درآمد
چندی پیش در پاسخ به نوشتاری از آقای محمود دلخواسته منتشر شده در تارنمای «گویا نیوز» با عنوان «پاسخی به یک گزارش خلاف واقع در باره مهندس عزت الله سحابی» مطلبی نوشتم که در همان تارنما منتشر شده است. اخیرا آقای دلخواسته نوشتاری با عنوان «در آیینه کودتای خرداد ۶۰، پاسخی به آقای یوسفی اشکوری» در وب سایت «زیتون» انتشار داده و البته همان متن را بعدا در یک گفتار رادویی خودی نیز قرائت کرد است. آن گونه که نویسنده ادعا کرده، این نوشته، در پاسخ به همان نقدنوشته پیشین من است ولی گویا این مقالهی بس دراز مقدمه ای است و قرار است در ادامه به نقدنوشته قبلی من پاسخی داده شود. هرچند شاید، اگر هم قرار بر پاسخی از ناحیهی می بود، بهتر می بود پس از رؤیت متن پاسخ ایشان چیزی می نوشتم. اما، با توجه به این که همین نوشته بی ربط نیز حاوی نکات و اشتباهات و حتی در مواردی خلاف هایی است، ناگزیر، شرحی در باب برخی نکات مطرح شده می آورم. چنین می نماید که منتقد محترم، آن گونه که خود اذعان کرده، بهانه ای به دست آورده تا از یک سو همان حرف های غالبا تکراری و ملال آور چهل سالهی «بنی صدریون» را البته با عنوان «تحقیق» واگو کند و از سوی دیگر، عقده دل بگشاید و با یکی از بنی صدریون خیلی سابق و منتقد لاحق یعنی «یوسفی اشکوری» تسویه حساب کند. البته به گمان من نیز فرصت خوبی است تا برخی نکات احیانا ناگفته را با صراحت بیشتر متذکر شوم و نسل جوان بیشتر با حقایق آشنا شود و حداقل در برابر این روایات یک سویه، روایات دیگری را هم بشنود.
این را هم بگویم که در نوشتار بلند آقای دلخواسته به موضوعات با ربط و بی ربط متنوعی پرداخته شده اما من عمدتا به موضوعات مطرح شده در باره خودم و برخی نکات ضروری و کلیدی دیگر می پردازم.

یکم. ضرورت کار پژوهشی و واکاوی دوران ریاست جمهوری اول و به طور خاص رویداد سی خرداد ۱۳۶۰
جناب دلخواسته می گوید که تاریخ دوران ریاست جمهوری آقای ابوالحسن بنی صدر از اواخر سال ۵۸ تا آخر خرداد ۶۰ گم شده و به وسیله حاکمان جمهوری اسلامی و نیز دیگران حتی در خارج از کشور نیز به تعبیر ایشان به «سرقت» رفته است. این سخن درستی است و باید بگویم که هنوز تاریخ معقول و جامع و منصفانه و پژوهشگرانهی انقلاب تدوین نشده و از جمله به این فصل تاریخ صدر انقلاب نیز به درستی و حتی محدود پرداخته نشده است. هرچه هست خره روایات هایی است که از سوی برخی افراد و یا جریان های دست اندرکار آن دوران است و در بهترین حالت نیز هر یک فهم و تفسیر خود را غالبا در قالب خاطره نویسی و چه بسا یک سویه و تحریف شده گزارش می کند. امیدوارم پژوهشگرانی بی غرض و مرض و متعهد به معیارهای پژوهشی متعارف به این فصل مهم بپردازند که بسی روشنگر خواهد بود. اما در این باب چند نکته قابل تأمل است:
نخست آن که بی گمان علت اصلی عدم توجه کافی به رخدادهای دوران ریاست جمهوری نخستین، فضای فکری و انسداد سیاسی حاکم بر جمهوری اسلامی است که در عمل و حداقل در عرصهی عمومی و علنی اجازهی چنین کاری را نمی دهد. اما پرسش این است که چرا در داخل حتی در سطوح محفلی و محدود نیز این دوران چندان مورد بحث و واکاوی جدی قرار نگرفته و نمی گیرد؟ در این چهل سال من به یاد ندارم که در محافل خصوصی مخالفان و منتقدان داخلی حکومت نیز بنی صدر و سی خرداد و حوادث حول آن به جد مطرح شده باشد. چرا؟ پاسخی درخور می طلبد.
از آن مهم تر، چنان که آقای دلخواسته به درستی شکوه کرده است، در خارج از کشور نیز ماجرای سی خرداد و تحولات آن دوره به کلی غایب است. چرا؟ در اینجا که شیطانی به نام «حزب جمهوری اسلامی» و کودتاچیان ادعایی بهشتی حضور نداشته و ندارند؟ قاعدتا می بایست در این چهار دهه، هزاران مقاله و صدها کتاب مرتبط با آن مقطع تاریخی نوشته و منتشر می شد. البته شاید هم عرضه شده باشد ولی باب طبع آقای دلخواسته و همفکران نبوده است. به هرحال اطلاعی ندارم. از باب نمونه، چند پژوهشگر را می شناسیم که بنی صدر و دوران ریاست جمهوری او و به طور خاص برکناری وی و سی خرداد را با ادبیات آقای بنی صدر و پیروانی چون آقای دلخواسته مطرح کرده و مثلا آن را «کودتا» خوانده باشد؟ آیا این همه، به دلیل توطئه جمهوری اسلامی است؟ یا دلیل و دلایل دیگری دارد؟
نکته آخر آن که، در حد اطلاع من از آن دوران، اگر تحقیقی جامع و منصفانه از دوران بنی صدر و افکار و اعمال شخص او انجام شود، می پندارم که بسیاری از حقایق؛ حقایقی که به وسیلهی جناب بنی صدر و مریدان دیده و یا گفته نمی شود، روشن می شود و در نهایت، بیشتر به زیان آقای بنی صدر خواهد بود تا به سود ایشان و مدعیات تکراری و رایج در این گروه محدود سیاسی پر مدعا.

دوم. گزارشی از چگونگی و چرایی نمایندگی من
آقای دلخواسته تصریح کرده است که من «به صفت هواداری از ایشان» (بنی صدر) رأی آورده ام. از همین آغاز بگویم که این یک دروغ محض است. با این که ممکن است برای خوانندگان ملال آور باشد، ناگزیر گزارشی از ماوقع را پس از بیش از چهل سال ارائه می کنم تا «سیه روی شود هرکه در او غش باشد».
در بهار ۵۸ چند تن از دوستان گرمساری در چالوس به دیدنم آمدند و با اصرار از من خواستند که برای انتخابات مجلس آینده، که در آن زمان هنوز قانون اساسی هم تصویب نشده بود، از گرمسار کاندیدا شوم. نپذیرفتم. بعدتر برخی از دوستان از شهر رودسر برای نامزدی پیشنهاد کردند که باز قبول نکردم. در دوران مبارزه در این دو شهر فعال بودم و کاملا شناخته شده. دلیل من آن بود که اولا می خواهم به قم برگردم و به درس و بحث ناتمامم ادامه دهم و ثانیا گفتم وکالت و مانند آن کار من نیست، این همه جوان تحصیل کرده و با صلاحیت برای این کار مناسب ترند. اما در آستانهی انتخابات یک بار برخی از دوستان شهسوار (تنکابن بعدی) همین پیشنهاد را با من در میان نهادند و نپذیرفتم. برای ان که از اصرار دوستان در امان باشم، به قم رفتم. ماه بعد که بازگشتم، همان دوستان همراه برخی دیگر، به من مراجعه کرده و گفتند در جلسه ای با حضور حدود هشتاد نفر از مقامات محلی، روی افراد مطرح و داوطلب برای وکالت بحث و در نهایت رأی گیری شده و شما بیشترین رأی را کسب کرده اید. باز هم تلاش کردم قبول نکنم. دلیل اصلی این دوستان آن بود که مجاهدین تصمیم دارند در انتخابات شرکت کنند و فلانی (یکی از دوستان قبلی من و دیگران) هم نامزدشان است. حرف این دوستان آن بود که تنها گزینه ای که هیچ نقطه ضعفی ندارد تا مجاهدین بتوانند علیه وی تبلیغات تخریبی کنند، شما هستید. بگویم از ماجرای سعادتی به بعد در تابستان ۵۸ بین جناح انقلابی مذهبی منطقه جدایی افتاده بود. از آن پس مجاهدین تلاش می کردند، با توسل به هر دستاویزی، جریان رقیب را تخریب کنند. از آنجا که در آن زمان مجاهدین عملا بخش قابل توجهی از جوانان منطقه تنکابن و رامسر را در اختیار داشتند، احتمال پیروزی آنان زیاد بود.
به هر تقدیر قبول کردم. اما با آنان شرط کردم که به عنوان کاندیدای مستقل ثبت نام کنم و هر کس خواست حمایت کند. زمانی که انتخابات اعلام شد، یک بار دیدم که حزب جمهوری اسلامی در ارگان خود (روزنامه جمهوری اسلامی) نام مرا در فهرست کاندیداهای خود منتشر کرده است. فورا اعتراض کردم. با اصرار پذیرفتند که اصلاح کنند. اما بار دیگر همان فهرست را انتشار دادند. این بار خودم رفتم دفتر حزب در تنکابن و به مسئول حزب اعتراض کردم. در نهایت گفتم اگر اصلاح نکنید، اطلاعیه می دهم و تکذیب می کنم. در نهایت به عنوان مستقل نامزد شدم. پس از آن، تمامی شخصیت ها و نهادهای مستقر از من حمایت کردند. انتخابات برگزار شد، با اختلاف حدود ۳۰۰ رأی انتخابات به مرحله دوم کشیده شد. رقیب من نیز همان دوست نامزد مجاهدین بود. اما در مرحلهی دوم، دفتر هماهنگی رئیس جمهور با مردم (که عملا حزب بنی صدر و بنی صدریون بود) نیز از من حمایت کرد که البته در فرجام انتخاب شدم.
بدن ترتیب روشن می شود که بنی صدر و جریان بنی صدر نقش ویژه ای در نامزدی و انتخاب من نداشتند. با این همه، این درست است که من در آن زمان به عنوان حامی بنی صدر شناخته می شدم و به او رأی داده بودم. از این رو ستاد انتخاباتی بنی صدر در چند ماه قبل، ستاد انتخاباتی من هم بود. اما در آن زمان، بنی صدر هم به عنوان یک انقلابی و مدافع نظام و خط امامی تمام عیار در جامعه شهرت داشت و نه به عنوان یک چهره ضد انقلابی و یا ضد خط امامی. در آن زمان جز اعضا و یا حامیان حزب جمهوری اسلامی، که در منطقه اندک بودند و کم نفوذ، دیگر روحانیون و فرماندهان سپاه و ائمه جمعه و جماعات در مراتب مختلف در جریان حمایت از بنی صدر قرار داشتند. از این رو نباید اشتباه کرد و بنی صدر بعدی را با بنی صدر آن زمان اشتباه گرفت. بنی صدر تافتهی جدابافته ای نبوده است. اگر جز این بود، آن همه رأی بنی صدر از کجا آمد؟ بنی صدری که تا مقطع ورود به ایران در پناه خمینی، نامی و نشانی حتی در میان مبارزان جوان ایرانی نداشت، چگونه توانست در انتخابات با تفاوت آرای زیاد پیروز شود؟ صد البته عوامل دیگری هم در پیروزی ایشان نقش داشت (از جمله ارائه برخی افکار مترقی و یا سخنرانی های پر شمار در همه جای کشور) ولی در آن زمان معتمد و حتی فرزندخواندهی «امام» بودن ایشان بیشترین را تأثیر را داشت. شهرت داشت که بنی صدر از طرف «امام» با دیگران مناظره می کند و از این رو ملقب به «هشام بن حکم» امام شده بود. وقتی نماد انقلابی گری آن زمان یعنی شیخ صادق خلخالی در انتخابات ریاست جمهوری به نفع بنی صدر کنار می رود، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. این در حالی بود که خلخالی به صورت افراطی و بیمارگونه با مهندس بازرگان و نهضت آزادی مخالف و می توان گفت دشمن بود. برخی از حامیان مدعی اند که مردم به برنامه های بنی صدر رأی دادند، هرچند برخی افکار و یا شبه برنامه های بنی صدر در محبوبیت او مؤثر بود، اما این دیگر یک شوخی بی مزه ای است که بگوییم در سال ۵۸ یازده میلیون رأی دهنده به برنامه های بنی صدر رأی دادند! مگر امروز پس از بیش چهل سال در جمهوری اسلامی، کسی به برنامه رأی می دهد؟ بله! حرف های کلی و شعاری هیجان ایجاد می کند و صد البته کسانی را مجذوب می کند. گرایش مردم هم در همان فضا معنا پیدا می کند. در مجموع فضای سیاسی و فرهنگی عمومی در آن زمان برای شعارها و وعده های بنی صدر مستعدتر بود.
اما طرفه آن که این فضا یک سال بعد به کلی تغییر کرد. یک سال بعد اکثریت حامیان بنی صدر به مخالفان وی تبدیل شدند و من ماندم و چند نفر دیگر. این تغییر چگونه و چرا پدید آمد؟ این جوانان فرهنگی و دانشگاهی و این همه روحانی، جملگی عبد و عبید بهشتی و رفسنجانی و خامنه ای و حزب جمهوری شده بوده بودند؟ البته امروز پس از چهار دهه آسان است گفته شود که این همه فریب خورده بودند. اما کسانی که آن دوران را زیسته اند، می دانند که چنین نبوده است. البته دروغ و فریب هم مؤثر بوده ولی به تجربه می دانم که عوامل دیگر و بیش از همه اشتباهات و بی تدبیری و خودکامگی های جناب رئیس جمهور، این جا به جایی را به زیان وی خلق کرد. به زودی شرح بیشتری خواهد آمد.
یک جمله معترضه هم بگویم، اگر قرار بر تقلب گسترده و سازمان یافته بود، حداقل می بایست در تنکابن کاری می کردند که کاندیدای مورد حمایت خودشان یعنی حزب جمهوری اسلامی در همان مرحلهی اول انتخاب بشود. زیرا این رخداد برای آنان حیثیتی و مهم بوده است. قابل ذکر است که در انتخابات دوره اول مجلس در حوزهی انتخابیه تنکابن و رامسر، تمامی سازمان ها و احزاب کاندیدا داشتند؛ از مجاهدین گرفته تا فداییان خلق و حزب توده و افراد منفرد.

سوم. ماجرای طرح عدم کفایت رئیس جمهور و رأی من
اما برسیم به مهم ترین موضوع جناب دلخواسته و اتهام زنی آشکار ایشان علیه من. در این باب نیز چند نکته قابل ذکر است:
نخست این که جناب دلخواسته ادعا کرده است که «ایشان [یوسفی اشکوری] در صف کودتاچیان به انجام وظیفه مشغول بوده اند و مشغول امضا جمع کردن برای سرنگونی اولین رئیس جمهور تاریخ چند هزار ساله ایران». در جایی دیگر می افزاید: «آقای اشکوری، با علاقه زیاد مشغول جمع آوری رأی بر علیه رئیس جمهور بوده اند و هنوز هم به نقش خود در کودتا افتخار می کنند». این که ماجرای برکناری «اولین رئیس جمهور تاریخ چند هزار ساله ایران» کودتا خوانده می شود یا نه، فعلا حرفی نمی زنم و آن را به اهل دانش حقوق وا می نهم و طبعا هرچه افراد دارای صلاحیت بگویند، مورد قبول خواهد بود، اما نسبتی که در این گفتار به شخص من داده شده، مطلقا خلاف و کذب است.
آنچه که در جریان طرح عدم کفایت مطرح شد چنین بوده است: وقتی که طرح پیشنهادی عدم کفایت برای امضا به من مراجعه شد، تا آنجا که به یاد می آورم از امضای آن خودداری کردم (هرچند مطمئن نیستم) ولی اگر هم امضا کرده باشم، دور از واقعیت نیست. چرا که به هرحال بدان رأی داده ام. اما این که امضا جمع کرده باشم، اساسا مهمل و بلاموضوع است. فکر می کنم اگر آقای دلخواسته در گفتار خود تأمل می کرد، چنین چیزی نمی گفت. اگر مراد متن طرح عدم کفایت بوده که دیگران (البته نمی دانم به وسیلهی چه کسی) تهیه و برای امضا در اختیار نمایندگان قرار گرفت. جز آن، امضا برای چه و برای چه منظوری؟ در هرحال من (و نیز شماری از دوستان همفکر که تا آخرین روز مردد بودیم چه واکنشی داشته باشیم)، چگونه می توانستم چنان کاری بکنم؟ اصولا سند این مدعا چیست و کجاست؟ و جالب این که آقای دلخواسته پس از چهار دهه کشف کرده اند که «با علاقه زیاد مشغول جمع آوری امضا» بوده ام. راست گفته اند «بغض الشیء یعمی و یصم».
اما اصل ماجرا. چنان که گفته شد، من در آغاز به آقای بنی صدر رأی داده بودم. در مجلس هم تا پایان در جناح حامیان رئیس جمهور وقت بودم. ما در مجلس جمعی کوچک بودیم که هرچند از جاهای مختلف آمده بودیم و خاستگاه های فکری و سیاسی ما متفاوت بود، اما در یک چیز مشترک بودیم و آن این که وابسته به جریان چپ عدالت محور مسلمان بودیم. اگر این عنوان روا باشد، می توان گفت «سوسیال – دموکرات» بودیم. می خواستیم آزادی و عدالت را جمع و سازگار کنیم. افزون بر آن، اولا همه مستقل بودیم و هیچگونه وابستگی تشکیلاتی و حزبی نداشتیم؛ و ثانیا در مجلس، به رغم این که برخی دوستان جمع به بنی صدر رأی هم نداده بودند، اما در مجموع از مواضع مترقی رئیس جمهور (از جمله قانونگرایی و به طور کلی جمع آزادی و عدالت) حمایت می کردیم. به ویژه وقتی می دیدیم جناح حزب الله و حزب جمهوری اسلامی از طرق شبه قانونی و غیر قانونی برای تضعیف و احیانا حذف رئیس جمهور قانونی می کوشند، ما خود را موظف می دیدیم که از حق و قانون دفاع کنیم.
اما با گذشت زمان و به تجربه از بنی صدر فاصله گرفتیم. چرا که می دیدیم بنی صدر هم در رقابت و حتی در دشمنی با طرف مقابل، حد نمی شناسد. از ۱۴ اسفند ۵۹ و آن افتضاح در دانشگاه، این فاصله بیشتر شد و در بهار آن سال ناامیدی جدی تر شد. در عمل دیدیم که بنی صدر نیز در قانون شکنی و بی اعتنایی به اصول برای حفظ اقتدار توهمی و عاریه ای خود، از هیچ عملی ابایی ندارد. با این حال تمامی تلاش خود را به کار بردیم که کار به مرحلهی حاد و خطرناک نرسد. جنگ بود و کشور ناآرام و اختلافات هر روز از دو سو عمیق تر می شد. جمع ما به انگیزهی رفع اختلافات به صورت جمعی و گاه چند نفری با آقایان هاشمی و خامنه ای، که هر دو در مجلس بودند، و نیز در مقابل با برخی از دوستان بنی صدر دیدار و گفتگو کرده و یا در بهار ۶۰ نیز جمعی به دیدار آقای رئیس جمهور رفته و خواستیم با ایشان هم گفتگو کنیم. اما جناب ایشان در همان آغاز، به محض شنیدن کلمه «مستقل» و «بی طرف»، اختیار از دست داد و ما را به «وسط بازی» مفتخر کرد و اعلام کرد هر کس بین علی و معاویه بی طرف باشد، عمرو عاص (یا ابوموسی اشعری) است. تکلیف روشن بود. از کسی که خود را علی و به عبارتی حق مطلق (البته در چهارچوب اندیشه رایج شیعی) و طرف مقابل را معاویه زمان می داند و مصلحان را عمرو عاص می شمارد و حتی حرمت میهمان را نگاه نمی دارد، چه انتظاری می توان داشت؟ از آن روز به بعد، من دیگر امیدی به صلاح شخصی و کفایت سیاسی جناب بنی صدر نداشتم.
در عین حال هرگز نه در فکر طرح عدم کفایت سیاسی بنی صدر بودیم و نه این کار را در آن شرایط به مصلحت کشور می دانستیم. اما وقتی که به هر دلیل و به هر تقدیر، طرح عدم کفایت به طور رسمی به صحن علنی مجلس آمد، چه می بایست می کردیم. یکی از دشوارترین و پیچیده ترین موقعیت ها برای جمع ما همان روزها بود. تا آنجا که به یاد می آورم در دو روز و ساعت ها به بحث و نظر پرداختیم. هرچند جمع ما دیگر به کفایت سیاسی رئیس جمهور وقت اعتقادی و حداقل اعتمادی نداشت، ولی می اندیشیدیم چه موضعی اتخاذ کنیم که درست باشد و به سود کشور؟ افزون بر این، در آن مقطع به عدم توان بنی صدر برای اداره کشور یقین داشتیم؛ چرا که با روندی که طی شده بود، بنی صدر دیگر عملا نمی توانست به کار خود ادامه دهد. به ویژه پس از عزل ار فرماندهی کل قوا، ایشان در عمل در مقام خود نبود. این همان واقعیتی بود که مهندس سحابی هم بدان اشاره کرده است
در هرحال از مجموعهی تحلیل ها به این نتیجه رسیدیم که به عدم کفایت رأی بدهیم ولی نمی خواستیم امتیازی نیز به طرف مقابل بدهیم که هیچ گاه به سلامت و صلاحیت شان باور نداشتیم. اندیشیدیم که در نطق موافق یا مخالف خود نیز نمی توانیم مواضع خود را تبیین کنیم. زیرا که در آن غوغا گوش شنوایی نبود. از این رو تصمیم گرفتیم رأی به عدم کفایت بدهیم ولی همزمان بیانیه ای منتشر کنیم و مواضع انتقادی خودمان را نسبت به هر دو طرف و مرزبندی مان را با دو سوی منازعه روشن کنیم. این بود که بیانیه ای تهیه شد و حدود ده نفر (از جمله محمدکاظم بحنوردی از علاقه مندان بنی صدر) آن را امضا کردند و آن در اوایل تیر ماه ۶۰ در اطلاعات و کیهان منتشر شد. در همین جا بگویم که در آن زمان من و دوستان به آیت الله خمینی باور و اعتماد داشتیم و می پنداشتیم که به لحاظ سیاسی تنها شخصیت اثرگذاری که می تواند ثبات سیاسی کشور را تضمین کند، ایشان است. یعنی همان دیدگاه مهمی که آقای بنی صدر نیز در مقام رئیس جمهور بدان باور داشت و حداقل بدان تظاهر می کرد.
اما چرا رأی به عدم کفایت؟ جناب دلخواسته پرسیده اند دلیل قانونی شما برای رأی به عدم کفایت چه بوده است؟ همان گونه که گفته شد که پرسش از درستی عنوان کودتا را به اهل فن وا می نهم، ماهیت حقوقی عدم کفایت و ادله آن را نیز به اهل فن واگذار می کنم و اگر قانع شوم که وجاهت قانونی نداشته، با صراحت می پذیرم و مسئولیت آن را قبول می کنم؛ اما اگر عدم کفایت را از منظر محتوایی و مضمونی معیار قرار دهیم، شخص من در آن زمان به این نتیجه رسیدم که آقای ابوالحسن بنی صدر صلاحیت و شایستگی اداره کشوری چون ایران انقلابی را در آن زمان ندارد. با اشاراتی که داشتم، تا حدود زیادی، دلیل یا دلایل خود را گفته ام. حال بگذارید ملاحظات پیشین را کنار بگذارم و شفاف بگویم که جناب بنی صدر، برخلاف تصویری که از خود ساخته و پیروان محدودش نیز آن را پیوسته تکرار می کنند، دارای روحیه استبدادی بوده و التزامی به اخلاق و آزادی و عدالت نداشته و ندارد. هرچند جناب بنی صدر ملّی و استقلال خواه است و این بسی نیکوست اما باور دارم که ایشان آزادی خواه نیست. درست است که وی در آن زمان در موارد زیادی به درستی به قانون شکنی ها و خودکامگی ها معترض بوده و به همین دلیل نیز از مواضع ایشان حمایت می کردیم ولی در عمل و به تجربه روشن شده که ایشان بیشتر برای مچ گیری و پرونده سازی برای رقیب این کارها را می کرده و هنوز هم می کند و نه از موضع حق و عدالت و قانون و دموکراسی. شخص نقدناپذیر نمی تواند آزادی خواه و دموکرات باشد. شفاف تر بگویم از نظر من بنی صدر خودکامه ای بود که با خودکامگانی مشابه در سوی دیگر رقابت می کرده و می کند. از آنجا که ایشان در بارهی پایگاه اجتماعی خود دچار توهم بود و حریف را ناتوان و حقیر می شمرد، در نهایت مغلوب حریف هوشمند شد که البته به ابزارهای قانونی و بی قانونی بیشتر مجهز بود. قدرت طلبی، قدرت طلب دیگری را حذف کرد. از منظر دیگری می توان گفت بنی صدر، به رغم تمامی ادعاهای هوشمندی و نبوغ، از تدبیر لازم برای مدیریت برخوردار نبود. به همین دلیل بود که از یک سو نتوانست از حمایت های مهم شخصیتی چون آیت الله خمینی و شماری از علمای با نفوذ (مانند پسندیده و اشراقی از بیت خمینی و جامعه روحانیت مبارز در تهران) برای تدبیر امور به سود خود و مردم استفاده کند و از سوی دیگر همین بی تدبیری موجب شد که در همان دامی بیفتد که آدم مرموز و توطئه گری چون حسن آیت و حداقل بخشی از حزب جمهوری اسلامی برای ایشان پهن کرده بود. تأسف آور است با این که نوار کذایی آیت را آقای بنی صدر و دوستانش در اختیار داشتند و بعد آن را منتشر کردند، با این حال با فرق سر در همان چاه سقوط کرد که از قبل تعبیه شده بود. بی تدبیری بیش از این می شود؟ از این رو اگر گفته شود آقای بنی صدر «ورشکسته به تقصیر به تقصیر» است، گزاف نیست.
گاهی گفته می شود که با برکناری بنی صدر، استبداد چیره شد و فجایع بعدی رخ داد و حتی به قول آقای دلخواسته هنوز هم در حال رخ دادن است. واقعیت این است که از سی خرداد ۶۰ استبداد تحکیم شد ولی در این میان بخشی از مسئولیت آن با بنی صدر است. رخدادهای این چهل سال و فجایع رخ داده، در مرحلهی نخست بر عهدهی رهبران و حاکمان گوش به فرمان است ولی این بدان معنا نیست که بنی صدر و مجاهدین و دیگران سهمی ندارند. اگر نخستین رئیس جمهور این اندازه بی تدبیر و ناتوان نبود و دچار آن همه خطای محاسبه نمی شد، شاید مسیر انقلاب و جمهوری اسلامی، که یکی از معمارانش نیز بنی صدر بود، به راه دیگری می رفت. گزاف نیست گفته شود که یکی از بدبیاری های ملت ایران آن بود که شخصی چون آقای سید ابوالحسن بنی صدر اولین رئیس جمهور آن شد.
با توجه به این ملاحظات خدمت آقای دلخواسته عرض می کنم که اختلاف من و شما بر سر رأی به عدم کفایت و دیگر موضوعات مطرح شده نیست، بلکه اختلاف اساسی در آن است که من، بر خلاف شما، جناب بنی صدر را نماد آزادی و مدافع قانون و حقوق مردم نمی دانم. اگر در آن زمان با تردید و نگرانی به عدم کفایت رأی دادم ولی بعدتر به صائب بودن آن رأی اعتقاد بیشتری پیدا کردم. آخر چگونه می توان پذیرفت که مدافع «بیان آزادی»، ولو برای بقا، با سازمانی چون سازمان مجاهدین ضد آزادی و نماد ترور و خشونت و استبداد مطلق هم پیمان شود و بدین ترتیب حداقل عملا از اعمال این سازمان ضد آزادی دفاع و حمایت کند؟ چگونه می توان قبول کرد کسی که خود را حق مطلق می شمارد و هیچ مخالف و منتقدی را تحمل نمی کند و حتی برای تخریب رقیب و رقیبان از هیچ تهمتی و تحریفی نیز ابا ندارد، آزادی خواه و عدالت طلب و دموکرات باشد؟ جناب دلخواسته در این زمینه نیز نسبت خلافی به من داده و آن این که من به رأی خودم افتخار کرده ام، خیر! آنچه می گفته ام، صائب بودن آن رأی بوده است و نه بیشتر.
واقعیت امر آن است که آقای بنی صدر و پیروانی چون آقای دلخواسته، روی دیگر سکهی جمهوری اسلامی هستند. همان گونه که آنان با جعل و تحریف، برای اثبات حقانیت خود، دست به تخریب رقیبان واقعی یا خیالی می زنند، اینان نیز چنین می کنند. همان گونه که مقامات جمهوری اسلامی در این بیش از چهل سال، هیچ مخالف و حتی منتقدی را تحمل نکرده و نمی کنند، بنی صدریون نیز هیچ مخالف یا منتقدی را برنمی تابند. اصولا در چهارچوب نظریهی مشعشع «وسط بازی»، هر نوع گفتار و رفتاری میانه و انتقادی و مستقل بلاموضوع خواهد بود. آقای دلخواسته مرا و مانند مرا متهم کرده است که به دلیل رأی چهل سال پیش به عدم کفایت رئیس جمهور محبوب ایشان، در جناح استبداد قرار گرفته ام. می پرسم اگر این گونه بود، چرا پس از آن رأی، بیش از پیش مورد قهر و غضب و تحریم امت حزب الله قرار گرفتم؟ حتی در سال ۱۳۸۰ در زندان دادگاه انقلاب در عشرت آباد نیز ساعت ها در باره ارتباط با بنی صدر بازجویی شدم. اگر داستان آسیب دیدنم به اتهام بنی صدری بودن را در این چهل بگویم، حکایت تلخ درازی خواهد شد. قابل توجه این که طرف مقابل نیز مدعی بود که چرا طرف ما را نگرفتید و خود را مستقل معرفی کردید؟ از باب نمونه یک بار (فکر می کنم در سال ۶۲) به مناسبتی با آقای محمد محمدی گرگانی (نماینده گرگان) در ریاست جمهوری به دیدار آقای خامنه ای رفته بودیم، وقتی من به برخی از اعمال ایشان و آقای هاشمی رفسنجانی ایراد گرفتم، ایشان گفت: آخر شما و آقای محمدی هم دچار اشتباه شدید. پرسیدم: چه اشتباهی؟ گفت: شما هم به جای این که در کنار هاشمی قرار بگیرید، یا در کنار بنی صدر ایستادید و یا اعلام بی طرفی کردید. ملاحظه می کنید که این منطق چه قدر آشناست؟ گویا مستقل بودن و روی پای خود ایستادن، همواره تاوانی سخت دارد!

چهارم. سوء استفاده از مهندس سحابی
جناب دلخواسته باز از سر جهل یا جعل نسبتی به من داده که کذب است و نادرست و برآمده از توهمات ایشان است. ایشان مدعی شده اند که «آقای اشکوری، تنها جزئی کوچک از یک جریان می باشند، که باور دارند که برای حفظ خود به هر قیمت، باید کودتای خرداد ۶۰ در حافظه تاریخی – سیاسی جامعه دفن شود و این گونه هنوز ادامه دهنده کودتای ۶۰ می باشند». در جایی افاضه فرموده اند « . . و اولین قدم برای جبران مافات نه پنهان شدن در پشت زنده یاد سحابی که مسئولیت پذیری در رابطه با اعمال و مواضع تان می باشد». سخن شگفتی است! اولا نمی دانم چنین امر مهمی را از کجا کشف کرده و به استناد کدام دلیل و حتی شاهد و قرینه این دعوی را بازگو کرده اند؟ قاعدتا ایشان مدعی علم غیب نیستند. ثانیا مگر من تا کنون حرف ناگفته ای داشته ام و یا مرتکب گناه کبیره ای شده ام که برای نهان کردنش به پناه این و آن هم بروم و از عزیزی چون مهندس سحابی سوء استفاده کنم؟ تردید ندارم که اگر سحابی زنده بود، نخستین کسی بود که این دعوی و این توهین آشکار را تکذیب می کرد. ثالثا حداقل در این سیزده سال اخیر، به دلیل برخورداری از آزادی عقیده و بیان، شاید من تنها فردی باشم که از بازماندگان صدر انقلاب و از نمایندگان مجلس اول، بارها و بارها و به مناسبت های مختلف از آن دوره و رخداد عدم کفایت یاد کرده ام. در این صورت، چگونه متهم می شوم به دفن کردن آن ماجرا؟ در هرحال این یک شگرد قدیمی است که اول طرف را با قاطعیت به اتهامی متهم کن و بعد به نقطه ضعف فرضی او حمله کن؛ شگردی که مقامات جمهوری اسلامی در آن استادند. با این حال گفتن ندارد که استقلال و وفاداری به آزادی و رعایت انصاف و بی طرفی نسبت به هر فرد و جریانی، گناه بزرگی است. تجربه نشان داده که اگر کسی به هر دلیل اندک تمایزی با حضرات بنی صدری داشته باشد، محکوم به انواع اتهامات و گناهان کبیره و صغیره است. من که از همان مجلس اول تا آخرین لحظات حیات مرحوم سحابی با ایشان دوست و در عرصه های مختلف همکار بوده ام، به خوبی می دانم که او چگونه فکر می کرده و از جمله در باره بنی صدر و ریاست جمهوری اش چه نظری داشته که در مقاله پیش گفته برخی جملاتش را از کتاب خاطراتش آورده ام. اکنون چرا و چگونه جناب دلخواسته دایهی مهربان تر از مادر شده و ظاهرا خودش برآن است که از نام نیک سحابی به گونه ای دیگر بهره برداری کند. طبعا داوری نهایی در این باب را به مقاله بعدی ایشان موکول می کنم.

آخرین سخن
یکی از شگردهای جناب بنی صدر و شماری از پیروان در گزارش های تاریخی سه سال اول انقلاب، این است که یا وقایع را نصفه – نیمه نقل می کنند و یا حوادث را درست نقل می کنند ولی در نهایت نتایج نادرست و از پیش مفروض استخراج می کنند و یا به کلی خلاف گفته و نسبت های نادرست به افراد و یا جریان های مخالف می دهند. اینان در ارجاع به منابع دیگر نیز گاه با آدرس به سراغ اسناد و منابع رفته و فقط جملاتی را مورد استناد قرار می دهند که به کارشان می آید و شگفت آن که نامش را می گذارند «تحقیق». از آنجا که منبع اصلی گزارش های این گروه گفته ها و مدعیات جناب بنی صدر است، به تجربه دریافته ام که به روایات ایشان هیچ اعتمادی نیست و از این رو اقوال بنی صدر باید با داده های مستند و معتبر دیگر راستی آزمایی شود. مراد این است که با روایات بنی صدر و بنی صدریون باید با احتیاط برخورد کرد. از این منظر، گزارش ها و تحلیل های بنی صدریون مشابهتی تام دارد با ستون «نیمهی پنهان» کیهان حسین شریعتمداری که در آن راست و دروغ چنان به هم آمیخته شده اند که شاید به سادگی نتوان اقوال صادق و کاذب و یا تام و ناقص را تشخیص داد. با توجه به این مشابهت است که عنوان این نوشتار را «نیمهی پنهان نویسی محمود دلخواسته» انتخاب کرده ام. صد البته این عنوان نه مانند کردن آقای دلخواسته با حسین شریعتماری است و نه قصد تخفیفی در کار است. صرفا به انگیزهی تقریب ذهن و افادهی مقصود از این عنوان استفاده شده است. می دانیم که در تشبیه «وجه شبه» یکی هم باشد، کفایت می کند.
نکته دیگر آن است که نه اقوال و مدعیات جناب دلخواسته حاوی تمامی واقعیات است و نه سخنان و گزارش های من کامل اند و صد درصد منطبق با حقایق عینی رخ داده؛ در این اقوال در بهترین و صادقانه ترین حالت بخشی از رخدادها و واقعیت ها بازگو می شوند. به ویژه آنچه من در این باب گفته ام، برآمده از تجربهی زیسته من از آن زمان تا کنون است. آنچه در عمل دیده ام را گزارش کرده ام. اگر روزی دریابم که حرفی از این گزارش ها نادرست است، بی درنگ اعلام خواهم کرد. در این گزارش ها و احیانا داوری ها، دوستی ها و دشمنی ها و حتی دوری ها و نزدیکی ها حداقل ارادی تأثیری نداشته و ندارند.
موضوعات مهم و متنوع مطرح شدهی دیگر چون مسائل مربوط به جنگ و یا انتخابات ریاست جمهوری و یا مجلس اول، چندان ارتباطی با موضوع ندارد و محتاج تحقیق و دسترسی اسناد فراوان است. خوشبختانه در سالهای اخیر در داخل و خارج گفتارهای شفاهی و مقالات و کتاب های پر شماری در باره مسائل مربوط به جنگ هشت ساله ارائه شده اند. نیز در بارهی دعوی تقلب گسترده و سازمان بافته در انتخابات مجلس اول، حرف و حدیث بسیار است. پیش از این نیز به مناسبتی در این باره سخن گفته ام. فقط اشاره می کنم که اگر چنین تقلبی مهم انجام شده بود، اولا چگونه رئیس جمهور مدافع قانون و حقوق مردم در نهایت آن را به رسمیت شناخت و از همان مجلس برای دولت و رئیس دولت خود رأی اعتماد گرفت؟ (ادعای تحمیلی بودن نیز دلیل قانع کننده ای نیست). از باب این که فرض محال، محال نیست، می توان پرسید: اگر استیضاح صورت نمی گرفت و یا رأی نمی آورد، باز حضرات مجلس را تقلبی می گفتند؟ ثانیا، حداقل به این پرسش باید پاسخ داد که چگونه آقای فخرالدین حجازی به عنوان نفر نخست وکیل تهران شد؛ در حالی که وی از حامیان بنی صدر و دشمن خونی بهشتی و حزب جمهوری اسلامی و کاندیدای دفتر هماهنگی بوده است؟ به یاد می آورم که یک بار حجازی در یکی از سخنرانی های عمومی بنی صدر در کنار ایشان ایستاده بود و من آن را در تلویزیون دیدم. حجازی حتی در مجلس نیز تا بهار ۶۰ از حامیان بنی صدر شمرده می شد. چگونه شد که چهره های شاخص نهضت آزادی و غیر خودی ها، نه تنها انتخاب شدند بلکه شماری از آن ها آرای بیشتری از چهره های نامدار حزب مخالف در تهران کسب کردند؟ وانگهی، مسئولان برگزاری انتخابات مجلس، عمدتا از جناح رئیس جمهور بودند. در هرحال موضوع محتاج بحث و تحقیق جامع و دقیق است. با چند جمله گزینشی نمی توان آدرس غلط داد.
واپسین نکته آن که خاطرات دوران مجلس اول را به صورت روزنوشت یادداشت کرده ام که امیدوارم روزی موفق به انتشارش شوم. شاید برای اهل تحقیق مفید واقع شود.

بازگشت به صفحه اول