توضیح: شما خواننده‌ی یکی از نوشته‌های میهمانِ سایت زیتون هستید. این مطلب در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۵ در «فیس بوک شخصی مسعود بهنود» منتشر شده است. مطلب اصلی را «اینجا» می‌توانید بیابید.ما پیشنهاد می کنیم مطالب را در مراجع اصلی دنبال کنید.

***

تلفن زنگ زد، بین المللی بود اما از کجا. صدایی گفت سلام…. فاصله افتاد. گفتم سلام بر شما. جنابعالی؟
گفت محمد هستم… باز فاصله ای افتاد و این بار نام فامیل را بازگفت و اضافه کرد مینی بوس در سربالایی. یادتان هست.
چند ثانیه گذشت تا موتور مغزم گردشی کرد و روی خاطره ای ایستاد.
نیم شبی از اتاق بازجویی مرخص شدم، با چشم بسته نمی دانستم کجاست اما خسته بودم از ده دوازده ساعتی حرف و حرف و حرف چشم بسته، با چند صدا. حالا تمام شده بود، و نشانده شده بودم روی نیمکتی چوبی. پیدا بود که از اتاق بیرون آمده ایم و در هوای باز هستم. اما هیچ صدایی نبود. یعنی بود اما کم کم تمام شد. حتی شاید همان طور نشسته، چند دقیقه ای هم خوابم برد.
باد خنکی روی پوست صورتم می خورد. برای این که خبر یابم که کجایم و در چه حالم، بلند گفتم: کاش می شد بقیه اش بماند برای فردا… پاسخی نبود. آیا در جایی هستم که کسی نیست مرا رها کرده اند کنار خیابانی و رفته اند. آیا شوخی بی مزه ای است برای آزمودن واکنش های یک چشم بسته رها شده تا با چشم بسته دریابم کجایم. به جست جو پرداختم تا مطمین شوم از محوطه اوین بیرون نرفتیم. چند بار از صبح لحظه سوار شدن در پراید مامور، تا نشستن روی صندلی با چشمان بسته را مرور کردم. مطمین شدم جایی نرفتیم جز همان اتاق بازجویی. ماموری که با هم آشنا شده بودیم و نامش را گذاشته بودم خوشخبر باشی، و او خودش را به همه اصغری معرفی می کرد از پراید پیاده شد، چند دقیقه بعد از بستن چشم هایم، کمکم کرد تا سه پله ها بالا رفتم. همان جای همیشه. چسبیده به ۳۲۵. همان جا که همه مان را می بردند به بازجویی. هنوز بوی رنگ در اتاق هایش بود و همان اول ها در حضور من و نبوی پرده فروش آمده بود و داشت پرده هایش را وصل می کرد… کنجکاو هم بود که بداند در اوین چه خبر است به همه نگاهی می کرد که انگار ما از کرات دیگر آمده بودیم. ولی من خنده ام گرفته بود از این پرده های با والان خانه های قدیمی چین دار که از بودجه بیت المال برای اتاق بازجویی خریداری و نصب شده بود.
به یادم آمد: همان شب بود که صدای نفس نفس زدن موتور مینی بوس در گوشم پیچید، تا آمد و با صدا ترمز کرد و ماشین خاموش شد و لابد راننده ای پیاده شد و در را محکم به هم کوبید. همو بی مقدمه شروع کرد به خندیدن. با نام صدایم کرد و گفت چرا چشم بند را برنداشتید. رفقا رفته اند الان شام را هم با عهد و عیال خورده اند و خوابیده اند. همین طور نشسته ای روی این نیمکت. واقعا که…
چشم بند را برداشتم. آره تو بودی ممدآقا. بعد نشستیم توی مینی بوس. حرف می زدیم … روشن نکردی ماشین را. عجله ای نداشتی برای راه افتادن. من هم. کتابت را دیدم جلو روی داشبورد. پرسیدم چه می خوانی. یک کتاب جیبی بود تاریخ هنر. اما بیشتر در این مقدمه نماندم می خواستم بشناسم این خوابگرد اوین را. گفتی تنها منافق زنده در اوین. فکر کردم شوخی می کنی اما بعد فهمیدم که درست گفته ای. از هواداران مجاهدین بوده ای. چقدر وقت است اینجایی… چقدر؟ چند بار پرسیدم باورم نبود: ۲۲ سال؟ پاسخ دادی : بدون یک روز مرخصی. فقط چهار بار آن سال های دور بردنم به دادگاه انقلاب. آن وقت هم چشم هایم بسته بود اما خیابان ها را حس کردم. حالا دیگر هیچ تصوری جز همین اوین ندارم، چند سالی است شده ام راننده مینی بوس و به همه احوالات این جا و آدم هایی که می آیند و می روند واقف شده ام. تجربه عجیبی شده است. پرسیدم چقدر برایت بریده اند. خندیدی و گفتی چقدر ندارد… اعدام. اما گفته اند بچه خوبی باشم همین جا می مانم تا آخرش.
بعد هم از تو داشبورد بسته نان و پنیرت را بیرون کشیدی و دادی دستم. بدون هیچ حرفی، انگار سفارش داده بودم. از فلاسک هم چای ریختی برایم با چند حبه قند. اما شیرین تر از این ها برای گرسنه و تشنه ای که بودم، این خلوت در تاریکی بود با پسزمینه نسیم پاییزی و صدای گنجشک ها. گفتی برایم که بیشتر از دویست کتاب خوانده ای در همین سال ها. یادت نمی آمد که قبلش کتابی خوانده باشی. زبان هم بلد شده بودی، آن هم ایتالیایی. تصویرهایی که دادی باور نکردنی بود خودش به اندازه چند کتاب حرف داشت.
قصد نداشتی تمامش کنی. آخرش هم من اصرار کردم که کار دست خودت می دهی یکهو می آیند و می پرسند شما نصف شبی این جا چی اختلاط می کنید. خندیدی که همه مثل شما مر قانون نیستند. اینجا همه از رییس تا زندانی دم مرگ همه تخلف اند. مگه بیرون جز اینه…
چقدر طول کشید نمی دانم اما وقتی رسیدیم به دم آموزشگاه و رفتم در سوراخ چهره سوخته و دلتنگت با شوخی ها و شنگولی مدام، تا صبح در یادم ماند. همان نیم ساعت همه زندگیت را گفتی. پیشنهاد کردم شروع کن به نوشتن. برایت گفتم نوشتن درمان درد است، نگاه ندار درد را در درونت، بنویس و از کابوسش خلاص شو. گفتم اگر بیرون رفتم یکجوری برایم بفرست قول می دهم کاریش بکنم. با نظر خودت…
موقعی که می رفتم به مغاک. خواستی و بالای همان تاریخ هنر جیبی جمله ای هم برایت نوشتم. یک بار هم ماه بعد وقتی به بهداری می رفتم با مینی بوس گذشتی. دست تکان دادی. چراغ زدی.
حالا کی خلاص شدی ممد؟
پارسال.(…) یکی از همان ها که حکم اعدامم را داده بود، حالا وزیر بود آمد اوین برای سرکشی. یکی از بچه ها رفته بود و از من گفته بود. صدایم کرد. یادش بود حکم اعدامم را امضا کرده . پرسید: پس ماندی… مقصودش این بود که …اعدام نشدی. گفتم بله. گفت حالا دیگه باید بری که. بیست سالت گذشته. گفتم من هم همین را میگم. خندید و رفت و یک ماه بعدش صدایم کردند. و تمام شد. جمعش شد نزدیک سی سال. نوجوان وارد باغ شدم و سالخورده بیرون آمدم
حالا کجایی
شهر خودم…
فکر کردم زده ای بیرون
بیرون؟ اگر قرار بود بیایم که اصلا نمی رفتم تو…(می خندد). مال همین جام. مگه رفیقتان نگفت چراغم در این خانه می سوزد. حالا ما چراغی نداریم خودمان می سوزیم…

منبع: فیس بوک مسعود بهنود

بازگشت به صفحه اول