مصاحبه  کیت کرت پاتریک فیلسوف آمریکایی با پیتر گیزن در شش سپتامبر ۲۰۱۹ 

مترجم: پیمان یاریان 

سیمون دوبووار، موزه ناخواستهی ژان پل سارتر؟ کیت کرک پاتریک میگوید: مطمئناً این طور نیست.

شاگردی که بردهوار، ناخواسته در موزه ژان پل سارتر گرفتار آمده بود؟ مطمئناً این طور نیست. فیلسوف آمریکایی کیت کرکپاتریک این را میگوید. کیت میخواهد با ارائهی تصویری جدید از او، زندگینامه دوبووار را اصلاح کند. آنچه دوبووار در مورد اخلاق مینویسد برای هر کسی پُر معنی (با اهمیت) است.

آنچه دوبووار در مورد اخلاق مینویسد برای همه اهمیت دارد. نیویورکر دربارهی سیمون دوبووار نوشت: زیباترین و یا به عبارتی بهترین اگزیستانسیالیستی که تا به حال دیدهاید. زنی که همچون مردان میاندیشد.

بلافاصله پس از جنگ (جهانی دوم)، غیر متعارف زنی همچون سیمون دوبووار، یک  نواندیش تجددگرای جهانی، که در کنار ژان پل سارتر به مانند ستارهای درخشید. محبوبیت او در امتداد این سالها افزایشی چشمگیر داشته است.

با گذشت سالها از شهرت او، فیلسوف آمریکایی کیت کرکپاتریک زندگینامه جدیدی از دوبووار تحت عنوان؛ دوبووار شدنـیک زندگی را نوشته است. دوبووار به تدریج به عنوان ضمیمه سارتر دیده میشد. از نظر جنسی: روابط آزاد و مشهور آنها به طور فزایندهای به عنوان پیمان شیطان دیده میشد که به سارتر اجازه میداد یک سری زن جوان را اغوا کند، در  حالی که دوبووار از ناامیدی عقب مانده بود. در سال ۲۰۰۱ بخش ادبی تایمزخیلی محترمانه نوشت: دوبووار: برده جنسی سارتر؟ و از نظر فلسفی: او را شاگرد، موزه، مقلد و نوتردامـدوم سارتر نامیده بودند. به هنگام مرگ او در سال ۱۹۸۶، لوموند به طور داورمندانهی بسیار زنندهای نوشت: دوبووار ایدههای سارتر را محبوب کرد، اما خود چیز تازهای به همراه نداشت.

(Becoming Beauvoir) کتاب دوبووار شدن ارزیابی (برآورد) مجددی است از سیمون دوبووار. از زمان مرگ او تاکنون، یک سری منابع جدید این را به ما مینمایانند که او (دوبووار) یک قربانی سارتر بازیگوش نبوده، اما یک زن فعال جنسی با روابط پر شور فراوان با یکسری زنان جوان، با روزنامهنگاری به نام ژان لوک بُست، نلسون آلگرن نویسندهای آمریکایی و «کلود لانزمان» فیلمبردار، سازنده «شعاع». جالب اینکه، در این زندگی جنسی آشفته لانزمان تنها معشوقهای بود که به طور رسمی دوبووار را «تو« خطاب میکرد نه «شما».  

طبق گفتهی کرکپاتریک دوبووار فیلسوف مهمی بود. او اخلاق خاص خود را به اگزیستانسیالیسم پس از جنگ داد و «جنس دوم» را نوشت،  کتاب «مقدس فمینیستی»ای  دوبووار هنوز با آن ربط دارد و شناخته شده است. . اما شما هنوز هم اگر در مورد دوبووار بنویسید، همواره به سارتر میرسید. در بطن هر رویدادی دربارهی این زوج برمیگردد به پیمان معروفی که آنها در اکتبر ۱۹۲۹ بر نیمکت جلوی لوور با هم بستند. آنها بر این باور بودند که برای داشتن اندیشهای باز و آزاد و رها، تک همسری جایگاهی در آن ندارد. سارتر در نهایت یک فیلسوف بود، کسی منکر آن نیست. او (دوبووار) آن را اینگونه شرح میدهد: «ما داری یک عشق اساسی هستیم؛ اما رابطهی عاشقانهی مشروط هم ایده خوبی است.» بدین گونه آنها قول داده بودند که همه چیز را در مورد شرط خودشان (غیر ضروری یا تصادفی)، بیان کنند.

_ به ویژه در سالهای شصت و هفتاد میلادی گفتن در مورد محتوای همچین پیمانی به غایت برای تخیل جذاب بود:

برخی افراد به دلیل این ایده که شما میتوانید آزادی و نوعی وفاداری را هم به آن اضافه کنید، آن را جذاب یافتند. کیت کرکپاتریک در دفتر خود در کالج کینگ در مرکز لندن میگوید؛ دیگران، به ویژه زنان، سیمون دوبووار را به عنوان نمونهای از زنی میدانستند که میتواند زندگی رضایت بخش روشنفکرانهای را در پیش بگیرد. من هم به این موضوع اعتراضی ندارم. من معتقدم که سارتر عشق بزرگی برای او بود. منتها ماهیت آن عشق غالباً به اشتباه درک میشود.

_ دوبووار به عاشق خود نلسون آلگرن نوشت: «رابطه جنسی خیلی زود از بین رفت. سارتر مردی خونگرم و سرزنده است، اما در رختخواب نه.»

بله، و سارتر از نظر عاطفی شکست خورد. وقتی مادرش در حال مرگ بود، دوبووار قبل از دیدن سارتر آرامبخش خورد، زیرا او نمیخواست احساساتی شود. این گواهی بر رابطه ناسالم است.

_ شما نوشتهاید: «سارتر احساسات را نقض آزادی خود میدانست. اما علیرغم هر نکتهای دوبووار میگفت؛ او (سارتر) دوست غیر قابل مقایسه ذهن من بود».

سارتر و دوبووار مداوماً در مکالمه بودند. در این مکالمات بیانقطاع آنها کارهای یکدیگر را میخواندند، یکدیگر را به چالش میکشیدند و از یکدیگر انتقاد میکردند. بسیاری از فیلسوفان تنها میتوانند رویای آن را در سر بپرورانند، تا در تمام زندگی خود چنین منتقدی داشته باشند.

_ تصویر عاشقانه سارتر و دوبووار در اصل توسط خود دوبووار در خاطراتش نگاشته شد. او مسئله (امور) خود را پنهان داشت و بر میزان علاقه خود با سارتر افزود. چرا او این کار را کرد؟

تا حدودی برای محافظت از عاشقان و معشوقههایش. در دههی پنجاه او نتوانست روابط لزبین خود را آشکار کند. این امر بیگانگی و دوری خوانندگان را در پی داشت. دوبووار به دلیل بخشی از یک نخبه فلسفی که زنان عادی را درک نمیکرد مقصر بود. او به قدرت مباحثی که در مورد آنها وجود داشت و میزان و قدرت علاقه به رابطه او با سارتر مطلع بود. پنداشت من این که او میخواست از این طریق سرمایهگذاری کند. اگر او در مورد بُست و لانزمن نوشته بود، داستان مربوط به سارتر کم رنگتر میشد. به هر حال او اعتراف میکند که همه چیز را با یک جمله بسیار زیبا نمینویسد: اگر حرفی برای گفتن داشته باشید، میتوانید همه چیز را بگویید.

نامههای سارتر به دوبووار و زندگینامه نویسنده آمریکایی «دیردر بیر» از سال ۱۹۹۰ نشان میداد که داستان آنها از آنچه بسیاری از خوانندگان تصور میکردند کمتر عاشقانه است. به نظر میرسد سارتر (سیستماتیک) به طور منظم دوبووار را گمراه کرده است.

نیویورکر از قول کرکپاتریک اظهار داشت؛ با این حال تصویری که از دوبووار به عنوان یک قربانی ارائه میشود، مبتنی بر تعصبی است که همه زنان یک رابطه تک همسری را ترجیح میدهند. اگر چه ماجرای او عمدتاً ماجرای عاشقانه بود، اما در هر صفحهای که او نوشت، روشن میشود که اگر میتوانست سارتر را برای خودش داشته باشد، از همه چیز دست میکشید.

اما دوبووار در دفتر خاطرات دانشجویی خود نوشت که هدف و منظور وی برای ازدواج مدنی نبوده است. هنگامی که او در سال ۱۹۲۹ پیمان خود را با سارتر منعقد کرد، قبل از آن با مردی متاهل به نام رِنه مایو رابطهای دوست داشتنی داشت. سارتر دوست اندیشه و مایو عاشق  او بود. در دهه ۱۹۳۰ او در پی اغوای ژاک-لورن بُست برآمد و در دهه ۱۹۵۰ با نلسون آلگرن رابطه عاطفی برقرار کرد. آن ماجرا کاملاً شناخته شده بود، اما نامههای او به آلگرن بعد از سال ۱۹۹۰ منتشر شد، درست مثل نامههای او به بُست. حساسیت به سخنان او نشان میدهد که سارتر از آنچه که اغلب تصور میشد کمتر در زندگی او نقش اساسی داشت.

پس از سال ۱۹۴۵ سیمون دوبووار و ژان پل سارتر یک زوج قدرتمند فکری شدند. آنها به فلسفه فرانسوی زرق و برق بینالمللی بخشیدند و در جهانی شدن آن نقشی بزرگ ایفا کردند. بخشی از آنها به این دلیل که نه تنها رسالههای مفصل، بلکه رمانها و نمایشنامههایی نیز نوشتند. پیام اگزیستانسیالیسم کاملاً متناسب با جهان پس از جنگ بود که در آن اخلاق سنتی بیاعتبار گشته بود. سارتر نوشت: انسان آزادانه به جهان پرتاب میشود. او محکوم است که زندگی خویش را از طریق  انتخابها و اعمال خود شکل دهد، بدون آن که پشت دُگمهای مذهبی یا سیاسی پنهان شود. افراد معدودی کار اصلی او را با نام هستی و نبودن میخوانند، اما پیام آزادی این اثر به خوبی درک شد. به این ترتیب اگزیستانسیالیسم نه تنها در منطقه سن ژرمن-دس پرو، بلکه در سراسر جهان به صورت گشادهرویی، یقه اسکی و موسیقی جاز باب شد.

کرکپاتریک میگوید: سیمون دوبووار به اشتباه به عنوان یک شاگرد برده سارتر دیده میشد. اما واقعیت این است که او دقیقاً از سارتر انتقاد کرد زیرا فکر میکرد اگزیستانسیالیسم او میتواند به هیچ انگاری (نیهیلیسم) منجر شود. دوبووار میگفت: اگر ما آزاد هستیم چرا باید دیگران را در نظر بگیریم؟ به گفته کرکپاتریک دوبووار به اگزیستانسیالیسم اخلاق خاص خودش را داد. آزادی ما فقط در صورتی امکانپذیر خواهد بود که آزادی دیگران را نیز در نظر بگیریم. اگزیستانسیالیسم دوبووار چیزی بیش از فلسفه انتزاعی، و بلکه نگرشی به زندگی بود. از طریق انتخابها و اقدامات خود او میخواست ،کیست که او شود، زنی روشنفکر و مستقل که نمیتواند در یک ازدواج مدنی محبوس شود. تبدیل شدن به دوبووار، به عنوان زندگینامه برگزیده شده است. این روزها شاید به نظر جالب نرسد، اما در زمان او عادی نبود که زن بتواند حرفه خود را دنبال کند. او مجبور شد برای این کار سخت بجنگد. کرکپاتریک مینویسد که اخلاق او ریشه در تجربیات خودش داشت. در دهه ۱۹۳۰ دوبووار و سارتر هر دو معلمهای فلسفه ناشناختهای بودند که در جاهطلبی میسوختند. دوبووار روابط جنسی لزبین با سه زن جوان که مدتها قبل شاگردان او بودند، برقرار کرد. دو تن از این زنان توسط سارتر نیز ِاغوا شدند.

_ امروز برای آن یک شکایت می-توو دریافت میکنید.

البته در واقع آن زمان دوران دیگری بود. در آن زمان سارتر و دوبووار هنوز مشهور نبودند.

_ یکی از معشوقههای دوران لزبین دوبووار گفت: «ما مانند مارها توسط این افراد کاریزماتیک قسم خوردهایم. آنها داستانهای دلپذیری نیستند. پس از آن دوبووار نیز متوجه شد. این به معنای تغییر در فلسفه او بود، به همین دلیل به دنبال اخلاق اگزیستانسیالیستی بود. او توضیح میدهد که او و سارتر طعمه «غرور معنوی» شدهاند، به طوری که مسئوولیت خود را در مورد احساسات این دختران جوان تشخیص نداده بودند.

_ دوبووار در سال ۱۹۴۹ با کتاب خود با عنوان «جنس دوم» با این جمله مشهور شد: «یکی زن به دنیا نمیآید، دیگری زن ساخته میشود.»

این جمله باعث سوء تفاهمهای بسیاری شده است. بسیاری از مردم بر این باورند که دوبووار ایده زیستشناسی زنانه را کاملاً رد کرده است. درست است که او مینویسد که«”ذات» زنانه وجود ندارد. اما او همچنین درباره بیولوژیکهای ارگانیک صحبت میکند. او درباره مواردی مانند؛ بارداری، قاعدگی و مادری مینویسد. آنچه او میخواهد این است که زنان با شناختن آزادی خود به جای تطابق با آنچه دیگران، به ویژه مردان میخواهند، خود شوند.

_ آیا جنس دوم هنوز پر معنی است؟

من فکر میکنم هنوز پُر معنی است. دوبووار میگوید بسیاری از زنان با این عقیده که بزرگترین موفقیت در زندگی نوعی عشق خاص به مردان و کودکان پرورش مییابند. بسیاری از زنان هنوز با آن اسطوره بزرگ میشوند.

_ آیا این هنوز صحیح است؟ در اینجا، در کالج کینگ، من دختران را بیشتر از دانشجویان پسر میبینم.

از نظر جهانی صحیح نیست، اما مطمئناً در مورد برخی خانمها صدق میکند. دوبووار همچنین مینویسد که زنان به سوژههای تقسیم شده تبدیل میشوند. آنها علاوه بر ماجرای عشق، خواه برای یک شریک زندگی یا فرزندان، به احتمال پیروی از ماجراهای خود در زندگی تقسیم میشوند. مردها احساس تقسیم کنند.

«من معتقدم آنچه او در مورد اخلاق باید بگوید، فقط به زنان مربوط نمیشود. من فکر میکنم دوبووار فیلسوفی بود که بدبخت بودن را در فمینیست دانست. داستان فلسفی او، اینکه چگونه در طی زمان خودت میشوی، یعنی به خود بودن میرسی، یک اخلاق خود جوشِ دیگران را در نظر گرفتن است که برای همه جالب است.

در کتاب «جنس دوم» مینویسد که عشق باید متقابل باشد و این برنامهای است که باید هر روز روی آن کار کرد. این چیزی نیست که شما روزی به آن خاتمه دهید، بدین معنی است که برای مدتی طولانی میتوانید از آن لذت ببرید. «خود شدن» نیز بدین معنا است که شما باید انتخابهای زندگی را تکرار کنید.

_ این روزها دوباره باد محافظهکاری در بطن اجتماع وزیدن گرفته است. شما آن را در مثلاً جنبش راست آمریکا میتوانید ببینید. بازگشت به نقشهای تعیین شده و رادیکالیسم زن و مرد. با این وضعیت باور دارید که فمینیسم دوباره برگردد؟

این روزها «آلاباما» قصد دارد سقط جنین را منع کند، و در این مورد نبردی قانونی در جریان است. این یادآوری عدم پیروزی مبارزه فمینیسم است، و این نبرد تاکنون هرگز و برای همیشه برنده از آب در نیامده است.

_ محافظهکاری اجتماعی در آمریکا نسبت به اروپا از نظر من قویتر است. مثلاً به سختی میتوان تصور کرد که طرفداران «برگزیت» ناگهان بخواهند سقط جنین را ممنوع کنند.

تصور کردن آن دشوار است. به ویژه وقتی که در لندن هستید، اما فرض بر این است که  همه چیز نمیتواند تغییر کند.

_ دوبووار اظهار میدارد که مردم هر چقدر هم در دشواری به سَر ببرند، آزاد هستند. در شرایطی که به نظر میرسد بسیاری از مردم به دنبال یقینهای کهنهاند، پیام آن چه میتواند باشد؟

از برخی جهات شرایط ما مشابه دوران پس از جنگ جهانی دوم ، به هنگامی که اگزیستانسیالیسم ظهور کرد هستیم. با وجود این که ممکن است از نظر فرهنگی از ما دور باشد. در آن دوران مردم سوال کردند که در پی مرگ خدا بدون ارزشهای سنتی، مذهبی یا انسانگرایانه چه باید کرد. اکنون عدم اطمینان مشابهی با محافظهکاران مشاهده میکنید. ترس از ابهام زندگی و میل به چگونگی اتفاقات وجود دارد، زیرا در آن صورت نظمی وجود خواهد داشت که باید آن را دنبال کنیم.  

بازگشت به صفحه اول