کشف تنگه هرمز توسط کریستوف ترامپ

امیر امانی


شکاف میان حقوق و قدرت؛ نقش جغرافیا در سیاست و حقوق بین‌الملل


گاهی در تاریخ، بزرگ‌ترین کشفیات نه مربوط به سرزمین‌های ناشناخته، بلکه مربوط به واقعیت‌هایی هستند که سال‌ها پیش شناخته شده‌اند اما سیاستمداران ترجیح داده‌اند آنها را نادیده بگیرند.
در سال ۱۴۹۲، کریستف کلمب در جستجوی راهی به هند، قاره‌ای را کشف کرد که بعدها آمریکا نام گرفت. بیش از پنج قرن بعد، به نظر می‌رسد دونالد ترامپ و بخشی از دستگاه سیاست خارجی ایالات متحده نیز به کشف مشابهی دست یافته‌اند؛ با این تفاوت که این بار نه یک قاره جدید، بلکه تنگه هرمز را کشف کرده‌اند.
البته تنگه هرمز پدیده‌ای ناشناخته نیست. این آبراه قرن‌هاست که بر نقشه‌های جهان قرار دارد. همه کارشناسان انرژی، امنیت بین‌الملل، ژئوپلیتیک و روابط بین‌الملل از اهمیت آن آگاه‌اند. جمهوری اسلامی ایران نیز از نخستین سال‌های پس از انقلاب ۱۳۵۷ بارها اعلام کرده است که در صورت مواجهه با تهدیدی موجودیتی، از اهرم هرمز برای افزایش هزینه‌های طرف مقابل استفاده خواهد کرد.
با این حال، تحولات اخیر نشان داد که ظاهراً برخی از تصمیم‌گیران غربی اهمیت واقعی این متغیر را در محاسبات خود کمتر از آنچه باید ارزیابی کرده بودند.
تنگه هرمز صرفاً یک گذرگاه دریایی نیست. این تنگه در عمل شاهرگ حیاتی اقتصاد جهانی محسوب می‌شود. بخش بزرگی از صادرات انرژی کشورهای حاشیه خلیج فارس از این مسیر عبور می‌کند. نفت عربستان سعودی، امارات، کویت، عراق و بخش مهمی از صادرات گاز قطر برای رسیدن به بازارهای جهانی ناگزیر عبور از این آبراه هستند.
به همین دلیل، هرگونه اختلال در امنیت تنگه هرمز صرفاً یک بحران منطقه‌ای نیست؛ بلکه بحرانی جهانی است که می‌تواند قیمت انرژی، هزینه حمل‌ونقل، بازارهای مالی، بیمه دریایی و حتی تورم جهانی را تحت تأثیر قرار دهد.
اما اهمیت هرمز تنها اقتصادی نیست. این تنگه نمونه‌ای کم‌نظیر از پیوند میان جغرافیا و قدرت سیاسی است. جمهوری اسلامی ایران طی دهه‌های گذشته دریافته است که حتی در شرایطی که از نظر نظامی با قدرتی مانند آمریکا قابل مقایسه نیست، همچنان از یک مزیت راهبردی برخوردار است؛ مزیتی که نام آن جغرافیاست.
همین جغرافیا باعث شده است که تهدید هرمز به مهم‌ترین ابزار بازدارندگی جمهوری اسلامی تبدیل شود.
در این میان، حقوق بین‌الملل موضع نسبتاً روشنی دارد. بر اساس قواعد حقوق بین‌الملل دریاها، تنگه‌هایی که دو بخش از آب‌های آزاد را به یکدیگر متصل می‌کنند مشمول اصل عبور ترانزیتی هستند. به بیان ساده، کشتی‌های تجاری و نظامی حق دارند به صورت مستمر و بدون مانع از این آبراه‌ها عبور کنند.
از این منظر، بستن تنگه هرمز یا جلوگیری از عبور کشتی‌ها با اصول شناخته‌شده حقوق بین‌الملل سازگار نیست. دولت‌های ساحلی می‌توانند مقرراتی برای ایمنی دریانوردی یا حفاظت از محیط زیست وضع کنند، اما حق ندارند عبور و مرور را به دلایل سیاسی متوقف سازند.
اما اینجا یک پرسش مهم مطرح می‌شود؛ اگر بستن تنگه هرمز غیرقانونی است، چرا جهان همچنان از این تهدید نگران می‌شود؟
پاسخ در یکی از ضعف‌های بنیادین نظام بین‌الملل نهفته است. حقوق بین‌الملل برخلاف حقوق داخلی فاقد پلیس جهانی، دادستان جهانی و دستگاه اجرایی متمرکز است. به همین دلیل، بسیاری از اقدامات ممکن است غیرقانونی باشند اما همچنان قابلیت اجرا داشته باشند. این همان شکاف میان «حقوق» و «قدرت» است.
ایران ممکن است از نظر حقوقی اختیار بستن هرمز را نداشته باشد، اما از نظر عملی قادر است هزینه‌های بسیار سنگینی بر اقتصاد جهانی تحمیل کند. از سوی دیگر، آمریکا و متحدانش ممکن است از حمایت قواعد بین‌المللی برخوردار باشند، اما اجرای فوری این قواعد همواره ساده و بدون هزینه نیست. در واقع، بحران هرمز بیش از آنکه یک منازعه حقوقی باشد، یک معادله ژئوپلیتیکی است. اینجاست که باید به پرسش اصلی بازگردیم.
اگر اهمیت هرمز تا این اندازه روشن بود، چرا آمریکا و اسرائیل وارد مرحله‌ای از تنش شدند که می‌توانست این آبراه را به مرکز بحران تبدیل کند؟
سه پاسخ احتمالی وجود دارد. نخست آنکه تصمیم‌گیران غربی تصور کرده باشند جمهوری اسلامی در نهایت از تهدیدهای خود فراتر نخواهد رفت و هزینه‌های رویارویی مستقیم را نخواهد پذیرفت. دوم آنکه قدرت بازدارندگی نظامی آمریکا بیش از حد مورد اعتماد قرار گرفته باشد و این فرض شکل گرفته باشد که ایران جرئت استفاده از اهرم هرمز را نخواهد داشت. سوم آنکه تصمیم‌گیران از ابتدا خطرات موجود را پذیرفته باشند اما منافع سیاسی و امنیتی عملیات را مهم‌تر از پیامدهای اقتصادی آن ارزیابی کرده باشند.
صرف‌نظر از اینکه کدام فرضیه به واقعیت نزدیک‌تر است، نتیجه نهایی یکسان است: جهان بار دیگر با آسیب‌پذیری شدید خود در برابر بحران هرمز مواجه شده است.
در این چارچوب، تنگه هرمز را می‌توان مهم‌ترین اهرم راهبردی جمهوری اسلامی دانست. نه به این معنا که جایگزین قدرت نظامی یا فناوری هسته‌ای است، بلکه از آن جهت که می‌تواند هزینه‌های هرگونه رویارویی را برای همه بازیگران افزایش دهد.
شاید به همین دلیل باشد که هرگاه تنش‌ها در منطقه افزایش می‌یابد، موضوع هرمز نیز بار دیگر به صدر اخبار بازمی‌گردد. واقعیت این است که جغرافیا برخلاف دولت‌ها تغییر نمی‌کند. رؤسای جمهور می‌آیند و می‌روند، ائتلاف‌ها شکل می‌گیرند و از بین می‌روند، اما تنگه هرمز همچنان در همان نقطه باقی می‌ماند و همان نقش را ایفا می‌کند.
به همین دلیل، شاید بتوان گفت بزرگ‌ترین درس بحران اخیر این است که هیچ راهبردی برای مواجهه با ایران نمی‌تواند بدون در نظر گرفتن واقعیت هرمز موفق باشد. کریستف کلمب سرزمینی را کشف کرد که پیش از او نیز وجود داشت. کریستوف ترامپ نیز ظاهراً تنگه هرمز را کشف کرد؛ با این تفاوت که هرمز از قرن‌ها پیش روی نقشه‌های جهان قرار داشت و تنها در محاسبات برخی سیاست‌گذاران به اندازه کافی جدی گرفته نشده بود.
در نهایت، بحران هرمز بار دیگر نشان داد که در روابط بین‌الملل، جغرافیا هنوز از ایدئولوژی قدرتمندتر است، اقتصاد جهانی از تصمیمات نظامی آسیب‌پذیرتر است و بسیاری از جنگ‌ها، دیر یا زود، دوباره به همان جایی بازمی‌گردند که می‌توانستند از ابتدا در آن آغاز شوند: میز مذاکره

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مقدمهطرح مسئله : تصمیم گیری در خصوص کلان‌مسائل سیاست خارجی که واجد ابعاد پیچیده بین‌المللی و گره‌خورده با منافع ملی هستند، همواره در ساختار حقوق عمومی جمهوری اسلامی ایران چالش‌های نهادی ظریفی را پدید آورده

ادامه »

این نوشتار برای دفاع نیست؛ برای شناخت است. پیرو مصاحبه‌ی جنجالیِ موسی غنی‌نژاد با میلاد دخانچی، در مورد جریان‌شناسی چپ ایرانی، غنی‌نژاد که خود

ادامه »

المنقذ من‌الضلال را که «اعترافات غزالی» هم ترجمه کرده‌اند، از دیگر کتاب‌های پخته و ژرف غزّالی است که برای حقیقت‌جویانی

ادامه »