سپهر؟ کجایی بابا؟

ایرج اسماعیل‌پور قوچانی

به روانِ رنج‌کشیده‌ی مادران و پدرانی که فرزندان خود را در خزان این وطن گم کردند. مادران آبان، پدران دی.

***

خدا نیارد آن روز را که کسی داغِ فرزند ببیند. فرزند که بمیرد، زمان می‌ایستد. دیگر چرا جلو برود؟ به کدام وعده؟ برای کدام فردا؟ وقتی فردا مُرده؟ زمان، وقتی چیزی برای وعده‌دادن ندارد، می‌ایستد. همه‌چیز فرو می‌ریزد در یک نقطه‌ی تاریک که به تو می‌گوید: مواظب باش که خودِ فقدان را از دست ندهی، چون تنها چیزی است که برایت مانده! فقدان تنها چیز واقعی است. کابوس واقعی یعنی فقدانِ فقدان.

اما فقدان اگر فقط فقدان بماند، انسان را می‌کُشد. درد اگر راهی برای گردش پیدا نکند، صاحبش را می‌بلعد. این‌جاست که چیزی دخالت می‌کند؛ نه تسلی، نه عقل، نه اخلاق. چیزی که نه انکار است و نه پذیرش. رؤیا.

در رویا هر که هست یک نفر است: رویابین. در رویا ماتم و مالیخولیا یکی است. رؤیا را این‌گونه می‌فهمم: صحنه ای که در آن نشانه‌ها از آنچه نشانش کرده‌اند واقعی‌تر می‌شوند؛جایی که کلمهجسم می یابد و ناکام  در خیال بازماندگان مجالی برای کامروا شدن می‌یابد. رؤیا اما خیال نیست. رؤیا شکل دیگری از واقعیت است، وقتی واقعیت دیگر قابل تحمل نیست.

بگذارید مثالی بزنم: این روزها کلام مخیل زیاد می‌شنویم مانند اینکه «می‌دانی چرا تابوت جوان سنگین است؟ اگر تشییع جنازه جوون رفته باشی حتما دیدی که قدم به قدم آدم جا‌به‌جا می‌شه زیر تابوت. چون این جوون با کلی آرزو داره خاک میشه!» در اینجا رویاست که سخن می‌گوید: آرزوی وزن داشتن آرزوها.

در ۱۸ و ۱۹ دی ماه ۱۴۰۴، ژانویه‌ی ۲۰۲۶، وقتی جوانان بسیاری در ایران کشته شدند، خانواده‌ها ــ بی‌آن‌که همدیگر را بشناسند، بی‌آن‌که با هم قرار گذاشته باشند ــ واکنشی هم‌ساخت نشان دادند. عزاداری‌ها تغییر صورت داد. رقص آمد. عروسی آمد. نه به‌عنوان استعاره، نه به‌عنوان نمایش، بلکه به‌عنوان اجرا و مراسم. نشانه‌های ناکامی دیگر فقط نشانه نبودند؛ نشانه‌ی ناکامی واقعی‌تر از خود واقعیت شد عینِ وزن یک آرزو. و به این ترتیب عزامان عروسی شد.

این شادی نیست. سرخوشی نیست. این آخرین تلاش برای قابل‌تحمل‌کردنِ مرگی است که نه طبیعی است و نه قابل‌معناکردن. این تحقق و جان گرفتن رؤیاست: تجسم. جسم دادن به بدنی که نبایستی خاک می‌شد اما شد. تجسم یعنی جسم دوختن برای لباس عروس یا داماد عوض  لباس دوختن برای جسم یک عروس؛ برای جسم یک داماد.

در سنت ما، برای جوان ناکام حجله می‌گذاشتند. حجله ساکن بود، مدوّر، گنبدی. صحنه‌ای بی‌بدن. نشانه‌ای از ازدواجی که هرگز رخ نداده است. حجله کارش این بود که فقدان را نگه دارد، نه این‌که آن را از طریق واقعی کردن پر کند. اجازه می‌داد شکاف باز بماند تا سوگ ممکن شود. همین ساکن‌بودن، همین ناتمام‌ماندن، کارکرد حیاتی داشت برای پذیرفتن آن مرگِ ناهنگام.

اما حالا اتفاقی افتاده است که حجله کفایتش را نمی‌کند. حالا این نشانه راه افتاده است.

عروسی دیگر فقط نشان داده نمی‌شود؛ اجرا می‌شود. با لباس، با موسیقی، با رقص، با جزئیات کامل. این‌جا دیگر با نمادپردازی سروکار نداریم. این‌جا با جسمانی‌شدنِ یک کلمه روبه‌رو هستیم: [جوانِ] ناکام. نشانه بدن گرفته است. این همان لحظه‌ای است که رؤیا از جای خود جامی‌زند و وارد بیداری می‌شود.

 
این شادی نیستاما شاباش یا همان شادباش است. ریختن پول بر سر عروس و داماد.
این اجرای رؤیاست.
جایی که کلمه «ناکام»
در طول آیین بدن می‌گیرد
تا کامروا شود.

(تصویر عمدا محو شده است.)

نمونه‌های بیشتر را اینجا و یا در فضای مجازی جست‌و‌جو کنید: (۲) Instagram

این وضعیت برای ما غریبه نیست. از کودکی با آن بزرگ شده‌ایم. اگر این متن را به فارسی می‌خوانی احتمالا آهنگ«دایه دایه وقت جنگه» را شنیده‌ای و باز هم یحتمل با آن رقص هم کرده باشی. ببین چه می‌گوید:

دایه دایه وقت جنگه 

نازیه ته سی بکو جومه ورته 
نازنین من تو لباس مشکی به تن کن

دور کردن تو قورسو شیر نرته، شیر نرته
چون شیر نر تو را در قبرستان آویزان کرده‌اندند

موتورچی یواش برو یواش برو دال کمه بی نم 
موتورچی آرام برو تا شاید مادرم را ببینم

شیرشه حلال بکی بلکه بمیرم بلکه بمیرم
بلکه شیرش را حلالم کند بلکه بمیرم

این تنها یک نمونه‌اش است. همه آهنگ‌ها کم و بیش همین طعم آشنا را در خود حمل می‌کنند.

تفنگ حیفه که آهو بکشی، آهو قشنگه

از کودکی از دردی که در آهنگ‌های شاد ما ایرانیها وجود داشت در حیرت بودم. چیزی غریب در دل همان آهنگ های شادی که با آنها قر می دادیم وجود داشت که تیر را تا سوفار در دل مینشاند. حالا که زمانه به گونه ای شده است که عزاداری به عین متضاد خود یعنی عروسی تغییر صورت داده است فرصتی است که آهنگ هایی را بشنویم که همین خصوصیت متضاد را در خود حمل می کنند. شادِ شاد، اما غمگین…خیلی غمگین.

در اینجا اتصال کوتاهی رخ داده است: مرگی زود هنگام رانه ی مرگ را به رانه ی زندگی گره زده است. درستش این بود که جوانان عروسی کنند و پیران بمیرند. به این ترتیب قوس مرگ و زندگی همچون دو نیم دایره همدیگر را کامل میکردند. اما در اینجا ما شاهد یک اتصالی هستیم و بیش از هر وقت دیگر شاهد این مدعا که هر رانه ای رانه مرگ است.

شعرهای محلی ما پر از همین پرش‌ها میان دو رانه است. در یک بیت جشن، در بیت بعدی عزا. ذهن داغ‌دیده خودش این شکاف‌ها را پر می‌کند و پریشانی زبان را گم‌آگاهانه می‌فهمد. این اشعار سال‌ها زیر پوست مراسم‌های شادی زندگی می‌کنند تا روزی بغض پنهان‌شان بر سر یک ملت آوار شود. و ملتی شهید شود: شاهد اینکه روان ما مرغ است و برایش عروسی و عزا یکی.

این‌جا وارد فضای رؤیا می‌شویم؛ فضایی که هر چیز دوپهلوست، که زمان خطی نیست، که بازیگر تماشاگر می‌شود و تماشاگر بازیگر و عزا، عروسی. مرکز آیین، مثل سیاه‌چاله، همه‌چیز را به درون خود می‌کشد. این رؤیاست. کابوس هم همین است.

برای فهم چراییِ این لحظه بیایید به مکبث نگاهی‌ بیاندازیم. مکبث فقط تراژدی قدرت نیست؛ تراژدی هر دیکتاتوری است، آن‌جا که دیکتاتور خواب را می‌کشد. مکبث می‌گوید: «من خواب را کشتم!» این جمله استعاره نیست. خواب شرط امکان رؤیاست. خواب همان فاصله‌ای است که اجازه می‌دهد نشانه نشانه بماند، پیش‌گویی پیش‌گویی بماند و جنگل جنگل. خواب را که بکشی، رویا راه خودش را به واقعیت پیدا می‌کند و هیچ بعید نیست که ببینی که جنگل خوشباش و نغمه خوان راه افتاد به سمتت.

 

                                                               

مکبث خواب را کشت.
و وقتی خواب کشته شد،
جنگل راه افتاد.
دیکتاتورها نه با گلوله،
که با حرکتِ نشانه‌ها
سقوط می‌کنند.

دیکتاتور خواب را می‌کشد و مرز میان رؤیا و واقعیت به هم می‌ریزد. پیش‌گویی دیگر نمادین نیست. جنگل راست راستی راه می‌افتد. چیزی که قرار نبود حرکت کند، حرکت می‌کند.مانند حجله‌ی یک شهید وطن. این لحظه‌ی مرگ دیکتاتور است؛ نه آن‌گاه که تیر به او )مکبث) می‌خورد، بلکه همان وقت که همان چیزهایی که یک عمر سر جایشان بودند و ساکت نگاهمان می‌کردند (جنگل …حجله) یکبارکی از جای خود کنده می‌شوند و رقص‌کنان به راه می‌افتند.

وقتی خواب دیگر پناهی نیست، لاجرم رؤیا وارد بیداری می‌شود. نشانه اجرا می‌شود. حجله راه می‌افتد. عروسی در دل مرگ رخ می‌دهد. این نه پیروزی است و نه شکست؛ این زیستن در شرایط مکبثی است: جایی که دیکتاتور می‌پندارد واقعیت را همچون خیال در اختیار دارد، اما ناگهان می‌بیند که اینبار خیالی از جنس واقعیت دارد میکشدش زیر خاک.

فروید داستان پدری را نقل می‌کند که کنار جسد فرزندش به خواب می‌رود. در خواب، کودک می‌گوید: «پدر، نمی‌بینی دارم می‌سوزم؟» پدر بیدار می‌شود و می‌بیند شمع افتاده و بدن کودک واقعاً در آتش است. ما از خواب به واقعیت بیدار نمی‌شویم؛ ما از یک واقعیت به واقعیتی دیگر فرار می‌کنیم. خواب ما کابوس است و بیداری بیابان واقعیت.کابوسی دیگر.

حال این خانواده‌ها برای حفظ خودِ فقدان، علی رغم جانکاهی، با شجاعت مسیر معکوس را می‌روند. آن‌ها از بیابان واقعیت به رؤیایی پناه می‌برند که هنوز می‌شود در آن با عزیز از دست  رفته زندگی کرد و حتی برایش عروسی گرفت. آنها فضایی جدید میان دو مرگ خلق کرده‌اند که در آن می‌توان آرزوی رخت عروسی یا دامادی دیدن را تجسم کرد به جسمی که نیست.

یک فضای میانی. یک دوران گذار. عروسی نمادین این‌جا یک رؤیاست، چون تنها جایی است که هنوز رابطه ممکن است. وسیله‌ای است برای بیان اینکه این عزیز کسی است که باید ازدواج می‌کرد، باید زندگی می‌کرد، باید ادامه می‌داد.

باری، جمله‌ی ساده‌ی «سپهر؟ کجایی بابا؟» صدای غرق شدن ناگهانی یک پدر در غلزم اینجهان است. صدای غرق شدن در خلسه‌ی دردناک گم‌آگاهی چون می‌دانیم که آن‌که همه‌ی جهان را برای او و با او می‌خواستیم همین جهانی بلعیده است که در آن صدایش می‌زنم: «سپهر؟ کجایی بابا؟»

من گم شده‌ام مرا بجویید! با گم شدگان سخن بگویید!

در یکی از ویدیوها مادری آهنگ شاد می‌گذارد و می‌گوید: «فقط جوون‌ها.» بعد پیرمردی وارد حلقه‌ی رقص می‌شود و زنی او را در آغوش می‌گیرد. شاید پدر است. شاید نه. اما صحنه روشن است: عبور محال از آینه، آیینی که معکوس شده است. رؤیا یعنی همین: فرار از یک کابوس به کابوسی قابل‌تحمل‌تر.

TikTok – Make Your Day

سخن آخر

مولوی داستانی دارد به نام داستان خوردندگان بچه فیل:

گروهی از انسان‌ها وارد وادی میشوند که در آن دچار گرسنگی می‌شوند و در جستجوی غذا بچه فیل ها را که بی دفاع هستند و گوشتشان لطیف است را می خورند. یکی از آنها نصیحت می‌کند و از خوردن آن جلوگیری می‌کند. پس از مدتی، فیل مادر به انتقام فرزندش به سمت آنها حمله می‌کند و دهان همه آنها را یکی‌یکی می بوید و سپس له می کند جز آنکه بر گرسنگی حازم بود.

مر لب هر خفته‌ای را بوی کرد

بوی می‌آمد ورا زان خفته مرد

از کباب پیل‌زاده خورده بود

بر درانید و بکشتش پیل زود

در زمان او یک به یک را زان گروه

می‌درانید و نبودش زان شکوه

بر هوا انداخت هر یک را گزاف

تا همی‌زد بر زمین می‌شد شکاف

ای خورندهٔ خون خلق از راه برد

تا نه آرد خون ایشانت نبرد

مادر آن پیل‌بچگان کین کَشد

پیل بچه‌خواره را کیفر کُشد

پیل‌بچه می‌خوری ای پاره‌خوار

هم بر آرد خصم پیل از تو دمار

بوی رسوا کرد مکر اندیش را

پیل داند بوی طفل خویش را

من این متن را پیشتر نوشته بودم. در آن حرف از انتقام است و اشاره به همین داستان مولانا. امید که این انتقام خود را به چیزی برتر استحاله کند. به قول خود مولانا:

کیمیا داری که تبدیلش کنی

گر چه جوی خون بود نیلش کنی

صدای پای فیل

کار ماه تنها تابیدن نور نیست.  ماه معجزه ای تابان است. یک دماغ بزرگ که از منخرین  پرتعداد خود  زبان های ما را میبوید. و می داند که چه خورده ایم.  و می داند که چه در دهان هایمان رفته است و تمامی مردانی که فکر میکنند حالا کت تن آنهاست را میبلعد. ما به ماه  نایل میشویم و از منظر ماه  می بینیم که چگونه  زمین  زمین می خورد.   زمینی ها را.  ما اما ماهیم.  از خانم و آقا.  گزارشگرانی که بیرون زمین ایستاده ایم.  بر روی زمان.  بر روی ماه.  ماهی که از دماغ است.  ماهی که دهانها را می بوید و می داند که هر کسی چه خورده است.   حالا وقت انتقامی بی مزه است. انتقامی دیر اما لاجرم. بله… حالا به جای عکس فرزندانمان از میان عکسها به دنبال قاتلانشان می گردیم:شاید این همان باشد. همان کسی که پسر من را بلعید. کسی که دهان عفنشه بوی  حکومت می دهد . حکومتی که تجاوز می کند  و حالا بعد از  دهه ها  اشک است و خون که از ما میافتد.  غرق خون این وطن کودکان در کفن.  غرق خون این وطن کودکان در کفن.  غرق خون این وطن کودکان در کفن. پا می کوبند و  فریاد میکشند.  این صدای فیل است.  صدای پای فیل که برای انتقام پسرش آمده. 

آنهم در ماه انتقام. ما فیل های به هوا رفته برمی گردیم. از ماهآبان  که مادرمان است به زمین می خوریم و شما را له میکنیم. . از ماه دی  که پدرمان است به زمین می خوریم و شما را له میکنیم.   از ماه که دماغ است.  با خرطومهای بزرگ و حساس خودمان که از حکومت های شما بسیار بزرگتر است هر دهانی را بوی می کنیم  تا بوی فرزندان خود را از آنها بشنویم.

هر دهان را پیل بویی می کند / گِردِ معدۀ هر بشر بر می تند

تا کجا یابد کبابِ پورِ خویش / تا نماید انتقام و زورِ خویش

امروز ما فیل های به هوا رفته برگشته ایم. از ماه  که مادرمان است به زمین می خوریم و شما را له میکنیم.  از ماه که مادرمان است. از ماه آبان تا ماه دی.   با بینی های بزرگ و حساس خودمان دهان های تک تک شما را بو می کنیم  تا بوی فرزندان خود را از آنها بشنویم. 

بوی گوشت فرزندان خودمان را.  و به محض شنیدن  له می شوید.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی آمرانه از «اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ» سخن می‌گوید و منتقدان را با این عبارت خطاب می‌کند که اگر جرأت دفاع از

ادامه »

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه ایران ممکن نیست. او در دوره‌ای ظهور می‌کند که

ادامه »

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه و فلسفی، یکی از مسائل

ادامه »