زیتون-محمدرضا واعظ: در حالی که معمولا برای همۀ ما این تصور کلی وجود دارد که علم در زندگی از اهمیت به‌سزایی برخوردار است و امری که علمی‌ست دارای اعتبار است، به هنگام مواجه با دانشجویان و حتی هم‌صحبتی با افراد تحصیل‌کرده در مقاطع بالای دانشگاهی، متوجه این نکته شدم که بسیاری از افراد، تفاوت بین علم و شبه‌علم و روش علمی و غیرعلمی را درست نمی‌دانند. با یک جستجوی ساده در اینترنت درباره شبه‌علم متوجه می‌شویم که به باورهایی شبه‌علم گفته می‌شود که ادعای علمی بودن دارند، ولی در واقع مطابق روش و نگرش علمی نیستند؛ یعنی وقتی به بوته آزمایش گذاشته می‌شوند، اولا آزمون‌پذیر نیستند(به تعبیر پوپر ابطال‌پذیر نیستند) و ثانیا در شرایط زمانی و مکانی مختلف، تکرارپذیر نیستند: مانند پدیده‌هایی همچون شفای کوانتومی، طب سنتی، همیوپاتی، سنگ درمانی، انرژی درمانی و ….

شبه‌علم معمولا برای عموم مردم جذاب است و من در پروندۀ «از علم تا شبه علم»، کوشیده‌ام در گفت‌وگوهایی با تعدادی از افراد صاحب‌نظر راز، تاریخ‌چه و حکمتِ این جذابیت را بیابم. در نخستین گفتگو با دکتر محمدرضا سرگلزایی به ساحت زبانی، استعاری و اسطوره‌ای پدیده‌ها در کنار ساحت زیست‌شناختی و روانی آن‌ها اشاره شد. دومین گفتگو با دکتر امیرمحمد گمینی، عضو هیئت علمی پژوهشکدۀ تاریخ علم دانشگاه تهران،  انجام شد و به تاریخ شبه‌علم اختصاص داشت. موضوع سومین گفتگو از این پرونده «شبه علم پزشکی یا طب جایگزین» بود و با دکتر کیارش آرامش، مدیر و عضو هیئت علمی موسسه اخلاق زیستی دانشگاه ادینبورو پنسیلوانیا گفت‌وگو شد.

مهمان ما در چهارمین گفتگو از پرونده  علم و شبه علم» آقای دکتر امیراحسان کرباسی زاده، عضو هیئت علمی گروه فلسفه دانشگاه اصفهان و پژوهشگر فلسفه علم است. دکتر کرباسی زاده در زمینه فلسفه زیست شناسی و نظریۀ تکامل فعال‌اند.

محمدرضا واعظ: بعد از اینکه انقلاب کوپرنیکی زمین را از مرکزیت جهان برداشت، در سال ۱۸۵۹ میلادی، مردی به نام داروین با ارائۀ نظریۀ تکاملی در کتاب اصل انواع، انسان را که در مقام اشرف مخلوقات جهان مطابق با نظریه آفرینش‌گرایی قرار داشت، از مرکزیت و محوریت جهان به پایین کشید.  نظریه آفرینشگرایی و تاریخچه آن و نظریه تکامل، محور گفت‌‌وگوی ماست تلاش می‌کنیم به تعارضهایی  احتمالی آن‌ها با هم بپردازیم و از امکان تطبیقدادن ان‌ها سخن بگوییم. جناب کرباسی‌زاده، در آغاز اگر نکته‌ای دارید بفرمایید. 

امیراحسان کرباسی زاده: من در ابتدا میخواهم دربارۀ آن چیزی که در متون فلسفی یا تاریخ علم با عنوان «آفرینش گرایی» آمده است، صحبت کنم و پس از آن، راجع به تعارض‌هایی که بین این نظریه و نظریه تکامل داروینی وجود دارد، توضیح خواهم داد.

در تاریخ علم، آن چیزی که به عنوان آفرینشگرایی مطرح است، در نگاه دینی ریشه دارد. هنگامی که به کتاب مقدس نگاه میکنید و سِفر تکوین را ورق می‌زنید، در ابتدای آن مثلا در آیات یازده و دوازده، ادعا این است که خداوند در روزِ سوم گیاهان، در روز پنجم پرندگان و در روز ششم انسان را آفرید. این داستان آفرینش، مورد پذیرش یهودیان و مسیحیان است. در کتاب مقدس و در نگاه پیش از داروینی، ادعایی که مطرح است این است که اولاً زمین قدمت چندانی ندارد و نهایتا عمر زمین ده یا دوازده هزار سال است؛ ثانیا خداوند، این گونههای زیستی را به صورت جداگانه خلق کرده است. از آنجایی که خداوند به گونهای خاص هرکدام از این موجودات را آفریده است، نیازهای آن موجودات را در نظر گرفته است، زیست بوم آن موجودات را تعیین کرده و همچون کسی که یک ماشین را طراحی میکند، آن موجودات را به بهترین شکل طراحی کرده است و در عرصه خلقت، به نمایش گذاشته است؛ در مورد زمین هم، ادعایی که مطرح است این است که همانطور که گفتیم عمر چندانی ندارد و شکل زمین و پستی و بلندی‌های آن، کوه ها و چیزهایی که ما در روی زمین مشاهده میکنیم به دلیل فاجعه های زیست محیطی و طوفانهایی از جنس طوفان نوح، در طول این چندهزار سال است.

در قرن هفدهم یک اسقف ایرلندی به نام جیمز آشر چنان از این نگاه و نظریه تاثیر میگیرد که ادعا میکند به تاریخی برای ابتدای آفرینش دست یافته است. او این تاریخ را روز یکشنبه بیست و سوم اکتبر ۴۰۰۴ قبل از میلاد مسیح میداند؛ بعد از او هم کسانی که در حوزه علم زیست شناسی و زمین شناسی کار میکردند، برای تاریخ شروع جهان، به همین تاریخ یا حتی دو یا سه برابر آن، باور داشتند. پس، آفرینش گرایان معتقدند که اولاً عمر زمین زیاد نیست و ثانیاً تعداد گونه‌ها هم خیلی زیاد نیست و همه این گونه‌ها با تفاوت اندک، بدون ارتباط با هم و به صورت جداگانه، توسط یک خداوند قادر مطلقی آفریده شده‌اند. اگر شما به کتاب مقدس رجوع کنید؛ تعداد گونه‌هایی که در آن کتاب ذکر شده است حدود صد گونه است.

این فرضیه‌ها به تدریج مورد نقض قرار گرفتند. با کشف قاره امریکا، اروپایی‌ها موجودات جدیدی را مشاهده کردند که تا قبل از آن ندیده بودند و این کشف‌های جدید آنها را به این نتیجه رساند که شاید گونه‌های موجودات عالم تعدادشان بسیار بیشتر از چیزی است که ادعا میشد. از طرف دیگر تحقیقات زمین شناسی و حفاری کانالهایی در انگلستان برای بهبود راههای ارتباطی زمینی و دریایی، باعث شد که مردم بدانند که در زیر زمین لایه های مختلفی وجود دارد که در زیر این لایه‌ها با چیدمان‌های متفاوت، فسیل‌هایی هم هستند. فسیل ها و بازمانده‌های موجودات آنها را به این نتیجه رساند که احتمالا موجوداتی در روی زمین زندگی میکرده اند که اکنون منقرض شدهاند و در قرن هجدهم هم، بقایای دایناسورها کشف و به نمایش درآمدند.

یکی از این افرادی که شدیدا خداباور بود و معتقد بود که خداوند همه موجودات را به صورت جداگانه خلق کرده است جرج کوویه فرانسوی بود. او که رئیس حوزه حیوان شناسی در پاریس بود، ادعا میکرد که با دیدن یک استخوان از دایناسور، میتواند تمام هیکل او را بازسازی کند. رفته رفته دانشمندان به این نتیجه رسیدند که با این شواهد زمین شناسی و فسیل شناسی، شاید قدمت زمین بیش از آن چیزی است که تا قبل از آن تصور میشد و گونه‌های بسیاری از موجودات هم بوده‌اند که در طول تاریخ منقرض شده‌اند. بعد از آن کشف‌ها این بحث به وجود آمد که تکلیف گونه‌هایی که منقرض شده‌اند و اسامی آنها در کتاب مقدس نیامده است چیست؟ آیا این ها از همان گونه‌های سابق به وجود آمده اند یا باید آنها را به عنوان گونه‌های جدید در نظر بگیریم؟ همین تغییرها رفته رفته انسانها را به این نتیجه رساند که شاید بحث خلقت جداگانه، بحث معقولی نباشد و گونه‌ها می‌توانند به هم تبدیل شوند. شاگردان جرج کوویه به این نتیجه رسیدند که شباهت عجیبی بین گونه‌ها از لحاظ اندامی و ساختار اسکلت بدنی وجود دارد و بسیاری از آنها با وجود طرح‌های متفاوت، در اصول با هم مشترک هستند. آنها به این نتیجه رسیدند که چند قالب اصلی از حیات وجود دارد که گونه‌های اصلی هستند و بقیه گونه‌ها از آنها ناشی شده‌اند. پیش از داروین، پدربزرگش اراسموس داروین، پزشک و گیاه شناس بریتانیایی و فردی به نام لامارک، فرضیه هایی را مبنی بر اینکه احتمالا موجودات متنوع از یک منشا واحد یا چند منشا معدود ناشی شده‌اند، را مطرح کردند. این فرضیه، باور خلقت جداگانه را زیر سوال برد و چند نکته را مطرح کرد:

۱- گونه‌های موجودات بسیار قدیمی هستند.

۲- گونه‌ها ثابت نیستند، در طول زمان تغییر می‌کنند و گاهی به هم تبدیل می‌شوند.

۳- شاید یک یا چند منشا مشترک برای گونه‌های فراوانی که ما امروزه در جهان مشاهده می‌کنیم وجود داشته باشند.

همه اینها به همراه شواهدی در مورد قدمت زمین و بعد پیشرفت فیزیک، این فرضیه را به وجود آورد که شاید زمین بیش از یک میلیون سال و شاید حتی تا دو میلیون سال، عمر داشته باشد.

فردی فرانسوی به نام دوموله که در قرن هجدهم زندگی میکرد و مدتی در مصر سفیر بود، محاسبه‌ای از عمر زمین بر اساس جذر و مد دریا انجام داده بود. او ادعا داشت که عمر زمین سه میلیون سال است. همه این فرضیه‌ها سرانجام زمینه را برای نظریه تکامل داروین آماده کرد.

چیزی که ما امروزه به آن آفرینشگرایی میگوییم، نه به سفت و سختی مدافعان قرن هجدهم یا نوزدهم، ولی امروزه هم مدافعانی دارد. آنهایی که آفرینشگرای ابتدایی هستند، معتقدند که روایت کتاب مقدس در سِفر تکوین یا سِفر پیدایش، جزء به جزء درست است؛ یعنی دقیقا خداوند در شش روز تمام موجودات را آفریده  و در روز هفتم، استراحت کرده است و کل داستان علم جدید و شواهد فسیلی از نظر آنها دروغ است. یک سال قبل از کتاب داروین، یعنی در ۱۸۵۸م. کتابی چاپ شد با عنوان «ناف آدم». در آن کتاب نویسنده این ادعا را مطرح کرده بود که: احتمالا عالم بسیار قدیمی‌تر از آن است که حدس میزنیم، اما خداوند فسیلها را هم آفریده تا ایمان مسیحیان را امتحان کند! او معتقد بود که فسیلها به ظاهر قدمت چند میلیون ساله دارند، اما در واقع قدمتشان چیزی بیش از ده تا دوازده هزار سال نیست!

واعظ: قبل از اینکه درباره نظریه داروین در مقایسه با آفرینشگرایی صحبت کنیم، این سوال مطرح است که آیا با وجود اینکه در کتاب‌های مقدس آمده است که آفرینش در شش روز بوده و خداوند روز هفتم را استراحت کرده است، آیا می‌توانیم بگوییم که آفرینش به صورت یک دفعهای انجام شده است؟

کرباسی زاده: بله. این در واقع همان آفرینش دفعی است.

واعظ: پس آفرینش دفعی در قیاس با آن شواهد فسیلی و تغییر و تحول گونه‌ها، بسیار بسیار کوتاه است و در آن انسان در محوریت قرار دارد درحالی که در نظریه تکامل، انسان یکی از موجوداتی است که در ادامه جهان به وجود آمده است و محوریت ندارد.

کرباسی زاده: به چیزی که گفتید باید این نکته را اضافه کرد که  فرآیندهایی که زمین را شکل دادند از جنس فاجعه هستند که تغییراتی را در عمق زمین ایجاد کردند.

 واعظ: حتی این نکته را هم مطرح کردید که ادعای برخی آفرینشگرایان در مواجهه با  شواهد فسیلی، اینگونه بوده که خداوند قصد داشته که انسان را در ورطه آزمایش قرار بدهد.  اگر موافق هستید به نظریه تکامل بپردازیم.

 کرباسی زاده: اکنون می‌خواهم به این نکته بپردازم که داروین چه نگرش جدیدی داشت. یکی از نکاتی که داروین مطرح کرد این بود که: “گونه ها به هم تبدیل میشوند.” افراد بسیاری قبل از داروین هم مثل لامارک و اراسموس داروین، این نظریه را مطرح کرده بودند و این حرف جدیدی نبود.

نکته دیگری که داروین مطرح کرد این بود که: گونه ها از یک منشا واحد نشات گرفتهاند.”که البتهاین هم حرف جدیدی نبود؛ اما آن چیزی که داروین را از دیگران متمایز میکرد، این نکته بود که او مکانیسم و ساز و کار تبدیل گونه‌ها به یکدیگر را بیان میکرد و پیش از او کسی چنین ادعایی را مطرح نکرده بود. نظریهپردازان پیش از داروین از پاسخ به این پرسش که چگونه گونه‌ها به هم تبدیل می‌شوند، عاجز بودند. داروین با طرح هوشمندانهای تحت عنوان انتخاب طبیعی، ادعا میکند که گونهها به هم تبدیل میشوند. اما انتخاب طبیعی چیست؟ انتخاب طبیعی موتور متحرکه طبیعت است و هنگامی رخ میدهد که سه شرط یا وضعیت تحقق پیدا کند:

شرط اول این است که: افراد یک جمعیت از یک گونه، از لحاظ ویژگی یا ویژگیها از هم متمایز باشند. مثلا جمعیتی از گورخرها را در نظر بگیرید. اگر آنها را از لحاظ سرعت بررسی کنیم، برخی تندتر و برخی کندتر میدوند. پس همه افراد این جمعیت با سرعت یکسان نمی‌دوند و مثلا همه آنها نمی‌توانند که سی کیلومتر در ساعت بدوند.

شرط دوم این است که: تفاوت در ویژگی به آن گونه کمک کند که بقا پیدا کند. مثلا در همان مثال گورخرها، آنهایی که تندتر میدوند میتوانند که از دست شکارچیان فرار کنند تا زنده بمانند، تولید مثل کنند و فرزندان بیشتری به جای بگذارند.

شرط سوم این است که: اگر جمعیتی دارای یک صفتی باشد، این صفت به فرزندانشان به ارث برسد.

این سه شرط، پیششرط‌هایی هستند برای اینکه انتخاب طبیعی عمل کند؛ یعنی انتخاب طبیعی به نوعی افرادی از جمعیت را که ویژگی خاصی دارند، غربال میکند و آن افراد به واسطه داشتن آن ویژگیها میتوانند با محیطشان تطابق بیشتری داشته باشند. این ویژگی به آنها این برتری را میدهد که باقی بمانند و تولید مثل کنند و همان ویژگی را به فرزندانشان انتقال بدهند.

واعظ: پس مکانیسم غربالگری طبیعی برچنین روند تکاملیای حاکم است و میتواند تکامل موجودات را از تک سلولیها و باکتریها تا به امروز توضیح بدهد.

کرباسی زاده: دقیقا درست است.

واعظ: اگر عمر جهان را چهارده و نیم میلیارد سال و عمر زمین را چهار و نیم میلیارد سال در نظر بگیریم، داروین در حقیقت درباره ششصد میلیون سال اخیر صحبت میکند. درست است؟

کرباسی زاده: درست است. البته داروین به این اعداد دسترسی نداشته است. نقل قولی در کتاب منشا انواع داروین وجود دارد که: خداوند اشکال ابتدایی حیات را آفرید، در آنها حیات دمید و سپس با مکانیسم انتخاب طبیعی، حیات تکثر و تکثیر پیدا کرد.”

اگر بر فرض عمر زمین را چهار و نیم میلیارد سال در نظر بگیریم، ادعا این است که اشکال اولیه حیات، یعنی پروکاریوتها حدود چهارو نیم میلیارد سال و یوکاریوتها که هسته گیاهان را تشکیل میدهند، حدود یک و نیم میلیارد سال قدمت دارند. هنگامی که به دوران پری‌کامبرین یا نهان زیستی میرسیم که گونهها تکثیر پیدا میکنند و تنوع زیستی به وجود میآید، به همان حدود ششصد میلیون سال که شما بیان کردید، خواهم رسید.

واعظ: موضوعی اینجا مطرح میشود که میخواهم نظر شما را درباره آن بدانم. در نظریه آفرینشگرایی گفتیم که جهان از لحاظ تاریخی، حدود هفت هزار سال و نهایتا دوازده هزار سال، در طی آفرینش دفعی به وجود آمده است؛ اما در نظریه تکاملی، چیزی که میبینیم این است که اصلا درباره پیدایش باکتری‌ها و موجودات زنده دیگر در کره زمین، تا زمانی که به موجودات پیچیدهتر تبدیل شوند، بحثی نمی‌شود.

کرباسی زاده: من بین آفرینشگرایان و خداباوران تفاوت میگذارم. فردی میتواند هم آفرینشگرا و هم خداباور باشد. اگر آفرینش گرا باشد، خداباور هم هست، اما اگرخداباور باشد، لزوما آفرینش گرا نیست. مثلا خود من؛ هم به خدا و هم به نظریه تکامل اعتقاد دارم. بنابراین، ممکن است فردی که خداباور باشد، نظریه تکامل راهم قبول داشته باشد، اما آفرینش گرایی را زیر سوال ببرد. ما نمونه‌های بسیاری از فیلسوفانِ زیستشناسی داریم که نظریه داروین را کاملا قبول دارند اما در عین حال مسیحی هم هستند، مثل مایکل روس و نکته دیگر اینکه نظریه تکامل در واقع مختص حیات بر روی کره زمین است و نمی‌گوید که اگر حیات در جاهای دیگر شکل بگیرد، به چه صورتی خواهد بود و هیچ فرضی هم راجع به قبل از حیات نمیدهد. اطلاعات دیگر را باید از علوم دیگر مثل زمین شناسی، دیرینه شناسی، فیزیک و کیهان شناسی گرفت. این علوم هستند که می‌توانند به ما بگویند که قبل از آن ششصد میلیون سال، چه اتفاقاتی بر روی کره زمین و سیارات دیگر، رخ داده است. بنابراین هنگامی که صحبت از تکامل می‌کنیم، ممکن است بگوییم که تکامل سیاره‌ها، اما این یک اشتراک لفظی است. تکامل دقیقا پدیده‌ای مربوط به حیات و گونههای زیستی است.

واعظ: شما گفتید که فردی می‌تواند خداباور باشد، اما به آفرینشگرایی نقد داشته باشد. آیا میتوانیم کسانی را که به خدا باور دارند اما دین و تفسیر دین از آفرینش گرایی را زیر سوال میبرند، در این دسته بگنجانیم؟

کرباسی زاده: بله دقیقا؛ به چیزی که قبل از داروین بسیار رواج پیدا کرده بود، الهیات طبیعی می‌گفتند. آن نظریه می‌گفت از روی شواهدی که در خلقت و  آفرینش است، ویژگی‌های خداوند را میتوان حدس زد. به عبارت دیگر، مطابق با این نظریه، با دقت در موجودات، سازش آنها با یکدیگر و با محیطشان و همچنین از طریق جزئیات طراحی موجودات میتوان گفت که خداوندی آنها را طراحی کرده است و این را میتوان به صورت علمی ثابت و تایید کرد. اما چیزی که داروین با آن مخالف بود، این بود که اگر این فرضیه به عنوان یک فرضیه علمی در نظر گرفته شود، در برابر نظریه تکامل رد میشود.

واعظ: داروینیست‌ها و به طور کلی‌تر فیزیکالیست‌ها در واقع عقیده دارند که وقتی توضیح به وجود آمدن موجودات برروی کره زمین، با قانون انتخاب طبیعی داروین قابل توضیح است، چه احتیاجی است که ما برای توضیح وجود جهان، یک خداوند یا یک امر قدسی و متعالی را درنظر بگیریم؟ شما چنین دیدگاهی دارید یا قصد دارید که دیدگاه افراد مشهور در این زمینه مثل مایکل روس را مطرح کنید؟

کرباسی زاده: ببینید؛ این خیلی مسئله دشواری است. شما می‌توانید بگویید که خداوند مثل کسی است که موتوری را طراحی کرده، کارهای ابتدایی آن را انجام داده و بعد این موتور مسیر خودش را از آن خالق جدا کرده است. این که خدا هیچ کاری نمیکند و عملا عاطل و باطل در گوشه‌ای نشسته است، با تصوری که از خدا در ادیان ابراهیمی داریم، ناسازگار است. یک مسئلۀ دیگر شاید انگیزهای باشد برای قرائت جدیدی از آفرینش گرایی که ما به آن تدبیر هوشمندانه یا طراحی هوشمندانه میگوییم.

می‌توانیم بحث را به سمت حیات و نه پیش از حیات ببریم؛ یعنی بگوییم که صورت ابتدایی حیات شکل گرفته است و ما امروزه یک سری مظاهر زیستی میبینیم که شدیدا هم پیچیده هستند. مثلا چشم انسان را با آن سنسورهای حساس به نور یا مغز انسان را با شبکه پیچیده‌ای از نورون‌ها در نظر بگیرید. نورون‌های مغز می‌توانند بین یک تا دهها هزار ارتباط سیناپسی برقرار کنند که خروجی آن میشود ادراک و سپس آثار بزرگ فرهنگی و انسانی بر همین اساس شکل می‌گیرند. پس، این سیستمهای پیچیده موجودات را در اشکال ابتدایی حیات هم میتوان دید. نسخۀ جدید آفرینشگرایان ادعایی دارند که آن را با یک مثال بیان میکنم:

فرض کنید که من یک باکتری تاژَکدار دارم؛ این باکتری یک دُم دارد و دُم باکتری باعث حرکت آن میشود. در انتهای این دُم، یعنی آنجایی که دم به بدنه متصل میشود، پروتئینی هست که باعث میشود این دُم به بدنه بچسبد. ادعا این است که هر نقصی که در این سیستم پیچیده پیش بیاید، نه دُم میتواند حرکت کند و نه آن باکتری میتواند دوام پیدا کند. بنابراین، سیستم آنقدر پیچیده است که اگر یک تغییر جزئی در آن رخ بدهد، کل سیستم فرو میپاشد. آن چیزی که مانع فروپاشی این سیستم میشود، وجود یک طراح هوشمند است. بنابراین در قرائت جدید آفرینش گرایی یا همان تدبیر هوشمندانه، شما ممکن است که انتخاب طبیعی را بپذیرید، اما قدرت آن را نامتناهی ندانید و برای آن قدرت توزیعی بسیار کمی قائل باشید.

انتخاب طبیعی نمیتواند برخی از موجودات یا برخی از ویژگیها را توضیح بدهد، چون ادعا این است که چیزی به نام پیچیدگی تقلیلناپذیر وجود دارد؛ یعنی یک سیستم پیچیدهای داریم که پیچیدگی آن به حدی است که نمیتوان تصور کرد که از یک سیستم ضعیفتری تکامل پیدا کرده و به اینجا رسیده باشد.

واعظ: مطابق با نظریه تکاملی داروین، موجودات از حالت خیلی ابتدایی، ساده و کوچک به صورت مداوم به موجودات بزرگتر و پیچیدهتر تغییر حالت می‌دهند و تکامل پیدا میکنند. اما این باکتری با وجود  اینکه خیلی اولیه و قدیمی است، در اوج پیچیدگی است. آیا می‌توان پیچیدگی این باکتری قدیمی را از جمله مواردی در نظر گرفت که در نقد نظریه تکاملی میتوان به آن پرداخت؟

کرباسی زاده: نه! درواقع نظریه تکامل به شما نمیگوید که موجودات دائما پیشرفته تر و پیچیده تر میشوند چون گاهی پیچیدگی به ضرر موجود تمام میشود و درغربال انتخاب طبیعی و در بلند مدت ممکن است که به سادگی تبدیل شود. فرآیندهای عکس راهم باید در نظر بگیریم. مثلا در همان مثال چشم؛ سمندرها چشم دارند اما چشمانشان حساس به نور نیست. در مورد چشمان سمندرها هم در ابتدا یک سیستم پیچیده وجود داشته است اما چون محیط زندگی‌اش تغییر کرده دیگر داشتن آن پیچیدگی لازم نبوده و در غربال انتخاب طبیعی، حذف شده است. پس نمی‌توان این نتیجه را گرفت که، نظریه داروین همیشه میگوید: «سیر تکامل از سیستم‌های ساده تر، موجودات ساده تر و اندام واره های ساده تر به پیچیده تبدیل میشود.»

متعاقب تعبیری که معمولا در نظریه داروین هست، این هم هست که: «نمی‌توان تصور کرد که تکامل یک فرآیند پیشرفتی است.»یعنی چه؟ یعنی مثلا ما که امروز میگوییم  ویندوز از ۷ به ۱۰ ارتقا پیدا کرده است یا مثلا گوشی آیفون فلان مدل ارتقا یافته مدل قبل از خودش است، به این معناست که اینها اشکال‌هایی که ورژن های قبلی داشته اند را ندارند و بهتر شده و تکامل یافته تر هستند؛ اما چنین چیزی در فرآیند تکامل وجود ندارد. قرائت رایج در نظریه تکامل این است که یک مسیر پیشرفت در موجودات زنده وجود ندارد هرچند که برخی قرائتها از نظریه تکامل این را نمی‌پذیرند.

نکته مهمتری که می‌تواند تعارض تکامل گرایان و خلقت گرایان را پررنگ کند این است که نظریه تکامل یک نظریه کاملا امکانی است یعنی به شدت به شرایط محیط پیرامونش حساس است؛ یعنی اگر من بخواهم که نوار خلقت را یکبار دیگر از ابتدا بگذارم نمیتوانم مطمئن باشم که همین موجوداتی را خواهم دید که امروزه میبینم و اگر قرار باشد که به یکباره تمام موجودات از بین بروند و شرایط به شرایط ابتدای حیات بازگردد و فیلم آفرینش بازپخش شود، ما نمی‌توانیم همان صحنه‌هایی را ببینیم که امروزه هم میبینیم.

این دو را که کنار هم بگذارید، تعارض بین نگاه آفرینش گرایان و نگاه کسانی که معتقدند که کتاب مقدس را باید تحت اللفظی و غیر استعاری فهمید، مشخص میشود. این تعارض در برخی از کشورها بسیار برجسته و حادتر است مثلا در امریکا تعارض شدیدی بین آفرینش گرایان و مدافعان داروین وجود دارد. یک نمونه تاریخی آن اتفاقی است که در سال ۱۹۲۵م. افتاد که معلمی به نام جان تی.اسکوپس در دادگاهی در امریکا به دلیل تدریس زیست شناسی داروینی و نظریه تکامل، محکوم به پرداخت صد دلار جریمه شد. در نظر داشته باشید که درجامعه امریکای آن زمان مذهبی‌های پروتستان به شدت قدرتمند بودند. اینها همان مذهبی‌هایی بودند که توانسته بودند خرید و فروش مشروبات الکلی در امریکا را برای یک دهه ممنوع کنند. اصلا واژه بنیاد گرایی از همین گروه مسیحی پروتستان به وجود آمد.

نمونه دوم از جریانات تاریخی را در سال ۱۹۸۱م. شاهد هستیم که یک گروه از این مذهبی‌ها، گفتند که چون آفرینش گرایی علم است، باید در مدارس امریکا تدریس شود. آنها در واقع ادعاهایشان را علمی می‌دانستند؛ اما ما امروزه میگوییم که اینها علومی هستند که باطل شده‌اند. این نظریه‌ها می‌توانند در تاریخ علم وجود داشته باشند اما تدریس آنها به عنوان نظریه علمی، اشکال دارد.‌ بنابراین کسانی که به نظریه تکامل اعتقاد دارند، اعتقاد دارند که نظریات آفرینش گرایان می‌تواند علمی باشد اما علمی است که ابطال شده است. بر همین اساس میتوانیم بگوییم که نظریه تدبیر هوشمندانه، علمی است که در رقابت با نظریه تکامل داروین، نمیتواند بازی را ببرد و بازنده است.

واعظ: سوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که با درنظر گرفتن معیار علم امروز و دو ویژگی آزمون پذیری و ابطال پذیری، آیا می‌توانیم همچنان بگوییم که آفرینشگرایی در گذشته علم بوده ولی باطل شده است؟ یا آن را با معیار علوم قدیم می‌سنجید که انتزاعی بوده است؟

کرباسی زاده: همانطور که گفتم، آفرینش گرایی ترکیبی از چند آموزه است:

– گونه ها به هم هیچ ارتباطی ندارند و جداگانه خلق شدهاند.

– قدمت گونه ها زیاد نیست.

– زمین به واسطه یک سری فاجعه‌ها شکل گرفته است.

خب همه این فرضیه‌ها امروزه تقریبا ابطال شدهاند. اما اگر شما بگویید که خداوند هم دخالتی داشته است اما آن دخالت را مشخص نکنید، آن وقت دیگر نمیتوان این نظریه را ابطال کرد.

واعظ: آیا میتوانیم این بحث را به این نحو جمعبندی کنیم که اینها علم باطل شده هستند، در دسته شبه علم قرار می‌گیرند و اگر قرار باشد که درسی به نام تاریخ علم تدریس شود، می‌تواند یکی از سرفصلهای آن درس باشد؟

کرباسی زاده: بله درست است. اگر با نگاه تاریخی به آن نگاه کنیم، آن چیزی که ما امروزه به آن شبه علم میگوییم قبلا شبه علم نبوده و به عنوان علم محسوب میشده است. در واقع، اگر من از چیزی که در گذشته علم بوده و امروز ابطال شده است استفاده کنم، آن شبه علم است.

واعظ: انتقاد دومی که شما به نظریه تکامل وارد کردید بحث وجود خداوند یا یک طراح هوشمند بود. کسانی که فلسفه علم خواندهاند، می‌توانند از ضرورت وجود یک طراح هوشمند بپرسند. به نظر شما آیا این شکاف به دلیل نداشتن علم نیست؟ یعنی ما در این مورد دچار شکافی تبیینی هستیم که این شکاف را با پیشفرضهای ایدئولوژیکی و الهیاتی که خودش پیچیدگیهایی دارد و روشن و واضح نیست، تبیین میکنیم. آیا این کار را مشکل تر نمی‌کند؟

درواقع چنین تفسیرهایی همیشه از جانب کسانی مطرح می‌شود که میخواهند به خدا باور داشته باشند و این توسل به خداوند را به این صورت نشان میدهند. به نظر شما این به دلیل جهل تجربی ما نیست که سعی در پرکردن این شکاف با پیشفرض های ایدئولوژیک یا الهیاتی داشته باشیم؟

کرباسی زاده: بله ولی من میخواهم این را بگویم که کسانی که ادعای تدبیر یا طراحی هوشمندانه دارند، عقیده دارند که طراحی هوشمندانه، به همان اندازه و بلکه بسیار بیشتر از نظریه تکامل پدیده ها را توضیح میدهد. آن چیزی که من با آن مخالف هستم این است که نظریه طراحی هوشمندانه، یا علمی نیست و یا اگر علمی باشد در برابر نظریه داروین، علمِ ابطال شده است. بنابراین، کسی که میخواهد از خداباوری دفاع کند، باید بگوید که من برای اثبات وجود خدا نمیتوانم متوسل به شواهد زیستی بشوم. این به نظر من بهترین مانور است؛ یعنی برهان نظم برای کسی که خدا را قبول ندارد، نمی‌تواند یک برهان قانعکننده باشد.

اجازه بدهید که من به صورت دقیق ادعای کسانی را که به طراحی هوشمند باور دارند، توضیح بدهم و سپس اشکال‌های آن را مشخص کنم و بگویم که چرا یا نظریه علمی نیست و یا اگر علمی است، به چه دلیل در برابر رقیبش که نظریه تکامل است، ابطال شده است.

در اینجا منظور من از نظریه تکامل، نظریه تکامل نوداروینی یعنی ترکیب نظریه تکامل با قوانین ژنتیک است و نه دقیقا همان نظریه ای که داروین در سال ۱۸۵۹م. مطرح کرد؛ چون داروین در آن زمان مسئله وراثت، شواهد ژنتیکی و جهشهای ژنتیکی را نمی‌دانست و مکانیسم وراثت در نظریه ابتدایی خود داروین مشخص نشده بود.

کاری که یک مدافع نظریه طراحی هوشمند یا تدبیر هوشمندانه انجام میدهد، مثلا در مورد موارد پیچیده، این است: آنها عقیده دارند که موارد پیچیده را انتخاب طبیعی نمی‌تواند توضیح بدهد و اگر انتخاب طبیعی نتواند، تصادف هم نمیتواند آن را توضیح بدهد. یکی از مدافعان این نظریه فردی به نام دِمسکی است. او اعتقاد دارد که اگر احتمال پدیدهای از یک به روی ده به توان ۵۱ کمتر باشد( حالا من نمیدانم که او این عدد را از کجا آورده است)، آن پدیده توسط تصادف و شانس توضیح داده نمی‌شود.”

پس، اگر انتخاب طبیعی نتواند پدیدهای را توضیح بدهد، تنها توضیحی که برای آن پدیده می‌ماند این است که طراحی وجود داشته که از قبل برای این پدیده نقشه کشیده است و برای به وجود آوردن آن تلاش کرده است. شما هنگامی که همه این شواهد را کنار هم بگذارید، متوجه میشوید که با این ادعا لزومی ندارد که ما فرض کنیم هرپدیدهای توضیحی دارد و حالا با فرض اینکه بگوییم هر پدیده توضیحی دارد، قدم دوم این است که آیا واقعا اگر احتمال رخ دادن یک پدیده ای کم بود، تصادف نمی‌تواند توضیح آن باشد؟

بگذارید تا مثالی بزنم: ما در ایران بلیط بخت آزمایی نداریم اما مثلا تصور کنید که من در مسابقه برنامه تلویزیونی نود شرکت می‌کردم و به آن برنامه پیامک می‌زدم. اگر این مسابقه پنج میلیون شرکت کننده داشته باشد، احتمال اینکه من برنده بشوم ۵۰۰۰۰۰۰/۱ است که احتمال خیلی خیلی کمی است. اگر من در این برنامه برنده بشوم، دو احتمال وجود دارد یکی اینکه من با مجری این برنامه گاوبندی و تبانی کرده ام که هرطور شده شماره من را در برنامه بخواند و دوم اینکه برنده شدن من از روی تصادف بوده است. حال شما کدامیک از این دو فرضیه را می‌پذیرید؟ درست است که احتمال اینکه من برنده این بلیط شوم خیلی کم است ولی واقعا از روی تصادف برنده شدم و میتوانستم نشوم و دقیقا همین مغالطه را مدافعان نظریه طراحی یا تدبیر هوشمندانه مطرح می‌کنند؛ یعنی آنها اعتقاد دارند که اگر احتمال رخ دادن پدیدهای نامحتمل بود، پس نمیتوان آن را با شانس توضیح داد. یعنی آنها در فیلتر اول انخاب طبیعی را و در فیلتر دوم شانس را کنار می‌گذارند و می‌خواهند بگویند که تنها گزینه موجود و بهترین تبیین، تبیین طراحی هوشمندانه است.

واعظ: و این یک نوع استدلال استنتاج به بهترین تبیین(IBE) است؟

کرباسی زاده: بله دقیقا. همین اشکال دقیقا در مورد قدم سوم هم وجود دارد. برگردیم به مثال مسابقه پیامکی برنامه نود. اگر من در آن برنامه با مجری تبانی کرده باشم، باید بررسی شود که من چه ویژگی هایی داشتم، چه کارهای دیگری کرده ام؟ چه هدف هایی در ذهن داشته ام؟ چه امیال و اغراضی داشته ام؟  اکنون سوال اینجاست که در مورد خداوند هم با این نگاهی که تدبیر هوشمندانه دارد، آیا به اهداف آن طراح هوشمند دسترسی داریم؟ درمورد برنامه نود می‌شود چک کرد که من آیا تلفنی به مسئول برنامه نود زده بودم؟ آیا از قبل با آنها مکاتباتی داشتهام؟ اما همه این سوال ها را در مورد خداوند و ارتباطش با خلقت چگونه میتوان کشف کرد؟ از طریق تجربه! و به نظر من تمام اینها اشکال‌هایی است که وقتی شما نظریه طراحی هوشمندانه یا تدبیر هوشمندانه را با نظریه تکامل مقایسه می‌کنید، باید به آن نمره بسیار پایینی بدهید. یعنی اگر ادعا شود که این نظریه علمی است، باید بگویید که بله میتواند علمی باشد اما علمی است که باطل شده و به کار نمی‌آید.

نکته آخری که شما گفتید این بود که آیا ما باید هر زمانی که دچار مشکل شدیم به یک موجود هوشمندی مراجعه کنیم که آن مشکل را حل کند؟ جواب این است که به نظر نمیآید که این مسیر در میان نظریه‌های علمی هم مسیر همواری باشد و مسیری باشد که معمولا دانشمندان انتخابش میکنند.

واعظ: اکنون فرض کنید من در قامت یک آتئیست یا خداناباور هستم و قصد دارم که سوالی از شما بپرسم و نظر شما را جویا بشوم. نمیدانم که آیا شما به کارهای توماس نیگلاشراف دارید یا نه؟ او و برخی از فیلسوفان تحلیلی معاصر، اعتقاد دارند که یک آگاهی و شعورِ فراطبیعی و فرامادی، یا به صورت یک کل و یا در تک تک اجزاء وجود دارد. درواقع، آنها معتقدند که نظریه تکامل داروین و نئوداروینی‌ها، نمیتواند مباحثی مثل آگاهی، حالتهای ذهنی، ارزشها، هنجارها و بایدها و نبایدها را توضیح بدهند. به نظر شما آیا چنین نقدی بر نظریه داروین و نئوداروینی‌ها وارد است؟

کرباسی زاده: سوال سختی پرسیدید. ما یک نظریه داروین یا یک نظریه تکامل داریم که مختص حیات است و یک نگاه داروینی یا نگاه تکاملی داریم که فراتر از حیات است؛ یعنی می‌خواهد جنبه‌های زیستی دیگر را که مربوط به قوای خاص انسانی و ذهنی است را هم توضیح بدهد. شما می‌توانید به اولی قائل باشید ولی به دومی قائل نباشید؛ یعنی میتوانید بگویید که انتخاب طبیعی، برروی خصیصه‌های زیستی مربوط به یک اندام واره عمل میکند اما آنجایی که پای ذهن، قوای ذهنی و آگاهی به میان می‌آید دیگر نمی‌توان از انتخاب طبیعی صحبت کرد. در اینجا یک دعوای فلسفی بین داروینی‌ها و فراداروینی‌ها (اولترا داروینیستها) در میگیرد.

یکی از نماینده‌های داروینی‌های افراطی  دنیل دنت است. او یک تمثیل جالبی دارد که می‌گوید: فرض کنید یک نوع اسید هست که می‌تواند همه چیز را در خودش حل کند؛ یکی از مشکلاتی که با این اسید خواهید داشت این است که چون آن اسید همه چیز را در خودش حل می‌کند، آن را در کجا باید گذاشت و چگونه باید حمل کرد؟ ادعای او این است که نگاه داروین درواقع همین است. یعنی اگر شما فرضیه داروین و انتخاب طبیعی را بپذیرید، به این نتیجه میرسید که انتخاب طبیعی نه فقط در سطح زیستی، بلکه در سطوح روان، مذهب و جامعه هم عمل خواهد کرد. درعین حال شما می‌توانید این نگاه را نپذیرید و بگویید که: انتخاب طبیعی عمل میکند اما محدوده آن همان ویژگی‌های زیستی است. شاید انتخاب طبیعی بتواند مثلا پیدایش قوای ذهنی را توضیح بدهد اما تکامل و تحول آنها را نمی‌تواند توضیح بدهد و آنها چیزهایی هستند که باید با فرهنگ، محیط پیرامون، سطح تعامل انسانها با هم، سطح فرهنگ و سطح آموزش، توضیح داده بشوند.

اگر شما موافق این باشید که می‌توان نظریۀ تکاملی داروین را در سایر حوزه‌ها و در تمامی سطوح به کار بگیرید، شما یک داروینی افراطی هستید. به نظر نمیآید که بتوان گفت نسخه تکامل داروینی برای تمامی سطوح کاربرد دارد.

دو زیست شناس معروف به نامهای ریچارد لوونتین و استفن جی گولد، مقاله ای نوشتهاند و در آن به این مسئله پرداختهاند که در مورد کسانی که برای همه چیز به دنبال ارائه یک داستان تکاملی هستند، میتوان مثال لَچَکیهای کلیسای سن مارکو را به کار برد. نمیدانم دوستان میدانند که لچکی چیست یا نه؟ هنگامی که ما یک سقف گنبدی داشته باشیم و در زیر آن سقف گنبدی، ستون‌هایی باشند، فضای بین گنبد و ستون را در معماری، لچکی میگوییم. هنگامی که شما در کلیساهای اروپا مثل کلیسای سن مارکو یا واتیکان این لچکی‌ها را ببینید، متوجه میشوید که در روی این فضاهای خالی، نقاشی‌هایی مثل نقاشی‌های حواریون ترسیم شده است. ادعا این است که اگر شما فکر کنید که طراح این کلیسا این لچکیها را برای این طرح کرده که روی آنها نقاشی کشیده شود، این یک مغالطه است. ادعای آن دو زیست شناس این است که تکاملگراها دقیقا مغالطه همین لچکی‌ها را به کار میبرند؛ یعنی هر ویژگی را که میبینند گمان میکنند که آن ویژگی توسط انتخاب طبیعی ایجاد شده و باید برای آن یک داستان تکاملی بیابند در حالی که ممکن است انتخاب طبیعی اصلا نقشی در به وجود آمدن آن نداشته باشد.

ما باید به این نکته دقت کنیم که قدرت انتخاب طبیعی، قدرتی نامتناهی نیست و آنهایی که قدرت آن را نامتناهی میدانند، شاید برخوردی غیرعلمی با این قضیه دارند.

واعظ: پس می‌توان گفت که داروینی‌ها به نوعی به فروکاستگرایی مطلق باور دارند و شما معتقدید که ما برای شکلگیری مغز میتوانیم یک تفسیر داروینی یا نئوداروینی داشته باشیم؛اما بعد از آن جای بحث دارد و میتوان فلسفهورزی‌های مختلف برای آن به کار برد. متشکرم آقای دکتر.

بازگشت به صفحه اول