اعتراف اجباری؛ شکنجه گفتار، انقیاد معنا

صدرا عبدالهی

اعتراف اجباری در نظام های استبدادی به مانند جمهوری اسلامی نه برآمد گفتنِ حقیقت، بلکه مناسک حذف آن است؛ آیینی که در آن زبان از جوهر خود تهی می‌شود و گفتار بدل به سازوکار سلطه. در این لحظه‌ی انقیاد، قدرت از سطح سیاست به عمق روان نفوذ می‌کند، به جایی که انسان در تعلیق میان فروپاشی و بقا، میان صدق و تداوم زیستن، خود را از خویشتن منفصل می‌یابد. گفتار در این وضعیت دیگر کنشِ معنا‌دار نیست، پژواکِ شکستن است، واژه‌هایی که نه از اندیشه، که از فشار بیرون می‌جوشند. قدرت در این لحظه، حقیقت را نمی‌یابد، بلکه آن را می‌سازد؛ و ساختنِ حقیقت یعنی تسلط بر امکان گفتن.

در چنین دستگاهی، حقیقت دیگر امر بیرونی نیست، بلکه برساخته‌ای زبانی است؛ چیزی که در گفتن تحقق می‌یابد، نه در بودن. اعتراف اجباری به همین معنا، بازنمایی جابه‌جایی بنیادی میان هستی و گفتار است؛ جایی که کلمه جای واقعیت را می‌گیرد، و دروغ، از رهگذر اجبار و تکرار، به مقام حقیقت رسمی ارتقا می‌یابد. قدرت از زبان به مثابه ابزار تولید واقعیت بهره می‌گیرد: زبان، در اینجا، میدان کار قدرت است، نه رسانۀ معنا.

بدنِ اعتراف‌کننده به زبان بدل می‌شود؛ زبانِ رنج. لرزش صدا، وقفه‌های ناگهانی، نگاهِ منجمد و واژه‌های از هم‌گسیخته، حامل حقیقتی‌اند که گفتار آن را پنهان می‌سازد. جامعه این نشانه‌ها را می‌فهمد، دروغ را تشخیص می‌دهد، اما در وضعیتی گرفتار است که آگاهی در آن از کنش جدا شده است. دانستنِ بدون امکانِ اعتراض، شکلِ لطیف‌ترِ انقیاد است. قدرت می‌خواهد دیده شود و دانسته شود، زیرا سلطه در همین رؤیت‌پذیری است که تثبیت می‌گردد: وقتی دروغ آشکار است اما گریز از آن ناممکن، دروغ بدل به زیست‌جهان می‌شود.

اعتراف، در این معنا، نه سخن، که استعاره‌ی ساختار قدرت حاکم است؛ نظامی که از طریق اجبارِ زبان، سوژه را از خویشتن می‌گسلد و او را در سطحی از گفتار تثبیت می‌کند که دیگر از او نیست. اعتراف‌کننده، از مقام فاعل گفتار به شیء گفتاری تنزل می‌یابد؛ گوینده هست، اما گفتار از آنِ دیگری است. این گسست میان زبان و سوژه، همان شکاف بنیادی میان حقیقت و اقتدار است؛ جایی که انسان از گفتار خود طرد می‌شود و به نشانه‌ای بی‌صاحب بدل می‌گردد.

اعتراف‌گیرنده نیز در این چرخه‌ی سیاه، قربانیِ همان سازوکار است؛ مجری خشونتی که در نهایت، بر او نیز اعمال می‌شود. او در وضعیت دوگانه‌ای از اضطراب زیست می‌کند: ترس از قربانی شدن و ترس از ناکامی در بازتولید خشونت. در این هم‌زیستیِ دو ترس، شکنجه‌گر و شکنجه‌شونده هر دو در ساختار یکسانی از انقیاد به‌سر می‌برند، و قدرت، دقیقاً از همین هم‌وابستگیِ رنج تغذیه می‌کند.

تماشاگر نیز بخشی از آیین است. قاب تلویزیون نه فقط صحنه‌ی نمایش، که دستگاهی برای بازتولید نظم گفتاری قدرت حاکمیت است. جامعه می‌بیند، تشخیص می‌دهد، اما در شکاف میان باور و انکار، در سکوت فرو می‌رود. این سکوت نشانه‌ی جهل نیست، حاصل فرسایش اعتماد است؛ وضعیتی که در آن زبان، از امکان صدق تهی می‌شود. دروغ، دیگر انحرافی از حقیقت نیست، بلکه افق زیستن است؛ و حقیقت، امری است تبعیدی، مهاجر در حافظه‌ی جمعی.

اعتراف اجباری تئاتر خشونت است، پرفورمنسی از رنج که در آن بدن صحنه می‌شود و واژه‌ها نقاب. هیچ بازیگری در این صحنه آزاد نیست. نمایش، جای حقیقت را اشغال می‌کند، و حقیقت، در مرگش زنده می‌ماند: در حافظه‌ی پنهان، در سکوت‌های دانا، در لرزش‌هایی که به چشم نمی‌آیند اما حضور دارند.

قدرت حاکمیت می‌تواند زبان را تصاحب کند، اما قادر نیست زخم را از حافظه بزداید. هر اعتراف، سندی است بر غیاب آزادی، و هر دروغِ تحمیلی، شهادتی است بر بقای حقیقت. در مکث میان کلمات، در لرزشِ نفس، در خلأ میان گفتن و ناگفتن، حقیقت هنوز نفس می‌کشد. آن‌گاه که زبان به ابزار قدرت فروکاسته می‌شود، مقاومت در خودِ سکوت زاده می‌گردد: در نگاهی که هنوز نمی‌پذیرد، در ذهنی که هنوز به‌یاد می‌آورد، و در جامعه‌ای که، حتی در خاموشی، می‌داند این صدا، صدای او نیست.
مهر ۱۴۰۴

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی آمرانه از «اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ» سخن می‌گوید و منتقدان را با این عبارت خطاب می‌کند که اگر جرأت دفاع از

ادامه »

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه ایران ممکن نیست. او در دوره‌ای ظهور می‌کند که

ادامه »

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه و فلسفی، یکی از مسائل

ادامه »