چرا فاشیسم به صحنه جهانی بازگشت؟

عرفان نوربخش

قرن بیستم با نبردی سهمگین میان سه ایدئولوژی رقیب تعریف شد: لیبرالیسم، کمونیسم و فاشیسم. پس از پایان فاجعه‌بار جنگ جهانی دوم و فروپاشی متعاقب اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱، برای بسیاری این‌گونه به نظر می‌رسید که «آزمایش‌های بزرگ» اقتدارگرایی شکست خورده‌اند. دانشمندان علوم سیاسی و مورخان حدس می‌زدند که لیبرال‌دموکراسی به عنوان پیروز نهایی و بی‌چون‌وچرا ظاهر شده است. با این حال، دهه سوم قرن بیست و یکم روایت متفاوتی دارد. در سراسر جهان، از ایالات متحده تا اروپا، ارواح دهه ۱۹۳۰ در قالب نئوفاشیسم و پوپولیسم راست‌گرا در حال بازگشت هستند. برای درک چرایی این اتفاق، باید «طوفان تمام‌عیاری» را که یک قرن پیش فاشیسم را پدید آورد، احساس امنیت کاذب ناشی از تز «پایان تاریخ» و هشدارهای پیامبرگونه درباره انحطاط اخلاقیِ لیبرالیسمِ لجام‌گسیخته را بررسی کنیم.

الگوی تاریخی: فاشیسم در دهه ۱۹۳۰

برای درک احیای مدرن اقتدارگرایی، ابتدا باید به دهه ۱۹۳۰ نگریست. فاشیسم در خلاء پدید نیامد؛ بلکه محصول مجموعه‌ای از آسیب‌های اجتماعی-اقتصادی خاص بود.

محرک اقتصادی: رکود بزرگ سال ۱۹۲۹ به عنوان موتور اصلی رشد افراط‌گرایی عمل کرد. با فروپاشی اقتصاد جهانی، نرخ بیکاری در کشورهای صنعتی مانند آلمان و ایتالیا به سطوح غیرقابل تحملی رسید. رهبران فاشیست مانند آدولف هیتلر و بنیتو موسولینی جایگزینی وسوسه‌انگیز برای سیستم‌های سرمایه‌داریِ شکست‌خورده ارائه دادند. وعده آن‌ها مبنی بر «نان و کار» از طریق یک اقتصاد نظامی‌گری و تحت کنترل دولت، توده‌های مستأصل را مجذوب خود کرد. حیاتی‌تر از همه، آن‌ها از تاکتیکی استفاده کردند که امروزه نیز به وفور دیده می‌شود: هدف قرار دادن «دیگری». آن‌ها با مقصر دانستن نخبگان و اقلیت‌های قومی در مشکلات اقتصادی، دشمنی آشکار را به توده‌ها معرفی کردند.

«صلحِ از دست رفته» و تحقیر ملی: پیامدهای احساسی جنگ جهانی اول کینه‌ای عمیق ایجاد کرد. در آلمان، پیمان ورسای به عنوان یک «دیکته» (تحمیل) نگریسته می‌شد؛ تحقیری اجباری که غرور و قلمرو ملت را سلب کرده بود. در ایتالیا، علیرغم اینکه در جبهه پیروز قرار داشت، احساسِ «پیروزی ناقص» به دلیل وعده‌های ارضی محقق‌نشده، به موسولینی اجازه داد تا خود را به عنوان احیاگر شکوه روم باستان معرفی کند.

فلج سیاسی: دهه‌های ۱۹۲۰ و ۳۰ با دموکراسی‌های ضعیف و متفرق شناخته می‌شدند. ائتلاف‌های ناکارآمد نمی‌توانستند بحران‌های روز را حل کنند و این امر به «فلج سیاسی» منجر شد. این وضعیت راه را برای راهکار «مرد مقتدر» هموار کرد. توتالیتاریسم (تمامیت‌خواهی) وعده داد که از میان آشفتگی‌های بحث‌های دموکراتیک میان‌بری بزند و آن را با کاراییِ «یک اراده» و «یک حزب» جایگزین کند.

سراب «پایان تاریخ»

در سال ۱۹۸۹، هم‌زمان با سقوط دیوار برلین، فرانسیس فوکویاما مقاله تاثیرگذار خود را با عنوان «پایان تاریخ؟» منتشر کرد. او استدلال کرد که ما نه تنها شاهد پایان جنگ سرد، بلکه نظاره‌گر نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک بشر هستیم. تز فوکویاما بر دو ستون استوار بود:

۱. برتری اقتصادی: اقتصادهای سرمایه‌داری آشکارا در تولید فناوری و ثروت کارآمدتر از اقتصادهای دولتیِ کمونیستی بودند.

۲. جستجوی شناسایی و منزلت : فوکویاما با پیروی از فلسفه هگل استدلال کرد که انسان‌ها نیازی ذاتی به عزت و به رسمیت شناخته شدن دارند که تنها لیبرال‌دموکراسی می‌تواند آن را فراهم کند.

فوکویاما آینده‌ای «کسل‌کننده» را پیش‌بینی کرد که در آن نبردهای بزرگ ایدئولوژیک جای خود را به مدیریت فنیِ اقتصادی می‌دهند. با این حال، علامت سوال در عنوان مقاله سال ۱۹۸۹ او، بیش از آنچه احتمالاً خودش تصور می‌کرد، حائز اهمیت بود. اگرچه فاشیسم در سال ۱۹۴۵ به طور فیزیکی نابود شد و کمونیسم در ۱۹۹۱ فروپاشید، اما انگیزه‌هایی که منجر به آن ایدئولوژی‌ها شده بود — از جمله قبیله‌گرایی، تمایل به رهبر مقتدر و نارضایتی از جهانی‌سازی — به جای نابودی، تنها به خواب رفته بودند.

پیش‌گویی برژینسکی: خلاء اخلاقیِ لیبرالیسم

در حالی که فوکویاما پیروزی غرب را جشن می‌گرفت، زبیگنیو برژینسکی، استراتژیست مشهور لهستانی-آمریکایی، پیش‌آگهی تاریک‌تری ارائه داد. برژینسکی در اثر سال ۱۹۹۳ خود با عنوان «خارج از کنترل»، هشدار داد که «لیبرالیسم لجام‌گسیخته» به نابودی خودش منجر خواهد شد. او سه آسیب‌پذیری بحرانی را شناسایی کرد:

فراوانیِ اباحه‌گرایانه: برژینسکی بیم آن داشت که جامعه غربی در حال تبدیل شدن به یک «فراوانی اباحه‌گرایانه» است؛ فرهنگی که وسواس مصرف مادی را بدون هیچ مرز اخلاقی یا معنوی دنبال می‌کند. او استدلال کرد که اگر جامعه‌ای صرفاً بر پایه لذت‌جویی و سود فردی بنا شود، یک «خلاء اخلاقی» ایجاد می‌کند. وقتی مردم هدف و حس جامعه‌ بودن خود را از دست می‌دهند، در برابر «قطعیتِ» ارائه‌شده توسط ایدئولوژی‌های افراطی آسیب‌پذیر می‌شوند.

بیداری سیاسی جهانی: برژینسکی خاطرنشان کرد که جهان در حال «بیداری سیاسی» است. او هشدار داد که غرب نمی‌تواند صرفاً مدل لیبرالیسم خود را از طریق جهانی‌سازی و بدون مواجهه با مقاومت صادر کند. او پیش‌بینی کرد که اگر غرب سنت‌ها و هویت‌های محلی را نادیده بگیرد، نتیجه آن رنجش و کینه جهانی خواهد بود؛ دقیقا همان چیزی که پوپولیست‌های مدرن با معرفی خود به عنوان مدافعان هویت ملی در برابر نخبگان «جهانی‌گرا» از آن بهره‌برداری می‌کنند.

نابرابری اجتماعی و آشفتگی: در نهایت، برژینسکی هشدار داد که سرمایه‌داریِ مهارنشده چنان سطحی از نابرابری ایجاد می‌کند که دموکراسی تاب تحمل آن را نخواهد داشت. او پیش‌بینی کرد که اگر مزایای لیبرالیسم تنها توسط یک نخبه کوچک حس شود و طبقه متوسط درجا بزند، توده‌ها در نهایت به سمت جنبش‌های رادیکال متمایل خواهند شد.

بحران کنونی: ظهور پوپولیسم مدرن

امروزه ما شاهد تبلور هشدارهای برژینسکی در زمان واقعی هستیم. «لیبرالیسم مهارنشده» سی سال گذشته در واقع به شکاف‌های اجتماعی و اقتصادی قابل توجهی منجر شده است. در ایالات متحده، ظهور دونالد ترامپ اوج این مصیبت پوپولیستی را نشان می‌دهد. ترامپیسم با حمله به هنجارهای بین‌المللی و اتحادهای سنتی — به ویژه از طریق رویکردهای تهاجمی در قبال ایران و برهم زدن ساختار امنیتی پس از جنگ جهانی دوم — خروج از ثبات دموکراتیک را اعلام کرده است.

سرایت پوپولیسم به ایالات متحده محدود نمی‌شود. در بریتانیا، چالش پوپولیستی پس از خروج این کشور از اتحادیه اروپا به طور قابل توجهی تکامل یافته است. در حالی که برگزیت زمانی تمرکز اصلی انرژی ناسیونالیستی بود، اکنون توجه به سمت داخل معطوف شده است. ظهور «حزب اصلاح» نشان‌دهنده موج جدیدی از پوپولیسم راست‌گرا است که مواضع سخت‌گیرانه در قبال مهاجرت و مسائل «جنگ فرهنگی» را در اولویت قرار می‌دهد. از آنجایی که بریتانیا دیگر بخشی از اتحادیه اروپا نیست، این جنبش وحدت نهادی اروپا را به معنای سنتی تهدید نمی‌کند؛ بلکه در عوض، خطر تحریک ناآرامی‌های داخلی عمیق را در پی دارد. لفاظی‌های این احزاب با تعمیق دوقطبی‌سازی میان گروه‌های مختلف اجتماعی و قومی، صلح داخلی بریتانیا را به مخاطره می‌اندازد و جامعه‌ای پاره‌پاره ایجاد می‌کند که در آن حفظ اجماع دموکراتیک تقریباً غیرممکن می‌شود. این روند «فروپاشی داخلی» در آن سوی کانال مانش نیز تکرار می‌شود؛ در فرانسه و آلمان، احزاب راست افراطی مانند «اجتماع ملی» و «ای‌اف‌دی» در حال پیشروی هستند. اگرچه هفته گذشته پیروزی کوچکی در مجارستان با به حاشیه رفتن تسلط مطلق ویکتور اوربان دیده شد، اما روند جهانی همچنان یک فاجعه در حال تکوین است.

نتیجه‌گیری: آیا می‌توان از تکرار تاریخ جلوگیری کرد؟

فاشیسم بازگشته است زیرا شرایطی که آن را در سال ۱۹۳۰ ایجاد کرد، بازگشته‌اند: اضطراب اقتصادی، حس تحقیر ملی در میان بخش‌های خاصی از جامعه و یک «خلاء اخلاقی» ادراک‌شده در رهبری لیبرال. اگر می‌خواهیم از یک فاجعه جهانی تمام‌عیار جلوگیری کنیم، «لیبرالیسم مهارنشده» مورد انتقاد برژینسکی باید اصلاح شود.

لیبرالیسم باید راهی بیابد تادر خدمت بنیادهای سنتی اجتماع مثل خانواده و سختکوشی باشد. اگر دموکراسی همچنان به عنوان سیستمی دیده شود که فقط به نفع عده‌ای معدود و به ضرر اکثریت عمل می‌کند، «مرد مقتدر» همیشه مخاطبان مشتاق خود را پیدا خواهد کرد. تاریخ در سال ۱۹۸۹ به پایان نرسید؛ بلکه فقط نفس خود را حبس کرده بود. برای حفظ آینده، ما باید به شکست‌های امروز با همان فوریت و اضطراری رسیدگی کنیم که یک قرن پیش مورد نیاز بود.

References

• Brzezinski, Z. (1993). Out of Control: Global Turmoil on the Eve of the Twenty-first Century. New York: Scribner.
• Fukuyama, F. (1989). “The End of History?” The National Interest, (16), 3–۱۸.
• Fukuyama, F. (1992). The End of History and the Last Man. New York: Free Press.
• Paxton, R. O. (2004). The Anatomy of Fascism. New York: Knopf.
• Snyder, T. (2018). The Road to Unfreedom: Russia, Europe, America. New York: Tim Duggan Books.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی آمرانه از «اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ» سخن می‌گوید و منتقدان را با این عبارت خطاب می‌کند که اگر جرأت دفاع از

ادامه »

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه ایران ممکن نیست. او در دوره‌ای ظهور می‌کند که

ادامه »

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه و فلسفی، یکی از مسائل

ادامه »