این نوشتار برای دفاع نیست؛ برای شناخت است. پیرو مصاحبهی جنجالیِ موسی غنینژاد با میلاد دخانچی، در مورد جریانشناسی چپ ایرانی، غنینژاد که خود را متعلق به جبهه لیبرال معرفی میکند تلاش نمود با نادیده گرفتنِ تمامیِ میراث فکری علی شریعتی در حیطه دینشناسی، تاریخ اسلام و روشنفکری که مستلزم مطالعهی نقاد و بیطرفانه است، با شیوهی مچگیری، به بخشهای حاشیهای از میراث شریعتی از جمله شخصیت ساختگی شاندل، استناد کند و با تفسیری نیتخوانانه، تکعاملی و خویشمحور از پدیده شاندل، هم شریعتی را شیاد معرفی کند و هم او را تکفیر کرده و مسلمان بودن او را زیر سوال ببرد! غنینژاد که استاد رشته اقتصاد است نه همچون یک محقق مستقل، بلکه همانند یک شخصیت رسانهای رفتار کرده و به جای بررسی و اعتبارسنجیِ روشمندِ اندیشه اقتصادی شریعتی، با سقوط به حاشیههای شخصیتها بجای ورود به محتوای فکری آنها، میشل فوکو را ‘همجنسباز’ و شریعتی را ‘شیادِ نامسلمان’ معرفی میکند!
مسلماً اتخاذ اینگونه رویکردهای رسانهایِ دوقطبی و جنجالی، بخصوص از فردی با سن و سال بالا با موی سپید که استقلال علمی و پختگی اخلاقی از او مورد انتظار است، بیش از آنکه او و افرادی مانند او را در جایگاه علمی و معرفتی خود تثبیت کند و بیش از آنکه اعتبار اخلاقی و مستقل برای او به ارمغان بیاورد او را در ذهن انسان حقیقتجو، یک ‘چپستیزِ بیاخلاقِ شهرتطلب’ معرفی میکند که تلاش میکند با دوقطبیسازیهای کاذب، بر مخاطبِ جوان و خشمگین از انقلاب ۵۷، اثرگذاری کند و ایدئولوژی لیبرالیسم مورد نظر خود را با توسل به قاعدهی غیراخلاقی ‘هدف، وسیله را توجیه میکند’ به کرسی بنشاند. او آنچنان گرفتار ایدئولوژی لیبرالیسم است که به ورطهی دوقطبیِ چپستیزی درافتاده و برای ریشه کردن این تاریکی -به زعم خویش- به هر ناروشمندی و بیاخلاقی تن میدهد! گزینشگری مستمر و محافظهکاری در نمونهبرداری، از ویژگیهای دیگر چنین منتقدانی است. غنینژاد، همانقدر که در کوبیدنِ ناروشمندِ جریان چپ به حد اعلا کوشیده است، در نقدِ اندیشه اقتصادی بنیانگذار جمهوری اسلامی، رهبر دوم جمهوری اسلامی، سازمانهای نظامی-امنیتی فعال در عرصه اقتصادی و سایر فقهای حکومتی و سنتی، به غایت کمکار است!
در این میان، برخی اساتید دانشگاه، طور دیگری موضعگیری کردند. اینان ضمن اشاره به بیاخلاقی موسی غنینژاد، عنوان نمودند که کار شریعتی خطا بوده و در عرصه اندیشه نباید به شخصیتهای ساختگی ارجاع داد. این گروه از منتقدان، دست کم تلاش نمودند داوریِ اخلاقی از خود نشان دهند اما به نظر میرسد برخی از آنها تلاش میکنند نوعِ خود را به عنوانِ ‘نوع نمونه و برتر’ معرفی کنند. برخی از این صاحبقلمان، هر نوع دیدگاه خلافِ نظر خود را ‘مدافعهگری’ نام نهادهاند؛ به عبارتی، یا باید دیدگاهِ نوع برترِ من را -شیوهی کلیشهای و خشک آکادمیک را- بپذیرید وگرنه مدافعهگر و …پرست هستید! اما گستردگی نمونههای مشابه از تفکر انتزاعی، نشان میدهد که دیدگاه اینان در مورد ارجاع در حوزه اندیشه، صحیح نیست. باورمندان به این رویکرد، میان “اندیشه’ و ‘پژوهش آکادمیک’، خلط نمودهاند. در پژوهش آکادمیک که هدف، انتشار مقاله، پایاننامه و کتابهای دانشگاهی است یک فرمت و شکلی، بطور عرفی رعایت میگردد. در این چارچوب، کسی انتظار ندارد که محقق، صور خیال، فنون ادبی، تفکر انتزاعی و مانند آن را بکار ببرد. این پایبندی به فرمتها و عرف آکادمیک برای اساتید دانشگاه و محققانی است که به دنبال انتشار مطالب خود در مجلات یا در قالب کتاب دانشگاهی هستند. اینها شخصیتهای دانشگاهیاند و در قالب و چارچوب مشخصی، حرکت میکنند و ضرورتاً متفکر محسوب نمیشوند.
اما در کنار چنین افرادی، شخصیتهای دیگری نیز وجود داشتهاند. آنها شخصیتهای ‘فرادانشگاهی’ هستند. این شخصیتها ممکن است همزمان، استاد دانشگاه باشند یا نباشند؛ اما مشخصه اصلی آنها ‘متفکر بودن’ است. آنها متفکرند به این معنا که ‘مفهوم سازی’ میکنند؛ نه تنها خلاقانه مفهومسازی میکنند بلکه به اندیشه جامعه، جهت میبخشند و بصیرتهای عمیق برای آینده عرضه میکنند. این شخصیتها در چارچوب تنگ فرمتهای دانشگاهی نمیگنجند. در آثار بسیاری از این اندیشمندان، آفرینشِ شخصیتهای خلاقانهی غیرواقعی مشاهده میشود که خالق آنها تلاش میکند از آن طریق، پیامها و مفاهیم و ایدههای نوآورانه خود را به مخاطب منتقل کند و مخاطب را به اندیشیدن وا دارد. مهم نیست که در ‘چنین گفت زرتشتِ’ نیچه، زرتشت همان زرتشت واقعی هست یا نیست؛ مهم نیست در ‘شاهنامه فردوسی’، کیومرث و جمشید و فریدون، وجود تاریخی داشتهاند یا خیر؛ مهم نیست که شاندل، وجود واقعی داشته است یا خیر؛ مهم آن است که پیامها و مفاهیم بنیادین، به شیوه خلاقانه و اثرگذار به مخاطب انتقال یابد.
تفکر انتزاعی و استفاده از فنون متنوع ادبی برای پیامرسانی، مهارتی نیست که شخصیتهای صرفاً دانشگاهی یا شبهدانشگاهی و رسانهای، از آن بهرهمند باشند. همجنسباز بودن یا نبودنِ میشل فوکو، روابط جنسی یونگ با برخی بیمارانش، گرایشات شخصیِ بوعلی سینا و مانند آن، چه تاثیری بر محتوای معرفتی آثار آنان دارد؟!
به نظر میرسد ما در جامعه ایرانی، با یک فاجعه معرفتی مواجهیم! بازتولیدِ ذهنیتِ دوقطبی و ضعفِ تفکر انتزاعی. این دو سوی فاجعه، هم بدست برخی دانشگاهیان، شبهدانشگاهیان و هم از طریق برخی رسانهها، طی سالیان اخیر، به شدت تقویت شده است. از طرف دیگر، ضعف علوم انسانی در جامعه و اعتباربخشیِ نامتوازن به علوم مهندسی و پزشکی در سایهی خشم عمومی نسبت به بخشی از تاریخ ایران- فارغ از اینکه این خشم تا چه میزان، موجه است- به گسترش ذهنیت صفر و یک، دامن زده است. اکنون بیش از گذشته باید برای روشنگری جامعه سخت کوشید چرا که از ذهنیت دوقطبی، چیزی جز حذفگرایی، فاشیسم، ناروشمندی در علم و بازتولید خودکامگی، حاصل نخواهد شد. به باور نگارنده، بزرگی آفرینندگان زرتشت، کیومرث، فریدون و ضحاک و خالقان شاندلها با اهانتها و تکفیرهای شبهدانشگاهی و کلیشهگراییهای دانشگاهی، آسیب نخواهد دید؛ آنچه آسیب خواهد دید ذهنیت نسلی است که مچگیری را آگاهیبخشی و حاشیهگرایی را حقیقت پنداشته است!














