سایه همچو میلیون‌ها مردمی که پس از سال‌ها مبارزه و جانفشانی و رنج و شکنج توانسته بودند با عزم و اراده ی خویش ازچنگ “دیو استبداد” رهایی یابند، سرشار از جام باده ی غرور و امید بود، سرود ” ایران‌ای سرای امید” را سر داد و دمیدن و “رسیدن”  “دوباره ی خورشیدی” را نوید؛ سرودی که در گلبانگ شجریان جاودانه شد و هنوزهم زمزمه ی آن خون‌های بسیاری را به جوش می آورد و دل‌های بسیاری را به تپش وا می دارد. در همین زمان، یعنی در آن فضا ی پر شور و التهاب و سرشار از خوشبینی و امید به آینده‌ای بهتر، سایه در غزلی خطاب به نسل انقلاب چنین می سراید:

زمانه قرعه ی نو می زند به نام شما            خوشا شما که جهان می رود به کام شما

به زعم او این نسل اکنون به دلیل اینکه زمام اراده ی خود را بدست عقل سپرده است توانایی آن را پیدا کرده است که سرنوشت خود را بدست خویش رقم زند و به مراد و آرزوی دیرینه ی خویش، یعنی آزادی، دست بیابد و طرحی نو در اندازد و جهانی نو بسازد:

زمان به دست شما می دهد زمام مراد            از آنکه هست به دست خرد زمام شما

به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد              که چون سمند زمین شد سپهر رام شما

و با خوشبینی زائد الوصفی به آنها می گوید که اینک همای سعادت و نیک بختی که از زمین گریزان بود از برکت  تلاش ها، ایثار گری‌ها و صداقت ورزی‌ها شما و ـ البته پیشینیان شما ـ هم و نیزامنیتی که در زمین بدست خود ایجاد کرده اید از سر اشتیاق به دانه چینی دام شما آمده است:

همای اوج سعادت که می گریخت زخاک          شد از امان زمین دانه چین دام شما

اما به آنها یاد آور می شود که مبادا فراموش کنید و به پندارید که اینهمه بدون پیشینه و زمینه بدست آمده است و تنها نتیجه ی صرف عزم و اراده و تلاش نسل شما ست، بلکه آنچه اکنون بدان دست یافته اید خامش با آتش دل ما، یعنی نسل‌های پیش از شما، پخته شده است:

تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید               کز آتش دل ما پخته گشت خام شما

و صبح سعادتی که اکنون بر بام و کاشانه ی شما پرتو افکن شده است روشنایی خود را مرهون گوهری از گنجخانه  (تلاشها و ایثار گری‌های بسیاری در)  شب ظلمانی ماست:

فروغ گوهری از گنجخانه ی شب ماست             چراغ صبح که بر می دمد زبام شما

و اگر شام شما رنگ طلعت خورشید به خود گرفته است بدانید که زاده ی صدق و صفای باطن آینه وش سحر خیزان بوده است:

زصدق آینه کردار صبح خیزان بود                که نقش طلعت خورشید یافت شام شما

و سرانجام سرافرازنه و شادمانه به آنها شاد باش می گوید:

به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی     طرب کنید که پرنوش باد جام شما[۸]

اما دردا و دریغا که این طرب دیری نمی پاید و چند سالی بیشتر نمی گذرد که شاعر مانند بسیاری دیگر از انقلابگران مبارز خود را در “سیاه گوشه ی زندان”[۹] می یابد و تلخکامانه می سراید که:

به ساکنان سلامت خبر که خواهد برد              که باز کشتی ما در میان غرقاب است.

و از اینکه خود چونان بسیاری دیگر خوش قلبانه به کار جهان نگریسته و ساده انگارانه پنداشته بود که به ساحل آزادی رسیده است با نومیدی  می گوید:

زچشم خویش گرفتم قیاس کار جهان               که نقش مردم حق بین همیشه بر آب است

در آن روزهای آغازین انقلاب بسیاری از مردم و از جمله صاحبان قلم و نظر خود را رهای رها احساس می کردند و حافظ وار می پنداشتند که:

شد آنکه اهل نظر بر کناره می رفتند             هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش (حافظ)

اما شتاب رویدادها و سر بر کردن ستیزه‌ها و تغییر مسیرها خواب خوش رزمندگان را به کابوسی ترسناک بدل کرد. لذا شاعر خاطره تلخ و ترسناک ساواک را به یادشان می آورد و به آنها هشدار می دهد که رازهایتان را مثل گذشته در سینه‌هایتان نگه دارید، چرا که هزاران بلا کمان کشیده در کمین عاشقان آزادی نشسته اند:

به سینه سر محبت نهان کنید که باز               هزار تیر بلا در کمین احباب است.[۱۰]

روزها به سرعت سپری می شد و انقلاب با شتاب از آرمان‌هایش دور. سایه که مانند میلیون‌ها ایرانی دیگر چشم به راه رسیدن قافله ی بهار بود ناامیدانه و از سر حسرت می سراید: 

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت               این دشت که پامال سواران خزان است.[۱۱]

در همین زمان سایه یکی ازبهترین مثنوی های  خود بنام “مرثیه” را خلق می کند. اگر چه این مثنوی غمنامه‌ای است در واکنش به اعترافات تلویزیونی احسان طبری ، اما در حقیقت بهتر است که این شعر را به شخص یا شخصیتی خاص منحصر نکنیم، بللکه آن را چونان اعتراضنامه‌ای سیاسی تلقی کنیم که به جامه شعری فاخر درآورده است. این مثنویِ شصت و چند بیتی شامل سه بخش است.

در بخش نخست که از آن بنام “مناجات”  هم یاد شده است، و چه نام با مسمایی! شاعر به نمایندگی از همه ی کسانی که بخاطر باور‌هایشان در تنگنا قرار گرفته اند و دغدغه ی از دست رفتن آنها را دارند چونان یک مومن دست به دعا بر می دارد، هر چند ظاهرا  نه در پیشگاه خدا، که در پیشگاه  روزگار، و خالصانه از روزگار (خدا) می خواهد تا چنانچه در معرض فشار و شکنجه برای اعتراف  قرار بگیرد، مانع از آن شود که حب ذات بر او غلبه  کند و برای زنده ماندن مجبور به انکار گذشته و باورهای خویش شود و احیانا وجدان خود را زیر پا بگذارد:

روزگارا  قصد ایمانم مکن              زآنچه می گویم پشیمانم مکن

گم مکن از راه پیشاهنگ را              دور کن از نام مردان ننگ را

چون که هنگام نثار آید مرا               حب ذاتم را مکن فرمانروا

گر دروغی بر من آرد کاستی            کج مکن راه مرا از راستی …

در بخش دوم این شعر ضمن ستایش از طبری این چنین اعتراف گیری را به باد انتقاد می گیرد.

ای که چون خورشید بودی با شکوه        در غروب تو چه غمناک است کوه

برگذشتی عمری از بالا و پست             تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست …

توبه کردی ز آنچه گفتی‌ای حکیم           این حدیثی دردناک است از قدیم

اگر چه اعتراف و توبه در آن زمان، یعنی در آن فضای پر تب و تاب و انقلابی، در چشم بسیاری ننگ بشمار می آمد اما شاعر ننگی از آن بزرگتر را متوجه اعتراف گیران می کند:

تائبی گر خود که جامی زد به سنگ         توبه فرما را فزون تر باد ننگ

از این رو شاعر با حسرت از طبری و در حقیقت از همه ی قربانیان می پرسد:

شب چراغی چون تو رشک آفتاب          چون شکستندت چنین خوار و خراب

چون تویی دیگر کجا آید بدست              بشکند دستی که این گوهر شکست …

و از اینکه می بیند برخی بی‌تفاوت از کنار چنین پدیده ی شومی می گذرند و دم بر نمی آورند و به قربانی نسبت خیانتکاری می دهند فریاد می زند که:

پیش روی ما گذشت این ماجرا                  این کری تا  چند این کوری چرا؟

ناجوانمردا که بر اندام مرد                       زخم‌ها را دید و فریادی نکرد

سینه می بینی و زخم خونفشان                 چون نمی جویید از خنجر نشان

پیر دانا از پس هفتاد سال                       از چه افسونش چنین افتاد حال؟

سپس خطاب به مسببان آن می گوید:

بنگرید‌ای خام جوشان بنگرید                این چنین چون خوابگردان مگذرید

آه اگر این خواب افسون بگسلد                از ندامت خارها در جان خلد

چشمهاتان باز خواهد شد ز خواب            سر فرو افکنده از شرم جواب …

و به آنها اعتراض می کند که چرا به این زودی همه ی ارزش‌ها و آرمان‌های انقلاب رافراموش کرده اند:

آن همه فریاد آزادی زدید               فرصتی افتاد و زندانبان شدید

راه می جستید و در خود گم شدید      مردمید، اما چه نامردم شدید

اما از آنجا که شاعرسرنوشت غمناکی برای آنها پیش بینی می کند برای آنها هم دل می سوزاند و از سر درد و حسرت به آنها هشدار می دهد که:

آی آدم‌ها صدای قرن ماست                این صدا از وحشت غرق شماست

دیده در گرداب کی وا می کنید؟             وه که غرق خود تماشا می کنید

تک تک ابیات این مثنوی ژرف و زیبایند، اما در اینجا به همین اندازه بسنده می شود و به نظر می رسد آن ابیاتی که نقل شد برای بیان منظور کافی باشد.

اینک به نقل و شرح مختصر دو غزل می پردازیم که به باور من بیان انحراف انقلاب از اهداف اولیه ی خود و ناکامی ناشی از این انحراف هستند.

کسانی که انقلاب بهمن را به یاد می آورند می دانند که در آستانه ی پیروزی و کمی بعد از آن خود باوری و غرور ملی ناشی از پیروزی به اوج خود رسیده بود. همبستگی اجتماعی، روحیه ی ایثارگری و دیگر خواهی و همیاری به میزان بالایی، شاید در سراسر تاریخ ایران بی‌نظیر، در میان مردم ایجاد شده بود. به یاد می آورم که در تصادفات رانندگی و نیز نزاع‌های جزیی، کمتر به حضور پلیس نیاز می افتاد و معمولا اینگونه برخوردها با روبوسی و فرستادن صلوات فیصله می یافت. و باز بخوبی به یاد دارم که در اهواز، شاید در زمان بختیار، سیل جمعیت تظاهر کننده به بانکی هجوم آورد، کاری که فی نفسه اشتباه بود، و صندوق پر از اسکناس بانک در میان جمعیت خالی شد، اما هیچ کس به پول‌ها دستی نزد و چند نفری هم که می خواستند به پول‌ها دست بزنند از دیدن این منظره خجالت زده شدند و پا پس کشیدند. بازار بحث و گفت و گو بسیار داغ بود و پرچم آزادی همه جا در اهتزاز. اما دریغ که عمر بهار آزادی بسیار کوتاه بود ودردناک.

 طولی نکشید که همبستگی و همگرایی در اثر عوامل گوناگون داخلی و خارجی که جای ذکرش در اینجا نیست جای خود را به واگرایی داد، نزاع‌ها سربرافراشتند، بسیاری از یاران دیروز دشمنان امروز شدند، دامنه ی آزادی رفته رفته کوتاه تر و کوتاه تر شد. بسیاری از جوانان برومند و فداکار میهن در جبهه‌ها و یا در بند واسارت گرفتار آمدند و یا جان باختند و بسیاری نیز ترک خانه و کاشانه کردند.

همانگونه که اشاره شد، انقلاب با شتاب از مسیر اولیه ی خود منحرف و  پیوسته بر انحراف آن افزوده شد. طبیعتا کسی که این دو مرحله   همگرایی و واگرایی – را تجربه کرده باشد و آن دو را با هم مقایسه کند جز حسرتی تلخ و دردناک، خاصه اگر از روحی ظریف و شاعرانه هم برخورد دار واهل ژرفنگری هم باشد، نصیبش نخواهد شد.

سایه در غزلی که برای دوستش محمد رضا لطفی، موسیقی دان برجسته، سروده است، خاطره ی آن سال‌های خوش را که گرداگرد او عده‌ای از موسیقی دانان برجسته‌ای مانند شجریان، لطفی، مشکاتیان، علیزاده حلقه زده و با یاری وی آثار ماندگاری را خلق کرده بودند، به یاد می آورد و از اینکه می بیند هر یک از آنها به گوشه‌ای پراکنده شده اند با آه و حسرت چنین می سراید:

همه مرغان خوش آواز پراکنده شدند              آه از این باد بلا خیز که زد در چمنم

والبته بسیاری هم نه تنها پراکنده، که پر کنده شدند!

و دریغ که هر چه زمان می گذرد بر شدت یاس افزوده و نور امید کم سوتر و آتش حسرت روزها و ماه‌های آغازین انقلاب در دل‌ها فروزان تر می شود. و بسیاری از خود می پرسند:

آیا ما یک بار دیگر آن شکوه و شور و شوق زاییده ی آن را در عمر خود تجربه خواهیم کرد؟ پاسخ شاعر یک نه تلخ و بزرگ است. بنگرید که او چه  غمناک و دردناک این امر را به تصویر کشیده است:

شبی گذشت که در آرزوی صبح امید            هزار عمر دگر باید انتظار کشید

هزار سال زمن دور شد ستاره ی صبح           ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید[۱۲]

او یک بار دیگر سادگی و خوشباوری آن روز‌ها را به یاد می آورد که پنداشته بود و بودیم که به سپیده دم آزادی رسیده ایم:

بر آستان سحر ایستاده بود گمان                   سیاه کرد مرا آسمان بی‌خورشید[۱۳]

و دریغا که آن صبح (روز) خوش، که انتظارش را می بردیم، تنها در آینه ی خیالمان نقش بسته بود و روی واقعیت به خود ندید :

شب است و آینه خواب سپیده می بیند              بیا که روز خوش ما خیالپرورد است.[۱۴]

به همین سبب بود که بلبلان عاشقی که درهوای رسیدن به گلستان آزادی به پرواز در آمده بودند از دیدن باغ خزان گرفته و گل‌های پژمرده ی آن رفته رفته از نغمه سرایی باز ایستادند و پژمرده و پر شکسته به گوشه‌ای افتادند و یا افکنده شدند:

هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ       که بلبلان همه زارند و برگ‌ها زرد است.[۱۵]

در چنین فضایی شاعر بیش از هر چیز غم حسرت از دست رفتن جان‌های شیفته و پاکی را به دل  دارد که عاشقانه و قهرمانه در سودای دست یافتن به مروارید عدالت و آزادی در دل دریای انقلاب فرو رفتند اما افسوس که آن را در هیچ صدفی نیافتند:

دریغ جان فرو رفتگان این دریا              که رفت در سر سودای صید مروارید

نبود در صدفی آن گهر که می جستیم        صفای اشک تو باد‌ای خراب گنج امید[۱۶]

لذا با شگفتی و از سر درد از خود می پرسد به راستی این که بود که این همه دل و دین را به خود جذب کرد وسرانجام هم آنها را فروخت و تازه مگر دل و دین هم فروختنی است و می شود بر روی آنها قیمت گذاشت و آنها را با چیز دیگری در این جهان مبادله کرد؟ گیرم که به فرض  محال این دو گوهر بی‌بدیل فروختنی باشند، پرسیدنی است که فروشنده آنها را به چه قیمتی فروخت و با سرمایه‌ای که بدست آورد چه چیز ارزشمندی خرید؟!

ندانم آنکه دل و دین ما به سودا داد               بهای آن چه گرفت و بجای آن چه خرید؟[۱۷]

و سرانجام با تلخکامی از این ناکامی و دگردیسی ارزشی‌های آغازین انقلاب چنین می سراید:

چه نقش باختی‌ای روزگار رنگ آمیز          که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید[۱۸]

و با نا امیدی می گوید:

روان سایه که آیینه دار خورشید است           ببین که از شب عمرش سپیده‌ای ندمید[۱۹]

این بود نمونه‌ای از شعر سایه درباره ی انقلاب بهمن ماه ۵۷ و سرگذشت و سرانجام آن.

اکنون به کوتاهی به بازتاب اوضاع جهانی در شعر سایه اشاره‌ای می کنیم.

ب. بازتاب اوضاع جهانی در شعر سایه 

پایان دهه ی هشتاد قرن بیستم بود. نظام‌های مارکسیستی متعلق به اردوگاه موسوم به “سوسیالیسم واقعا موجود”، یکی پس از دیگری فرو می پاشید. این واقعه ی زلزله آسا تاثیری ویرانگر بر ذهن و روان بسیاری از نیروهای چپگرا گذاشت، بطوری که برخی مانند رییس وقت حزب کمونیست ایتالیا، دست به خود کشی زدند. درآن سر ماجرا اما جهان سرمایه سالار یا به قول طرفدارانش “آزاد” و دموکرات به سرکردگی آمریکا بود که سرمستانه و مغرورانه ” پایان تاریخ” را اعلام کرد و از شکست حریف قدرتمنمد و نزدیک به یک  قرنه ی خود، حقانیت نظام حاکم بر خویش را نتیجه گرفت و آن را پیروز مندانه به رخ جهانیان کشید.

در این میان کسانی که نه به اردوگاه  “سوسیالیزم واقعا موجود” تعلق خاطر داشتند و نه به جهان سرمایه سالار، سخت نگران تک قطبی  شدن جهان و حاکمیت بلا منازع سرمایه و کالایی شدن هر چه بیشتر روابط انسانی و افزایش هر چه شدیدتر شکاف میان فقیر و غنی، بودند؛  چیزی که البته متاسفانه در عالم واقع هم به وقوع پیوست. شکست اردوگاه “سوسیالیسم” اگر چه سایه ی شوم جنگ سرد را موقتا از سر جهانیان دور کرد و هراس از فرا رسیدن “زمستان اتمی” را تا حدود زیادی از دل‌ها زدود، اما طولی نکشید که یکه تازی‌ها و لشکر کشی‌های آمریکا و متحدان و وابستگانش به بسیاری از کشورها آغاز شد، و تحریم‌های اقتصادی و سیاسی به سلاح برنده‌ای در دستان آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها تبدیل شد تا همه ی ملت‌ها و دولت‌ها را تابع “نظم جهانی” – بخوان نظم آمریکایی – سازند، دولت‌های رفاه از دامنه ی خدمات اجتماعی و فرهنگی خود روز به روز کاستند، ارزش‌های انسانی کم رنگ تر و کم رنگ تر شد و روابط انسانی کالایی تر و کالایی تر و  …

و اما، از آنجا که سایه از یک سو دل در گرو اردوگاه ” سوسیالیزم واقعا موجود” داشت و سوگوار شکست آن بود، و از سوی دیگر به دلیل اینکه انسانی عدالتخواه و حساس و ژرف اندیش بود و شاهد “تغییر قبله ی، برخی و شاید بسیاری از مبارزان و چپگرایان از مسکو به واشنگتن، با دلتنگی و تلخکامی چنین می سرود:

شکوه جام جهان بین شکست ای  ساقی              نماند جز من و چشم تو مست‌ای ساقی[۲۰]

و با شگفتی و از سر درد می پرسد:

باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت             تنها نه من، گرفتگی عالم است این

ای دست برده در دل ودینم چه می کنی              جانم بسوختی و هنوزت کم است این[۲۱]

و از زخمه‌های جا ن و گوش خراش چنگ نواز زمانه که این همه نغمه ی ناساز می زند چنین به شکایت زبان می گشاید:

آه ازغمت که ز خمه ی بی‌راه می زنی           ‌ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این[۲۲]

و از اینکه می بیند امید میلیون‌ها و بلکه میلیارد‌ها انسان و حاصل فداکاری‌ها و جان فشانی‌های هزاران  هزار مجاهد و مبارز برای رهایی از چنگال حاکمیت سرمایه، به یکباره دود هوا می شود و بر باد می رود، غمناکانه به همان چنگ نواز زمانه می گوید:

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی            چندین هزار امید بنی آدم است این[۲۳]

پس جای شگفتی نیست اگر ببینیم که شعر او که بیان این ناکامی است، رنگ غم به خود گرفته و به یک “غمنامه” بدل شده است:

گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت         آری سیاه جامه ی صد ماتم است این[۲۴]

با وجود این، شاعر همچنان بر اصول اخلاقی و اجتماعی پیشین خود پای می فشرد و سربلندانه می سراید:

چه خون که می رود اینجا زپای خسته هنوز      مگو که مرد رهی نیست، هست‌ای ساقی

و کسانی را که همچون خودش هنوز به این ارزش‌ها پایبندند به پاکی می ستاید:

صفای خاطر دردی کشان به بین که هنوز          ز دامنت نکشیدند دست‌ای ساقی[۲۵]

و همانند یک انسان مومن دست به دامن ساقی (خدا) می شود که او را یاری کند و نگذارد که در این چند روزه ی باقی مانده از عمر پایش بلغزد و مانند بسیاری از مبارزان پیشین به دامن “وضع موجود” فرو غلتد:

درین دو دم مددی کن مگر که برگذریم             به سربلندی از این دیر پست‌ای ساقی[۲۶]

خب، این بود نمونه هایی از شعر سایه، که امیدوارم نشان داده باشند که شعر او – بر خلاف ادعای برخی ازمنتقدانش – تا چه اندازه از مایه‌های اجتماعی و سیاسی برخوردار است. در  ادامه و بخش دیگر به «سایه و دین» و «غم متافیزیکی» در اشعار سایه خواهم پرداخت

پایان بخش نخست

منابع و پانوشت‌ها


[۱] . ضیاء موحد، برگرفته از یوتیوب، تاریخ انتشار ۱۹ مرداد ماه ۱۴۰۱.

[۲] . پیر پرنیان اندیش، ص ۱۳۹.

[۳]. شفیعی کدکنی، با چراغ و آینه، ص ۴۷۲. برای توضیح مفهوم رمانتیسیسم و نیز زیبایی شناسی شعر شهریار نگاه کنید به همین کتاب، صص ۴۷۸-۴۷۱.

[۴] . همانجا، ص ۴۷۷.

[۵] . ناصر حریری، درباره هنر و ادبیات، گفت و شنودی با نصرت رحمانی، محمد علی سپانلو و محمد حسین شهریار، ص ۱۲۶.

[۶]. یادم می آید در نخستین دیداری که از نزدیک با سایه داشتم در جلسه‌ای بود که به مناسبت  معرفی کتاب ” حافظ به سعی سایه” که به تازگی از چاپ در آمده بود همین مساله را مطرح کرد و از باب نمونه‌ای در تایید مدعایش به بیت زیر ارجاع داد:

فرصت شمار دیدار کز این دو راهه منزل           چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

من در مخالفت با نظر او گفتم: اولا دلالت این شعر بر معاد چندان آشکار نیست تا بتوان نفی معاد را از آن نتیجه گرفت. ثانیا این شعر به فرض دلالت داشتن بر معاد، حد اکثر نافی یک عقیده رایج در میان عامه ی مسلمان است که بر اساس آن اهل بهشت هر که را که دوست داشته باشند می توانند ببینند. بنابراین انکار این عقیده ی شایع بوسیله ی حافظ دلیل عدم باور او به معاد  بطورکلی نیست. ثالثا حافظ در بعضی از اشعار خویش ایمان خود به معاد را آشکارا بیان کرده است:

قدم دریغ مدار از جنازه حافظ                 که گرچه غرق گناه است می رود به بهشت

[۷]. شفیعی کدکنی، با چراغ و آینه، ص ۴۷۵.

[۸] . ه. ا. سایه، آینه در آینه، به انتخاب دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی، صص ۱۷- ۱۷۵.

[۹] . تعبیر از خود سایه است.

[۱۰] . ابیاتی از غزل “کجایی  ای که دلم بی‌تو در تب و تاب است           چه بس خیال پریشان  به چشم بی‌خواب است. این غزل را شاعر در زندان خطاب به همسر خود سروده است.

[۱۱] . از غزل معروف “هنر گام زمان” . نگاه کنید به پیر پرنیان اندیش، ص ۳۱۸.

[۱۲] از غزل “سیاه و سپید”.

[۱۳]از همان غزل.

[۱۴] از غزل “شبگرد”.

[۱۵] از همان غزل.

[۱۶].  از غزل “سیاه و سپید”.

[۱۷]. از همان غزل.

[۱۸]. از همان غزل.

[۱۹]. از همان غزل.

[۲۰]. از غزل “هست‌ای ساقی”، پیر پرنیان اندیش، صص ۷۰۵ـ۷۰۶

[۲۱] .از غزل “چندین هزار امید بنی آدم”.

[۲۲]. از همان غزل.

[۲۳]. از همان غزل.

[۲۴] . از همان غزل.

[۲۵]. از غزل “هست‌ای ساقی”.

[۲۶] . از همان غزل.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

2 پاسخ

  1. یک تحلیل ادبی-انتقادی روشنگرانه و ضروری در معرفی دقیق و درست بزرگترین غزلسرای معاصر ایران.
    منتظر انتشار بخش دوم هستیم
    روح سایه شاد و درود بر استاد تلغری زاده گرامی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

در این فضای تب‌آلود جامعه ایران و در این روزهای خشم و خروش و آتش و خون و سرکوب در میهن بلازده ما، خبر درگذشت بانو زرین‌دخت عطایی (سحابی) بسی بر عمق تأثر و تأسف

ادامه »

پیرمرد لاغر و خمیده بود، یک پایش لنگ می‌زد، پیراهن چروک و پیژامه‌ای به تن داشت، با کلید به شیشه داروخانه شبانه‌روزی می‌کوبید و

ادامه »

اعتبار بخشی به صدا و سیمایی که هر لحظه از آن امکان پخش اعترافات فردی بی‌گناه وجود دارد چه سنخیتی با دفاع از مظلوم دارد؟ شکستن این خط قرمز اخلاقی و زیر پا گذاشتن این پرنسیب سیاسی چه آورده مهم‌تری می‌تواند برای اردوگاه اصلاح‌طلبی یا مردم بیاورد؟ استفاده از تریبونی که حالا دیگر بی‌رقیب نیست، برای رساندن صدایی سانسور شده که اورجینال و اصل آن را می‌توان در شبکه‌های فراگیر اجتماعی و حتی رسانه‌های دیگر شنید و یا به‌راحتی به گوش مردم رساند چه خاصیتی دارد؟ …

ادامه »