یکی از پرسشهایی که ایرانیان مدام در سالهای اخیر از خودشان پرسیدهاند، این است: چگونه میتوانیم از جمهوری اسلامی عبور کنیم؟
این سؤال بهویژه از این جهت اهمیت دارد که جنبشهای بیست سال اخیر ایران، علیرغم دستاوردهای بزرگ، همچنان نتوانستهاند به هدف اصلیشان، یعنی گذار از جمهوری اسلامی، برسند.
برای جستوجوی پاسخ، یکی از روشها میتواند مطالعه تجربه جهانی گذارها، جنبشهای اجتماعی و انقلابهای جهانی باشد. پر واضح است که اگرچه مطالعه تجارب کشورهای دیگر کمککننده است، ولی نمیتواند به کشف یک نسخه واحد منجر شود؛ زیرا هر کشوری تاریخ، جغرافیا، ساختار سیاسی، اجتماعی و فرهنگی خاص خودش را دارد و نمیتوان این تجربهها را بدون در نظر گرفتن تفاوتهای ساختاری و جغرافیایی تعمیم داد و یک نسخه را برای همه کشورها نوشت. بنابراین، میتوان گفت به تعداد کشورها، راهحلهای متفاوت وجود دارد.
با در نظر داشتن چنین نکته بسیار پراهمیتی، باز میتوان بهطور کلی از تجارب جهانی درسهای زیادی آموخت. یکی از این درسهای پرتکرار این است که اصولاً هر گذار موفقیتآمیزی متکی بر چهار چرخدنده اساسی است که هر یک باعث حرکت چرخدنده بعدی میشود. این چهار چرخدنده عبارتاند از:
۱- مشارکت و سازماندهی مردمی 👈 ۲- آلترناتیوسازی 👈 ۳- شکاف در حاکمیت 👈 ۴- قطع حمایت دولت خارجی حامی دیکتاتور 👈 سقوط دیکتاتور
این چهار چرخدنده محور اساسی هر جنبشی است. با این حال، هرکدام از آنها تحت تأثیر مؤلفههای دیگری هم میتوانند قرار بگیرند. همچنین، برآیند حرکت هر دو چرخدنده، اثر افزایشی بر مجموع پیش از خود دارد.
در ایران جنبشهای بزرگی روی دادهاند که از نظر بزرگی، تعداد نفرات و گستردگی، هرکدام در تداوم جنبشهای پیش از خودشان بودهاند و توانستهاند علیرغم سرکوب، کشتار و به زندان انداختن مخالفان، هر بار بزرگتر و وسیعتر از قبل ادامه یابند. اما چرا با وجود گستردگی وسیع آنها، نتوانستهاند در رسیدن به هدف موفق باشند؟
اگر بخواهیم از تجربه دیگر جنبشها استفاده کنیم، میتوان گفت اپوزیسیون باید بتواند در بزنگاههای سیاسی واکنش مناسب و فوری نشان دهد.
سلسله حوادث و واکنشهای اپوزیسیون ایران در جنبشهای اخیر، از جمله جنبش سبز، اعتراضات دیماه ۹۶، اعتراضات آبان ۹۸، جنبش مهسا و اعتراضات دیماه ۴۰۵، نشان داد که اپوزیسیون نمیتواند از این بزنگاههای سیاسی و فرصتهای کمیاب تاریخی بهرهبرداری کند؛ زیرا آنها بهشدت نامنسجماند و با یکدیگر اختلافات زیادی دارند و توان بهرهبرداری و استفاده از فرصتهای تاریخی را ندارند. در نتیجه، نمیتوانند آلترناتیوسازی کنند.
در این مقاله قصد دارم تنها به چرخدنده دوم بپردازم.
بهراستی، اگر بخواهیم از جمهوری اسلامی عبور کنیم، چگونه میتوانیم بدون آلترناتیوسازی موفق شویم؟!
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت اولین بحران اپوزیسیون ایران، «بحران نهاد رهبری» است؛ نهادی که بتواند از یک طرف رهبری اپوزیسیون را بر عهده بگیرد، اعتراضات را ساماندهی کند و مخالفان را منسجم کند و از طرف دیگر، نماینده همه جریانات سیاسی در ایران باشد.
چرا اپوزیسیون فاقد چنین نهادی است؟
همانطور که گفته شد، اپوزیسیون از اختلاف رنج میبرد و این اختلافها مانع اساسی ائتلاف هستند.
آیا چنین اختلافی مختص ایران است؟ تجربه کشورهای لهستان، شیلی و اسپانیا نشان داده است که در آنجا هم اختلافات میان اپوزیسیون بسیار شدید بوده است.
چند نمونه از اختلافات اپوزیسیون در لهستان، که بیشباهت به وضعیت ما نیست، در اینجا میتوان مطرح نمود. یکی از آنها اختلاف بر سر تاکتیک مبارزه بود؛ برخی میگفتند اعتصاب کارگری مؤثرتر از خیابان است و عدهای دیگر مخالف بودند.
مورد دیگر، اختلاف بر سر نقش کلیسا بود. کلیسای کاتولیک نقش بسیار مهمی در جنبش داشت؛ با این حال، برخی از اپوزیسیون نگران آن بودند که اگر حکومت برود، نفوذ سیاسی کلیسا بیشتر خواهد شد. یعنی اختلاف بر سر حکومت نبود، بلکه بر سر آینده سیاسی بود.
اساساً وجود اختلافات سیاسی در همه کشورها و در همه جنبشها تا حدودی امری طبیعی است و نباید منتهی به دشمنی، کینه، عداوت و برچسبزنی شود. اما در اپوزیسیون ایران، با کوچکترین ناهمسویی، به جای پاسخ مستدل، به فحاشی و بهکارگیری الفاظ رکیک، زدن برچسبهایی مانند «تجزیهطلب»، «وطنفروش»، «فاشیست»، «چپول»، «نفوذی»، «استمرارطلب» و «وسطباز» منتهی میشود.
معنای چنین رویدادی این است که پیش از بحران نهاد رهبری، اپوزیسیون با بحران عمیقتری روبهرو است؛ و آن بحران، «بحران گفتوگو» است؛ یعنی آنها نمیتوانند با یکدیگر گفتوگو کنند و هر اختلاف نظری به دعوا تبدیل میشود.
وقتی به کسی برچسب «فاشیست»، «چپول»، «تجزیهطلب» و… زده میشود، دیگر ضرورتی برای بررسی استدلال او برایمان ایجاد نمیشود و فرد فوراً از دایره گفتوگو خارج میشود؛ یعنی به جای اینکه اختلاف بر سر ایده باشد، خود شخص نامشروع میشود.
اما چرا چنین اتفاقی میافتد؟ به نظر میرسد هرکس تحلیل خودش را مساوی حقیقت میداند. به عبارت دیگر، هرکس خودش را «اناالحق» میداند و تحلیل خودش را با حقیقت یکی میداند و چنان به درجهای از ایمان و یقین رسیده است که هر موضع مخالف خود را غیرملی، خیانت، وطنفروشی، حکومتی و… میداند. همچنین اپوزیسیون فاقد فرهنگ گفتوگو است؛ یعنی آنها یاد نگرفتهاند نقد و نظر مخالف، دشمنی نیست؛ زیرا هرکس از زاویهای به مسئله نگاه میکند که دیگری شاید به آن توجهی نداشته باشد.
در واقع، اشارهای کنیم به آن سخن مولانا که میگوید: حقیقت آینهای بود که از آسمان به زمین افتاد و شکست و هرکس تکهای از آن را برداشت، خودش را در آن دید و گفت: حقیقت نزد من است.
در اینجا به پارهای از اختلافات میان اپوزیسیون اشاره میشود:
۱- برخی از پادشاهیخواهان، کردها را متهم به تجزیهطلبی میکنند؛ آنها میگویند گروههای کرد به وجود یک ملت واحد ایرانی باور ندارند، بلکه به مفهوم ملتها اعتقاد دارند و از فدرالیسم میخواهند به نفع تجزیهطلبی بهرهبرداری کنند. آنها باور دارند فدرالیسم در ایران منتهی به تجزیه ایران میشود.
۲- برخی از ملیگراها هم کردها را متهم به تجزیهطلبی میکنند و میگویند عدم اعتقاد به پرچم ایران و داشتن پرچم جداگانه و سابقه تاریخی مبارزات مسلحانه و تجزیهطلبانه در گذشته، خود شاهدی بر این است که آنها در ادعاهایشان دروغ میگویند و نیت حقیقی خودشان را پشت عبارت «حق تعیین سرنوشت» پنهان کردهاند.
۳- کردها میگویند بدون فدرالیسم هیچ تضمینی برای تحقق حقوق قومیتها نیست. آنها میگویند تنها یک ساختار سیاسی غیرمتمرکز میتواند حقوق آنها را واقعاً تضمین کند و ساختار حکومت متمرکز منجر به تضییع حقوق آنها شده است.
۴- جمهوریخواهان باور دارند پادشاهی مشروطه هیچگاه در ایران به مشروطه واقعی تبدیل نشده است. آنها میگویند هیچکدام از پادشاهان ایران تن به مشروطیت ندادهاند. بنابراین، ساختار پادشاهی دوباره باعث شکلگیری یک دیکتاتوری مجدد میشود.
۵- اپوزیسیون چپ، اپوزیسیون راست را فاشیست میداند و میگوید آنها با دشمن همکاری میکنند. آنها نهاد سلطنت را نهادی دیکتاتور، پدرسالار و زنستیز میدانند و حاضر نیستند حتی با سلطنتطلبان و پادشاهیخواهان یکجا بنشینند و گفتوگو کنند، چه برسد به ائتلاف.
به باور آنها، مداخله خارجی برای آینده ایران بسیار خطرناک است. آنها بارها از استعمار و خطر دخالت بیگانگان، مقاصد سیاسی آمریکا و اسرائیل سخن گفتهاند.
۶- پادشاهیخواهان به چپها حمله میکنند و آنها را برای آینده ایران خطرناک میدانند؛ زیرا چپها را ادامهدهنده سیاست جمهوری اسلامی در حمایت از فلسطین و غربستیزی میدانند و بارها نسبت به خطر به قدرت رسیدن چپها و ویرانی اقتصاد ایران، به دلیل مواضع ضدسرمایهداریشان، هشدار دادهاند.
با نگاهی عمیقتر به نوع اختلافات اپوزیسیون، میتوان متوجه شد اگر هر اختلافی در اپوزیسیون به برچسب «تجزیهطلب»، «وطنفروش»، «خائن»، «فاشیست» و یا «سلطنتطلب» منتهی میشود، این برچسبها دیگر صرفاً برچسب نیستند، بلکه اساساً توصیف یک وضعیتاند. یعنی نمیتوان آن را صرفاً به عدم فرهنگ گفتوگو و یا فقدان مهارت سیاسی لازم فروکاست، بلکه مسئله ریشه بنیادیتری دارد؛ و آن، اختلافاتی است که اساساً هرکدامشان ریشه در تجارب تلخ تاریخی و رنج گذشته و همچنین تجارب ناموفق جهانی دارد.
در اینجا به توصیف چند اختلاف میپردازم که هدف نگارنده از طرح آنها صرفاً پرداختن به توصیف یک وضعیت است و نه قضاوت درباره درستی و یا نادرستی آن گزارهها.
مثلاً وقتی کردهای ایران خواهان فدرالیسم هستند، به این دلیل است که در تجربه زیستهشان شاهد تضییع حقوقشان بودهاند؛ بهگونهای که با تغییر حکومتها در ایران، تغییری در وضعیت خودشان ایجاد نشده است. آنها بارها قربانی یکپارچهسازی سیاسی شدهاند. بنابراین، خواهان ساختاری هستند که تضمینکننده حقوقشان باشد.
یا وقتی بسیاری از پادشاهیخواهان به چپها حمله میکنند و همکاری با آنها را خطری برای فردای ایران میدانند، برای این است که فکر میکنند در گذشته جریان چپ خطاهای زیادی داشته است. علاوه بر این، بیشتر تجربه حکومتهای با گرایش چپ با شکست مواجه شدهاند و نهتنها مشکل دیکتاتوری را حل نکردهاند، بلکه کشور را با بحرانهای بزرگ اقتصادی مواجه کردهاند؛ کره شمالی، چین در مقطعی از تاریخ، شوروی و حکومتهای چپ و کمونیستی در اقصی نقاط جهان، همگی شاهدی بر این نگرانی هستند.
از طرف دیگر، زمانی که جمهوریخواهان از خطر همکاری با جریان پادشاهیخواه سخن میگویند، در واقع از یک رنج چندینهزارساله تاریخی پرده برمیدارند؛ زیرا تجربه ۲۵۰۰ سال استبداد پادشاهان ایرانی از یک طرف، و تجربه تلخ شکست انقلاب مشروطه از طرف دیگر، نشان داده است که آنها نگران هستند همکاری با جریان پادشاهیخواهی منجر به شکلگیری ساختار سلطنت به جای پادشاهی مشروطه شود.
آنها به تجربه انقلاب ۵۷ رجوع میکنند و میگویند که همکاری جریان چپ دموکراسیخواه با جریان مذهبی سنتی که باعث وقوع انقلاب ۵۷ شد، در نهایت منتهی به دیکتاتوری مذهبی شد. آنها میگویند با توجه به ماهیت رادیکالیسم انقلابی، چه تضمینی وجود دارد که دوباره تکرار نشود؟
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت این برچسبها هیچیک توهین و افترا نیستند، بلکه اساساً توصیف احتمال وقوع یک وضعیت نگرانکننده واقعی در فردای ایراناند.
این دیگر یک خصومت شخصی و یا سوءتفاهم نیست که تنها با یک موعظه اخلاقی و یا افزایش ظرفیت گفتوگو برطرف شود، یا اینکه کسی نمیتواند بگوید «نگرانی تو توهم است و نگرانی من واقعی است».
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت که یک لایه عمیقتر از «بحران گفتوگو» وجود دارد؛ و آن، «بحران اعتماد» است. یعنی هیچ جریانی به جریان دیگر اعتماد ندارد.
تا اینجا مشخص میشود که هر بحرانی، خود معلول یک بحران ریشهایتر از خودش است:
بحران نهاد رهبری 👉 بحران گفتوگو 👉 بحران اعتماد
اگر مشکل بحران اعتماد به سایر بحرانهای قبلی اضافه شود، باز این پرسش باقی میماند: آیا با وجود بحران گفتوگو و بحران اعتماد، آیا باز امکان گفتوگو و همکاری میان اپوزیسیون وجود دارد؟
اگرچه اختلاف میان اپوزیسیون امری جدی، واقعی و ناشی از نگرانیهای عمیق تاریخی است، با این حال، واقعیت سیاسی در دستهبندیهای سیاسی احزاب و گروههای سیاسی در سایر کشورهای جهان، از جمله خود کشورهای دموکراتیک، نشان داده است که این اختلافات خیلی هم غیرعادی نیستند.
یکی میتواند تحلیلش این باشد که فدرالیسم بهترین روش برای حفظ وحدت کشور در عین کثرت آن است، و دیگری استنباطش این باشد که بهطور حتم فدرالیسم مقدمه تجزیه ایران است.
یا اینکه یکی تحلیلش این باشد که مداخله خارجی برای گذار بسیار خطرناک و با پیامدهای نامشخص است و دیگری آن را راه کمخطرتر و کمهزینهتری بداند؛ برای گذاری که در آن هزینه خیابان بسیار بالاست و امکان کنشورزی یا وجود ندارد و یا نزدیک به صفر است و، به عبارت دیگر، امید واقعی تقریباً وجود ندارد.
در چنین شرایطی، به نظر میرسد پرسش دقیق این نیست که چرا ما با حجم بزرگی از بیاعتمادی طرفین مواجه هستیم و یا چرا اپوزیسیون اینهمه اختلاف دارد؛ بلکه پرسش درست این است: در این حد از بیاعتمادیِ بحرانساز، چگونه و با طراحی چه مکانیزمی میتوانیم بستر اعتماد را ایجاد کنیم؟
پر واضح است که اپوزیسیون میخواهد وارد یک بازی پرریسک و خطرناک با نتایج نامشخص شود؛ زیرا در عین حال که با حکومت وحشی و خشن و دیکتاتور روبهروست و باید با او بجنگد، باید با رقبا هم همکاری کند.
این همکاری برای هر جریان هم خوب است و هم بد؛ خوب است، چون باعث اتحاد میشود، مشارکت را بیشتر میکند، جنبش اجتماعی را به حرکت میاندازد و یکی از مهمترین چرخدندههای گذار، یعنی انسجام اپوزیسیون و سپس حرکت به سمت «آلترناتیوسازی» را فراهم میکند؛ و بد است، چون ممکن است در آینده خودش نردبان ترقی رقیب سیاسی شود و رقیب، در حین گذار و یا پس از گذار، عرصه را به نفع خودش مصادره کند.
بهویژه که چنین تجربهای در حافظه تاریخی ایران وجود دارد؛ یعنی انقلاب ۵۷، زمانی که جریان سنتی مذهبی همه جریانات سیاسی را یکبهیک حذف کرد و عرصه را به نفع خودش مصادره نمود و یک حکومت کاملاً دیکتاتوری ایجاد کرد.
در چنین فضایی، «مدیریت اختلاف» شاید کارآمدترین روش باشد؛ یعنی روشی را طراحی کنیم تا بتوانیم با کسی که ۹۰ درصد با او اختلاف داریم، بر سر ۱۰ درصد اشتراک، گفتوگو و همکاری کنیم.
یکی از روشهای مدیریت اختلاف این است که قواعد بازی، قبل از شروع بازی، در اپوزیسیون مشخص شود.
طراحی این قواعد میتواند بر اساس حداقلی از اشتراکات صورت گیرد.
در واقع، اولین گام این نیست که همه بر سر نظام پادشاهی، جمهوری و فدرالیسم توافق کنند، بلکه باید بر سر قواعد بازی توافق کنند.
بهطور مثال:
۱- هیچ گروهی نباید گروه سیاسی دیگر را حذف کند و یا به دنبال حذف آن باشد؛ یعنی مخالف را، حتی اگر ۹۰ درصد هم با او مخالفیم، به رسمیت بشناسیم و برای او حق حیات سیاسی قائل شویم.
این نخستین پیشنیاز حرکت به سوی دموکراسیسازی است؛ یعنی تغییر را باید نخست از خودمان شروع کنیم و نه از حکومت.
۲- بدون شواهد کافی، اتهامهای بزرگ مورد توجه قرار نگیرد.
۳- سازوکارهایی برای شفافیتسازی، تا آنجا که ممکن است، ایجاد شود.
۴- از روشهای دموکراتیک برای ادامه مسیر استفاده شود.
۵- برای گفتوگو قوانینی طراحی شود.
۶- …
البته، اینجا پای یک چالش بزرگ دیگر به میان میآید و آن این است که با توجه به فضای سرکوب و خفقان، که هیچ جریانی نتوانسته در قالب احزاب سیاسی و یا تشکلهای مدنی خودش را بروز دهد، و همچنین نبود سازوکار مشخصی که یک برآورد حداقلی از میزان پایگاه اجتماعی هر جریانی به دست دهد، مرجعیت و نمایندگی سیاسی از کجا مشخص میشود؟
پس ما نهتنها با بحران اعتماد مواجه هستیم، بلکه حتی یک لایه زیرینتر از آن، یعنی با بحران اعتبار هم مواجهیم.
بحران اعتبار حتی زمانی پیچیدهتر و بغرنجتر میشود که اساساً در درون هیچ جریانی انسجام سیاسی وجود ندارد؛ جمهوریخواهان با جمهوریخواهان اختلاف دارند، پادشاهیخواهان با پادشاهیخواهان اختلاف دارند، کردها با کردها، چپها با چپها و ملیگراها با ملیگراها اختلاف دارند؛ یعنی فضای سیاسی ایران دیگر تنها شکاف قطبی ندارد، بلکه عرصه سیاسی کاملاً اتمیزه شده است؛ و کل اپوزیسیون تکهتکه شده است. از این جهت، این دیگر تنها شکاف قطبی نیست، بلکه شکاف در سراسر شبکه اپوزیسیون است.
بنابراین، علاوه بر بحران اعتبار، اپوزیسیون با «بحران شبکه» هم مواجه است.
تا اینجا یک بار دیگر بحرانهای اپوزیسیون را مرور میکنیم:
بحران نهاد رهبری 👉 بحران گفتوگو 👉 بحران اعتماد 👉 بحران اعتبار 👉 بحران شبکه
اینک میتوان از خود پرسید:
۱- اپوزیسیون ایران با چه بحرانهای دیگری مواجه است؟
۲- آیا با وجود چنین بحرانهایی همچنان امکان همکاری وجود دارد؟ به عبارت دیگر، صورتبندی دقیق مسئله این است: در حالی که استبداد مانع از شکلگیری احزاب و گروههای سیاسی شده است و جامعه اتمیزه شده و به تکههای جدا از هم تبدیل شده است و همچنین اپوزیسیون با چندین بحران همزمان مواجه است، آیا همچنان راهی برای همکاری و گفتوگو وجود دارد؟
برای پاسخ به پرسش نخست، همچنان ناگزیریم به مثالهای بیشتری از اختلافات رجوع کنیم:
۱- یکی از موانع اصلی بر سر اتحاد اپوزیسیون این است که حکومت میان اپوزیسیون نفوذی میفرستد و در قالب مخالفان جعلی مدام تفرقهافکنی میکند. علاوه بر این، فضای مجازی را تبدیل به فرصتی برای تخریب اپوزیسیون کرده است؛ بهطور مثال، با افشای توییتر از اکانتهای جعلی مشخص شد بسیاری از اکانتهایی با هویت پادشاهیخواهی که به تخریب چهرههای جمهوریخواهان میپردازند، جعلی بودهاند.
در چنین فضای ابهامآلودی، تشخیص واقعیت از غیر آن دشوار است. پرواضح است که مخالفان مدام یکدیگر را تخریب و بیاعتبار میکنند.
بنابراین، میتوان گفت بحران دیگر اپوزیسیون «بحران آلودگی اطلاعاتی» است؛ بدین معنا که امکان تشخیص دوست از دشمن، حقیقت از دروغ و نقد واقعی از عملیات پیچیده اطلاعاتی ـ امنیتی دشوار است.
عواملی که بر این آلودگی اطلاعاتی میافزایند، شبکههای اجتماعی و الگوریتمهای رسانههای اجتماعی هستند که خواسته و ناخواسته به سوگیریهای سیاسی دامن میزنند. همچنین انواع شبکههای اجتماعی که محملی برای اخبار جعلی شدهاند؛ امری که تشخیص را برای مخاطب با دشواری مواجه میکند.
در این راستا، کمک هوش مصنوعی در ساختن ویدیوهای جعلی، دستکاری عامدانه حکومت در الگوریتمهای مجازی به نفع خودش و جهتدهی اخبار برای انحراف افکار عمومی، همگی عوامل تشدیدکننده بحران آلودگی اطلاعاتی برای مردم و اپوزیسیون شدهاند.
در چنین فضایی اتفاقی که میافتد این است:
آلودگی اطلاعاتی 👈 بیاعتمادی 👈 پذیرش آسان شایعات 👈 افزایش اتهامزنی 👈 کاهش اعتبار گروهها 👈 شکست همکاری
۲- از جمله اختلافات دیگر اپوزیسیون این است که یکی خیابان را راه مناسب اعتراض میداند و یکی دیگر اعتصاب بخشهای تولیدی را. یکی به تظاهرات باور دارد و دیگری سبک کمهزینهتر را برای مردم مفیدتر میداند.
یکی میگوید تحریم شرکت میهن خودزنی است؛ زیرا در شرایط بیکاری و تورم، کارگران آن شرکت بیکار میشوند و دیگری میگوید باید هزینه همکاری با حکومت را افزایش داد.
یکی میگوید باید تیم ملی را تحریم کرد، زیرا با مردم همدلی و همراهی نکرده است و باید هزینه بپردازد و دیگری میگوید در فضایی که حکومت همه نمادهای ملی را به نفع خودش مصادره میکند، نباید فرصت دیگری در اختیار او گذاشت.
نگاهی عمیق به چنین اختلافاتی نشان میدهد افراد در برابر یک رویداد واحد، راهکارهای متفاوت و حتی متعارضی را مناسب میدانند.
یکی ممکن است باور داشته باشد در مواجهه با دیکتاتور، راهبرد بالا بردن هزینه همکاری با حکومت جواب دهد و دیگری ممکن است به این نتیجه برسد که حمله به تیم ملی و تفکیک آن به تیم جمهوری اسلامی، نوعی فرصتسوزی در وضعیتی است که دیکتاتور میخواهد همه نمادهای ملی را به نفع خودش مصادره کند.
در این سطح، یکی از بحرانهایی که اپوزیسیون با آن مواجه است، «بحران راهبردی» است؛ یعنی افراد بر سر نوع واکنش و راهکار مبارزه در برابر حکومت اختلاف نظر دارند.
همانطور که قبلاً اشاره شد، نمونهای از چنین اختلافاتی در اپوزیسیون لهستان هم وجود داشت؛ با این حال، آنها توانستند از پس چنین اختلافاتی بر بیایند.
بنابراین، میتوان با مطالعه تجربه جنبشهایی که با بحرانهای مشابه مواجه بودند، از آنها آموخت.
۳- یکی دیگر از مشکلاتی که اپوزیسیون با آن مواجه است، ساختار مبهم و پیچیده شبکه قدرت است؛ بدین معنا که اگرچه ظاهراً ساختار سیاسی و نظامی مشخص است، ولی در واقع مشخص نیست قدرت واقعی دقیقاً دست چه کسی و یا چه کسانی است.
البته اکثر حکومتهای اقتدارگرا تا آنجایی که میتوانند اسرار نظام را پنهان میکنند و یا رویدادها و یا سیستم تصمیمسازی واقعی را پشت پرده ابهام نگاه میدارند؛ اما در جمهوری اسلامی، ساختار سیاسی تصمیمسازی و ساختار اطلاعاتی و سرکوب، مبهمتر از دیکتاتوریهای فردی است.
جنگ چهلروزه و کشتهشدن دیکتاتور و عدم فروپاشی نظام، خودش مؤید همین مسئله است. بنابراین، اپوزیسیون دقیقاً نمیداند با چه چیزی مواجه است.
همین مسئله باعث میشود سطح اختلافات اپوزیسیون بیشتر شود؛ زیرا به مَثَل «هر کسی از ظن خود شد یار من»، هرکسی با نگاه خودش به ساختار قدرت در ایران نگاه میکند و در دستگاه فکری خودش برآورد میکند که چه اتفاقی روی خواهد داد.
در نتیجه، هرکس با جمعبندی خودش، راهبرد متفاوتی را پیشنهاد میدهد: یکی ممکن است بگوید تنها راهکار واقعی و درست، براندازی است و دیگری نتیجه بگیرد اصلاحات ساختاری معقولانهتر به نظر میرسد. یکی بگوید فقط روش انقلاب جواب میدهد و دیگری بگوید تلاش برای انقلاب تنها به جنگ داخلی و تجزیه کشور منتهی میشود.
بنابراین، «بحران ابهام ساختار قدرت» بحران دیگر اپوزیسیون است.
در اینجا، وضعیت مبهم ساختار قدرت و سرکوب، بهعنوان یک عامل مستقل از اپوزیسیون وجود دارد؛ با این حال، اثر افزایشی بر تعمیق بحران راهبردی دارد.
۴- در اعتراضات گذشته، یکی دیگر از اختلافاتی که میان اپوزیسیون وجود داشت، موضوع تحریم و جنگ بود؛ برخی اعتقاد داشتند فشار اقتصادی یک اهرم مناسب برای آسیبزدن به حکومت است و باعث میشود اعتراضات گسترده شود و در نتیجه، اثر فزاینده روی جنبش داشته باشد و عدهای دیگر معتقدند در نهایت، اثر تحریم نه متوجه حکومت، بلکه متوجه خود مردم عادی است و آنها را مورد ستم بیشتری قرار میدهد.
در پاسخ، طرفداران جنگ میگویند چنین فشاری در کوتاهمدت ممکن است آسیبزننده باشد، ولی در بلندمدت، چون باعث سقوط حکومت میشود، رهاییبخش است.
مخالفان تحریم میگویند در مبارزه، هدف نباید وسیله را توجیه کند.
تحریمخواهان میگویند اینکه مردمی چند سالی زیر فشار تحریم بمانند بهتر است یا اینکه دههها سرکوب و فقر و فشار را در آینده هم تحمل کنند.
همین اختلاف بر سر جنگ و حمله نظامی هم وجود دارد؛ جنگطلبان آن را هزینه کوتاه و موقتی برای عبور از جمهوری اسلامی میدانند، درحالیکه مخالفان میگویند پیامدهای جنگ بیشتر متوجه مردم است و نه حکومت. حمله به زیرساختهای اقتصادی باعث بیکاری و کشتهشدن مردم غیرنظامی میشود.
در اینجا، ما با دو نوع تحلیل متفاوت از روش اخلاقی مبارزه مواجه هستیم: عدهای معتقدند دههها زیستن در زیر حکومتی که جز فقر، فساد و بیچارگی برای مردم دستاوردی نداشته و تداوم آن در آینده برای مردم، غیراخلاقیتر از حالتی است که در کوتاهمدت تحت یک فشار اقتصادی موقت قرار بگیرند.
در عوض، مخالفان میگویند در مبارزه نباید به مردم آسیب وارد شود، حتی اگر باعث بقای حکومت شود. آنها میگویند در مسیر مبارزه نباید خشونت را تجویز کرد؛ زیرا تجویز خشونت خودش باعث بازتولید آن در آینده خواهد شد. در نتیجه، مبارزه را بیفایده میکند؛ زیرا دوباره همان روشهای دیکتاتوری را بازتولید خواهند کرد.
همانطور که میبینیم، مخالفان دو نوع تحلیل متفاوت از رفتار اخلاقی دارند.
پس اپوزیسیون با یک بحران دیگر نیز روبهرو است و آن، اختلاف اخلاقی بر سر روش مبارزه است.
همینطور میتوان انواع بحرانها را ادامه داد و آن را بیشتر و بیشتر کرد.
با این حال، باید توجه کرد هر یک از این بحرانها آیا در سطح افقی رشد میکنند و یا در سطح عمودی.
با توجه به آنکه اختلافات اپوزیسیون همگی در یک سطح نیستند و ممکن است در برخی موارد با یکدیگر همپوشانی داشته باشند، میتوان آنها را در سه سطح مختلف بررسی کرد:
بحرانهای اپوزیسیون
سطح اول شامل بحرانهایی است که مربوط به بستر روند همکاری هستند و مستقل از هر نوع موضوع اختلافاند. یعنی اگر اپوزیسیون بر سر یک موضوع واحد اختلاف نظر هم نداشته باشد، باز هم دچار مشکل میشود.
در اینجا از آنها بهعنوان «بحران ساختاری» نام میبرم که ممکن است با مفهوم علمی آن مطابقت نداشته باشد.
۱- سطح اول؛ بحران ساختاری
الف) بحران همکاری:
– اعتماد
– اعتبار
– رهبری
– گفتوگو
– شبکه
ب) بحران شناخت واقعیت:
– ابهام ساختار قدرت
– آلودگی اطلاعاتی
۲- سطح دوم؛ اختلافهای بنیادین
این دسته از اختلافات حتی با عبور از جمهوری اسلامی همچنان باقی میماند:
– فدرالیسم / تمرکزگرایی
– جمهوریت / پادشاهی
۳- سطح سوم؛ موضوع اختلاف
– اختلاف بر سر تاکتیک مبارزه
– بایکوت
– تحریم و جنگ
– خشونت
– و….
لازم به ذکر است که منطق این دستهبندی این نیست که کدامیک اهمیت بیشتری دارند و کدامیک کماهمیتتر هستند؛ بلکه هر سطحی شامل یک بُعد از مکعب بحران است. (اگر این تشبیه درست باشد و ابعاد دیگری نداشته باشد.)
بهطور مثال، سطح سوم که شامل موضوعات اختلاف میشود، از این جهت مطرح شده است که ببینیم آیا اگر اپوزیسیون در سطح اول مشکل نداشته باشد، آیا میتواند همچنان همکاری کند و یا اینکه همکاری متوقف میشود.
همانطور که قبلاً ذکر شد، بخشی از اختلاف در اپوزیسیون طبیعی است و در همه اپوزیسیونها وجود دارد، اما بخش دیگر آن ممکن است نتواند حل شود. به عبارت دیگر، هیچ راهحل قطعی برای آن وجود ندارد.
از این جهت، میتوان گفت کارآمدترین روش در گام اول، طراحی قواعد بازی پیش از شروع آن است و سپس یادگیری «مدیریت اختلاف» در اثر آزمون و خطا است.
بنابراین، میتوان نتیجه گرفت صورتبندی درست بحران اپوزیسیون این است که:
چه قواعد، روشهای تصمیمگیری و شیوههایی میتوانند حتی میان نیروهایی که به هم اعتماد ندارند، همکاری محدود و پایدار ایجاد کنند؟
به نظر میرسد چند راهکار را میتوان متصور شد:
۱- ائتلاف را بهتر است از قاعده اپوزیسیون شروع کرد؛ اگرچه تلاش در سطح رهبران، علیرغم شکستهای قبلی، همچنان باید ادامه یابد، با این حال، حرکت از پایین به سمت بالا امکان تجربههای موفقیتآمیز را بیشتر میکند.
۲- پیشگام همکاری باید میانهروهای هر جریان باشند؛ افراطیهای هر گرایش عموماً گفتوگو و همکاری را به بنبست میکشانند.
۳- همکاری را نباید بر پایه اعتماد، بلکه باید بر پایه آزمون و خطا گذاشت. این آزمون و خطا در طول مسیر همکاری و بهتدریج انجام میشود. در این باره، نه هیچ راهحل فوری وجود دارد و نه اینکه الزاماً نتیجهبخش خواهد بود؛ بلکه افراد یکدیگر را محک میزنند، گفتوگو را تمرین میکنند و همکاری را آزمون و خطا میکنند.
پایان راه ممکن است با شکست مواجه شود. بنابراین، این تنها سپری کردن یک پروژه کوچک همکاری برای آزمون پروژه بزرگتر است.
۴- شبکه را نباید یکباره متحد کرد؛ وقتی کل شبکه دچار گسست است، معمولاً بازسازی از شبکههای کوچک آغاز میشود و نه از کل شبکه.
نباید انتظار داشته باشیم کل اپوزیسیون متحد شود. این انتظار درستی نیست. مسیر واقعی این است که ابتدا جزیرههای کوچک همکاری شکل بگیرند؛ گروههایی که بتوانند با وجود اختلاف بسیار، چند سال همکاری پایدار را تجربه کنند.
اگر چنین تجربههایی موفق باشند، ممکن است بستر اعتماد ایجاد شود و در درازمدت به یکدیگر وصل شوند.
در پایان، آنچه میتوان گفت این است که بحران اپوزیسیون ایران در حال حاضر هیچ راهحل فوری و کوتاهمدتی ندارد و مخالفان بهتر است آن را در پروژههای کوچک همکاری و در درازمدت امتحان کنند. این پروژههای کوچک راه را برای همکاری در پروژههای بزرگتر فراهم میکنند

















