ایران پس از خامنه‌ای

حسین دباغ

مرگ علی خامنه‌ای لحظه‌ای است که زیست‌ سیاسی و به‌ویژه الهیات سیاسی او را روشن‌تر می‌کند. شاید بتوان مرگ او را نوعی «استشهاد سیاسی» دانست خصوصاً که بنا بر برخی روایت‌ها خامنه‌ای علیرغم توصیه‌های امنیتی گویی به استقبال مرگ رفته بود و پایان خودش را «انتخاب» کرده و «برگزیده» بود. محتمل دوست داشت آن طور که دلش می خواست روایت مرگ او ساخته و پرداخته شود. شاید فهمیده بود که پروژه اسلام سیاسی او به رکود نشسته است و راه چاره، شهادت توسط «استکبار» است تا میراث او پیش چشم مومنانش مستحکم‌تر جلوه کند.

این شیوه از مواجهه با مرگ البته با الهیات سیاسی او هم قافیه بود. «مبارزه با استکبار» ستون هویت سیاسی خامنه‌ای بود و در دستگاه فکری او، سیاست امتداد دین ورزی بود و جهان به دو جبهه‌ی روشن تقسیم میشد: جبهه‌ی مقاومت یا اسلام انقلابی و جبهه‌ی سلطه یا استکبار.

چنین نگاهی، دشمن بیرونی را صرفاً یک رقیب ژئوپلیتیک نمی‌بیند؛ از قضا دشمن بیرونی در حکم مفهومی است که به زندگی سیاسی معنا می‌دهد، حتی به جامعه انسجام می‌بخشد و به حکومت امکان می‌دهد خود را «آخرین سنگر» معرفی و سرکوب داخلی را توجیه اخلاقی کند. در زیست‌جهان خامنه‌ای، مرگ «عادی» پایان خوشایندی نیست. مرگ ایدئال، مرگی است که بتوان آن را شهادت خواند؛ مرگی که نه شکست، بلکه تکمیل روایت باشد، آن هم به دست همان «امپریالیسم»ی که سال‌ها نامش را بر زبان می‌آورد. در این تلقی، شهادت صرفاً یک رخداد تراژیک نیست؛ نقطه‌ی اوج زندگی سیاسی است و مرگ «گواهی» بر حقانیت روایت.

اگر خامنه‌ای را صرفاً «یک رهبر» ببینیم، مرگ او پایان یک دوره است. اما اگر او را به‌عنوان حامل و معمار یک الهیات سیاسی ببینیم آن هم الهیاتی که استکبارستیزی را به هسته‌ی مشروعیت و حکمرانی تبدیل کرد، مرگ او به‌تنهایی پایان آن الهیات نیست. حتی ممکن است در کوتاه‌مدت به آن انرژی روایی تازه بدهد. در الهیات سیاسی استکبارستیزی، مرگ رهبر اگر در تقابل با امپریالیسم رخ دهد، ظرفیت بالایی برای قدسی‌سازی دارد و به همین معنا، مرگ خامنه‌ای در قالب «شهادت» ساختار معنایی و روایتی بازتولید می کند که می تواند شکلی از «قدرت» تعبیر شود.

اگر این شکل از قدرت را جدی بگیریم، باید در مورد پدیدار شدن یک تنافض سیاسی حساس باشیم. تناقض آنجا رخ می‌دهد که اگر دشمن بیرونی رهبر را حذف کند، ممکن است تصور شود راه برای آزادی باز می‌شود؛ در حالی‌که الهیات سیاسی دشمن‌محور دقیقاً از همین حذف می‌تواند سرمایه بسازد. مرگ می‌تواند به جای پایان روایت، موجب «تثبیت» آن شود و خلق روایت‌های جدید کند؛ از روایت درباره مظلومیت گرفته تا روایت درباره نبرد حق و باطل و روایت ایستادگی. در سطح اجتماعی هم واکنش‌های متضاد، از شادی گرفته تا غم و سردرگمی یا حتی احساسات دوگانه‌ی همزمان، تا حدی نشانه‌ی همین مسئله است. چهل سال سیاست دشمن‌محور، جامعه را در وضعیتی عاطفی نگه داشته است که در آن نفرت از سرکوب با حساسیت نسبت به تحقیر ملی در هم تنیده است. وقتی این دو لایه روی هم می‌افتند، عاطفه‌ی جمعی دوپاره می‌شود. ممکن است کسی هم از جمهوری اسلامی بیزار باشد و هم از بمباران و مداخله خارجی متنفر. همین ترکیب پیچیده است که لحظه‌ی مرگ خامنه‌ای را به لحظه‌ای پر از تناقض تبدیل کرده است.

الهیات سیاسی خامنه‌ای استکبار و دشمن بیرونی را چندان جدی می‌دید که نگاهش از شهروندان منتقد و مخالف داخلی و از واقعیت‌های جاری جامعه، به‌تدریج منحرف شد. صدای انتقاد در نظر او هشدار مدنی نبود، بلکه یک اخلال در میدان نبرد تلقی می‌شد و نتیجه‌اش این بود که حکومت به جای شنیدن و به جای پاسخ‌گویی به کنترل و سرکوب شدید دست میزد. این دشمن‌محوری، به‌صورت نهادی بازتولید شد و  رفته رفته ساختاری پدید آمد که به جای انتقال واقعیت‌های تلخ از جامعه به رأس قدرت، بیشتر «اطمینان»، «اطلاعات دستچین‌شده» و در نهایت توهم تزریق می‌کرد. توهمی که می‌گفت جامعه پشت سر ماست، اعتراض‌ها حاشیه‌اند، بحران‌ها مدیریت شده‌اند و «مسئله اصلی» همان دشمن خارجی است.

در چنین دستگاهی، فساد لایه‌لایه و فرصت‌طلبی اداری فقط یک عارضه‌ی اقتصادی نبود؛ بخشی از همان چرخه‌ی توهم بود. هر لایه برای حفظ موقعیت خود، شکست‌ها را تزیین می‌کرد و خطرها را کوچک نشان می‌داد. و همین توهم ساختاری، برخلاف تصور خامنه‌ای، قدرت «مبارزه با استکبار» را از خود او هم گرفت. وقتی نخبگان و هسته سخت قدرت از واقعیت جامعه و حتی واقعیت امنیتی جدا شوند، حکومت توان تشخیص و واکنش دقیق را از دست می‌دهد و دشمن بیرونی دقیقاً از همین شکاف استفاده می‌کند. گویی حافظ این ابیات را برای او سروده بود وقتی به تشر میگفت:

که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج‌خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته‌ای تو در آغوش بخت خواب‌زده

مرگ خامنه‌ای به عنوان یک فرد البته یک گسست است، اما لزوماً یک گسست نهادی و ساختاری را تضمین نمی‌کند. «خامنه‌ایسم» را می‌توان ترکیبی از پیوند نهاد امنیتی، اقتصاد سیاسی رانتی، دستگاه تبلیغاتی، و الهیات سیاسی دشمن‌محور دانست. تا وقتی این ترکیب پابرجاست، حذف یک فرد لزوماً افق دموکراتیک را روشن نمی‌کند. برعکس، خطر جدیتر این است که جامعه وارد چرخه‌ای شود که در آن جنگ و مداخله خارجی، همبستگی مدنی را فرسوده‌تر کند، میزان اعتماد پایین بیاید، شبکه‌های کنشگری پراکنده شوند و سیاست به‌جای گفت‌وگو به «سنجش وفاداری» تقلیل پیدا کند. در این ساختار، شنیدن صدای مردم دشوار است، چون افراد از پیش آماده‌اند تا هر صدای متفاوت را به عنوان «همراهی با دشمن» لقب بدهند. این همان میراثی است که فقط با تغییر چهره‌ها از میان نمی‌رود.

اگر به آینده ایران حساسیم، باید در ذهن داشته باشیم که دموکراسی فقط تغییر رأس قدرت نیست؛ «توان جمعی سیاست‌ورزی» است، توان تشکل، رسانه، گفت‌وگو، تحمل اختلاف و ساختن افق مشترک. جنگ معمولاً این توان را می‌شکند. به همین دلیل، حضور نیروهای خارجی و استمرار منطق جنگ، حتی اگر به حذف چهره‌های کلیدی منجر شود، می‌تواند آینده دموکراتیک را دشوارتر کند. جامعه‌ای که شکسته و ترسان و پراکنده است، به‌سختی می‌تواند آزادی را حمل کند. اگر جنگ و مداخله خارجی همچنان سیاست را در وضعیت اضطرار نگه دارد، آن‌وقت همان فرصتی که از تغییر رأس قدرت پدید آمده است می‌تواند به‌سرعت به بازتولید اقتدارگرایی منجر شود. از یاد نبریم که جنگ فقط جان آدمیان نمی‌گیرد، می تواند جامعه را چند پاره کند و فصل تازه‌ای از بی‌ثباتی آغاز شود.

پرسش از ایران پسا خامنه‌ای، در نهایت پرسش از همین الهیات سیاسی است. خامنه‌ای شاید مرگی را یافت که با الهیات سیاسی‌اش سازگار بود اما مسئله پیش روی ما الان درباره‌ی مرگ نیست؛ درباره‌ی زندگی است: آیا ایران می‌تواند از سیاست دشمن‌محور عبور کند و دوباره امکان همبستگی مدنی، آینده دموکراتیک و گفت‌وگوی جمعی را بسازد آن هم در زمانی که جنگ این امکان را فرسوده‌تر می‌کند؟ مرگ یک رهبر می‌تواند یک «لحظه» باشد؛ اما آینده دموکراتیک یک «فرایند» است و فرایندها با بمب و حذف از بیرون معمولاً پایدار نمی مانند.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی آمرانه از «اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ» سخن می‌گوید و منتقدان را با این عبارت خطاب می‌کند که اگر جرأت دفاع از

ادامه »

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه ایران ممکن نیست. او در دوره‌ای ظهور می‌کند که

ادامه »

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه و فلسفی، یکی از مسائل

ادامه »