اوکراین، پوتین و جمهوری اسلامی ایران

مهدی نوربخش

علت اصلی دخالت نظامی روسیه در اوکراین گسترش ناتو توسط غرب نیست، اگرچه پوتین از آن به عنوان توجیهی برای حمله نظامی و جنگ با مردم اوکراین استفاده می‌کند. دولت آمریکا، بایدن و ناتو در گفتگو با پوتین به روسیه اطمینان داده بودند که غرب تصمیمی برای عضویت اوکراین در ناتو ندارد. آلمان و فرانسه برای اولین بار با این عضویت در سال ۲۰۰۸ میلادی مخالفت کرده بودند. این جنگ ریشه‌های دیگری دارد و بیشتر در مخالفت با مردم اوکراین و گرایشات غربی آنها و نخبگان سیاسی این کشور است که هم در سیاست و هم در اقتصاد خود را به غرب نزدیک می‌دانند.

پوتین پیش از حمله به اوکراین از مردم این کشور خواسته بود که دولت انتخابی این کشور را سرنگون کنند و این دولت را دولت نازی‌ها می‌دانست و به اشکال مختلف حق حاکمیت مردم اوکراین را برای انتخاب یک دولت بعد از سال ۲۰۱۴ و بحران‌های سیاسی این کشور به رسمیت نشناخته بود. او اصولا هویتی به نام اوکراین را به عنوان یک کشور با مرزهای مشخص و یک هویت فرهنگی مستقل به رسمیت نمی‌شناخت. اوکراین، مردم و نخبگان سیاسی‌اش بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و استقلال تصمیم گرفته بودند که نه تنها از روسیه جدا شده که به گرایشات غربی خود از آن پس و خصوصا از سال ۲۰۱۴ و بعد از آن در روابط سیاسی و اقتصادی جامه عمل بپوشانند. پوتین یک اوکراین غربی را با یک هویت جدا، فرهنگ غربی و نظام دموکراتیک در مرزهای خود نپذیرفته بود. پوتین پس از جدایی جمهوری‌های تازه استقلال یافته از اتحاد جماهیر شوروی در مقابل قدرت نرم غرب در اروپا شکست خورده و چون در این حیطه چیزی برای عرضه نداشت، به قدرت سخت برای گسترش نفوذ خود بارها متوسل شده بود. پوتین نفوذ گسترش یافته غرب در اروپارا برای خود تهدید می‌دانست. عدم نفوذ روسیه در اروپا و خصوصا جمهوری‌های استقلال‌یافته بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، عملا به انزوای سیاسی این کشور کمک کرده و پوتین آنرا یک تهدید بزرگ برای خود می‌دانست. پوتین در عرصه ایجاد یک نظم سیاسی قابل و مدل حکومتی دموکراتیک و همچنین یک اقتصاد رو به توسعه در کشور خود نتوانسته بود یک مدل قابل اعتنا و پایدار ایجاد کند. در کنار آن ناسیونالیست پوتینی و توسعه طلبی فرامرزی پوتین در درون این ناسیونالیسم، تهدید بزرگی خصوصا برای بسیاری از کشورها و جمهوری های استقلال یافته از اتحاد جماهیر شوروی سابق به شمار می‌رود. در حال حاضر روسیه را یک دولت اقتدار گرای مافیایی اداره می‌کند که اقتصادی کلا وابسته به انرژی داشته که این اقتصاد بجز در بخش نظامی، رقابتی نیست. ناسیونالیسم پوتینی کنش‌های فاشیستی را در درون صحنه سیاست در این کشور قدرت بخشیده است و بیرون مرزهای روسیه با دولت‌های راست‌گرای غربی و همچنین گروه‌های سیاسی فاشیستی در تعامل تنگاتنگ بوده است. لذا گرایشات غربی مردم اوکراین در مقابل نظام اقتدار گرای پوتینی، اقتصادی غیر رقابتی و یک ناسیونالیسم توسعه‌طلبانه که به بسط قدرت فرامرزی این کشور باور دارد، به‌عنوان یک واقعیت در صحنه مناقشه با اوکراین بسیار محسوس بوده و خودرا نشان داده است.  

در این مقاله به سه سئوال اساسی پاسخ گفته خواهد شد. اول؛ چرا کشورهای جدا شده از اتحاد جماهیر شوروی از خود تمایل نشان داده‌اند به اتحادیه اروپا و ناتو نزدیک و بپیوندند و اصولا با غرب مراودات سیاسی و اقتصادی برقرار نمایند؟ دوم؛ ناسیونالیسم پوتینی و حمایت محافظه کاران افراطی روسیه از او چقدر در این دخالت نظامی موثر بوده و تحولات سال ۲۰۱۴ میلادی و تسخیر کریمه توسط روسیه بچه اندازه به شکل گیری این جنگ کمک کرده است؟ سوم؛ اشتباهات محاسباتی پوتین در روند این دخالت نظامی چگونه تاثیر گذاری کرده است؟  

تهدید پوتین و تمایل اوکراین به غرب: کشورهای جدا شده از اتحاد جماهیر شوروی سابق در طول سالیان گذشته، به دو دلیل تمایلات نزدیکی به غرب را از خود به نمایش گذاشته‌اند. ابتدا باید گفت که بر خلاف تصور بسیاری از محققین که فکر می‌کردند که در موج سوم گذار به دموکراسی، روسیه هم آرام آرام به ایجاد یک نظم دموکراتیک در درون این کشور تن داده و وارد عرصه سامان دادن به یک نظم دموکراتیک می‌شود، در روسیه چنین نشد و نهایتا پوتین به ایجاد یک نظام اقتدار گرا در این کشور همت گماشت. در موج سوم دموکراتیک که از سالها ۱۹۷۰ میلادی و انقلابات میخکی (Carnation Revolutions) شروع شد، ابتدا در سال ۱۹۷۴ پرتغال و اسپانیا وارد نظم دموکراتیک شدند. فلیپین و کره جنوبی در بین سالهای ۱۹۸۸-۱۹۸۶ به ایجاد نظام‌های دموکراتیک همت گماردند. در افریقا از سالهای ۱۹۹۰ میلادی کشورهایی نظیر کنیا و تانزانیا به تشکیل نظام‌های دموکراتیک روی آوردند. کلا بیست کشور در این موج پایه گذار نظامهای دموکراتیک در ساخت سیاسی خود شدند.

پوتین از سال۱۹۹۹ میلادی عنان قدرت را در روسیه بدست گرفت و آرام آرام در این کشور یک نظام اقتدار گرا را پایه گذاری نمود. دو دلیل برای تلاش پوتین برای چنین نظمی تصور شده است. اول تجربه ناکام یالتسن و ایجاد دمکراسی صوری در کشوری بود که نهادهای مدنی و دموکراتیک برای چنین انتقالی وجود نداشت و دوم فرصت‌هایی بود که پوتین در جامعه روسیه مشاهده می‌کرد که در صورت استفاده از آنها بتواند کنترل قدرت را برای سالهای طولانی در این کشور در دست گیرد. در مورد این فرصت در بخش دیگری از مقاله به تفصیل توضیح داده خواهد شد.

روسیه تحت حکومت ۲۲ ساله پوتین به یک دولت اقتدار گرا تبدیل شد. در تحقیقات علوم سیاسی در حال حاضر، این نظم سیاسی یک نظام استبدادی انتخاباتی (Electoral Authoritarianism) نام گرفته است. در اینگونه نظام‌ها، اقتدارگرایی به شکلهای مختلف اعمال می‌شود و انتخاباتی که هم کاملا کنترل شده است شکل گرفته و انجام میگردد. انتخابات در اینگونه نظامها به خاطر نشان دادن مشروعیت حکومت، مدیریت نخبگان سیاسی و همچنین ایجاد پادزهر با کسب اطلاعات در هر انتخابات از صحنه انتخابات برای انتخابات آینده شکل می‌گیرد. در سال ۲۰۰۴ پوتین با رئیس جمهور آمریکا صحبت کرده بود تا روسیه عضو ناتو شود. وقتی هفت کشور اروپائی در سال ۲۰۰۴ در موج پنجم عضویت در ناتو، عضویت خود را در این نهاد امنیتی احراز می‌کنند، از پوتین سئوال می‌شود که در مورد این کشورها و این عضویت چه فکر می‌کند و او بلافاصله جواب میدهد که این حق سیاسی آنهاست که در مورد امنیت خود بیاندیشند. اما همین پوتین در یک گردش صد و هشتاد درجه ای در سال ۲۰۰۵ می‌گوید فروپاشی اتحادیه جماهیر شوروی «بزرگترین فاجعه ژئوپولیتیک قرن است. اپیدمی فروپاشی همه روسیه را در بر گرفته است.» پوتین در اینجا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی را که به علت مشکل بزرگ اقتصادی برای این کشور بوجود آمده بود را یک فاجعه می‌نامد بدون آنکه به ریشه های اصلی ان که یکی نظم اقتدارگرا در این کشور و عدم محاسبه منافع ملی و خیر عمومی بود اشاره کند. کشورهایی که در اروپا در طول سالهای گذشته سیر تحولات سیاسی را در روسیه مشاهده کرده و رشد یک دولت خودکامه پوتینی را دنبال میکردند با احساس خطر و اینکه پوتین و شخصیت او را شناخته بودند، تقاضای عضویت در ناتو را کردند. اولین بحث برای این کشورهای تازه استقلال یافته حفظ امنیت خود در مقابل کشوری بود که در زیر حکومت پوتین، کسی که در سیستم اطلاعاتی ک جی بی در اتحاد جماهیر شوری رشد یافته بود، بیک نظام اقتدارگرا تبدیل شد.

پیدایش ناتو: ناتو در ابتدا در سال ۱۹۴۹ توسط کشوهای بلژیک، کانادا، دانمارک، فرانسه، ایسلند، ایتالیا، لوگزنبرگ، هلند، نروژ، پرتغال، انگلیس و آمریکا شکل گرفت. در موج اول، کشورهای یونان و ترکیه در سال ۱۹۵۲ به این سازمان امنیتی پیوستند. آلمان در سال ۱۹۵۵ و اسپانیا در سال ۱۹۸۲ و در موج دوم و سوم باین سازمان پیوستند. در موج چهارم و درسال ۱۹۹۹ کشورهای چکسلواکی، مجارستان و لهستان در این سازمان عضو شدند. در موج پنجم در سال ۲۰۰۴، هفت کشور اروپایی که اکثرا از اتحاد جماهیر شوری سابق خارج شده بودند نظیر بلغارستان، استونی، لتویا، لیتوانیا، رومانی، اسلواکیا و اسلوانیا به ناتو پیوستند. شایان ذکر است که سه کشور لتویا، لیتونیا و استونی با روسیه مرز مشترک دارند. البانی در موج ششم و در سال ۲۰۰۹، مونتونگرو در موج هفتم و در سال ۲۰۱۷، و نهایتا در موج هشتم در سال ۲۰۲۰ ماسادونای شمالی به ناتو پیوستند. حد مشترک همه آنها پیوستن به یک نهاد امنیتی اروپایی در مقابل تهدیدی که از جانب روسیه تصور می‌کردند بود. دولت روسیه نتوانسته بود اکثر این کشورها را قانع کند که تهدیدی برای آنها نیست و اصولا مشکلی نخواهد بود اگر به یک نهاد امنیتی در اروپا نپیوندند. از سال ۲۰۰۴ میلادی که خودکامگی و توسعه طلبی روسیه رو به افزونی گذاشته بود، ده کشور اروپایی تصمیم گرفته که به ناتو بپیوندند. باز شایان ذکر است که ناتو از ابتدای شکل گیری هرگز ادعایی به سرزمینی در روسیه نداشته و هیچ کشوری را برای ایجاد مناقشه با روسیه حمایت نکرده و خواسته بود که ناتو به عنوان یک چتر امنیتی حافظ مرزهای اروپا و کشورهای عضو خود باشد.

بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، چچن در سال ۱۹۹۱ میلادی از روسیه اعلام استقلال کرد. تا سال ۱۹۹۹ چچن‌ها استقلال داشتند و با دشواری‌های زیاد توانستند یک دولت مستقل برای کشور خود ایجاد کنند. در بین سالهای ۲۰۰۰-۱۹۹۹ پوتین نخست وزیر روسیه شد و خود مسئولیت سرکوب استقلال طلبی مسلمانان چچن، که مناطق نفت خیز مهمی را هم در بر داشت بعهده گرفت. در تابستان سال ۱۹۹۹، ک جی بی، سازمان اطلاعاتی روسیه در یک ساختمان در مسکو بمب گذاری کرد تا با توجیه اینکه اینکار را چچن ها انجام داده اند، زمینه را برای سرکوب در این منطقه استقلال یافته آماده کند(John Dunlap 2014).

در سال ۲۰۰۰ پوتین دست به یک کشتار دسته جمعی در چچن بوسیله بمباران بدون تبعیض هوایی زد و کروزنی را در این جمهوری با خاک یکسان نمود. هزاران انسان را کشت تا نهایتا جنبش استقلال طلبی با تسلیم مفتی بزرگ چچن، احمد کاریروف به پایان رسید. از این تاریخ پوتین دولتهای دست نشانده ای را در این جمهوری به کار گماشت. چچن ها از این پس در روسیه دست به کارهای تروریستی زدند اما جنبش استقلال خواهی در چچن ادامه نیافت و به پایان رسید. چگونگی برخورد پوتین با چچن احساس عدم امنیت را در کشورهای استقلال یافته از اتحاد جماهیر شوری گذشته بالا برد. در سال ۲۰۰۷، برای اولین بار پوتین نارضایتی خودرا برای گسترش ناتو در شرق اروپا نشان داد. در سال ۲۰۰۸ پوتین به دو منطقه در گرجستان حمله نموده و با کمک جدایی طلبان حامی روسیه، ابغازی و استیای جنوبی که بیست در صد سرزمین این کشور را دارا بودند را از آن جدا کرد. در سال ۲۰۱۴ به دنبال اعتراضات مردمی در اوکراین و فرار ویکتور یاناکویج به روسیه در فوریه و مارچ این سال، پوتین به اوکراین حمله نمود و کریمه را به تسخیر خود آورد. مردم اوکراین در انقلابی به نام انقلاب شرافت به سیاست‌های یاناکویج که حامی روسیه بود و در یک انتخاب آزاد رئیس جمهور این کشور شده بود مخالفت کردند. پارلمان اوکراین در این سال توافقی را با اتحادیه اروپا برای مراودات اقتصادی پیشنهاد و تصویب کرده بود اما یاناکویج به عنوان رئیس جمهور اوکراین در مقابل این طرح اقتصادی مقاومت کرده و می‌خواست که روابط اقتصادی بین اوکراین و روسیه را تحکیم بخشد. پارلمان اوکراین آن را نپذیرفت و کشور اوکراین وارد یک بحران شد. پارلمان طرح انتخابات زود هنگام را پیشنهاد نمود اما بلافاصله یاناکویج به روسیه فرار کرد. به دنبال خروج او از اوکراین و عزل او توسط پارلمان این کشور، روسیه این عزل را یک کودتا خوانده و نتیجه دو انتخابات بعدی که در اولی پترو پروشنکو و در دومی زلنسکی انتخاب شده بودند را به رسمیت نشناخت. محافظه کاران ایرانی و طرفداران روسیه ادعا می‌کنند که در تحولات سال ۲۰۱۴ کشورهای غربی و خصوصا امریکا دست داشته اند، اما آنها قادر نبوده اند که به دو سئوال در این چهارچوب جواب دهند. اول آنها درست می‌گویند که کشورهای غربی بخشی از مخالفین یاناکویج را در اوکراین تشویق می‌کردند اما محافظه کاران ایرانی به موج دموکراسی‌خواهی در این کشور اشاره‌ای نمی‌کنند و نمی‌گویند چرا مردم این کشور با مدل سیاسی روسی در این کشور مخالف بودند. روسیه با حمایت از رئیس جمهوری به غایت فاسد در اوکراین موفق نشده بود مدل حکومتی خود را در این کشور برای مردم اوکراین توجیه و دلپذیر کند. دوم، چگونه می‌توان گفت که همه مردم در کشور اوکراین تحت تاثیر غرب قرا رگرفته، از خود هیچ انگیزه‌ای برای تغییرات نداشته و در انتخاب یک پارلمان متمایل به ارزشهای غربی و ایجاد حکومت و یک نظم دموکراتیک به خطا رفته‌اند. محافظه کاران افراطی و رئالیست‌ها ایرانی به کسی نمی‌گویند که در مدل حکومتی پوتین که به‌جز خودکامگی و تمرکز قدرت در دست معدودی در بالای هرم قدرت چیز دیگری یافت نمی‌شد و نمی‌شود، چه چیزی برای تشویق مردم می‌ماند. آیا می‌شود یک مدل خودکامه را به کشور دیگری صادر کرد؟

اوکراین و گرجستان هردو از کشورهایی بوده‌اند که برای حفظ امنیت خود در مقابل روسیه، سخت تمایل نشان داده بودند که به ناتو بپیوندند. در سال ۲۰۰۸ میلادی، برای اولین بار رئیس جمهور آمریکا، بوش، عضویت این دو کشور را در ناتو مطرح نمود اما بلافاصله با مخالفت فرانسه و آلمان روبرو گردید. این دو کشور نمی‌خواستند که پوتین تشویق شود که به توجیهی برای ایجاد تنش روی آورد. عضویت هردو تا به امروز توسط ناتو رد شده است و پیش از حمله روسیه به اوکراین،  بایدن به پوتین گفته بود که اوکراین کاندیدی برای عضویت در ناتو نیست. پوتین این تعهد را در یک گفتگو با بایدن از او گرفته بود و فهمیده بود که امریکا و اتحادیه اروپا قصد ندارند که اوکراین عضو ناتو شود.

به‌جز اینکه اصولا مدل سیاسی روسی نتوانسته بود یک مدل با ثبات سیاسی برای کشورهای استقلال یافته از اتحاد جماهیر شوروی سابق تلقی گردد و خودکامگی پوتین و نگاه توسعه طلبانه فرامرزی او به این جمهوری ها احساس امنیت نداده بود و برعکس آنهارا تشویق نموده تا به فکر پیوستن به ناتو برای حفظ امنیت خود باشند، مدل اقتصادی روسیه که توسعه نیافته و اصولا نتوانسته به این گونه کشورها در توسعه اقتصادی کمک کند، باز عامل مشوقی برای کشورهای جدا شده از اتحاد جماهیر شوروی سابق بوده که در مراودات اقتصادی خودرا به اروپا نزدیک شوند. مدل‌های سیاسی دموکراتیک در اروپا با نقاط قدرت و ضعفی که دارند بر پایه های پروسه و روش‌ها (Procedure)، قرارداد اجتماعی (Social Contract)، و سنت‌های دموکراتیک و قانون اساسی که در مواقعی تصحیح و تکمیل می‌شوند شکل گرفته‌اند.

در حالی‌که مدل‌های اقتدارگرای نظیر نظامی که پوتین بنیان گذاشته است، در سایه فرد و خاستگاه الیگارشی قدرت شکل و هویت پیدا می‌کند. اینگونه نظام‌ها با توسل به خشونت ادامه حیات می‌دهند و اصولا نمی‌توانند احساس امنیت را برای شهروندان خود و همسایگانشان ایجاد نمایند. الکسی نوالنی، رهبر مخالفین پوتین در روسیه بعد از اینکه جنگ روسیه را در اوکراین محکوم نمود، مجددا در دادگاه به هشت سال زندان محکوم گردید.

اما دومین پدیده‌ای را که باید در مورد سئوال اول و بحث گرایش جمهوری‌های جدا شده از اتحاد جماهیر شوروی مطرح نمود این‌ است که چرا اقتصاد روسیه به‌خاطر عدم توسعه یافتگی و اینکه این اقتصاد در بخشهای زیادی رقابتی نیست، قادر نبوده است که کشورهای دیگری را جذب نماید. در حال حاضر بعد از سه سال مشکل بیماری کوید، رشد اقتصاد جهانی معادل با ۴.۳% تخمین زده شده و تورم در همه جای دنیا بالا رفته و بیشتر از سطح هدف‌گذاری شده در بودجه و نظم اقتصادی بسیاری از کشورهاست. در روسیه رشد اقتصادی در سال ۲۰۲۲ با بنزین ایکه قیمت آن پیش از دخالت نظامی پوتین در اوکراین به بالای ۷۰ دلار در هربشکه رسید، فقط ۲.۴% تخمین زده شده است و پیش بینی شده بود که این رشد در سال ۲۰۲۳ به ۱.۸% برسد. این اقتصاد با سنجش‌ها و معیارهای مختلف یک اقتصاد توسعه گرا نبوده و نمی‌تواند به میزان درآمد و بالا بردن سطح زندگی مردم کمک کند. این میزان رشد، برروی صنعت، تولید و نقش کمپانی‌هایی که دستی در صادرات دارند، تاثیر گذار است. در رتبه بندی‌ها، امریکا اولین، چین دوم، ژاپن سوم، المان چهارم، انگلیس پنجم، هند ششم، فرانسه هفتم، ایتالیا هشتم، کانادا نهم و کره جنوبی ده اقتصاد اول دنیا هستند. دولت روسیه در رتبه یازدهم است و این در حالی‌ست که بخش عظیمی از اقتصاد روسیه نه به صنعت بلکه به انرژی وابسته است. تنها بخش اقتصاد رقابتی در روسیه، بخش نظامی آن است. اقتصاد روسیه یک اقتصاد نفتی و پمپ بنزینی‌ست که با نوسانات بازار انرژی دچار رشد و رکود می‌شود.

بهترین مدلهای حکومتی که روسیه حامی آنهاست، در طول سالهای گذشته از آنها حمایت سیاسی کرده و با آنها مراودات سیاسی داشته است، کشورهای بلاروس و قزاقستان، دو دولت خودکامه و به لحاظ اقتصادی توسعه نیافته هستند. دخالتهای نظامی در چچن، گرجستان و سوریه و اکنون لیبی در کنار جنرال هفتر که حمایت جامعه جهانی و سازمان ملل متحد را ندارد، حکایت از به‌کار گیری قدرت سخت در مقابل قدرت نرم توسط پوتین در صحنه بین الملل به شمار میایند. لذا روسیه پوتین نه تنها نتوانسته یک مدل سیاسی برای جذب جمهوری‌های جدا شده از اتحاد جماهیر شوروی ایجاد کند که در بخش اقتصادی هم کشوری توسعه یافته نبوده و نتوانسته است زمینه های توسعه یافتگی اقتصادی را در کشورهای دوست و حامی فراهم آورد.

دوم: محافظه کاران ایرانی خصوصا رئالیست‌های کشور ما که بیشتر از مکتب رئالیسم تهاجمی مرشایمر افکارشان نشأت می‌گیرد، دلیل دخالت روسیه در اوکراین را گسترش ناتو به مرزهای روسیه می‌دانند. فقر غالب در این تفکر این است که اصولا طرفداران این کنش وقتی به ارزیابی سیاست‌های داخلی و خارجی یک کشور می‌پردازند از نقش افراد در تصمیم گیری‌های سیاسی چشم‌پوشی می‌کنند. در صحنه سیاست خارجی، کنشی که بسیاری در این چهارچوب مطالعاتی این‌روزها آن‌را مطرح می‌کنند روش و مدل تحلیل سیاست خارجی است (Foreign Policy Analysis). محققینی که از این چهارچوب در تجزیه و تحلیل سیاست خارجی کشورهای مختلف استفاده می‌کنند، نقش افراد، موقعیت آنها در یک نظم سیاسی و چگونکی برخورد آنها با رویدادهای بیرونی را در طراحی سیاست خارجی مهم می‌دانند. برای این دسته از محققین، شخصیت افراد، چگونگی نگاه کردن آنها به تحولات بیرونی، اطلاعاتی‌که فرد طراح سیاست خارجی و منابع آنها، تعهد فرد به ایدئولوژی و باورهایی که زمانی با شخصیت آن فرد شکل و گره می‌خورد، همه در نگاه به سیاست خارجی باید مورد اریابی قرار گیرند. در مورد اوکراین، راست افراطی و رئالیست‌های ایرانی به سئوال مهم دیگری هم پاسخ نمی‌دهند. می‌گویند پوتین گسترش ناتو را برای خود تهدیدی می‌دانست و برای همین هم به اوکراین حمله کرد. سئوال اینجاست که اولا ناتو چقدر خارج از تصور پوتین به‌طور واقعی تهدیدی برای روسیه بوده است. دوم آیا معیاری برای ارزیابی تهدید واقعی خارج از ذهن یک رهبر سیاسی وجود دارد و یا اینکه هر رهبر سیاسی می‌تواند تحولی را خارج و داخل مرزهای خود تهدید بداند و به آن عکس العمل نشان دهد. در درون جامعه ما اصولا محافظه کاران افراطی در مورد خطر آمریکا و غرب برای کشورما غلو کرده‌اند تا بتوانند در سایه یک نگاه ایدئولوژیک به رویدادهای سیاسی برای سیاستهای خود که در دل آنها منافعی نهفته است توجیهی ارائه دهند. به عنوان مثال برای آنها اصولا اگر جمهوری‌خواهان و یا دموکراتها در آمریکا قدرت را به دست بگیرند، خطر و تهدیدشان یکسان است.

آنها زمانی ادعا می‌کنند که خطر غرب یک خطر ذاتی برای کشورماست به‌خاطر اینکه غربی‌ها با دین و ارزش‌های ما مخالفند. این برداشت ایدئولوژِیک برای حفظ منافع ملی در طراحی سیاست خارجی بسیار خطرناک بوده و می‌باشد. این نگاه حقیقت واقعیت‌ها را نادیده می‌گیرد به خاطر اینکه دیدگاه‌های ایدئولوژیک با پیش فرضهایی غیر واقعی وارد فهم یک واقعیت می‌شوند که آن واقعیت ساخته شده ذهنی با واقعیت حقیقی فاصله زیادی دارد.

ناسیونالیسم پوتینی: بحث این مقاله این است که به‌جای انگشت شماری برروی ناتو و توجیه دخالت نظامی پوتین در اوکراین، باید به ناسیونالیسم پوتینی و آنچه به شخصیت او شکل داده است پرداخت. در طول بیش از هفتاد سال حکومت یک نظم کمونیستی بر روسیه، قادر شده بود روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی این کشور را به لحاظ داخلی و انچه روابط خارجی اتحاد جماهیر شوروی نامیده می‌شد را با دنیای بیرون تغییر دهد. در زمان خروشچف، نظام کمونیستی در این کشور کوشش نمود که هویتی بنام «Sovetskii Norad» را شکل داده، تشویق و ترغیب نماید. این هویت به‌عنوان یک فرم زندگی در مقابل دمکراسی و کاپیتالیسم غربی ترغیب وتبلیغ می‌شد. هدف آن بود که بعد از جنگ جهانی دوم در روسیه هویت جدیدی شکل گیرد. در این هویت جدید بر نظام کمونیستی و منافع آن تکیه می‌شد و وفاداری دینی و یا نژادی کاملا سرکوب می‌شد. اگر در زمان تزار، کلیسای ارتدوکس مسیحی می‌توانست برای نظم غالب مشروعیتی ایجاد نماید، در نظام کمونیستی جدید ایدئولوژی کمونیستی پایه مشروعیت یک نظم جدید را شکل می‌داد. مارکس در سال ۱۸۴۳ دین را افیون ملت‌ها دانسته بود. او می‌نویسد، مذهب، “آه مردمانی‌ست که به آنها ظلم شده است، قلب دنیای بی قلب، و روح شرایطی‌ست که در آن روح نیست.” لذا در نظامی‌که مشروعیت باید بر بنیان دیگری شکل می‌گرفت، نقش دین در هویت ملی باید کاملا بی اثر می‌شد. هویت جدید هم‌زمان به پان ناسیونالیسم روسی تکیه می‌کرد. جنگ جهانی دوم و ایجاد اتحاد ملت در مقابل یک دشمن خارجی، به شکل دادن هویت روسی در زیر یک نظام کمونیستی ایدئولوژیک بیشتر کمک می‌کرد. از دست دادن ۲۴ میلیون شهروند روسیه در این جنگ و شکست نازیهای آلمانی و هیتلر باز به غرور ملی و هویت روسی کمک می‌کرد. مفهوم کشور روسیه به‌عنوان کشور مادر برای مردم روسیه که از اقوام و نژادهای مختلفی می‌امدند و اینکه هویت روسی یک نوع نگرش دیگر در مقابل غرب دمکراتیک بود، به رشد کنش‌های ناسیونالیستی روسی کمک می‌کرد. خروشچف این هویت تازه را در غالب، “یک جامعه تاریخی جدید،” تعریف می‌کرد. مردم روسیه آرام آرام در سایه تعریف از یک هویت جدید در کشوری که مردم به قوم‌های مختلف متعلق بودند عادت کردند. بعد از خروشچف و خصوصا در زمان پوتین، روس‌ها به سه گروه تقسیم می‌شدند. روس‌های روسیه بزرگ که در درون سر زمین مادری زندگی می‌کردند. روس‌های سفید که به شهروندان کشورهایی نظیر بلاروس گفته می‌شد و نهایتا روس‌های کوچک که به اوکراینی‌ها و شهروندان بعضی از جمهوری‌های جدا شده از اتحاد جماهیر شوروی گفته می‌شد. از خروشچف تا پوتین، کوشش بر این بود که همه این اقوام را زیر روسیه بزرگ و کشور مادری جمع کنند.

اما هویت روسی که خروشچف می‌خواست روسیه را پیرامون او متحد کند با اقتصادی‌که از بالا طراحی می‌شد نهایتا مشکل پیدا می‌کرد. ناکارآمدی مطلق اقتصادی در پایان و از ابتدای سال‌های ۱۹۸۰ میلادی به کمبود غذا رسید و خروشچف در سال ۱۹۸۰ علنا اعلام نمود که،”غذا یک مشکل سیاسی و اقتصادی و امروز یکی از مشکلات اصلی کشور محسوب می‌گردد.” ده سال زودتر از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، کشور روسیه با مشکل غذا و رکود سخت اقتصادی روبرو شده بود. اگرچه اصرار بر هویت روسی ادامه پیدا کرد اما آرام آرام روش زندگی در نظام کمونیستی که در مقابل غرب و دموکراسی روی آن بسیار تبلیغ میشد، با چالش‌های بزرگی و ابتدا در بخش اقتصادی روبرو شد. روسیه در این زمان هنوز یک قدرت نظامی بزرگ در دنیا بود و ناسیونالیسم روسی کلا کوشش کرده بود که بر پایه یک توسعه طلبی خارج از مرزهای خود شکل و هویت پیدا کند. این ناسیونالیسم چون ریشه ای در دوران تزارهای روسی داشت، بآن ناسیونالیسم امپراطوری (Imperial Nationalism) گفته شده است. استالین از موثر بودن ناسیونالیسم امپراطوری تزاری برای ارائه یک تصویر از هویت روسیه بزرگ تاکید کرده بود تا مردم را در مقابل حمله نظامی آلمان در جنگ جهانی دوم متحد کند. در دوران جنگ سرد، توسعه طلبی نظام کمونیستی برای گسترش حیطه نفوذ خود خارج از مرزهای اتحاد جماهیر شوروی خصوصا در مقابل غرب یک توجیه برای حفظ منافع نظام کمونیستی قلمداد می‌شد. تزارهای روسی بسیار توسعه طلب بودند و بخشی از خاک کشور ما را در قرارداد ترکمن چای از کشور ما جدا کردند. نظام کمونیستی آخرین توسعه طلبی‌اش در افغانستان شکل گرفت که با شکست روبرو شد.

هردو روسیه تزاری و کمونیستی توسعه طلبی خارجی را در مرکز شکل دادن به یک هویت روسیه ای بزرگ قرار داده بودند.

فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ هویت روسی را به چالش کشید. نه تنها اقتصاد روسیه با شکست بزرگی روبرو شده بود که صحنه سیاست این کشور در زیر نظم سیاسی کمونیستی با چالش بزرگی روبرو شده بود. در سالهای ۱۹۹۰، روسیه با شکاف‌های بزرگ طبقاتی و فقر روبرو شد و اقتصاد کشور با یک رکود بزرگ روبرو شد. روسیه با رکود اقتصادی و یک نظم سیاسی برهم پاشیده روبرو شده و هویت خودرا با چالش بزرگی در این اضمحلال و فروپاشی می‌دید. جمهوری‌های متصل به اتحاد جماهیر شوروی هم خودرا با چالش‌های مختلف روبرو می‌دیدند و یکی پس از دیگری به دنبال استقلال رفتند. روس‌ها بعد از این فروپاشی، خود را دیگر در داخل یک امپراطوری کمونیستی و توسعه آن تا شرق اروپا نمی‌دیدند. کشور مادری که خروشچف از آن سخن می‌گفت و برای آن تبلیغ می‌کرد دیگر وجود خارجی نداشت. با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ابرقدرت دیگری در مقابل آمریکا در صحنه روابط بین المللی وجود ندشت و این منبع غرور ملی در روسیه کاملا از دست رفت.

با فروپاشی اقتصادی و سیاسی اتحاد جماهیر شوروی، یالتسن وارد ملت-دولت سازی مجدد در روسیه شد اما در این حیطه سخت شکست خورد. روسیه ای‌که یالتسن با آن روبرو شد روسیه‌ای بود که با اقتصاد و سیاست فروپاشی شده روبرو بود و می‌بایست مجددا در سایه یک نظم جدید بازسازی می‌شد. در ذهن بسیاری در روسیه، روسیه بزرگ و واقعی همان روسیه تزاری بود و آنچه کمونیسم با آن می‌کرد مدیریت اقتدار گذشته بود. سیمز در کتابی که در سال ۱۹۹۹ میلادی تحقیق و چاپ کرده است به‌این مقوله به‌طور مبسوط می‌پردازد(Sims 1999). لذا بزرگترین مشکل یالتسن برگشت به نظمی بود که بتواند این اقتدار گذشته و غرور ملی را حفظ کند. یالتسن با کشور و یا فدراسیونی مواجه شد که ۱۵ جمهوری خواسته بودند از آن جدا شوند. بزرگترین مشکلی که یک پریشانی فکری-اجتماعی برای بسیاری از شهروندان این کشور فراهم کرده بود، فروپاشی اقتصادی و سیاسی این کشور، تنگناهای اقتصادی و فقر رو به افزون بود که آینده خوشبینانه ای برای آن نمی‌شد تصور کرد. این مشکل برای بسیاری روشن کرد که روسیه دیگر از آن اقتدار در مقابل بلوک غرب که سالها با آن در اتحاد جماهیر شوروی مقابله شده بود برخوردار نیست. روسیه منابع اجتماعی قابلی نداشت که بتواند نظم نو و خصوصا یک نظم دموکراتیک را بر قرار کند. میزان محبوبیت یالتسن در پایان دولتش به زیر ده رسید. مرگ یک قدرت بزرگ به‌خاطر یک توهم بزرگ و سرمایه گذاری برتر در بخش نظامی فرا رسیده بود و مسابقات تسلیحاتی با غرب نهایتا به فقر و تنگناهای بزرگ اقتصادی در این کشور منجر شده بود.

پوتین در قدرت روسیه: پوتین به عنوان یک رهبر مناسب، در زمانی مناسب از سالهای ۱۹۹۹ میلادی در صحنه قدرت این کشور به صحنه آمد. با استعفای یالتسن در پایان دسامبر ۱۹۹۹، پوتین رئیس جمهور موقت انتصابی روسیه شد. او زمانی به این سمت رسید که اقتصاد روسیه به علت افزایش قیمت نفت د رحال یک رونق نسبی بود. وقتی در سال ۱۹۹۸ دولت یالتسن نتوانسته بود قرض خود را به نهادهای بین المللی پس دهد، روسیه وارد یک رکود اقتصادی بزرگ شده بود و تولید ناخالص ملی این کشور ۵.۳% تقلیل پیدا کرده بود(Herrera 2001). در یک سال و با کمک ازدیاد قیمت نفت، اقتصاد روسیه رو به رشد گذاشت، تولید ناخالص این کشور ۶.۴% ازدیاد پیدا کرد و این کشور به رشد ۱۰% در سال رسید. پوتین به خاطر این رشد اقتصادی میزان محبوبیتش بالا رفت که به مشروعیت پایه های حکومت او کمک کرد (Gel’man 2015). در دو دوره اول پوتین، میزان محبوبیت او به‌خاطر مقبولیت اقتصادی به طور متوسط به ۷۰% رسید. پوتین دریافت که برای بالا نگه داشتن میزان محبوبیت خود می‎بایست به اقتصاد و ایجاد فرهنگ جدیدی که بتواند بر بزرگی تاریخ و سنت روسیه در امتداد فرهنگ امپراطوری در این کشور تکیه کند دست بزند. اقتصاد در دنیا از سالهای ۱۹۹۰ میلادی وارد نظم جدیدی شده بود که جهانی شدن یکی از مشخصات بارز آن بود. در این اقتصاد مزیت رقابتی (Competitive Advantage) و مزیت تطبیقی (Comparative Advantage) خصوصا در مقابل غرب سهم بسیار بسزایی را بخود اختصاص داده بود. روسیه با زمامداری پوتین باز فرصت بزرگی را از دست داد و به‌جای تمرکز بر اقتصاد، به سراغ ایجاد یک نیروی نظامی برتر رفت. کشورهایی نظیر کره جنوبی در همین سالها قدم‌های بزرگی برای توسعه اقتصادی در کشور خود برداشتند و از سال ۲۰۰۳ میلادی پس از سالها دست و پنجه نرم کردن با دولت‌های کودتای نظامی و استبدادی، وارد سامان دادن به‌یک نظم سیاسی دموکراتیک در کشور خود شدند که نهایتا راه را برای سرمایه گذاری خارجی و رشد چشمگیر اقتصادی در این کشور باز کرد.

یکی از اولین قدم‌های پوتین، بازسازی روابط مسکو با مناطق مختلف این کشور بود.

یالتسن به یک سیاست در بر گیرنده اقوام مختلف با سیاستی غیر متمرکز در حکومت روی آورده بود، اما پوتین بلافاصله بدنبال یک دولت متمرکز و نادیده گرفتن سهم اقوام مختلف در سیاست این کشور رفت(Stoner-Weiss 2001) . در سال ۲۰۰۰ میلادی، پوتین توانست دو قانون مختلف در دوما تصویب نماید که قدرت را مجددا به دست یک دولت تمرکز یافته منتقل میکرد و به پوتین اجازه می‌داد تا رهبران سیاسی مناطق مختلف را خود انتخاب کند. یالتسن به دنبال یک فدرالیسم و پوتین به دنبال یک دولت مرکزی با قدرت ویژه بود. به عنوان مثال نیکیتا بلیخ که در بین سالهای ۲۰۱۶-۲۰۰۹ فرماندار لیبرال منطقه کیرو بود با اتهام نادرست فساد از کار خود برکنار شده و به هشت سال زندان محکوم گردید. پوتین با همین روش‌ها در طول سال‌های مختلف مخالفین سیاسی خود را به زندان کشیده، تعدادی را مسموم و کوشش کرد که هرچه بیشتر دولت را در کشور روسیه تمرکز یافته کند.

یکی از اقوامی‌که پوتین با خشونت مطلق تحت کنترل دولت مرکزی در مسکو آورد، چچن ها بودند. اولین جنگ روسیه با چچن ها در زمان ریاست جمهوری یالتسن در سال ۱۹۹۶ در توافقنامه صلح خاساورت (Khasavurt) پایان یافت که چچن ها استقلال واقعی خودرا در این توافق کسب کردند(Sakwa 2010). در سال ۱۹۹۹ تنش بین روسیه و دولت چچن، جمهوری ایکچریا بالا گرفت و پوتین با انفجار چندین اپارتمان در مسکو، که کار سازمانهای امنیتی خود روسیه بود، راه را برای حمله به چچن آماده کرد. پوتین مانند اوکراین که رئیس جمهور این کشور، زلنسکی، را غیر مشروع می‌دانست، اصلان مشکادو، رئیس جمهوری انتخابی چچن را هم غیر مشروع تلقی کرده و به این جمهوری نو پا حمله کرد. او بلافاصله اخمد کادیرو را که حامی او بود به عنوان فرماندار در این منطقه انتصاب نمود. با این کار پوتین به دنبال فرستادن پیامی به همه اقوام روسی بود که هرگز جدایی این اقوام را از سرزمین «مادری» نخواهد پذیرفت.

دومین قدم برای پوتین ایجاد یک ایدئولوژی ملی و اعتبار ناسیونالیستی برای خود بود. برای ایجاد چنین ناسیونالیسمی، پوتین هم به سراغ ارزشهای ملی ایجاد شده در زمان امپراطوری تزارها و هم آنچه خروشچف خلق کرده بود رفت. در سال ۲۰۰۰ میلادی، پوتین یک سرود ملی تازه با تکیه بر این دو سنت در فرهنگ سیاسی روسیه ایجاد کرد. استالین هم در اواسط جنگ جهانی دوم یک سرود ملی جدید برای این کشور تهیه نموده بود. پوتین روز پیروزی روسیه در جنگ جهانی دوم را هرساله جشن گرفته و خواسته بود بر قدرت روسیه و شهروندی روسی در این روز تکیه شود. از عقاب دوسره به عنوان قدرت دولت در دوران تزارها، پوتین استفاده کرده است (Kremlin 2018). این علامت برای بار اول در سالهای ۱۴۹۰ برای نشان دادن اقتدار روسیه استفاده شده بود.

پوتین از سمبل‌های ناسیونالیستی از امپراطوری تزارها در روسیه و نظام کمونیست بعد از انقلاب در این کشور استفاده کرده تا بتواند از این تاریخ برای بازسازی مجدد ناسیونالیسم و اکنون نوع پوتینی ان در این کشور بهره گیرد. اما ناسیونالیسم روسی تزاری و کمونیستی هردو پایی در توسعه طلبی و گسترش نفوذ و قدرت خارج از مرزهای خود داشتند که قادر بودند که از مرزهای قومی در درون این کشور گذشته و شهروندان روسیه را با هم متحد کند. برای بازسازی ناسونالیسم امپراطوری توسعه طلب گذشته، پوتین تلاش می‌کرد که در سطح جهانی نفوذ و قدرت کسب کند و با پایه گذاری یک ایدئولوژی غرب ستیز، مقابله با غرب را در کشور خود به روسی بودن گره بزند. در دوران کمونیسم، غرب ستیزی و اتخاذ یک فرم جدید زندگی در زیر آن حکومت، توسط نظام کمونیستی در این کشور تبلیغ میشد. نظامهای غربی، دمکراسی و اقتصاد باز برای کمونیسم یک چالش و غرب برای آن یک رقیب در صحنه بین المللی بود. تمرکز قدرت توسط پوتین و اقتصادیکه برروی صنعت نفت و گاز در این کشور رو به رشد داشت باو اجازه داد که برای توسعه طلبی خارجی جایی باز کند، که بعد از چچن در گرجستان، سوریه و امروز در اوکراین خودش را نشان داده است(McFaul 2018). شایان ذکر است که پوتین در ایجاد این ناسیونالیسم پوتینی که بخش بزرگی از آن بر توسعه طلبی بیرونی در خارج از مرزهای این کشور شکل گرفته است از حمایت داخلی نیز در کشور روسیه برخوردار بوده است. در سال ۲۰۱۳ در یک سرشماری، ۸۲.۳% مردم روسیه قدرت و منافع ملی این کشور را در نفوذ خارجی این کشور خارج از مرزهای خود تعریف کرده در حالی‌که ۱۷.۷% آنرا در دردون مرزهای این کشور محدود می‌کردند. در زیر دولت پوتین، مردم این کشور هرگز قبول نکرده اند که این کشور یک قدرت میانی دارد و آن‌را همیشه یک قدرت بزرگ می‌دانسته اند.

‎برای اینکه پوتین بتواند بر قدرت خود از طریق یک ساختار ناسیونالیسم امپراطوری تکیه کند تا در روسیه مردم به دولت او ابراز وفادری کنند، توسعه طلبی بیرونی یکی از ابزارهای او شده بود و وقتی در سال ۲۰۰۸ به گرجستان حمله کرد و دو منطقه ابغازی و استیای جنوبی را از آن جدا کرد، میزان محبوبیت او در روسیه افزونی یافت. در سپتامبر سال ۲۰۰۸، بعد از جنگ گرجستان میزان محبوبیت پوتین در روسیه به مرز ۸۸% رسید. با دادن پاسپورت به مردم این دو منطقه جدا شده از گرجستان، پیام او این بود که این مردم عضو روسیه و کشور مادری هستند. در کریمه باز پوتین تمرکز تبلیغاتی خودرا برروی دفاع از مردم روسیه، که ۵۰% شهرنشینان این منطقه را شکل می‌دادند گذاشت. او در یک نطق از دولت اوکراین انتقاد کرد که به هویت روسی این بخش مردم در کریمه احترام نمی‌گذارد و عدم دفاع از آنهارا توسط روسیه خیانت به کشور مادری قلمداد نمود. دسترسی روسیه به آب‌های دریای سیاه از طریق پایگاه نظامی سواستوپول، به پوتین اجازه داد تا نفوذ خورا در دنیا و منطقه بنمایش گذارد. خود پوتین ابایی نداشته است که اهمیت این پایگاه نیروی دریائی را برای روسیه مهم بداند. پوتین در صحبتی باین اهمیت، قدرت و شکوه ارتش روسیه با داشتن این پایگاه اشاره می‌کند(Putin 2014) . در همین صحبت پوتین می‌گوید کشور روسیه در سطح بین‌المللی منافعی دارد و دنیا باید این منافع را به رسمیت بشناسد. در راستای قدرتمند نمودن یک ناسیونالیسم امپراطوری امپریالیستی، پوتین در سیاست خارجی دائما بدنبال نشان دادن قدرت روسیه در دنیا بوده اما این قدرت نه در حیطه اقتصاد و اقتصادی رقابتی بلکه در زمینه نظامی کرار به نمایش گذاشته شده است. پیش از حمله نظامی روسیه به گرجستان، ۶۰% مردم روسیه فکر میکرده اند که کشورشان یک قدرت جهانی است و بعد از آن۷۰% بر این باور استوار شده اند. اما شایان توجه است که پیش از هر حمله نظامی، بعنوان مثال در گرجستان، پوتین اعلام می‌کرده است که غرب و آمریکا در این مناطق و کشور نفوذ کرده و کوشش می‌کنند از نفوذ روسیه بکاهند. ۵۲% مردم روسیه در سال ۲۰۱۴ فکر می‌کرده اند که اکراین عروسکی در دست غرب است که رهبران آن کوشش می‌کنند نفوذ روسیه را در این کشور کاهش دهند. در سال ۲۰۱۶، ۷۴% مردم روسیه نظری کاملا منفی نسبت به آمریکا داشته اند و نگرش ۶۰% مردم این کشور در مورد اروپا هم منفی بوده است (Pain 2016).

ریشه های ناسیونالیسم پوتینی: یکی از شخصیتهای کلیدی در شکل دادن ناسیونالیسم پوتینی که آنرا به ایدئولوژِی فاشیسم در اروپا نزدیک میکند، ایوان ایلین (Ivan Alexandrovich Ilyn) است. او در بین سالهای ۱۹۵۴-۱۸۸۳ میلادی زندگی میکرده است و یک متفکر مذهبی و سیاسی و ایدئولوگ اتحادیه ارتشیان روسیه بوده است. ایلین در یک خانواده اشرافی در مسکو بدنیا آمد و پدر او در قصر بزرگ کرملین که بین سالهای ۱۸۴۹-۱۹۳۷ بعنوان نماد یک امپراطوری ساخته شده بود بزرگ شد. پدر خوانده پدر بزرگ ایلین امپراطور روسیه، الکساندر سوم بود. مادر ایلین یک المانی الاصل و به کلیسای لوترن (Lutheran) تعلق داشت. مادر او در سال ۱۸۸۰ به کلیسای ارتدکس روسیه پیوسته و با پدر ایلین ازدواج کرد. ایلین در سال ۱۹۰۱ وارد دانشکده حقوق دانشگاه مسکو شد. در کلاسهای استاد خود، پاول ایوانویچ نوگوروتسو، که یک فسلفه دان لیبرال در رشته قانون بود، بیشتر به فلسفه روی آورد. در سال ۱۹۱۱ به اروپای غربی رفت تا روی تز دکترای خود که در زیر عنوان «بحران عقلگرایی در فلسفه در المان در قرن نوزدهم» بود بپردازد. او در تحقیقات خود تمرکز خاصی بر روی فلسفه هگل خصوصا در رابطه بین قانون و دولت داشت. اولین کتاب او که بخشی از تز دکتری او روی هگل بود، در سال ۱۹۱۸ چاپ گردید.

‎او همراه بسیاری دیگر از روشنفکران، از انقلاب فوریه در روسیه که در یک اعتراضات هشت روزه به عمر تزار پایان داد حمایت نمود اما با انقلاب بلشویک ها برهبری لنین که در ماه اکتبر همین سال اتفاق افتاد سخت مخالف بود. او بعدا مخالفت خودرا با این انقلاب علنی نموده، در سال ۱۹۱۸ زمانیکه استاد دانشگاه بود برای مدت کوتاهی بزندان افتاد و در سال ۱۹۲۲ همراه با ۱۶۰ استاد دیگر از روسیه اخراج شد. او در بین سالهای ۱۹۳۸-۱۹۲۲ در برلین زندگی کرد و بین سالهای ۱۹۲۳-۱۹۳۴ در برلین در مرکز مطالعات علمی روسیه در این شهر تدریس میکرد. در این زمان او ایدئولوگ جنبش سفید خارج از مرزهای روسیه بود. جنبش سفید حول و حوش مبارزه با کمونیسم در درون روسیه و خارج از آن شکل گرفته بود. در سالهای ۱۹۲۷-۱۹۳۰ او ویراستگر اصلی جورنال زبان روسی بود. او در سال ۱۹۵۴ میلادی از دنیا رفت و در سال ۲۰۰۹ پوتین جنازه او را نبش قبر کرده و استخوان‌های اورا به روسیه برد تا به عنوان یک فلسفه دانی که او حامی افکار اوست از او تجلیل به عمل آورده شود.

ایلین نوشت که روسیه نباید خودش را با هویت کمونیسم به سنجش گذارد بلکه باید در آینده خود را از این هویت آزاد کرده و گرایش فاشیسم مسیحی Christian fascism) ( پیدا کند. فاشیسم مسیحی که بعده ها به کریستوفاشیزم نام گرفت به معنی در هم تنیدگی قدرت با کلیسای ارتدوکس مسیحی در روسیه و یک نظام توتالیتر و توسعه طلب بیرونی، امپریالیسم بود. او بعده ها با تفسیر از فلسفه هگل کوشش نمود که به این سئوال که چرا روسیه نهایتا به تراژدی انقلاب بلشویکها تن داد پاسخ گوید. او دلیل آنرا هویت ملی ضعیف شده روسیه و زیانی که به احترام برای شخصیت فردی روسی زده شده بود دانست. او اعتقاد داشت که دولت می‌بایست به شکل یک بنگاه تجاری (Corporation) اداره شود و شهروندان از حقوقی برخوردار شوند اما نه حقوق مساوی. او به حقوق غیر مساوی شهروندان اعتقاد دارد و می‌گوید که طبقه نخبه سیاسی و تعلیم یافته نقش هدایت جامعه را در یک نظم ایده آل بعهده می‌گیرد. این باور که شهروندان باید به نظام در یک رابطه نابرابر وفاداری داشته باشند و اصولا منافع نظام در مقابل منافع مردم از برتری مطلق برخوردار است، اصولا یک باور فاشیستی در نظام‌های گذشته اروپائیست. او همچنین می‌گوید که نخبگان سهم خاصی در مدیریت اجتماعی دارند که در زیر نظام کمونیستی به وقوع نپیوسته است. در سال ۱۹۴۹ هردو نظام دمکراسی و توتالیتر را به نقد میکشد و بدنبال راه سومی میرود. راه سوم برای او یک دولت قوی با شرکت نخبگان سیاسی است. در مورد اوکراین بطور مشخص میگوید که ان کسانی که در مورد این کشور بعنوان یک کشور مستقل فکر می‌کنند، دشمنان روسیه هستند. او اصولا به مفهموم حاکمیت ملی اعتقادی ندارد و میگوید اصولا افراد و یا یک جمع نمیتوانند در مورد ملیت و دولت خود تصمیم بگیرند و مردم را به یک سل بیولوژِک در بدن تشبیه میکند که نمی‌توانند خارج از زندگی کند. در مورد روسیه شهروندی را در چهارچوب مفهومی بنام هوشیاری قانونی (Consciousness of Law) خلاصه میکند. در زیر این مفهوم که در بیست سال پایانی عمر خود پرورانده است میگوید که افراد در درون یک جامعه باید قانون و روح قانون را درک و به آن احترام گذارند. البته این قانونی‌که ایلین از آن نام می برد توسط همان نخبگان سیاسی که جامعه را هدایت می کنند وضع میگردد و رابطه مستقیمی با قانون کانتی و هابرماسی ندارد که برای آنها قانون زمانی مشروعیت پیدا می کند که پایگاه اخلاقی داشته باشد. قانون در دیدگاه ایلین توسط نخبگان سیاسی شکل گرفته وضع می‌شود و شهروندان با هوشیاری قانونی از آن تبعیت می‌کنند.

در فلسفه سیاسی خود، ایلین بهترین مدل حکومتی را یک مدل سلطنتی می‌داند. او اعتقاد دارد که نظام سلطنتی مطلق در هوشیاری قانونی قرار میگرد و برعکس نظام جمهوری و انتخابی از نقش سازنده دولت در جامعه چشم پوشی کرده و انرا از نظم اجتماعی منقطع می گرداند. نظام سلطنتی دولت را مرکز تلاقی فامیل اجتماعی میداند در حالی‌که دولت‌های جمهوری بر حقوق شهروندی فردی تکیه کرده و در اینصورت مردم عادی فرهیختگان سیاسی درون دولت را لزوما عضوی از این فامیل نمیداند. نظامهای سلطنتی برای حفظ سنتها در درون جامعه اهتمام می‌ورزند در حالیکه نظامهای جمهوری همیشه بدنبال تغییرات اجتماعی میروند. ایلین در اینجا ثابت می‌کند که یک سلطنت طلب بوده و در سلطنت طلبی همانگونه که در پیش گفته بود باید بر فاشیزم مسیحی تکیه کند. البته او در برشهایی به تاریخ نظام سالطنتی در روسیه انتقاد کرده است اما نه به نظام بلکه به کسانی‌که در راس سلطنت بوده و نقش در خور ی در این نظامها ایفا نکرده اند. او سخت منتقد نیکولاس دوم است که اورا باعث فروپاشی امپراطوری روسیه در سال ۲۰۱۷ میلادی میداند.

ایلین در کارهای فکری خود به روشنی از تفکر هیتلر و نازیها دفاع میکند. او در کتابهای خود و خصوصا آنهاییکه بعد از سالهای ۱۹۴۵ نوشته شده است به روشنی از شخص هیتلر دفاع میکند و ادعا میکند که او کنشهای ضد یهودی (Antisemitism) خودرا از روسهای سفید، که خود یکی از پایه گذاران این حرکت بوده است، الهام گرفته است. در سال ۱۹۳۳ در مقاله ای زیر عنوان، (National Socialism: A New Spirit) حمایت خودرا از حمله هیتلر و نازیها به اروپا اعلام کرده است.

افکار ایلین، بر باورهای نویسندگانی چون الکساندر زولژینتسن، الکساندر دوگین و ناسیونالیستهای راستگرای روسی و پوتین تاثیر گذاشته است. پوتین در صحبتهای خود کرارا به نوشته های ایلین اشاره کرده است و اورا یک منبع الهام بخش برای ناسیونالیستی روسی می‌داند. در سال ۲۰۰۶ وزارت فرهنگ روسیه همه کتب و مقالات ایلین را بعنوان یک گنجینه جمع آوری نموده است. پوتین یک دولت اقتدارگرای مافوق قانون را که نقش هدایتی در جامعه پیدا میکند را در افکار ایلین جستجو کرده است. او هرگز ابایی نداشته است که مادام العمر در قدرت بماند و پایه گذار یک دولت اقتدارگرا باشد.

پوتین و اشتباهات محاسباتی در مورد اوکراین: حمله نظامی روسیه در اوکراین با پنج اشتباه محاسباتی روبرو بوده است. اشتباه اول، اشتباه اول پوتین این بود که فکر می‌کرد اروپا قادر نخواهد بود مجددا متحد و یکپارچه شود. با حمایت پوتین در دوران ریاست جمهوری ترامپ، کوشش شد تا بسیاری از نهادهای اروپائی و بین المللی تضعیف شوند. ترامپ از یونسکو، سازمان بهداشت جهانی و همچنین توافق تغییرات اقلیمی پاریس خارج شد. ترامپ و پوتین از گروههای دست راستی و فاشیستی اروپا حمایت میکردند. پوتین روابط بسیار نزدیکی با مری لپن، رهبر راستگرای ضد مهاجر مسلمان فرانسه داشته است. اتحادیه اروپا در دوران ترامپ صدمه خورده بود اما پوتین نمیدانست که بایدن اتحاد مجددا اروپارا از ابتدای دولت خود در دستور کارش قرار داده بود. اگرچه مرکل با بایدن در مورد توقف خط لوله نورد استریم دوم از روسیه مخالفت می‌نمود اما به محض دخالت نظامی روسیه در اوکراین، دولت جدید سوسیال دموکرات این کشور در آلمان با بایدن همدل و هم‌صدا شد. پوتین هرگز فکر نمی‌کرد که بایدن در اروپا شهرت ویژه ای دارد و رهبری او را دموکراسی‌های اروپایی به زودی می‌پذیرند. دموکراسی‌های اروپایی مجددا با رهبری آمریکا به صحنه فعال بین المللی آمده اند. این اتحاد بعد از خطر توسعه طلبی پوتین وارد مرحله جدیدی شده و خواهد شد. در این مرحله همت‌های بیشتری برای تشویق کشورهای مختلف در گذار به دموکراسی مبذول خواهد گردید. خطر نظامهای اقتدارگرا اکنون در بسیاری از محافل غربی به بحث و تحلیل گذاشته شده است. تئوری صلح دمکراتیک (Democratic Peace) دارد مجددا در صحنه بین المللی طرفدارانی پیدا میکند.  

اشتباه دوم، اشتباه بزرگ دیگر پوتین در این‌بود که نمی‌دانست تحریم‌ هاییکه کشورهای غربی و آمریکا در سطح بین المللی در مقابل روسیه شکل دهند، چقدر می‌تواند گزنده بوده و ضربه به اقتصاد روسیه وارد کند. به محض اینکه روسیه در اوکراین مداخله نظامی کرد، دولت بایدن که مرتب تاکید می‌کرد که پوتین دل به مداخله نظامی در اوکراین بسته و نهایتا مداخله می‌کند، زمینه را برای تحریم‌های بزرگ آماده کرده بود. دولت المان سریعا پروژه نورد استریم دوم، لوله گازی از روسیه به این کشور را متوقف نمود. این توقف دو پیام مختلف برای جامعه جهانی داشت. اول اینکه اروپا متحد شده و در این اتحاد آمریکا مجددا در رهبری دنیای غرب جای گرفته است. دوم، تحریم‌ها بسیار گسترده و با شدت خواهد بود و کشورهای اروپایی حاضرند هزینه آنها را پرداخت کنند. تحریم‌ها روی روسیه که با رهبری آمریکا شکل گرفته، بسیار گسترده، سریع و تخریب کننده نظم اقتصادی روسیه هستند. این اولین بار بعد از پایان دوران جنگ سرد است که یک کشوری در این وسعت و با یک قدرت نظامی تحریم می‌گردد.

اشتباه سوم: اشتباه دیگر پوتین در این بود که مردم اوکراین را بعد از تحولات سال ۲۰۱۴ بخوبی نمیشناخت. او مانند سال ۲۰۰۰ به دنبال جایگزینی دولتی مثل یاناکویچ، دست نشانده روسیه در این کشور بود در حالیکه این جامعه تغییر یافته بود. او ابتدا از مردم اوکراین خواسته بود که دولتی را که انتخاب کرده اند سرنگون کنند. او نمی‌دانست که مردم اوکراین با فرمان یک شخص خودکامه به نظم دموکراتیک در کشور خود پایان نمی‌دهند. زلنسکی بر خلاف پیشنهاد کشورهای غربی و آمریکا در اوکراین ماند تا بتواند پایه گذار یک ناسیونالیسم نوپای اوکراینی که در آن بر سه اصل تکیه میشد بشود. ناسیونالیسم جدید فراگیر و شامل همه اقوام که در اوکراین زندگی میکردند بود. پوتین بر روسی بودن اما او بر شهروند بودن اوکراینیها تکیه میکرد. دوم، ناسیونالیسم او دموکراسی خواه بود و بر حق حاکمیت ملی اصرار میورزید در حالیکه روسیه بدنبال جایگزینی یک نظام غیر دموکراتیک خودکامه با یک نظم دموکراتیک بود. سوم، پوتین میبایست بعد از سال ۲۰۱۴ میلادی میفهمید که اکثریت مردم در درون این کشور تمایل به نزدیکی با غرب و نه روسیه را دارند. مدل سیاسی و اقتصادی روسیه همانگونه که در پیش بآن پرداخته شد در اوکراین در بین اکثریت مردم طرفدار نداشت. لذا زلنسکی براحتی و با هنریکه در عرصه تماس با مردم در سالهای پیش و در حرفه خود کسب کرده بود، توانست مردمی را در مقابل یک مداخله نظامی از طرف کشور دشمنی تشویق و بسیج کند. ایستادگی مردم اوکراین حتی اروپائیان را هم متعجب نمود. آنها در ابتدا نه چندان بدنبال حمایت نظامی در اوکراین بودند بخاطر اینکه نگران بودند که روسیه این کشور را تسخیر میکند و اسلحه های مدرنشان بدست ارتش پوتین خواهد افتاد. لذا با مقاومت مردم اوکراین، اسلحه های دفاعی کشورهای غربی به اوکراین سرازیر شد. آمریکا بیش از یک میلیارد دلار به اوکراین کمک نمود که بسیاری را در اروپا برای کمکهای بیشتری تشویق کرد. تا به امروز بیش از ۵۰۰ هزار اوکراینی از خارج به هموطنان خود در درون اوکراین برای دفاع از کشورشان ملحق شده اند.
پوتین و ارتش کاملا غیر آماده او با چالش بسیار بزرگی در اوکراین روبرو شده اند. کیو را روسها نتوانستند تسخیر کنند و به اولین هدف خود در این مداخله نظامی دست پیدا نکرده اند.

اشتباه چهارم: پوتین هرگز تصور نمیکرد که حق حاکمیت ملی برای تعیین یک دولت ، یک ملت و مرزهای جغرافیایی مشخص برای مردم دنیا بسیار مهم است. در مکتب رئالیسم در روابط بین الملل، تکیه فقط بر روی دولتها، قدرت نظامی و چگونگی تشخیص تهدید توسط نظامهای سیاسی دنیاشده است. نقش مردم و اینکه آنهارا میشود برای یک ارمان که خصوصا پایی در ارزشهای اخلاقی آنها دارد، متحد نمود کاملا نادیده گرفته شده بود. رئالیستها اعتقاد دارند که مردم در روابط اجتماعی بیشتر بر منافع شخصی خود تکیه میکنند و بسیار خود خواه هستند. دخالت نظامی پوتین در اوکراین نشان داد که لیبرالیسم سیاسی بعنوان یک مکتب در روابط بین الملل میتواند براحتی چگونگی اتحادهای ملی و فرامرزی را برای منافع اجتماعی و آرمان مشترک تعریف کند. متحد شدن مردم دنیا در حمایت از حق حاکمیت ملی در اوکراین، برروی دولتهای دموکراتیک فشار گذاشته تا بکمک مردم اوکراین بشتابند. اینکه کشوری مانند سوئد و سویس هم وارد عرصه این کمکهای بین المللی شده اند، حکایت از یک پدیده پویا در صحنه بین المللی دارد. بعد از حمله روسیه به اوکراین، اتحادیه اروپا و ناتو قدرت بیشتری پیدا کرده و از اکنون در افزایش بودجه نظامی کشورهایی نظیر آلمان روند جدیدی مشاهده میشود. نظم بین الملل که در طول سالهای گذشته وارد یک نظام چند قطبی شده بود، اکنون اتحاد جدیدی را بین کشورهای غربی در بخشهای سیاسی و اقتصادی در این نظم مشاهده خواهیم کرد.

اشتباه پنجم: نظام اقتدارگرای روسیه و نیروی نظامی آن برای چنین جنگی نتنها آماده نبوده که پوتین در توهم قدرت در شروع این جنگ بسر می‌برد. روسیه دومین قدرت نظامی بعد از آمریکا را در سطح بین المللی داراست. مدلیکه پوتین در کروزنی در چچن و حلب در سوریه با بمباران بدون تبعیض مکانهای مسکونی در این دو منطقه بکار گرفته بود در اوکراین هم دنبال کرد. اما این مدل فقط توانست در شهر مریوپل اوکراین بکار گرفته شود و اصولا روسیه قادر نبود که این مدل را در همه جای اوکراین پیاده کند. روسیه در فضای هوایی اوکراین با چالش اسلحه های غربی روبرو شده و اسلحه های ضد تانک غربی در اوکراین، ارتش روسیه را با مشکلات بزرگی روبرو کرده است. در بسیاری از جنگها، مدیریت جنگ بشکل عمودی و از یک مرکز هدایت و کنترل میشود در حالیکه توهم قدرت در روسیه اجازه نداد تا ارتش این کشور برای جنگ در اوکراین برنامه ریزی منظمی بنماید. جنگ در اوکراین با یک نظم افقی هدایت و کنترل شده است. روسها فکر میکردند که به فاصله یک هفته دولت را در اوکراین فروپاشی می کنند اما چنین نشد. لذا مدیریت و کنترل جنگ که بشکل افقی هدایت شد، پای ژنرالهای روسیه را برای هدایت بخشهای مختلف ارتش بصحنه جنگ اوکراین کشید و برای همین هم تا به حال هشت ژنرال روسی همراه با ده تا پانزده هزار سرباز روسیه در اوکراین کشته شده اند.

نتیجه: در جنگ اوکراین، یک قدرت بزرگ نظامی که بالاترین میزان اسلحه های اتمی را هم داراست، با شکست بزرگی روبرو شده است. اسلحه اتمی اگرچه فکر می‌شد که برای کشوری بازدارندگی ایجاد نماید، اما چنین نشد. روسیه نتوانست از تهدید اسلحه اتمی در اوکراین استفاده کند. میزان خرابی در جنگ جهانی دوم که از بمب افکنهای جنگی برای اولین بار استفاده شده بود، شاید بیشتر از اسلحه های اتمی روسیه و یا غرب دنیا را بفکر محدود کردن این جنگ انداخته است. کشورهای غربی می‌دانستند که روسها بخاطر اینکه در توازن قدرت این اسلحه، میزان خرابی در کشورهاییکه از آنها استفاده می‌کنند، تضمین شده است، هرگز قادر به استفاده از این نوع اسلحه حتی در شکل محدود آن نیستند. در تئوری تضمین خرابی یکسان(Mutual Assured Destruction)، بین آمریکا و روسیه، هر دو کشور نهایتا به نتیجه رسیده اند که اینگونه اسلحه جایی در تنشهای نظامی ندارند. لذا داشتن اسلحه اتمی، برای هیچ کشوری توان بازدارندگی مطلق ایجاد نمیکند. در جنگ کره بین سالهای ۱۹۵۳-۱۹۵۰، دو کشور آمریکا و روسیه که باکمک چین در این جنگ شرکت مستقیم داشتند، و هردو به اسلحه اتمی دسترسی داشتند و آمریکا هم چند سالی زودتر از اتحاد جاهیر شوروی به آن دست پیدا کرده بود، هرگز از تهدید بکار گیری این اسلحه استفاده نکردند. کره شمالی امروز نیروی زمینیش بیشتر از اسلحه های اتمیش برای کره جنوبی خطر انگیز است.

دومین درسی که از اوکراین باید گرفت توفیق کشور اوکراین و رهبران سیاسی آن در کاهش شکاف بین دولت و ملت است و اینکه این رهبران توانسته بیک وفاق ملی بر سر منافع ملی و حق حاکمیت در این کشور دست یابند. بزرگترین نیروی بازدارندگی برای اوکراین مردمیست که امروز برای حفاظت از مرزهای خود با یک دولت تجاوزگر خارجی برپا خواسته اند.

وفاداری مردم به یک نظم سیاسی و پیدایش یک دولت قوی که بر لایحه های مختلف اجتماعی برای کسب منابع تکیه میکند و یک جامعه قوی که نهادهای مدنی خودرا قدرت میبخشد، بزرگترین منبع برای قدرت یک نظام بوده و عامل بازدارندگی بزرگی در مقابل مداخلات خارجی است.

دولت روسیه و اوکراین در استانبول با دعوت اردوغان وارد دور بعدی مذاکرات شده اند. دولت روسیه نتوانست به اهداف خود خصوصا سرنگونی دولت اوکراین دست یابد. اوکراینها با مقاومت خود برای همیشه استقلال این کشور را تضمین نمودند. دیگر بعید بنظر میرسد که روسیه در آینده به اوکراین حمله کند. اوکراین در آینده وارد مراودات تجاری و حتی امنیتی با اروپا و غرب خواهد شد. آنچه اکنون در اوکراین بین روسیه و این کشور مورد مناقشه است کریمه و منطقه دنباس با دو جمهوری دونستک و لوهانسک است. البته اوکراین پذیرفته است که به ناتو نخواهد پیوست. باید دید سرنوشت این سه منطقه که بخشی از این مناقشه را بخود اختصاص میدهد چگونه تعیین می‌شود. آیا جدایی، خودمختاری در یک نظم فدرالیسم و…مورد قبول هر دو طرف در این مناقشه قرار می‌گیرد؟

تحریم‌های غرب بر روسیه ضربات بسیار عمیقی به اقتصاد روسیه خواهد زد. اگر در گذشته فکر میشد که روسیه در آینده نمی‌تواند یک قدرت نظامی در رقابت با غرب بدون ایجاد یک اقتصاد رقابتی و جهانی باقی بماند، اکنون بیش از هرزمان دیگر این پدیده عینیت خواهد یافت. توهم قدرت صدام حسین در منطقه خاورمیانه نهایتا به عمر دولت او پایان داد. باید دید چگونه پوتین و نظام اقتدار گرای روسیه می‌توانند مردم روسیه را با این شکست در بخشهای سیاسی و اقتصادی توجیه کنند. آیا پوتین بعد از این شکست میتواند در راس هرم قدرت این کشور بماند؟ پیش بینی آن مشکل و به تحولات آینده در این کشور متکی می‌ماند.

کشورما ایران در مقابل این حادثه مواضع مورد قبولی نداشت. محافظه کاران افراطی روزشماری می‌کردند تا پوتین در اوکراین پیروز شود. آنها هرگز قبول نمی‌کردند که پوتین دوست ایران نیست و روسیه را متحد استراتژیک ایران در منطقه می‌دانستند که چنین نبود. آنها در یک توهم قرار داشته و در یک سراب به سر می‌بردند. صحبت‌های بورل بعد از سفر به تهران در راستای صحبت‌های گذشته ظریف، وزیر امورخارجه کشورمان بود. پوتین نمی‌خواسته که تحریم‌های نفتی از ایران برداشته شده، اصولا برجام به سرانجامی برسد تا آرام آرام کشوری‌که اقتصادش را می‌سازد تا پویا شود را در مرزهای خود شاهد باشد. دلباختگان به شرق، اگرچه سالهاست به بیراهه می‌روند، اما اکنون در این چهارچوب به بن بست رسیده اند. کاسبان تحریم سالها مخالف برجام و منافع ملی کشورمان بوده و اکنون مشخص شده که حافظ منافع روسیه و نظام اقتدار گرای پوتینی بوده اند. برجام آخرین دست و پارا می‌زند، اما عدم توافق در یک مذاکره موفق، کشور ما را با تحریم‌های بیشتر و چالش‌های بسیاری بزرگتری روبرو می‌کند. آنهایی‌که دائما تکرار می‌کنند که یاد گرفته ایم تحریمها را دور بزنیم، اگر توافقی نباشد دیگری راهی برای دور زدن نمی‌ماند. تحریم‌های برگشتی همه راه را بر کشور ما خواهد بست.

بخشی از منابع: 

Dunlop, John 2014. The Moscow Bombing of September 1999. Columbia University Press.

Herrera, Yoshiko M. 2001. “Russian Economic Reform, 1991–۱۹۹۹. Russian Politics: Challenges of Democratization 135-173.

Gel’man, Vladimir. 2015. Authoritarian Russia: Analyzing Post-Soviet Regime Changes. Pittsburgh: University of Pittsburgh Press.

Kremlin. 2018. President of Russia. Accessed December 2, 2018. http://kremlin.ru.

McFaul, Michael. 2018. A Grand Strategy for Confronting Putin. Foreign Affairs.

Pain, Emil. 2016. The Imperial Syndrome and its Influence on Russian Nationalism. In The New Russian Nationalism, by Helge Blakkisrud Pal Kolsto, 46-74. Edinburgh: Edinburgh University Press.

Putin, Vladimir. 2014. Address by the President of the Russian Federation. Kremlin. March 18. Accessed November 15, 2018. http://en.kremlin.ru/events/president/news/20603.

Sakwa, Richard. 2010. The revenge of the Caucasus: Chechenization and the dual state in Russia. Nationalities Papers 38 (5): 601-622.

Simes, Dimitri. 1999. After the Collapse: Russia Seeks its Place as a Great Power. New York: Simon & Schuster.

Stoner-Weiss, Kathryn. 2001. “The Russian Central State in Crisis. In Russian Politics: Challenges of democratization, by Zoltan Barany & Rober Moser, 100-121. New York: Cambridge University Press.

بخشی از کتابهای ایوان ایلین:

Hegel’s philosophy as a doctrine of the concreteness of God and man, ۲ vols., (1918).
.

.

The Way of Spiritual Revival (1935).
Foundations of Struggle for the National Russia (1938).
The Basis of Christian Culture (1938).
About the Future of Russia (1948).
On the Essence of Conscience of Law (1956).
Axioms of Religious Experience, 2 volumes, (1953).
The Way to Insight (1957).
On Monarchy and Republic (1978).

به اشتراک گذاری بر روی telegram
تلگرام
به اشتراک گذاری بر روی twitter
توییتر
به اشتراک گذاری بر روی facebook
فیس بوک
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
واتزاپ

یک پاسخ

  1. تیتر مقاله نام ایران را هم در بر داشت اما از آن سخنی بمیان نیامد مگر چند خط آخر! البته موجه است، چون وقتی از صد می گویی نود هم پیش ماست، اینکه ضد دمکراسی بودن و استبداد و دیکتاتوری خواستن به روحیات فرد مستبد یا دیکتاتور بر میگردد یا این هم نظم قابل دفاعی را در دل خود دارد که اگر بدرستی مورد استفاده قرار گیرد در جای خود مطلوب است را من هیچوقت متوجه نشدم و نفهمیدم! اما در این میان چیزی که واضح و آشکار است دست در دست هم نهادن دمکراسی خواهان با هم و دیکتاتوری خواهان باهم و در تقابل با یکدیگر در جریان است، ایران با یک حکومت با خدا در کنار دو حکومت بی خدا همچون چین و روسیه ، نه بحث ایده ولوژی میکنند نه از هم گریزانند ، بلکه سعی در مفاهمه دارند و اتحاد برقرار ساخته اند، وقتی سوالات مردم هر یک از این کشورها مطرح میشود ، جوابها منطق قابل اتکایی ندارد ، اما اهمیتی هم ندارد ، چون اینجا یا کشورهای روسیه و چین دمکراسی ندارند که جواب منطقی بطلبد و اگر نبود مردم طرف را کچل کنند تا حرف راست از دهانش دربیاید، اینجا با بهانه آوردن اول طرف قانع شد که شد ، و اگر نشد که با تشر زدن و تهدید شروع میشود تا خودکشی دادن در زندانها! دلیل سوال من مبنی بر استبداد و دیکتاتوری مردم پسند و مثبت ، تناقضی است که هم اکنون در میان ملت ایران وجود دارد که برای مخالفت با خامنه ای از رضا شاه یاد می کنند و نام و حکومت او را آرزو میکنند ، در حالیکه معروف است که رضا شاه هم دیکتاتور بوده و اهداف مصرح در قانون اساسی نوشته شده بعد از انقلاب مشروطه را زیر پا گذاشته و دیکتاتوری را از نو علم کرده، حال تکلیف چیست؟ دیکتاتوری و استبداد خوب است یا بد؟ ممنون و متشکر خواهم بود اگر آقای مهدی نور بخش پاسخ بفرمایند.

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

یادداشت روز

اندیشه

آخرین مطالب