در گذشتهای نهچندان دور، طالعبینی و ستارهبینی نقشی اساسی در زندگی روزمره داشت. تصمیمهای مهم بر پایهٔ اوضاع کواکب گرفته میشد و پادشاهان بیش از همه از منجمان به عنوان مشاور بهره میبردند. حتی تا دورهٔ قاجار، ناصرالدینشاه بسیاری از امور کشور، از زمان تاجگذاری تا آغاز سفرها، را با نظر منجمان و بر مبنای «ساعت سعد» انجام میداد.
میدانیم که آنچه در دنیای قدیم «طب» نامیده میشد نیز با تعریف امروز ما از علم فاصلهٔ زیادی داشت و بیش از آنکه تجربهگرایانه باشد، رنگوبوی آیینی و سنتی داشت. نمونهٔ مشهور این فاصله، هشدار دربارهٔ خوردن همزمان خربزه و عسل است. در کتابهای مهمی چون خلاصهالحکمه و مخزنالادویه به صراحت این ترکیب «خطرناک» دانسته شده، در حالی که هیچ مبنای علمی برای آن وجود ندارد و حتی آزمون تجربی جدی نیز صورت نگرفته است. چنین باورهایی صرفاً به رسم بدل شدهاند، بیآنکه پشتوانهٔ علمی یا آزمونپذیر داشته باشند.
البته سادهانگاری است اگر گمان کنیم ناصرالدینشاه همهٔ تصمیمهایش را تنها بر پایهٔ ستارگان میگرفت. در واقع، به نظر میرسد اتکا به نجوم و خرافات بیش از آنکه علت تصمیم باشد، ابزاری برای توجیه و کاستن از سنگینی انتخاب در جهانی ناپایدار و غیرقابل پیشبینی بود. حتی پادشاهان نیز در برابر بیماری، جنگ یا حادثهای ساده مانند افتادن از اسب، تسلط چندانی بر سرنوشت خود نداشتند. طالعبینی فشار روانی تصمیمهای بزرگ را کاهش میداد و قاطعیت میآورد، بیآنکه در نتیجهٔ نهایی تأثیر واقعی داشته باشد.
با این حال، مغزی که امروز علم مدرن را پدید آورده همان مغز انسان هوشمندی است که هزاران سال پیش پا به بیرون از آفریقا گذاشت؛ همان مغزی که به طالعبینی و تداخل خربزه و عسل باور داشت. استفن هاوکینگ و لئونارد ملودینو در The Grand Design مینویسند: «ما هرگز چیز فینفسه را درک نمیکنیم؛ تنها مدلهایی میسازیم که پدیدهها را توصیف و پیشبینی کنند.» بر پایهٔ دیدگاه «واقعگرایی وابسته به مدل» (Model-dependent Realism) علم مطلق وجود ندارد؛ علم مدرن صرفاً مدلسازی کارآمدتری است نسبت به مدلهای پیشین که ما آنها را خرافه یا شبهعلم مینامیم.
با این نگاه، حتی تفسیر خروجی همین مدلهای «کارآمدتر» نیز همچنان به مغز انسان با همان محدودیتهای دیرین وابسته است. ما توان درک کامل روابط علت و معلول و پیشبینی نتایج مداخلات خود را نداریم و به نوعی دچار توهم آگاهی هستیم؛ آگاهیای که چیزی جز نرمافزار مدلسازی ذهنی محدود نیست.
امروز جهان را «دنیای علم مدرن» مینامیم. دانشی که به آن استناد میکنیم عموماً مبتنی بر شواهد و روش علمی است و دیگر کمتر به خرافات و طالعبینی متوسل میشویم. ماکس وبر این فرایند را «افسونزدایی» (Disenchantment) نامید: گسترش علم و عقلانیت سبب شد انسان پدیدهها را نه با نیروهای ماورایی بلکه با محاسبات و پیشبینیهای علمی توضیح دهد؛ روندی که از رنسانس و روشنگری آغاز شد و حس از دست رفتن راز و شگفتی را به همراه آورد.
اما در دنیای مدرن افسون تازهای پدیدار شده است. امروز اینترنت و بهویژه هوش مصنوعی چهرهٔ جدیدی از «علمانگاری» است؛ گویی پاسخ همهٔ پرسشها در آن نهفته است. از سلامت و روابط شخصی تا اقتصاد و سفر، ما از هوش مصنوعی راهنمایی میخواهیم و گمان میکنیم این توصیهها علمیترین و در نتیجه درستترین پاسخهای ممکناند. حال آنکه جهان سرشار از عدم قطعیت است و مغز باستانی ما هنوز بهسختی میتواند از سپردن تصمیمها به نیرویی ظاهراً برتر—چه ستارگان دیروز و چه الگوریتمهای امروز—بپرهیزد.
پرسشی مانند «چگونه میتوان هرگز نمرد؟» نشان میدهد که حتی پیشرفتهترین سامانههای هوش مصنوعی نیز پاسخی قطعی ندارند؛ آنها تنها توصیههایی برای معنا بخشیدن به زندگی یا بهبود کیفیت آن ارائه میکنند. این توهم که تصمیمهای مبتنی بر دادههای هوش مصنوعی حتماً «درست» است، تفاوت چندانی با اعتماد نیاکان ما به موقعیت ستارگان ندارد. علم مدرن و هوش مصنوعی، هر دو، بیش از آنکه کلید قطعیت باشند، پوششیاند برای مواجههٔ ما با جهانی سرشار از پیشبینیناپذیری.
شاید روزی مدلهای هوش مصنوعیای پدید آیند که از ظرفیت ذهن انسان فراتر روند؛ در آن صورت نیز برای گفتوگو و درک متقابل، به زبانی تازه میان بشر و «فراهوش مصنوعی» نیاز خواهیم داشت















