سبک پارانویایی در سیاست ایران

سالها پیش مرحوم ابراهیم نبوی در یک شوخی تلخ گفت: «بهنظر من آقای خامنهای رهبر ایران جاسوس اسرائیل است.»
این شوخی نکتهای جدی درباره سیاست ایران در خود داشت: اینکه سیاستها و مواضع علی خامنهای با وجود دشمنی آشکار با اسرائیل، گاه به نتایجی انجامیده که از نگاه برخی ناظران به سود همان دشمن بوده است.
در جوامعی که ساختار قدرت غیرشفاف است، فهم رفتار سیاستمداران اغلب دشوار میشود. در چنین شرایطی تحلیل سیاسی گاه به روایتهایی نزدیک میشود که در مرز میان تحلیل و توطئه حرکت میکنند. به عبارت دقیقتر گاهی رفتار یک ساختار سیاسی، چنان است میتوان آن را به منطق تئوری توطئه بازخوانی کرد بدون آنکه الزاما دچار تناقضی جدی شد.
توطئه به مثابه توضیح تاریخ
کارل پوپر در کتاب جامعه باز و دشمنان از چیزی سخن میگوید که آن را «نظریه توطئه درباره جامعه» مینامد.
در این نوع تفکر، تاریخ نه نتیجه فرآیندهای پیچیده اجتماعی بلکه حاصل نقشههای پنهان گروههای قدرتمند تلقی میشود. در چنین دیدگاهی هیچ رویداد بزرگی تصادفی نیست؛ همه چیز نتیجه طراحی است.
پوپر این نگاه را نقد میکند، اما در عین حال وجود آن را نشانه یک واقعیت مهم نیز میداند: انسانها در مواجهه با جهانی پیچیده تمایل دارند برای رویدادهای بزرگ، علتهایی ساده و ارادههایی پنهان پیدا کنند.
اما داستان به همینجا ختم نمیشود. برخی نظریهپردازان یک قدم فراتر میروند و میگویند تئوریهای توطئه گاهی تلاش ذهن برای ساختن یک «نقشه شناختی» از ساختارهای پیچیده قدرت هستند. وقتی ساختار واقعی قدرت بیش از حد پیچیده یا پنهان باشد، ذهن انسان برای فهم آن مجبور به سادهسازی میشود. در نتیجه شبکهای پیچیده از روابط قدرت به شکل یک توطئه واحد و منسجم تصور میشود.
از این منظر، تئوری توطئه همیشه نشانه سادهلوحی نیست. گاهی نشانه ناتوانی ساختار سیاسی در توضیح خود است.
سبک پارانویایی در سیاست
یکی از تأثیرگذارترین مقالات سیاسی قرن بیستم با عنوان «سبک پارانویایی در سیاست آمریکا» نشان میدهد که تفکر توطئهآمیز تنها یک خطای فکری نیست؛ بلکه گاهی به یک سبک سیاسی تبدیل میشود.
در این سبک، سیاست به شکل نبردی دائمی میان نیروهای پنهان تصور میشود. بازیگران سیاسی دیگر صرفاً رقیب یکدیگر نیستند، بلکه بخشی از یک طرح مخفی و خطرناک تلقی میشوند.
چنین سبکی معمولاً در شرایطی رشد میکند که بیاعتمادی سیاسی بالا باشد، شفافیت نهادی پایین باشد و دسترسی به اطلاعات محدود بماند. در چنین فضایی ذهن سیاسی جامعه بهطور طبیعی به دنبال کشف الگوهای پنهان در پشت رویدادها میگردد.
تمرین فکری: اگر مجتبی خامنهای عامل اسرائیل باشد
با چنین چارچوب نظری میتوان یک تمرین فکری درباره «بیت رهبری» انجام داد؛ جاییکه صرفاً یک دفتر اداری نیست. این نهاد در عمل به شبکهای پیچیده از روابط سیاسی، امنیتی و اقتصادی تبدیل شده که در بسیاری از تصمیمهای کلان کشور نقش دارد. در چنین ساختاری، افرادی که در حلقه نزدیک به رهبر قرار دارند، حتی اگر مقام رسمی نداشته باشند، میتوانند نفوذی بسیار بیشتر از بسیاری از مقامات رسمی داشته باشند. به همین دلیل در تحلیلهای سیاسی، گاه از نوعی «دولت سایه» در پیرامون بیت رهبری سخن گفته میشود.
بیایید برای لحظهای فرض کنیم یکی از عجیبترین نظریههایی که ممکن است درباره سیاست ایران مطرح شود درست باشد: اینکه مجتبی خامنهای، رهبر تازه جمهوری اسلامی، در واقع عامل نفوذی اسرائیل است.

این فرض در نگاه نخست کاملاً پوچ و حتی خندهدار به نظر میرسد.اما اگر با منطق یک نظریهپرداز توطئه به تاریخ دو دهه اخیر جمهوری اسلامی نگاه کنیم، میتوان روایتی ساخت که در چارچوب همان منطق، منسجم جلوه کند.
در این روایت، داستان از حدود بیست سال پیش آغاز میشود. محمود احمدینژاد، سیاستمداری نسبتاً ناشناخته در سطح ملی، به شکلی ناگهانی ابتدا به شهرداری تهران و سپس به ریاستجمهوری میرسد. در سال ۱۳۸۴ مهدی کروبی در نامهای سرگشاده از دخالت نهادهای قدرت در انتخابات سخن میگوید و نام و نقش مجتبی خامنهای را برای نخستین بار در رسانهها مطرح میکند.
از نگاه یک نظریهپرداز توطئه، این لحظه میتواند آغاز پروژهای باشد که هدف آن بازسازی کامل ساختار قدرت در جمهوری اسلامی است.
در این روایت، انتخابات ۱۳۸۸ مرحله بعدی همین پروژه است. تقلب سیستماتیک و اعتراضهای گسترده پس از اعلام نتایج انتخابات و سرکوب شدید آنها عملاً بزرگترین جنبش اصلاحطلبانه در تاریخ جمهوری اسلامی را از صحنه سیاست حذف کرد. از منظر یک نظریهپرداز توطئه، نتیجه این بحران چیزی بود که بسیاری از دشمنان منطقهای ایران از آن استقبال میکردند: تضعیف کامل جریانهای میانهرو در داخل کشور و رادیکالتر شدن سیاست ایران.
در همین روایت، دولت احمدینژاد نقش مهمی ایفا میکند. سیاست خارجی تند آن دوره، از جمله انکار هلوکاست و قطعنامههای شورای امنیت، باعث شد ایران با شدیدترین تحریمهای اقتصادی در تاریخ خود روبهرو شود؛ آنهم در زمانی که قیمت نفت به اوج رسیده بود و فرصتی نادر برای اقتصاد ایران بود تا از منافع ان برخوردار شود.
از نگاه یک نظریهپرداز توطئه، پرسش ساده است: اگر کسی میخواست جمهوری اسلامی را در صحنه جهانی منزوی کند و اقتصاد ایران را زیر فشار بیسابقه قرار دهد، آیا میتوانست سیاستی مؤثرتر از آنچه در آن سالها رخ داد طراحی کند؟
در ادامه این روایت، مجتبی خامنهای طی سالها شبکهای از نفوذ در سپاه، بسیج و نهادهای امنیتی ایجاد میکند.
رویدادهایی مانند حذف تدریجی چهرههای قدیمی نظام از طریق اعمال حداکثری نظارت استصوابی در انتخابات خبرگان و ریاستجمهوری، مرگ بحثبرانگیز هاشمی رفسنجانی در استخر، سقوط هلیکوپتر و کشته شدن ابراهیم رئیسی و حتی برکشیده شدن پزشکیان و جابهجاییهای مداوم در ساختار قدرت میتوانند در این روایت بهعنوان قطعات یک پازل بزرگتر دیده شوند.
در منطق تئوری توطئه، چنین الگویی دقیقاً با رفتار یک عامل نفوذی بلندمدت سازگار است: حضور در مرکز قدرت بدون قرار گرفتن در معرض پاسخگویی عمومی.
پایان این روایت نقطه اوج آن است، کشته شدن علی خامنهای در یک حمله نظامی زمینه را برای انتخاب سریع مجتبی خامنهای به رهبری فراهم میکند و فضای جنگی امکان هرگونه نقد و خردهگیری را بر این انتخاب میبندد. در چنین شرایطی، دستگاه تبلیغاتیِ قدرت استدلالی آشنا را تکرار میکند «فعلا باید به فکر کشور و انسجام بود و قدرت داخلی مهمتر از هر قدرت دیگری است؛ فعلا مسئله اصلی کشور این است که ایران در جنگ است و هدف تغییر نقشه ایران است و رهبری در شرایط بحران ستون ثبات کشور است و نه یک مقام سیاسی. جامعه نیاز به یک مرکز قدرت نیاز دارد که نیروهای مختلف کشور را در کنار هم نگه دارد تا مسیر عبور از بحران را نشان دهد».
در نگاه توطئهآمیز، پروژهای که دو دهه طول کشیده اکنون وارد فاز نهایی شده است. در ادامهی ماجرا اسرائیل میتواند به اهداف بعدی خود برسد از جمله جنگ داخلی، تضعیف یا حتی تجزیه ایران!
با سیاست شوخی نکنیم
باید دوباره «شوخی» مرحوم ابراهیم نبوی را یادآوری کنم. موضوع این یادداشت درستی یا نادرستی این نظریهها نیست. برعکس، این متن عمداً با منطق یک تئوری توطئه نوشته شده و هدف آن نشان دادن این نکته است که چرا ساختار قدرت در ایران به گونهای عمل میکند که امکان شکلگیری چنین روایتهایی را فراهم میکند. وقتی ساختار قدرت غیرشفاف باشد، حتی عجیبترین روایتها نیز میتوانند برای افکار عمومی باورپذیر شوند. در چنین شرایطی فاصله میان تحلیل سیاسی و تئوری توطئه بسیار کوتاه میشود.















