بیش از چهل روز از رحلت زنده یاد دکتر محمد ملکی گذشته است. اما او که بود؟ و چه تصویر و چه آموزه هایی را میتوان از او به یادگار داشت؟

نوشتار پیش رو در دو بخش تنظیم شده است. بخش نخست به زندگی آن استاد عزیز می پردازد و در بخش دوم و در محورهایی مشخص، به تصویر از او و آموزه هایش.

زندگی دکتر محمد ملکی، او که به تعبیر خودش، بُرد عمری «دار بر دوشش!»

در دی ماه ۱۳۹۸ و در چهلم جانباختگان کشتار آبان ۹۸، نفرین ابدی خدا و خلق را نثار عاملین و آمرین جنایت میداند و میگوید که: «منتظر روزی باشید که باید پاسخگوی این همه جنایت باشید و یقین بدانید دور نیست روزی که مردم برای دادخواهی و پایان دادن به نظام جورتان برخیزند». این استاد دانشگاه و از حجت های خداپرستی و قسط محوری، در خدمت خلق برای خدا، در راه آزادی انسانها از ظلم و ستم و بیداد، بر عهدی که با خدایش بسته بود تا لحظه آخر وفادار ماند و مصداق عالمانی شد که به گفته مولا علی، در برابر شکم بارگی ستم گران و گرسنگی ظالمان صبر نکردند.

دکتر محمد ملکی، خود در شعری با عنوان «شناسنامه»، خود را اینگونه معرفی میکند که:
من از اهالی رنجم
و از قبیله درد
تبارِ من همه از درد و رنج نالیدند
و من نه ناله که فریاد می کنم فریاد
چه!
از اسارتِ شهرِ حماسه می آیم
و از ولایتِ زنجیرِ عدلِ جلادان
که، جای جای تنم زخمدار “تعزیر” است
و قلب و کلیه و مثانه جملگی بیمار
و پشت گوژ ز سنگینی و صلابتِ دار
ده ونک – ۱۳۷۶

متولد تیرماه ۱۳۱۲ و فرزند تجریش در شمیرانات تهران است. ابتدایی و متوسطه را در همان تجریش و دارالفنون می گذراند. از همان روزهای آغازین کودکی با مفهوم ظلم آشنا می شود. محمد ملکی از خانواده ای مذهبی آمده است. کودک است که می بیند زنان خانواده اش در خانه مجبور به ماندن میشوند، مبادا که به دام شحنگان مست ارباب قدرت درآیند و مشمول قانون کشف حجاب شوند. محمد ملکی کودک است. اما خود شاهد است که چه بر سر مادر و دیگر بانوان خانواده اش، ذیل قانون ظالمانه کشف حجاب می آید. میفهمد که ظلم واقعیتی است ملموس. ملموس تر از آنچه در داستانهای کودکانه برای او میگفتند و یا آنچه او کودکانه شنیده بود.

هنوز دانشجو نشده که فعالیت های سیاسی خود را آغاز میکند. به نحله مذهبی های عدالت خواه تعلق دارد. روزهای پس از شهریور ۱۳۲۰ تا روی کار آمدن دولت ملی دکتر مصدق و بعد کودتای ۲۸ مرداد، ایامی است که نسلی نو در آن ساخته میشود. محمد ملکی هم متعلق به همین نسل است. از حزب زحمتکشان ایران آغاز می کند و بعد به نیروی سوم می پیوندد. در همه تظاهرات ها و تجمع های روزهای ۲۵ تا ۲۷ مرداد ۱۳۳۲ شرکت میکند. روز ۲۸ مرداد چهارشنبه است. محمد جوان به همراه تنی چند از دوستانش در گوشه ای دنج در شمیران گرد هم آمده اند و درس میخوانند و خودشان را برای امتحان آماده می کنند. ناگهان از خانه ای در همان حوالی صدای عجیبی می شنوند. صدای رادیوست. جاوید شاه می گوید. تعجب میکنند. به سمت پُل تجریش می آیند و تانک های ارتشی را می بینند. متوجه می شوند کودتایی رخ داده است. و حیات محمد ملکی که ناصر صدایش میکنند، ورقی تازه میخورد. او از جوانی نصرت دهنده جنبش ملی مصدقی در ایران است. از پیش از کودتا تا آخرین لحظات حیاتش.

محمد ملکی، مبارزه از کودتا تا انقلاب
پس از کودتای ۲۸ مرداد، نهضت مقاومت ملی آغاز میشود. محمد ملکیِ جوان، یار و همراه نهضت است. از دانش آموزی به دانشجویی. در همان ایام است که محمد ملکی با آیت الله سید محمود طالقانی آشنا می شود. پیوندی که گرچه از مسجد همت و بعد مسجد هدایت آغاز می شود، اما تا آخرین روزهای حیات پدر طالقانی فقید ادامه پیدا میکند. تا جایی که پس از انقلاب بهمن ۵۷، با اصرار آقای طالقانی و حکم شورای انقلاب مسئولیت ریاست دانشگاه تهران را عهده دار می شود.
محمد ملکی از هر آنچه دارد و میتواند برای نهضت مقاومت ملی مایه می گذارد. و این حضور تمام قد، با تمام توش و توان پس از نهضت مقاومت در جبهه ملی دوم هم ادامه می یابد. در اینجا دیگر محمد ملکی دانشجویی است مسئول. او از جمله بازداشت شدگان جنبش دانشجویی ملی ایران در اولین گاه پس از شانزده آذر ۱۳۳۲ و شهادت سه آذر اهورایی است. میتوان گفت که او برای اولین بار طعم زندان را به عنوان یک فعال، در قامت فعال دانشجویی می چشد. دکتر ملکی تا آخرین روزهای زندگی، دانشگاه را سنگر آزادی می دانست و برج بلند دیدبانی آزادیخواهی ملت ایران.

محمد ملکی در سال ۱۳۴۰، معلمی و تدریس را در دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران آغاز کرد و بعد برای طی دوره های تخصصی روانه اتریش و بریتانیا شد. رویدادی که میتوان گفت دکتر محمد ملکی را به عنصری مهم در روابط فعالین مبارزاتی بر علیه رژیم استبداد شاهی میان داخل و خارج بدل کرد.

حدفاصل این دوران تا آستانه انقلاب ضد سلطنتی بهمن ۵۷، محمد ملکی درس میخواند و معلمی میکند و مبارزه. در داخل جوانانی که او به سبب استادی دانشگاه، آنها را دانشجویان خود میخواند، پس از جمع بندی در هر دو جریان مذهبی و مارکسیست، دست به مبارزه مسلحانه زده اند و محمد ملکی از هر دو جریان، علی رغم نقدهای روشی به آنان دفاع می کند. در خارج هم در شهرهای مختلف اروپا و در جریان ارتباط داخل با خارج و بالعکس، محمد ملکی تمام قد و هرآنچه در توان دارد می گذارد. همینجاست که با فعالان کنفدراسیون، فعالان مسلمان و مذهبی خارج از ایران و روحانیونی چون دکتر بهشتی آشنا می شود و از آنها درکی پیدا میکند که در ادامه مسیر او به کارش می آید.

در داخل هم با جماعتی که ملی مذهبی های آن روز میتوان آنها را شناخت، همراه است. رفیق و یار نزدیک دکتر علی شریعتی است. به روحانیون انقلابی نزدیک است و آنها هم او را خوب می شناسند. در آخرین روزهای حضور دکتر شریعتی در ایران، حدفاصل تعطیلی حسینیه ارشاد تا خروج دکتر شریعتی از کشور، او یکی از نزدیکترین یاران شریعتی است و از او بسیار دیده و شنیده است. شریعتیِ واپسین به روایت ملکی، شریعتی ای بود با تئوری عرفان، برابری و آزادی که به واقع باور داشت ما در اسلام روحانی نداریم. روحانی امری است در برابر جسمانی. آنچه ما در اسلام داریم، عالم اسلامی است. و این دو یار، شریعتی و ملکی در میان آن روحانیون انقلابی، کمتر نشانی از عالم اسلامی می دیدند.

دکتر ملکی، با توجه به تحصیلات و تخصصش در رشته بهداشت و صنایع غذایی در تمام این سالها میتوانست جایگاهی بسیار مهم در ساختار دانشگاهی عصر پهلوی دوم داشته باشد. اما او همه پیشنهادات ریز و درشت را رد می کرد. به استادی دانشگاه رضایت داشت، چون برای او به عنوان روشنفکر مذهبی مسئول در زمان خود، همان که شریعتی پیامبران زمانه خویشتنشان می دانست، وظیفه او در برابر جامعه اش فراتر از صرف تدریس و تحقیق در دانشگاه بود. وظیفه ای که دکتر محمد ملکی تا آخرین لحظه حیاتش به آن وفادار ماند و ادامه داد. او در تمام دوران عمرش با نداشتن و نخواستن (به تعبیر دکتر شریعتی) رویین تن شد و به هر استبدادی، چه شاهی و چه شیخی «نه» گفت.

در آستانه انقلاب بهمن ۵۷ اما این استاد شورشی دانشگاه (شورشی اش را از کتاب زن شورشی ماکس گالو، زندگی و مرگ رزا لوگزامبورگ ترجمه شهید دکتر مجید شریف وام گرفته ام) از سازمان دهندگان اصلی اعتصاب اساتید دانشگاه در سال ۵۷ است. دکتر صادق زیباکلام که آن روزها مهندس است، در کتاب “دکتر محمد ملکی، استادی برای همه فصول” به آن دوره پرداخته است. زیباکلام پس از رحلت دکتر ملکی در خاطراتی از تمام قد بودن و ایستادگی دکتر ملکی در شرایطی که برخی اساتید ترسیده بودند و از حمله گاردی ها و نیروهای امنیتی و نظامی رژیم به دانشگاه وحشت داشتند، سخن می گوید. شجاعتی که در همه لحظات دکتر ملکی با او بود.

محمد ملکی؛ فصل جدید پس از انقلاب
از دانشگاه تا زندان

انقلاب ضد سلطنتی بهمن ۵۷ به پیروزی می رسد. دکتر محمد ملکی به اصرار پدر طالقانی و حکم شورای انقلاب به ریاست دانشگاه تهران می رسد. اما خودش بر این باور نیست که کسی میتواند او را برای ریاست دانشگاه منصوب کند. او معتقد به اداره شورایی دانشگاه است. شورا تشکیل می شود و او را به ریاست بر می گزینند. اما او اصرار دارد که رئیس نیست. بلکه سرپرست است و مسئولیت دارد. از ریاست و میز و تشکیلات گریزان است و عاشق کار. در این ایام، او که پیش از انقلاب اتوموبیل داشت و اتفاقا بسیاری از امور جابجایی شخصیت ها پیش از انقلاب با همان اتوموبیل انجام گرفت، دیگر وسیله نقلیه شخصی ندارد. به او پیشنهاد میکنند که به شرکت ایران ناسیونال، ایران خودروی بعدی، نامه ای بنویسد و از آنها بخواهد که بدون نوبت به او ماشین بدهند. ملکی اما سخت بر می آشوبد و حاضر نیست حتی در این حد از مسئولیتش سوء استفاده کند.
محمد ملکی در این ایام صدای استقلال و حاکمیت علم و دانش در دانشگاه است. هم از گروه های مسلح میخواهد که سلاح را از دانشگاه خارج کنند، هم با حضور نظامی عوامل احزاب و گروه هایی چون حزب جمهوری، سازمان مجاهدین انقلاب و امثالهم در دانشگاه مخالف است و در برابرشان می ایستد و بساطشان را در هم می ریزد و هم بر این باور است که دانشکده ها می بایست خودشان رئیسشان را انتخاب کنند. دکتر محمد ملکی یک روشنفکر مذهبی مسئول است. در آن ایام تضاد میان ارتجاع مذهبی و مارکسیست ها شدیدتر شده است. در دانشکده هنرهای زیبا، زنده یاد استاد محمدرضا لطفی توسط خود دانشکده و شورایش به ریاست این دانشکده انتخاب می شود. بسیاری به دکتر ملکی فشار می آورند که حکم او را تائید نکند. اما ملکی سد سدیدی است در برابر فشارهای خارج از دانشگاه و مدافعی سرسخت در دفاع از استقلال دانشگاه. حکم استاد لطفی تائید می شود. حتی به دکتر ملکی پیشنهاد عضویت در حزب جمهوری اسلامی و شورای آن را میدهند، اما دکتر ملکی نمی پذیرد. عالیجنابان حزب جمهوری اسلامی در آن زمان می دانستند که دکتر ملکی در برابر استبداد ساکت نخواهد ماند. او را هم خوب می شناختند. پس تلاش می کنند تا او را در کنار خود بیاورند. اما دکتر ملکی، اگر در شناخت روح الله خمینی خطا کرد، کسانی چون بهشتی، خامنه ای، هاشمی رفسنجانی، موسوی اردبیلی و امثالهم را خوب می شناخت و حاضر نبود لحظه ای را در جریانی در کنار آنان سپری کند.
دکتر ملکی همچنین در این دوران باورمند به استقلال شخصی خودش است و خود را فراتر از احزاب و تشکل های موجود می بیند. در انتخابات مجلس اول شورای ملی پس از انقلاب که هنوز شورای اسلامی نشده بود، شرکت کرد. سازمان مجاهدین خلق ایران و دیگر گروه های «شورای معرفی کاندیداهای انقلابی و ترقی خواه»، نام او را در لیست خود گذاشتند. محمد ملکی در همان زمان بیانیه صادر کرد که مستقل است و مستقل کاندید شده است و اما گفت که مشکلی ندارد که گروه های دیگر نامش را در لیست هایشان بگذارد. این نامه و بیانیه در همان دوران در روزنامه های میزان، انقلاب اسلامی و مجاهد منتشر شد. دکتر ملکی رئیس دانشگاه تهران بود و دانشگاه را مستقل از تصمیم گیری اصحاب سیاست می دانست و خود را مستقل به سبب جایگاهش برای دانشگاه و علم و ایران.
اما نهادهای قدرت در خارج از دانشگاه برای دانشگاه و دانشگاهیان خوابهای شومی دیده اند. تا دانشگاه مستقل است و زیر یوغ جریان در حال قدرت گرفتن حزب جمهوری اسلامی، سازمان مجاهدین انقلاب و به طور کل حزب اللهی های هوادار خمینی در نیامده، تسلط بر آن کاری محال است. پس جریان خزنده منحرف کننده انقلاب، رویای شوم “انقلاب فرهنگی” را برای دانشگاه تدارک می بیند. دکتر ملکی هم حاضر به همداستانی با این توطئه شوم علیه دانشگاه نمی شود و استعفا می دهد. و بعد مقاله مفصل “انقلاب فرهنگی یا کودتای فرهنگی” را می نویسد. او همچنین شاهد هجوم عوامل لاجوردی، دادستان انقلاب اسلامی به مجلسی است که در بزرگداشت دکتر علی شریعتی در ۲۹ خرداد ۱۳۶۰ در خانه دکتر شریعتی برگزار شده. لاجوردی آمده تا از اینجا یکی مهمترین بخش های پازل کودتای خرداد ۱۳۶۰ باشد. کودتایی که در نتیجه آن ضد انقلاب به صورتی تمام عیار و تمام قد بر ایران حاکم شد. محمد ملکی در ۱۲ تیر ۱۳۶۰ و با هجوم ماموران امنیتی ضد انقلاب حاکم شده در ایران بازداشت شد. دورانی در زندگی دکتر ملکی به سر آمد و دورانی جدید آغاز شد.
اولین زندان پس از جمهوری اسلامی
دکتر ملکی به دو بهانه بازداشت شد. اما بازداشت کنندگان او اهداف دیگری داشتند. بهانه بازداشت دکتر، حضور او در لیست نیروهای ترقی خواه در کنار کاندیداهای سازمان مجاهدین خلق برای انتخابات مجلس اول شوراست. گفتند که دکتر عضو سازمان مجاهدین است. اما بیانیه دکتر ملکی پس از قرار گرفتن نامش در این لیست و اعلام استقلالش، نادرستی حرف آنها را ثابت کرد. بماند که اگر دکتر ملکی عضو سازمان هم می بود، استبدادیان تازه بر تخت نشسته، شرعا و قانونا حق برخورد و بازداشت او را نداشتند. اما بهانه دوم ارتباط با گروه فرقان بود. دکتر ملکی مرتبط یا عضو گروه فرقان هم نبود. با گروه فرقان همانقدر همراه شده بود که پیش از انقلاب، بسیاری از نیروهای انقلابی با آنها همراه شده و در نشر جزوات و کتب آنها کوشیده بودند. اصولا دکتر ملکی به عنوان یک نیروی دانشگاهی کوچکترین باوری به ترور نداشت و از همان زمان با ترور و هر روشی که ناقض حقوق بشر باشد مخالف بود. او از موسسان جمعیت ایرانی دفاع از آزادی و حقوق بشر، در کنار مهندس بازرگان، دکتر سحابی، داریوش فروهر، دکتر سنجابی، دکتر پیمان، کاظم سامی، شمس آل احمد، حسیبی، خلیل رضایی، هاشم صباغیان، علی اصغر و احمد صدر حاج سید جوادی، ابراهیم یونسی، منوچهر هزارخانی، نورعلی تابنده، صالح بنافتی، علی شریعتمداری، اسلام کاظمیه، ناصر میناچی، عبدالکریم لاهیجی و علی اصغر مسعودی بود. پس این اتهام هم اتهام ناروایی بود که به او زده میشد. اما دستگیری دکتر ملکی دلیل داشت. دکتر محمد ملکی به عنوان اولین رئیس دانشگاه تهران و کسی که پشت و پناه دانشجویان و مبارزات دانشجویی بود، شخصیتی بود که می توانست در شرایط آن روز جامعه ایران نقش آفرین باشد. سازماندهی کند. اعتبار هم دارد و خلاصه حضور او در خارج از زندان برای کودتاچیان خرداد ۶۰ سخت و سنگین تمام میشد. پس یا باید او را بشکنند و یا او را از میان بردارند. با همین سیاست و با اصرار لاجوردی، دکتر محمد ملکی ابتدا به دوبار اعدام محکوم می شود. اما با تلاش های همسر دلاورش که خود از سلاله مصدقی ها است، زنده یاد بانو قدسی میرمعز، این حکم به ده سال زندان تقلیل می یابد. و سرانجام دکتر ملکی در سال ۱۳۶۵ و با همکاری هیئت عفو های مرحوم آیت الله منتظری از زندان آزاد می شود.
در این ایام اما شکنجه گران به نام خدا و به کام شیطان، سخت ترین آزارها را به جسم دکتر ملکی وارد آوردند. جای دستبند قپانی و آویزان کردن ها تا آخرین لحظات عمر محمد ملکی بر روی مچ دستانش بود. جای شلاق بر پشت و کف پایش نشان افتخار برای او بود و همین شکنجه ها بود که پشت او را گوژ کرد و بر ستون فقراتش فشار آورد. که عاقبت همین مشکل ستون فقرات بود که او را به مجبور به عمل کرد و بعد دکتر ملکی به لقاء الله شتافت. میتوان گفت که جسم محمد ملکی و رحلتش پس از سالها، دقیقا بر اثر همان شکنجه هایی بود که در آن ۵ سال سخت زندان دهه ۶۰ بر او آوردند. خودش به نگارنده گفته بود که چون قدش کوتاه بود، وقتی با دستبند قپانی آویزانش می کردند، نوک انگشت پایش به سختی به زمین می رسید و همین به ستون فقراتش فشار می آورد. بماند که علاوه بر دستبند و قپانی و آویزان شدن، همزمان شلاق های جباران زمان بر جسم او می نشست. بینایی یکی از چشمانش در همین زندان بر اثر ضربات کابل آسیب دید و این درد تا آخر با او بود.
دکتر ملکی همچنین فشار روحی سختی در این دوران زندان متحمل شد. دید که حکومت پسا انقلابی که آنهمه برایش زحمت کشیده بود، به چه هیولایی بدل شده. خودش می گفت که شبانه تیرهای خلاص صد صد را می شمرده و می دانسته آنان که تیر خلاص بر پیشانی و گیجگاهشان می نشیند، فرزندان این مملکت، دانشجوهای خودش و امیدهای آینده ایران اند که به جرم سر خم نکردن در پیش ظالمان، سینه به تیر باخته اند و سر به گلوله. به قول خودش پس از این ایام زندان فهمیده بود که جمهوری اسلامی و حکومت ولایی و نظام ولایت فقیه یعنی چه. ماهیت رژیم جدید را با جسم و جانش درک کرده بود.
سال ۶۵ دکتر ملکی با جسمی زخمی از رنج حاکمان و زندان آزاد شد.

میان دو زندان. از ۶۵ تا ۷۹
دکتر ملکی پس از آزادی از زندان در سال ۱۳۶۵ آرام آرام به ترمیم خود و زندگی اش می پردازد. در رابطه با دوستان و یارانش که بعدها با آنها شورای فعالان نیروهای ملی-مذهبی ایران را با آنها پایه گذاری کرد است و جلسات مرتبط و منظمی با آنها دارد. همچنین تلاش می کند تا باز به تدریس و معلمی برگردد. امکان تدریس در دانشگاه سراسری ندارد و حتی تا سالها حقوق او را به عنوان استاد بازنشسته توقیف کرده اند. دکتر محمد ملکی اما فرزند رنج و استقلال است. او به واقع مصدقی است و باورمند به موازنه منفی. نه به استبداد باج می دهد و نه به سختی های زندگی. و البته به مانند همه روزها و سالهای حیاتش، نقش همسرش زنده یاد بانو قدسی میرمعز در این میان بسیار بارز است. حتی در دورانی در دهه شصت که دکتر در زندان است و مدتی پس از آزادی، این زن مبارز و آزادیخواه است که بار زندگی را بر دوش می کشد. دکتر ملکی هم هرچه میشود برای رزق حلال می کند و هرجا می شود تدریس می کند تا همچنان معلم باشد. خمینی از دار دنیا می رود. دوران سخت هاشمی آغاز می شود و می رسیم به آستانه انتخابات خرداد ۱۳۷۶.
همه در ایران امیدوار شده اند که شاید تغییری در راه باشد. انتخابات خرداد ۱۳۷۶ اتفاق می افتد. بهار مطبوعات و رسانه ها هم پدیدار می شود و اما به زودی با رو شدن قتل های سیاسی دهه هفتاد و آخرین آنها در آذر ۱۳۷۷ و بعد فاجعه کوی دانشگاه، مشخص می شود که هسته سخت نظام قصد تغییر رفتار ندارد. اما دکتر محمد ملکی با وجود رنج زندان و سختی دوران، همچنان برای ایران امیدوار و مصمم است. با دوستانش زنده یاد مهندس سحابی، زنده یاد محمد بسته نگار و بسیارانی شورای فعالان ملی-مذهبی را بنیان می نهد. اما اطلاعات سپاه تازه به عرصه آمده در طرحی امنیتی و در اسفند ۱۳۷۹ با حمله به منزل زنده یاد محمد بسته نگار، او را همراه با شماری دیگر از فعالین دستگیر می کند. شش ماه اینبار در زندان عشرت آباد.

از آزادی تا انتخابات ۸۸
دکتر ملکی پس از آزادی و پس از چندی، راه خودش را از دیگر دوستان ملی مذهبی اش جدا میکند. اختلاف اما در سطح استراتژی برخورد با حاکمیت و تاکتیک های مبارزات و فعالیت هاست. اختلاف ایدئولوژیک نیست که هم او و هم رفیق قدیمی اش زنده یاد مهندس سحابی، هر دو به آرمانهای انسانیت، عدالت و آزادی پایبند اند. دکتر با وجود جدایی تشکیلاتی از شورای فعالان، اما خودش را همچنان یک ملی مذهبی می داند. بگذارید خاطره ای را برایتان نقل کنم:
سال ۱۳۸۴ است و نمایشگاه کتاب و مطبوعات در محل قدیمی آن یعنی انتهای بزرگراه چمران برپا شده است. اگر اشتباه نکنم آخرین جمعه نمایشگاه است و قرار است دکتر ابراهیم یزدی که برای انتخابات ریاست جمهوری کاندید شده، به نشر سرایی بیاید. من و تنی چند از دوستان هم در نشر سرایی بودیم و در حال گرداندن و کمک کردن. صبح پیش از اذان ظهر به غرفه نشر قصیده سرا آمدم. دکتر ملکی آنجا نشسته بود و با دوستان گفتگو می کرد. به دکتر ملکی گفتم که دکتر یزدی می خواهد به نشر قصیده سرا بیاید و برای انتخابات کاندید شده. شما نمی آیید؟ نگاهی کرد و گفت من رای نمی دهم و انتخابات را هم قبول ندارم. کجا بیایم؟ دیدم حرف منطقی است. گذشت و عصر شد و برنامه دکتر یزدی با تدابیری که اندیشیده بودیم به سرانجام رسید. بعد از آن به غرفه نشر قصیده سرا برگشتم. دکتر پرسیدند چه شد و من هم گزارشی به ایشان گفتم. دکتر گفت که خب! بیا برویم نمایشگاه مطبوعات. با هم به سمت نمایشگاه مطبوعات رفتیم. اگر درست خاطرم مانده باشد، جلوی غرفه چشم انداز ایرانِ مهندس میثمی، زنده یاد بانو پروین بختیارنژاد ایستاده بود. دکتر ملکی، او و دیگران جوانترهای ملی مذهبی را مانند فرزندانش دوست داشت و آنها نیز دکتر را چون پدری مهربان و دلسوز دوست داشتند. پروین خانم فقید به دکتر رو کردند که آقای دکتر ملکی! به غرفه ملی مذهبی ها خوش آمدید. ناگهان صدای دکتر بلند شد که: ملی مذهبی منم! اصل ملی مذهبی منم! و این را تکرار می کرد.
این برای من یعنی دکتر ملکی تا آن زمان به باور من تا آخرین روزهای حیاتش هم خود را ملی مذهبی می دانست. گرچه از جایی به بعد، در دهه ۹۰، عنوان ملی-توحیدی را مطرح کرد تا تفاوت سیاسی اش بارزتر شود که در بخش دوم بدان خواهم پرداخت. اما اینکه دکتر محمد ملکی، بزرگی از بزرگان خانواده ملی-مذهبی ها بود، در آن تردیدی نیست.
در سال ۱۳۸۳ از مبتکران طرح برگزاری رفراندوم در ایران است. از طریق سایتی اینترنتی به نام شصت میلیون دات کام، او و دیگر یاران و دوستان دموکراسی خواهش در آن روز به دنبال راهی برای دموکراتیزاسیون به صورتی آرام و با کمترین هزینه در ایران اند. ملکی باورمند به حرکت مدنی، گام به گام به پیش می آید. این یکی از اقدامات اوست. این مقال، مجال طرح مفصل همه آنچه او کرد را ندارد. باید در گاهی بسیار مفصلتر در این خصوص سخن گفت.
در آستانه انتخابات ۸۸ هم دکتر ملکی با حضور در انتخابات مخالف بود و گفت که به دلیل سوابق کاندیداها و ساختار سیاسی ایران در آن شرکت نخواهد کرد. اما موضع دکتر در اینجا تنها موضع سلبی نبود.
از چندی پیش، دکتر ملکی و بسیارانی از ملیون ایران و همچنین گروه های دموکراسی خواه درون میهن تصمیم داشتند تا با طرح کاندیدایی ملی (که البته می دانستند رد صلاحت می شود) به طرح مطالبات دموکراتیک خود اقدام کنند. حرکتی که تا جایی هم پیش رفت و اما با دستگیری ها و بعد موج انتخابات سال ۸۸، ماجرا به محاق رفت. انتخابات خرداد ۸۸ منجر به کودتای انتخاباتی، برگزار شد. من از قبل از انتخابات تا بعدش در بند وزارت اطلاعات نظام بودم. آزاد که شدم و به خانه دکتر که رفتم، مرا در آغوش کشید و گفت خدا رو شکر نبودی که اگر بودی تو را می کشتند. تیر ماه ۱۳۸۸ من آزاد شدم. تا مرداد ماه در کنارش بودم. ۳۱ مرداد ماه اما باز با حکم قاضی حداد بازداشت شد و تا اسفند ماه را در زندان گذراند. در دهه ۶۰ هم زندانی لاجوردی بود. بازجوهایی که مرا بازجویی می کردند یکبار به من گفتند که محمد ملکی در سال ۶۰ مثل ماهی از دست ما در رفت و زنده ماند. اینبار نمی گذاریم. دکتر باز بازداشت شده بود.

از آزادی در اسفند ۱۳۸۸ تا آخرین لحظه حیات
و این ایام، حضور تمام عیار دکتر ملکی در تمام عرصه هاست. آماده و حاضر به یراق است که به زندان برود. از کمپین صلح و آزادی تا لگام و لغو گام به گام اعدام. از اعتراض به دستگیری افراد از جریانات مختلف تا زانو زدن در پیش کودکان بهائی که از تحصیل محروم شده اند. پشت سر هم در مقابل اوین و دیگر زندانها. تلاش از این سو به آن سو برای لغو حکم اعدام آدمها به هر اتهامی. حتی در جمعه ۱۶ بهمن دکتر ملکی توسط ماموران امنیتی نظام در چهار راه پارک وی تهران و پس از ضرب و شتم بازداشت کردند. به سر دکتر زخم زدند و او را زدند و بدنش دچار کوفتگی شد. و سرانجام این پیر آن زمان ۸۲ ساله را در بیابانهای سمت بهشت زهرای تهران رها کردند. اما دکتر که از همان ابتدا به نداشتن و نخواستن رویین تن بود، لحظه ای از مبارزه دست بر نداشت. اما با گذشته خودش برخورد انتقادی کرد. از رای دادنش به جمهوری اسلامی عذرخواهی کرد. تا آخر عمر ممنوع الخروج ماند و از دیدار با فرزندانش محروم شد. در سال ۱۳۹۲ طی نامه ای خطاب به حسن روحانی تازه رئیس جمهور نظام شده نوشت که “تاکنون تحمل کردم و این اذیت و آزارها که به خانواده من وارد شده را به طور علنی مطرح نکرده بودم اما دیگر طاقتم تمام شده و از مقامات حکومت سوال می کنم که اگر با من مشکلی دارید تقصیر خانواده‌ام چیست و با آنها چه کار دارید؟”
و دکتر محمد ملکی سر انجام در آذر ۱۳۹۹، با سری پر از شور آزادی، عدالت و انسانیت، ایستاده بر آرمانش، با اعتقاد به خدا و در خدمت به خلق، بر اثر شکنجه های سالهای زندان، بالاخص زندان سخت دهه شصت، طی عمل جراحی و در دوران نقاهت، جان به رفیق رهگشا و اعلی تسلیم کرد و به سوی همویی پر کشید که هماره با نام او آغاز می کرد و می گفت: بسم الحق.
دکتر ملکی در آخرین سالها در نامه ای که به مناسب سالروز تاسیس دانشگاه تهران نوشته بود گفت: “ما خطا کردیم و از همان روزهای آغازین تاوان سختی دادیم. برای جبران آن خطا، من در تمامی این ۴۰ سال از مبارزه با استبداد دینی دست برنداشتم و علی‌رغم کهولت و بیماری، تا آخرین نفس در کنار تمامی آزادی‌خواهان ایستاده‌ام. امیدوارم که نسل جدید این بار با چشم باز و با دیدن نشانه‌ها و هشدارها راه درست را انتخاب کند تا یک‌بار برای همیشه ایران از شر استبداد – در هر شکل و شیوه‌اش – خلاصی یابد.”

*عنوان این مطلب از شعری گرفته شده به نام «چرا؟؟» – شعری که او در جایی آن را وصیت خون خوانده بود و اینگونه پایان می یافت که:
فلانی برد عمری
دار بر دوشش
فلانی مُرد
امّا
عاشقی نوشش

 

بازگشت به صفحه اول