حقیقت، رسانه و فروتنی معرفتی

داریوش محمد‌پور

(متن گفتار ایراد شده در نشست «فلسفه به وقت جنگ» در مؤسسه‌ی پژوهشی حکمت و فلسفه‌ی ایران)

حقیقت، نقطه‌ی عزیمت این گفتار کوتاه است. حقیقت، تمام حقیقت، در مشت هیچ کس نیست. جزم‌اندیشی و نابردباری جایی آغاز می‌شود که آدمی گمان می‌برد حقیقت و تمام حقیقت را در مشت دارد. این نکته، صرفاً مشاهده‌ای معرفت‌شناختی یا فلسفی نیست. ملتفت بودن به آفات و خطراتِ مهلکِ توّهمِ در مشت داشتنِ حقیقت، امری ایمانی نیز هست. دست بر قضا، اهل ایمان، بنا به قاعده، باید حساس‌تر باشند در برابر وسوسه‌های امکانِ به چنگ آوردنِ حقیقت و تمامِ حقیقت، در عین محدودیت‌های بشری.

خرد آدمی گوهری بی‌بهاست و ظرفیتی فراخ دارد اما هر چقدر هم که مرزهای دسترسی خرد آدمی را به حقیقت، یا در واقع نزدیک‌تر شدن او را به حقیقت، فراتر ببریم، باز هم آن «حقیقت» فربه – یا آن «یقین» گریزپا – از میان انگشتان خرد آدمی سُر می‌خورد. این ملاحظه‌ای معرفت‌شناختی و ایمانی است که – دست کم برای مؤمنان – سودای به چنگ آوردن تمام حقیقت، پهلو به پهلوی ادعای الوهیت می‌زند. نتیجه‌ی مستقیم چنین باوری (مقارنت جزم‌اندیشی و ادعای الوهیت)، التزام به فروتنی معرفتی است.

پرسش کلیدی ما تنها این نیست که چه چیزهایی می‌دانیم. نکته‌ی مهم‌تر این است که چه چیزهایی نمی‌دانیم. نادانسته‌های بی‌منتهای ما، همواره بر دانسته‌های محدود ما سایه می‌اندازد. این‌جاست که روش‌شناسی، در کنار معرفت‌شناسی، مهم می‌شود: آن‌چه را که می‌دانیم از کجا می‌دانیم؟ و از چه مسیری به آن رسیده‌ایم؟

هنوز دو ماه از تجاوز اسراییل به خاک ایران و به خون غلتیدن هم‌وطنان و دلاوران ما نگذشته است. اما نه آن خطر از سر گذشته است و نه لوازم مهم فلسفی آن را می‌توان از یاد برد. از میان جنبه‌های مختلفی که در ماجرای تجاوز اسراییل به ایران می‌توان واکاوید، رسانه‌ و نقش و حضور آن، بی‌گمان مهم است. کمتر کسی است که نداند در روزگار ما،‌ رسانه با تمامی اضلاع کثیری که این روزها یافته است چگونه می‌تواند مخاطبان را مسحور و مرعوب خود کند و حتی توانایی سنجش‌گری را از انسان‌های خردمند سلب کند. تبلیغات و عملیات روانی قدمتی دراز در تاریخ بشر دارد. تاریخ گره خورده است به این‌که قلم در دست چه کسی بوده است. تفاوت بزرگ روزگار معاصر ما این است که رقبای تازه‌ای در این میدان پدیدار شده‌اند و انحصار رسانه را از دست صاحبان قدرت خارج کرده‌اند. اما هم‌چنان در بر پاشنه‌ی قدرت می‌چرخد. این را از خاطر نباید برد.

پیش از این‌که به وضعیت بغرنج و اسفناک موجود برسیم، در میدان رسانه، بازی را نه که باخته بلکه واگذار کرده بودیم. سلطه‌ی بیخردی بر گلوگاه‌های مهم رسانه‌ای در داخل ایران – در کنار رشد سرطانی هم‌زمان رسانه‌های مروج دُژآگاهی – ایران را به جایی رساند که رسانه‌ای از خارج از ایران، که نام ایران را هم یدک می‌کشد، کمر به ویرانی ایران بست. این ویرانی‌طلبی سال‌های درازی پیش از تحقق تجاوز نظامی اسراییل به ایران آغاز شده بود. شالوده‌ی کلیدی این رویکرد تبلیغاتی رسانه‌ای تنها و انحصاراً بر غلبه‌ی بی‌خردی بر رسانه‌های داخلی – یا در واقع ویران شدن ارکان رسانه‌ی سالم – نبود. پایه‌ی دیگرِ گسترش این رسانه در کنار نارضایتی‌های داخلی و عملیات روانی بدخواهان، القاء توهم یقین است. و توهم یقین چیزی است که آدمی در هر جای دنیا مستعد آن است. و درست از همین‌جاست که نیازمند تأمل فلسفی بیشتری در موضوع هستیم.

پرسش این است که: آیا از انسان معمولی انتظار می‌رود در مواجهه با رسانه، سر خرد بخاراند و پرسش فلسفی طرح کند؟ پیش‌فرض این پرسش این است که فلسفه علی‌الاصول فن یا تخصصی است در انحصار گروه محدودی از نخبگان که در این یا آن مکتب فلسفی دانشی اندوخته باشند و پژوهشی کرده باشند. به ویژه، هنوز در تصور بسیاری، چه در میان عموم مردم چه در میان نخبگان، فلسفه گره خورده است به واژگان مغلق و مخاطب‌مرعوب‌کن. عموم مردم از فیلسوف انتظار دارند دشوارگو باشد. به همین سیاق، کمتر کسی را می‌بینید که اگر در گفتار یا بیان گوینده‌ای الفاظ پرطمطراق و اصطلاحات دشوارفهم سراغ نکند، او را فیلسوف بشمارد. رویکرد صاحب این قلم، البته رویکردی سقراطی است. همه‌ی انسان‌ها، از مرد گرفته تا زن و بدون هیچ تبعیض و تفاوتی چه از حیث عقیده و باور چه از حیث نژاد یا جایگاه اجتماعی، بالقوه فیلسوف‌اند تا جایی که به دنبال کشف حقیقت یا به تعبیر دقیق‌تر به دنبال نزدیک‌تر شدن به حقیقت باشند.

در دنیای پرازدحام رسانه‌ای امروز که هر صدایی از هر جایی که برمی‌خیزد مدعی حقیقت است، هم معرفت‌شناسی ما گرفتاری‌های تازه‌ای دارد هم روش‌شناسی‌مان. نگاه فلسفی ما نیز نیازمند تکانی اساسی است. چگونه می‌توان مخاطبان عادی را تشویق کرد که وقتی پای رسانه‌های جریان اصلی – در داخل یا خارج از کشور – می‌نشینند، یا وقتی ساعت‌های شبانه‌روزشان گره خورده است به بالا و پایین کردن صفحات شبکه‌های اجتماعی – شما بگو توییتر یا اینستاگرام – هر چه را می‌بینند بلافاصله در عمق ضمیر ننشانند و بر مبنای آن داوری نکنند؟

روزگار مدرن، با در رسیدن رسانه‌های اجتماعی – که رسانه‌های کلاسیک هم امروز بر شانه‌های آن سوار شده‌اند یا از آن بهره می‌جویند – در فضاهای دوقطبی شدید کارآیی بسیار دارند. عواطف توده‌ها را آسان می‌توان تحریک و بسیج کرد. آسان می‌توان به مردم سراب را در لباس حقیقت فروخت. مضاف بر این، مخاطب هم به جایی رسیده است که در این دنیای پرازدحام و تصادمِ غرقه‌-در-رسانه، واقعیت، دیگر چندان اهمیتی ندارد. تصور این است که «روایت» ما از واقعیت است که مهم است. به تعبیری، گویی پا به جهان «پسا-واقعیت» نهاده‌ایم.

یک گام عقب‌تر می‌گذارم. وقتی از «روایت» ما از واقعیت سخن می‌گویم این تعبیر را با احتیاط به کار می‌برم به این معنا که همه‌ی ما ناگزیر «روایت» خودمان را داریم. چاره‌ای نداریم جز این. محدودیت فهم انسانی ما، هیچ راهی برای ما باقی نمی‌‌گذارد جز تن دادن به «روایت». شما بگویید تفسیر، یا برداشت یا قرائت شما از واقعیت. انسان‌ها حق دارند تلقی خودشان را از واقعیت داشته باشند. حقِ داشتن عقیده و حقِ ابراز آن عقیده، حقی است انسانی. مشکل جایی شروع می‌شود که داشتن این حق را مساوی ساکت کردن سایرین بشماریم. خطرات و آفات جایی برمی‌خیزند که مرجعی انسانی، پرچم حقیقت را بالا بگیرد و حتی خطرناک‌تر از آن روایت خودش از حقیقت را با واقعیت یکی بشمارد. درست در چنین فضایی است که همه‌ی فیلسوفان بالقوه و بالفعل مکلف‌اند حساسیت بورزند و هشدار مدام بدهند که: نه تنها نمی‌شود با چند واقعیت هم‌زمان زندگی کرد، بلکه روایت خودمان از حقیقت را نیز نمی‌توان به دیگری تحمیل کرد. در چنین فضایی است که دیگر واقعیت یکسره بی‌معنا می‌شود؛ و حقیقت هم برای عده‌ای بستگی به این پیدا می‌کند که شما طرف چه کسی ایستاده‌اید.

این قصه البته آشناست. چه بسا در تاریخ معاصر بشر، فجایعی که دولت اسراییل آفریده است در زمره‌ی تاریک‌ترین و شرم‌آورترین تجربه‌های نوع بشر باشد: انسان، انسان را می‌درد و این درّندگی را مشروع و بر حق جلوه می‌دهد. یکی به دیگری تجاوز می‌کند و نام تجاوزش را دفاع از صلح و صلاح و سلامت می‌نهد. دیگری دین‌فروشی مزورانه می‌کند ولی خودش را مجسمه‌ی دیانت و پارسایی می‌داند.

هنوز هم گویی عده‌ای نمی‌توانند سقوط وجدان انسانی را در فاجعه‌ی غزه ببیند. چرا؟ چون گمان می‌کنند در ماجرای غزه، ابتدا باید ببیند که طرف چه کسی باید ایستاد نه این‌که آن‌چه در غزه رخ می‌دهد درست است یا نه؟ این‌جاست که حقیقت‌جویی ما به محاق می‌رود و تعلق خاطر ما به این یا آن ایدئولوژی یا جریان سیاسی، جای آن را می‌گیرد. ماجرا به همین سادگی است. در غبار رسانه، در غرقابِ نخوتِ معرفتی، وقتی تا زیر چشمان‌مان در توهّمِ یقین غوطه‌وریم، حقیقت پاک بی‌معنا می‌شود. این‌جا دیگر نه حقیقت مهم است نه حتی نزدیک‌ شدن به حقیقت. این‌جاست که رسانه، قدرت، سیاست و پسا-حقیقت، به حقیقت تجاوز می‌کند و از این تجاوز خرسند و راضی است.

برمی‌گردم به رسانه. رسانه‌ی سالم، رسانه‌ای که در آن بتوان صدای حقیقت‌جویی و حقیقت‌خواهی را در کنار زبانه کشیدن دروغ یا حقیقت‌فروشی‌های کاذب شنید، البته النادر کالمعدوم نیست. ولی در روزگار خاصی که ایران در آن به سر می‌برد، وقتی رسانه مرجعیت یا استقلال‌اش را – به خاطر سوء رفتار خودش یا دست‌درازی قدرت سیاسی – از دست می‌دهد، غریب نیست که مخاطب بیشتر سراغ عاطفه و هیجان برود: چه چیزی بیشتر باعث تشفی‌ خاطرش می‌شود؟ و این تشفی خاطر برای مخاطب جایگزین حقیقتی می‌شود که تشنه‌ی آن است ولی آن را نمی‌یابد.

چاره‌ی آدمی‌زاد چی‌ست؟ سرش را در چاه بی‌خبری فروببرد؟ روزنامه نخواند؟ تلویزیون نبیند؟ رادیو نشنود؟ قدرتِ سیاسی و حاکمان، دسترسی به تکثر رسانه‌ای را محدود کنند؟ یا برای رسانه، قواعدی و لوایحی وضع کند که هر جا لازم شد، انسانی با پشتوانه‌ی قانون – یا قدرت – حقیقت را بتراشد و انسان دیگر را که تراز معرفتی‌اش شاید تفاوت چندانی با خود او ندارد، فروتر از خود بشمارد؟

آگاهی و تربیت البته کلید است. کلید اساسی‌تر تفکر انتقادی است. چگونه می‌توان مخاطب را جوری تربیت کرد و پرورش داد که در برابر هر گزاره‌ای که می‌‌خواند یا می‌شنود، درنگ کند و بی‌چون‌وچرا آن را حقیقت محض و مطلق نشمارد؟ تربیت ذهن آدمی کار آسانی نیست. عادت‌های دیرین آدمی سخت از خانه‌ی ضمیرش رخت برمی‌بندند. ولی ورزیدن تفکر انتقادی چیزی نیست که کسی بتواند آن را متوقف کند. حتی در خودکامه‌ترین فضاها هم آدمی امکان تفکر انتقادی دارد – دست بر قضا انتقادی‌ترین اندیشه در همین فضاها بیشتر مجال بروز پیدا می‌کنند.

برمی‌‌‌‌گردم به کلید‌واژه‌‌های این گفتار کوتاه: حقیقت، رسانه و فروتنی معرفتی. به گمان من، تمام آن‌چه ما حقیقت تلقی می‌کنیم، چیزی نیست جز بهترین تلاش‌های ما برای نزدیک‌تر شدن به حقیقت. و کل بنی آدم خطّاؤون. ما خطاکاریم. خطاکاری با وجود و هستی ما گره خورده است. و درست به همین دلیل است که همیشه باید جایی را باز بگذاریم برای این‌که شاید این چیزی را که عین حقیقت می‌شماریم، خطایی داشته باشد یا حتی عین خطا باشد. اگر انسان بودن خویش را بپذیریم و سودای الوهیت را از سر بیرون کنیم، ناگزیر فروتنی معرفتی بخشی از زندگی روزمره‌ی ما می‌شود.

اما رسانه، مدام آدمی را قلقلک می‌دهد که: آن حقیقتی را که نمی‌یابی یا دوست داری در مشت داشته باشی، من برای‌ات بسته‌بندی می‌کنم و بسیار دلربا و فریبنده پیش روی‌ات می‌گذارم. این رسانه را هم آدمیان می‌سازند و می‌پردازند. همان آدمیان خطاکار. برای این‌که به دام نسبی‌گرایی افسارگسیخته نیفتیم البته نیازمند روش‌شناسی سخت‌گیرانه‌ایم.

حاجت به فلسفه‌ورزی‌های مطول نیست: باید یاد بگیریم حرف مفت و چرند را به سادگی قبول نکنیم. مهم نیست حرف مفت را ایران اینترنشنال تحویل ما می‌دهد یا صدا و سیمای داخلی یا بی‌بی‌سی فارسی. حرف مفت را باید به دیوار کوبید. باید در برابرش ایستاد.

و بله، آدمی وجدان هم دارد. خیلی کار سختی نیست که بفهمیم در برابر ظلم نباید سکوت کرد. چه ظلم داخلی باشد چه ظلم خارجی. ایستادگی در برابر یک ظلم منافاتی با ایستادگی در برابر ظلم دیگر ندارد. رسانه‌های امروز، چه بسا این توهم را تلقین کنند که باید میان دو شر حتماً یکی را انتخاب کنید چون هیچ راه سومی وجود ندارد. القاء این نکته که در میانه‌ی بحران‌های حساس اجتماعی، سیاسی و فرهنگی، فضا همیشه دوقطبی است و جز سفید و سیاه گزینه‌ای نیست، زاییده‌ی غلتیدن به مغاک نخوت معرفتی است. بازتولید دوگانه‌های کهن ارسطویی و فاصله گرفتن از منطق پرسشگری سقراطی است.

اجازه بدهید این‌جا تکلیف یکی دو نکته را روشن کنم که اسباب سوء تفاهم نشود. در تمام مدت تجاوز ۱۲ روزه‌ی اسراییل به ایران، مسئله فقط این نبود که یک انسان – این‌جا انسان ایرانی – بخواهد میان حاکمان کشور خودش و متجاوز خارجی یکی را اختیار کند. مسئله خود انسان بود. در میان این تجاوز، انسان‌ها به خاک می‌غلتیدند. چه این انسان‌ها نظامی باشند چه غیرنظامی. قاعده‌ی آن تجاوز نظامی این بود که شبیه تمام قصه‌های بیست و پنج سال گذشته، متجاوز مدعی بود که قرار است آزادی و عدالت به ارمغان بیاورد در حالی که تا خرخره در تباهی، آزادی‌ستیزی و عدالت‌گریزی غوطه‌ور بود. قصه فقط حمله‌ی نظامی غرب به افغانستان، عراق، لیبی، لبنان، یمن و سوریه نبود. این‌که رسانه‌ای چنین تصویری بسازد که حکومتی وجود دارد که از نظر او مترادف با شرّ مطلق است و برای زدودن آن شرّ مطلق موقتاً یا بی‌قید و شرط مجاز به کشتن آدمی هستیم، هولناک است. برای ایران اینترنشنال، این شر مطلق حکومت ایران است و در گفتن این نکته هر تعارفی را هم مدت‌های مدیدی است که کنار گذاشته است. این‌که رسانه به خاطر پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک‌اش هر تعارفی را برای زیر پا نهادن کرامت انسان کنار بگذارد همان‌جایی است که رسانه در جزمیت معرفتی، معامله‌ی سیاسی و اسارت در چنگال سرمایه، بی‌محابا به سوی وجدان‌کشی رو می‌آورد.

نمونه‌های بارزش را جایی می‌توان دید که شعار یکی از مترقی‌ترین جنبش‌های مدنی ایران معاصر، مصادره می‌شود: از سویی خبرنگار ایران اینترنشنال آن را روی دیوار ویرانه‌های غزه می‌نویسد و از سوی دیگر زن نظامی اسراییلی روی بمب‌هایی که در تجاوز نظامی‌اش در ایران زن و مرد ایرانی غیرنظامی را هم بدون تبعیض می‌کشد، دم از «زن، زندگی،‌ آزادی» و «خداوند رنگین کمان» می‌زند.

همین‌جا کمی درنگ کنیم. این‌ها را می‌شود با دلیری و بی لکنت زبان محکوم کرد. و باید محکوم کرد. ولی این تمام ماجرا نیست. چه کنیم که حساسیت وجدانی و اخلاقی‌مان را در این وضعیت‌ها از دست ندهیم؟

گاهی اوقات دست آدمی در اختیار کردن گزینه‌های مختلف شاید چندان باز نباشد ولی این را همیشه باید تذکر داد که کسانی – در میان رسانه‌چی‌ها و صاحبان قدرت – همیشه هستند که به آدمی بگویند دو راه بیشتر وجود ندارد: یا راه ما یا راه دیگری و راه ماست که راه حقیقت محض است. در برابر این القائات و وسوسه‌ها باید همیشه مقاومت کرد. این آن چیزی است که از سنین کودکی باید به انسان‌ها آموزش داد. این را باید در جامعه نهادینه کرد. پرسش‌گری در برابر اصحاب قدرت و صاحبان رسانه، هم وظیفه‌ی اخلاقی است هم تکلیف معرفتی. دلیل‌اش ساده است: رخوت‌ناک شدن در برابر چنین وضعیت‌هایی، زیان درازمدت برای ما و نسل‌های آینده‌ی ما دارد.

نه مسئله‌ی غزه و فلسطین تمام شده است نه تمامِ ایستادگی انسان در جنوب جهانی و جاهای دیگر دنیا در برابر ظلم. جان‌سختی ایران و روح ایرانی هم در برابر فشارهای داخلی و خارجی هم‌چنان ادامه دارد. پرسش این است که آیا رسانه‌ها، قدرت و جریان‌های سیاسی، انسان را کانون توجه خود قرار می‌دهند یا قدرت را؟ ختم می‌کنم به جمله‌ی درخشان سید موسی صدر که: انا اجتمعنا لأجل الانسان.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی آمرانه از «اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ» سخن می‌گوید و منتقدان را با این عبارت خطاب می‌کند که اگر جرأت دفاع از

ادامه »

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه ایران ممکن نیست. او در دوره‌ای ظهور می‌کند که

ادامه »

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه و فلسفی، یکی از مسائل

ادامه »