تا همین جای کار و در حالی که نتایج انتخابات هنوز کامل نشده و مراحل قانونی خود را به طور کامل طی نکرده است اما می توان با قاطعیت گفت یک بار دیگر تندروها بازی را واگذار کردند به جامعه جوان امیدوار . در این معامله امید به زندگی خفته است نه امید به یک جناح سیاسی و یا یک چهره خاص. جامعه ی متحول دارد از شهرهای کیسه های شن ، فقر، وحشت و آشفته مویی فاصله می گیرد. هنوز فاصله گرفتن به تمامی به تمام احاد کشور منتقل نشده است، شاید هیچ گاه تحول خواهی صد در صدی جامعه نمی شود. شاید در هیچ جامعه بشری چنین نباشد.
اما تا این را نگویم راه گلویم باز نمی شود که قدر پیروزی ها را رفتار بعد پیروزی نشان می دهد. پهلوانی که بعد پیروزی به حریف دست کجی می کند کین خواهی و بدخواهی را میدان می دهد، تا به سبک جهان پهلوان پوریای ولی معاصر، دست همسر رقیب شکست خورده را نبوسد، ارزش پیروزی او مانند هزاران پیروزی دیگر تاریخ می تواند برابر هیچ باشد.
در این انتخابات که تا این جای کار در پایتختش کار به نوعی انقلاب کشیده ، شبیه به دوم خرداد ۷۶ چون آن تجربه همراه هست دیگر کسی از فردایش منتقدان را به معاندان تبدیل نمی کند. خار در چشم دیگران فرو نمی کند.
در همین انتخابات شاهد بوده ایم که تندروی و عصبیت و فریاد باخت، چه نشانه اش در خارج از کشور، آن طفلک که مردم را حیوان خواند، چه در داخل کشور أن که جز ،عبوس زهد با هزینه عمومی، به مردم نمی فروشد، و پاسخش همان است که سعدي گفت و نمی ارزد به بامداد خمار. این یک کلیت است که فقط سنت گرایان را شامل نمی شود، جامعه تحول خواه هم می تواند با تندی و عصبیت، پیروزی را بر کام خود و جامعه تلخ کند. رای موافق را چیزی دانستن شبیه «خنک شدن دل» یا «انتقام گرفتن به حساب» آوردن، از جمله اسباب این تلخی می تواند بود.
شناخت زیر و بم های سیاست برای جامعه ای که قصد دارد سیاست بورزد، و آرزو دارد که تبدیل به جامعه ای آزاد و مستقل شود، از جمله واجبات است و از واجبات سیاست تحمل و صبوری است و هم تعامل به عنوان یک راه حل کامل. جوامعی که تاکنون بدین جا رسیده اند جز مداومت، افتادن و برخاستن و تحمل شکست داشتن کاری نکرده اند. هیچ جامعه بشری به ذات پیشرفته و یا به ذات عقب افتاده نیست. این شرایط و موقعیت ها و البته انسان های از خود گذشته و مهربان هستند که با هم جمع شده اند و جامعه ای را به آرامش و آزادی و سربلندی رسانده اند.
خواهشم این است که اگر نخوانده اید روایت دو روز پیش در همین صفحه را یکبار بخوانید. آری چه بهتر بود که بدون انقلاب، مردم ایران یکسره به آزادی هم می رسیدند و هزینه ای چنین نمی دادند، آرزویی خوش که باور دارم حتی انقلابیون زمان هم در سر می پختند تا جایی که مردم ریختند به خیابان. اما بی توجهی به اراده عمومی، و قدرت طلبی بخش های دارای قدرت خاک به چشم ها ریخت.
هدیه ای برای امیدواران قطعه ای است که در مقدمه کتاب یادداشت های زندان خود نوشتم. در کتابی که در سال ۱۳۸۰ منتشر شد و نامش را نهادم در بند اما سبز.
سبز ماندم، سبز خواهم ماند
تا زمان دارم. تا زمين پيداست
تا صنوبر هست – يا به قول شاعر كاشان شقايق هست –
تا صدايت مي توانم زد
تا يكي در كوچه مي خواند.
تا كسي ياد تو را – در آينه كوچك و محو خاطرش – محفوظ مي دارد
تا تو را دارم
– اي هميشه در دلم بيدار –
سبز خواهم ماند
در سكوت ۶۸۲، ۷۹،
يا در غريو و ازدحام ۳۵۰، در هر جا …
در حريم منع و بند
– با آن همه سین و جیم، چون وچند –
در آن گراني لبخند
سبز ماندم، سبز خواهم ماند
خسته بودم،
درد بردم،
بغض كردم گاه،
گريه هايم را فرو خوردم …
اما با اميدت
– اي دل اميدوارم گرم از تو
سبز خواهم ماند
منبع: فیس بوک شخصی مسعود بهنود

















