واکنش محترمانه جناب فرخ نگهدار به پاسخ نگارنده بر نقدهای ایشان بر بیانیه ۲۴ نفر، من را بر آن داشت تا به نکات افتراق بین نظریه خود و ایشان بپردازم. در ابتدا باید بگویم به خاطر برخورد محترمانه جناب نگهدار در  پاسخ به نگارنده بسیار سپاسگزارم. امیدوارم همه ما برای باز کردن فضایی برای ایجاد بحث، گفتگو و نقد که در ان از پیش‌فرض‌ها و پیش‌داوری‌ها دوری جسته شده است تلاش کنیم. ایجاد پیش‌فرض اگر توام با عدم خوانش صحیح افکار طرف مقابل باشد، به سلامت گفتگو ضربه میزند و اجازه نمی‌دهد که بحث در فضایی ارام، باز و بدون غرض صورت گیرد.

جناب نگهدار با یک تحلیل طبقاتی از جامعه و نظم سیاسی در کشورما به‌دنبال آن هستند تا ثابت کنند که نظام فعلی در ایران نهایتا به‌خاطر منافع اقتصادی گروه خاصی و فشار برای تمکین به خواست آنها، و نه تاثیر ایدئولوژی غالب که حکومت ولایت فقیه در کشور ما متولی آن بوده است، به‌دنبال تنش زدایی و مذاکره با آمریکاست. ایشان می‌نویسد: «در اینجا یک تفاوت نظر دیدگاهی، به درازای تاریخ تکوین چپ در ایران، وجود دارد که، در تحلیل نهایی، بر ارزیابی من و شما از تناسب قوای موجود در ایران تاثیر می گذارد. در پاسخ به این پرسش که «چه چیز راستاهای کلی سیاست های راهبردی نظام را شکل می دهد؟» ما با دو نظریه متفاوت مواجه هستیم: یک دیدگاه، به شمول اکثریت بزرگ کارگزاران نظام، «ایدئولوژی حاکم» را عامل تعیین کننده می دانند. و دیدگاه دیگر، به شمول نیروهای چپ، منافع اقتصادی «طبقه حاکم» را تعیین کننده می بیننداز نگاه من «طبقه حاکم» همان «کلان سرمایه‌داری ایران» است. قدرت این طبقه و منافع آن در حل مساله تحریم ها تا آنجاست که حکومت نمی تواند آن را رعایت نکند».

این ارزیابی ایشان با سه مشکل بزرگ روبروست که در این نوشته مختصر به آن پرداخته می‌شود . اول، اینکه تحلیل طبقاتی در جامعه امروز ایران تعریف مشخصی از بافت قدرت و تاثیر حکومت بر تقسیم بندی جامعه بدست ما نمیدهد. دوم ایشان از نقش ایدئولوژی در رابطه بین دولت و جامعه غافل مانده اند و سوم، اصولا ایشان از جایگاه قدرت در کشور ما تحلیل و تفسیر مشخصیبه خوانندگان خود ارائه نداده اند.

مشکل تحلیل طبقاتی از سیاست در ایران: در ابتدا باید گفت که تحلیل طبقاتی آقای نگهدار  خصوصا با تکیه بر اقتصاد مطلق، در هیچ جامعه ای خصوصا در دنیای امروز نمیتواند ارزیابی صحیحی به یک انسان محقق دهد. این تحلیل طبقاتی اقتصادی خصوصا در جوامعی با نظامهای استبدادی که طبقه حاکمه بدلائل مختلف و هرزمان میتواند ارایش بافت اجتماعی را بر هم زده، ثروت افراد را به دلخواه و از طرق غیرقانونی تصاحب نماید و یا خود طبقه حاکمه مستقیما در نظم و فعالیتهای اقتصادی کشور  دست دارد، نمیتواند به یک بحث منطقی کمک کند. در این جوامع، طبقه و تقسیم بندی‌های اجتماعی فقط از طریق رابطه با مرکز ثقل قدرت و به‌طپر غیر طبیعی شکل میگیرند و زمانی پایان می‌یابند.  ثانیا، امروز طبقه با تعاریف یک طبقه با خصوصیات صرف اقتصادی کارایی خودرا از دست داده است. مارکس که خود بیشترین توجه را به اقتصاد مبذول داشته و به یک نگاه جبرگرایانه و تضاد بین طبقه کارگر و صاحبان سرمایه در تاریخ باور پیدا کرده بود، اگر امروز میخواست مجددا خوانشی از تاریخ و اقتصاد داشته باشد به عبث بودن تئوریهای گذشته خود اعتراف میکرد. نظام سرمایه داری در طول بیش از یک قرن گذشته از درون و بیرون با چالشهای بزرگی روبرو بوده  و خصوصا در جوامع پسا صنعتی، (Post-Industrial)امروز با تغییرات عمده ای عرضه شده است.

دوم جناب نگهدار در این بحث از جایگاه قدرت در نظم سیاسی کشورما گذشته اند و تصور میکنند که میشود قدرت را فقط در مقوله اقتصاد و دسترسی به منابع اقتصادی خلاصه کرد. ایشان در خوانش خود از نظام در ایران، حکومت و یا طبقه حاکم را نماینده «کلان سرمایه داری» در ایران میدانند. قدرت برای خود یک پدیده مستقل است که صاحبان قدرت برای کنترل بیشتر منابع قدرت، همیشه از اقتصاد بعنوان یک بنیه و توان استفاده میکند. دولتهای خودکامه برای تکامل یافتگی قدرت خود از اقتصاد، منابع اقتصادی و هرمنبع چ دیگری مانند نیروی نظامی و یا قوه قضائیه در جامعه استفاده میکنند تا به کنترل مطلق خود در جامعه شکل داده اما در نظام خودکامه و خصوصا پاترومونیال ایران، اقتصاد بطور مستقل پایه اصلی قدرت نیست. آنچه در ایران در سایه نظام مطلقه ولایت فقیه شکل گرفته است ایجاد زمینه برای فراهم آوری منابع مختلف قدرت که یکی از آنها اقتصاد بوده است. در ایران، قدرت بر پایه روابطی که در نظامهای پاترومونیال به آن توجه میشود شکل گرفته است. برای فهم مقوله قدرت در ایران، باید این روابط را شناخت. خطای جناب نگهداراین است که در تحلیل چپ و یا مارکسیستی از مقوله طبقه و حکومت، ارزیابی صحیحی از مقوله قدرت در ایران به خوانندگان خود نمیدهند.

در مورد مشکل بحث اول جناب نگهدار و تحلیل طبقاتی ایشان از سیاست در جامعه فعلی ایران، ابتدا می‌بایست مفهوم طبقه را در علوم مختلف اجتماعی طرح وبه ارزیابی گذاشت. مفهوم طبقات اجتماعی در تئوریهای سیاسی و علوم انسانی، مفهوم کاملا تعریف شده ای نیست و کسانی که در این رابطه برای تقسیم بندیهای اجتماعی تلاشی کرده اند بیشتر بر سه طبقه بالا، متوسط و پایین جامعه به معنی اقتصادی تکیه کرده اما مرز اینگونه تقسیم بندی سیال و دائما با تغییرات عمده ای بخاطر تحرک جوامع مختلف روبرو بوده اند. اما حتی در این تقسیم بندی سه طبقه در یک جامعه اعتقاد بر اینست که مشارکت در این طبقات اجتماعی هم به فاکتور و عوامل متعددی مانند میزان تحصیل، ثروت، درامد سالیانه، حرفه و تعلقات فرهنگی و یا فرهنگ فرعی و یا خرده فرهنگ (Sub-Culture)بستگی دارد. طبقه در علوم سیاسی، جامعه شناسی، مردم شناسی و جامعه شناسی تاریخی و…به‌گونه های متفاوت و بعضا مختلف تعریف میشود. به غیر از این مشکل، اگرچه مارکس بر اقتصاد به عنوان ابزار برای تقسیم جامعه نگاه میکرد، ماکس وبر اصولا پایگاه اقتصادی افراد را برای تقسیم بندی طبقاتی آنها کافی نمیدانست و بر قدرت و پرستیژ اجتماعی هم تکیه میکرد. از پایان قرن ۱۸ میلادی طبقه از اشراف به صاحبان ثروت و درامد در یک جامعه تغییر یافت و قدرت، پرستیژ اجتماعی و عوامل دیگری به آن افزوده شد.  اما همین طبقه صاحب ثروت هم از ویژگی‌هتی فرهنگی و تعلیم و تربیتی خاصی برخوردار بوده که حیطه نفوذ اجتماعی و سیاسی انرا تعریف و مشخص میکرد. در ایران آنچه بعد از انقلاب اتفاق افتاد و ادامه پیدا کرده است تسلط و کنترل قدرت بدست گروهی از روحانیونی بود که ویژگیهای تحصیلی، عقیدتی و فرهنگی انها را به دور هم آورده و حول یک نگرش تبعیضگرایانه از حکومت که در زیر تئوری حکومتی ولایت فقیه آیت الله خمینی شکل گرفته بود، حکومت را بعنوان طبقه ممتاز اجتماعی متعلق به خودمیدانست. اما این گروه اجتماعی فقط با ویژگیهای تحصیلی، عقیدتی و فرهنگی از بقیه گروههای اجتماعی قابل تمایز بوده است. این تئوری حکومتی و ویژگیهای اجتماعی این گروه از روحانیون، به این گروه انسجام داده تا برای اهداف گروهی خود که کنترل نظم سیاسی کشور بوده بایکدیگر متحد شده و همکاری نمایند. لذا حکومت در کشور ما هرگز طبقه «کلان سرمایه داری» نمایندگی نکرده و نمیکند. برداشت جزمی چپ و مارکسیستی جناب نگهدار بایشان اجازه نداده است که بافت اجتماعی قدرت را در ایران شناسایی کند.

اگرچه بخش عظیمی از بازار و صاحبان اقتصاد سنتی در کشورما در ابتدا حامی این حکومت بوده اند اما بخش اقتصاد مدرن ایران که به تولید و صنعت و رابطه با خارج تکیه دارد، به‌طور طبیعی نمیتوانسته همراه نظامی بماند که درب‌های کشور را به دنیای بیرون بسته است.  اگر به تحول اقتصاد صنعتی در ایران توجه شود و خصوصا به رشد منفی توسعه اقتصادی هم به‌خاطر تحریمها، هم درهای بسته کشور و هم عدم کفایت مدیریتی در طول چند سال گذشته نگاه گردد، براحتی میتوان دریافت که این بخش اقتصادی کشور اگر هنوز  با هزار مشکل سیاسیخصوصی مانده باشند و باندها و مافیای قدرت در زیر فشار، اینگونه کارخانه ها و صنایع را از صاحبان آن بزور نخریده باشند، سخت بدنبال ایجاد تغییرات در نظم اقتصادی ایران بوده و هستند.  بعد از عقد قرارداد برجام در سال ۲۰۱۵ رهبر جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد که کمپانی‌های آمریکائی نمی‌توانند در ایران سرمایه گذاری کنند، خود این فرمان کاملا نا متعارف که به رشد صنعت در ایران و همچنین  اعتمادسازی کمپانی‌های غربی و آمریکایی با ایران ضربه میزد، بسیاری را در بخش اقتصاد مدرن صنعتی کشور مجبور نموده تا پیش و بعد از این فرمان ابتدا برای نامساعد بودن وضع اقتصادی کشور، سرمایه های خودرا به خارج در اروپا، کانادا، امارات و یا ترکیه منتقل نمایند. به عنوان مثال آمار به ما میگوید که در هفت ماه اول سال ۲۰۲۰ ایرانیان بیشترین تعداد خانه یعنی ۳۱۶۸ را در ترکیه خریده‌اند. در سال ۲۰۱۹، ۵۴۲۳ واحد مسکونی در ترکیه توسط ایرانیان خریداری شده که بعد از عراقی‌ها با ۷۵۹۶ واحد، دومین رتبه را به‌خود  اختصاص داده بوده است. در سال ۲۰۰۵ ، یعنی ۱۶ سال پیش، سقف سرمایه گذاری ایرانیان در امارات به ۲۰۰ میلیارد دلار بوده که در حال حاضر آمار سرمایه گذاری ایرانیان حول ۵۰۰ میلیارد دلار به بالا در امارات و در بخش صنعت این کشور تخمین زده شده است. ایرانیان در بازار بورس دوبی نقش بسیار مهمی را ایفا می‌کنند. این در حالیست که بازار بورس در ایران با شکستهای پی در پی و حیف و میل میلیاردها دلار از سرمایه های شهروندان کشور روبرو بوده است. زمانی بادکنک بازار بورس ایران توسط نظام باد شده، رهبری جمهوری اسلامی ایران اجازه داده که کارخانه های زیر نظر بنیادهای تحت کنترل او به بازار بورس آمده تا مردم سهام آنهارا خریداری کنند و بطور غیر طبیعی برای آنها تبلیغ شده اما زمانی که میلیاردها دلار پولمردم توسط این کمپانی‌ها برباد رفته و  هیچکس پاسخگو نبوده است. سهام  کمپانیهایی در بازار بورس ایران باد شد که در طول چند سال گذشته فقط ضرر میداده اند اما بدون کنترل و بدون واهمه از مردم، باز دستشان در بازار بورس باز بوده تا سرمایه های مردم را جلب نمایند.

جناب نگهدار باید بدانند که بیش از ۴۰% اقتصاد کشور تحت کنترل رهبری و نهادهایی نظیر سپاه پاسداران است. اقتصاد ایران برنفت تمرکز داشته و یک اقتصاد رانتی است. کسانی به منابع مختلف اقتصادی در این نظام دست پیدا میکنند که با راس هرم قدرت روابط تنگاتنگی ایجاد کرده باشند. در کشور ما فساد اقتصادی و ربودن میلیاردها تومان از بانکها و سرمایه های مردمی پابرجا مانده و مرتب تکرار میشود. در این نظام و به خاطر اینکه روابط و ضوابط اقتصادی سیاسی است، با فساد نهادینه شده هرگز برخورد نشده است. فساد در ایران به‌خاطر طبیعت و بافت سیاسی اقتصاد در کشورما نهادینه شده است. معاون رئیس قوه قضائیه آن هم به خاطر اختلافات درونی سیاسی یک‌مرتبه بزرگترین فاسد اقتصادی معرفی میشود. لذا معلوم نیست چرا جناب نگهدار به روابط سیاسی در اقتصاد ایران توجه کافی مبذول نداشته و برای راحتی بحث، نظام فعلی ایران را نماینده «طبقه کلان سرمایه داری» میدانند.

وجود تورم، بیکاری، فساد گسترده، مافیای اقتصادی و… به بهترین شکل وضع اقتصاد ایران را نشان میدهند. اما آمار فرار مغزها بجز فرار میلیاردها دلار از ایران برای سرمایه گذاری در خارج، بسیار تکان دهنده است. ایران در بین کشورهای دنیا یکی از کشورهائیست که بیشترین میزان مهاجرت سرمایه داران و متخصصین را به خود اختصاص داده است. رئیس کمسیون آموزش مجلس، علیرضا منادی، به تازگی اعلام کرده است که فقط درسال ۱۳۹۸، ۹۰۰ استاد دانشگاه از ایران خارج شده اند. بانک جهانی و نهادهای بین المللی دیگر اعلام میکنند که بین ۱۵۰ تا ۱۸۰ هزار نفر تحصیلکرده هرساله از ایران مهاجرت میکنند. معلوم نیست که اگر نظامی «طبقه کلان سرمایه داری» را در ایران نمایندگی میکند چگونه میتواند نسبت به این پدیده و این منبع بزرگ بی تفاوت بماند. ایشان میگویند، «قدرت این طبقه و منافع آن در حل مساله تحریم ها تا آنجاست که حکومت نمی تواند آن را رعایت نکند». اگر این نظام این طبقه را در ایران نمایندگی کرده  چرا تا به حال به دنبال حل مشکلاتش با غرب نبوده است. اگر باز این طبقه آن‌چنان قدرتی داشته است که نظام کنونی ایران نمیتوانسته منافع آنهارا نادیده گرفته و یا رعایت حالشان را نکند، چرا تاکنون چنین نشده است؟ چرا این نظام بدنبال جلوگیری از فرارمغزها و سرمایه ها از کشور نیست؟ چه شده که بخش سرمایه دار کشور ترجیح میدهد پولش را در امارات و نه ایران سرمایه گذاری کند؟ متاسفانه جناب نگهدار در شناخت بافت قدرت در ایران، مکانیسم‌های تصمیم‌گیری و آنچه برای این نظام در اتخاذ یک تصمیم انگیزه ایجاد میکند سخت به اشتباه رفته اند.

ایدئولوژی و نظام تئوتراتیک در ایران: هر حکومتی در دنیا در چهارچوب تعهد به و یا بزرگنمایی و حمایت از هویت شهروندان کشور خود مشروعیت کسب میکند. یکی از راههای کسب مشروعیت برای هر نظامی، تکیه آن نظام بر هویت فرهنگی و سیاسی یک کشور است. هویتها در کشورهای مختلف مادامی که سیاسی نشده باشند و گروهی و دولتی نخواهد از آنها برای اهداف سیاسی خود بهره گیرند، در حد خصوصیات فرهنگی فردی و وابستگیهای شخصی افراد به یک فرهنگ، نژاد و جغرافیای خاص میمانند. اما اگر نظامی خواست از هویتی استفاده سیاسی کند، آن هویت به یک ایدئولوژی تغییر پیدا میکند. هویت در این چهارچوب یک ابزار سیاسی میشود تا نظام غالب بتواند از آن برای بسیج مردم استفاده کند. هویت ملی یک کشور همیشه پتانسیل انرا دارد که به عنوان یک ابزار برای توضیح و یا ارائه یک ایدئولوژی از آن بهره گرفته شود.  وقتی در بین دو گروه بر سر هویت بحث میشود در واقع آن هویت دارد خودرا در چهارچوب یک ایدئولوژی  نشان میدهد . ناسیونالیسم به عنوان چهارچوبی برای تشریح یک هویت، اصولا یک ایدئولوژی سیاسی است. دولتها با بهره‌گیری از هویت و ایدئولوژی در درون جامعه خود ایجاد همبستگی کرده و کوشش میکنند تا میزان وفاداری مردم را به‌خود ارتقا دهند. در نظام‌های دموکراتیک هویت نظم دمکراتیک و آزادی و پایبندی به نرم‌های قانونی برای رهبرانی بزرگنمایی شده تا در سایه آنها بتوانند اگر خواستند پا به عرصه ایدئولوژی گذاشته و سیاستهایشان را برای ارتقاء میزان وفاداری مردم تدوین و طراحی کنند. مودی در هند از هویت هندوها یک ایدئولوژی ناسیونالیستی هندوئی ساخته است. دولت او توانسته در پرتو این ایدئولوژی محبوبیت و مشروعیت خاصی کسب نماید. ترامپ در آمریکا از هویت استثناگرایی فرهنگی جامعه بهره گرفته تا بتواند یک ایدئولوژی محافظه کارانه دست راستی تولید کند. هیتلر در آلمان بر هویت نژادی کشورش تکیه کرده، آنرا بزرگنمائی نموده و نهایتا یک ایدئولوژی تبعیضگرا از دل آن فراهم آورده بود. هویت به محض اینکه مورد بهره برداری سیاسی قرار گرفت به یک ایدئولوژی برای نیل به اهداف خاصی تبدیل میگردد و در آن زمان هویت در ایدئولوژی خودرا به نمایش میگذارد. هویت میشود ایدئولوژی و وراهی برای بسیج مردم برای نیل به اهداف خاصی که نظام میخواهد از آن اهداف بهره برداری کند.

در ایران، مدل حکومتی تئوتراتیک ولایت فقیه، از ابتدا پایه های خودرا بر هویت دینی و قرائت ویژه ای از شیعه بنیان گذاشت. از ابتدای شکل گیری خود،  این حکومت با این قرائت تئوتراتیک از شیعه، کوشش کرد تا یک هویت تازه ای برای شهروندان کشور ما بسازد. زنده یاد مهندس مهدی بازرگان در این رابطه و برای نشان دادن فرق بین کنش سیاسی خود و آیت الله خمینی میگوید «ما اسلام را برای ایران و ایشان ایران را برای اسلام» میخواهند. این درست ایجاد یک هویت جدید در تاریخ کشور ما بعد از انقلاب بوده که مذهب به جای فرهنگ و ارزشهای تاریخی گذشته مینشیند و خود که معلول یک تجربه تاریخی برای مردم کشورماست یکمرتبه به یک علت برای سامان دادن یک هویت جدید می‌شود. آنچه ما در هویت مدرن ایرانی خود میشناخته ایم مجموعه ای از ایرانیت فرهنگی و اسلامیت به عنوان یک دیانت بوده است. اما این حکومت دینی از ابتدای انقلاب کوشش کرده که برای این هویت تعریف جدیدی ارائه دهد و هویت دینی شیعی را بر هویت ایرانی در کشورما ترجیح دهد. وقتی در کشوری حاکمانش دین را به عنوان یک عامل اصلی به عرصه هویت اجتماعی مردم میکشند، و دین را هویت اصلی کشور قلمداد میکنند، در حقیقت به ایجاد یک ناسیونالیسم دینی همت گمارده، یعنی دین و دین گرایی، پایه ملیت قرار میگیرد. ناسیونالیسم میتواند برپایه زبان، نژاد، منطقه جغرافیاتی خاص و….بنیان گذاشته شود و ناسیونالیسم دینی هم از این قانون مجزا نیست. اینکه بعدها کسانی که خودرا ایدئولوگ این نظام میدانستند و  کشورما را ام القرای جهان اسلام نامیده‌اند، درست بر این ناسیونالیسم دینی دست گذاشته و کوشیده‌اند  که با سیاسی کردن این هویت جدید از دل آن یک ایدئولوژی شیعی برای نیل به اهداف سیاسی خود ایجاد گردد.

هویت دینی شیعی بعنوان هویت ایرانی و سیاسی کردن این هویت که نهایتا هویت در یک ایدئولوژی نتیجه طبیعی آن بوده است به یک اصل برای مشروعیت بخشیدن به نظام و بسیج و حمایت بخشی از مردم ما انجامیده است. از این نگاه میتوان ایدئولوژی شیعی استثناطلب این نظام در ایران را پایه قدرت نامید. در جامعه ای که نرمهای سیاسی-اجتماعی و  کار آمدی دولت میتواند به مشروعیتش کمک کند، آن دولت نیاز به ایدئولوژیک کردن هویت مردم ندارد اما در جوامعی که هویت دستخوش اهداف سیاسی میگردد همه چیز و من‌جمله کار آمدی دستخوش سیاست مردان قدرتش قرار میگیرد. در ایران رهبر جمهوری اسلامی ایران در چند هفته گذشته به صحنه بهداشت کشور هم قدم گذاشت و بدون در نظر گرفتن نظر متخصصین بخش بهداشت و سلامت کشور، واکسن ضد کرونای آمریکائی را تحریم کرد. صدها نامه در اعتراض به وزارت بهداشت کشور نوشته شد اما تاثیری برروی این تصمیم نگذاشت. اگر گروهی بنا به گفته جناب نگهدار میتواند برروی نظام در ایران اثر گذاشته و فشار وارد کند، چگونه این گروه نتوانست بر این نظام و رهبری آن اثر گذاشته تا از ایدئولوژی غرب و آمریکا ستیز خود در این زمان پرمخاطره بخاطر منافع بهداشتی و سلامت میلیون ها ایرانی دست بردارد؟ اگر بناباشد بخشی از مردم برای فشار برنظام صاحب قدرت باشند چرا قدرت جامعه پزشکی ایران نتوانست تصمیم ایدئولوژیک رهبر جمهوری اسلامی ایران را تغییر دهد؟ آیا بخش اقتصاد سلامت در ایران بخش کوچکی‌ست؟ خرید واکسن کرونا و دهها مثال دیگر در ایران نشان میدهد، قدرت در کجا متمرکز شده و چگونه اعمال میشود.

جایگاه قدرت در ایران: آقای نگهدار مینویسد، «کسانی که میگویند «ایدئولوژی حاکم» نافذتر و نیرومند تر از «منافع اقتصادی» است، از تناسب قدرت میان جناح های حکومتی، میان طرفداران و مخالفان تنش زدایی با آمریکا، شناخت دقیقی به دست نمیدهند آنها موانع نرمالیزه کردن رابطه تهران وواشینگتن را هنوز بیشتر یا در تهران و یا واشینگتن. … از ۲۰۰۳ تا ۲۰۱۳ مناسبات طبقه حاکمه با هیئت حاکمه بحرانی است. به ضرس قاطع باید گفت که حکومت ایران از ۲۰۱۳ عزم داشته است با ایالات متحده در راستای تنش زدایی حرکت کند. برجام حاصل همین عزم بوده و گویا ترین نماد آن نیز «واژه نرمش قهرمانانه» است».

آقای نگهدار با این نتیجه گیری نشان میدهند که برای تشریح و شناخت جایگاه قدرت در جمهوری اسلامی ایران  با مانع بزرگی روبرو هستند.

نظام جمهوری اسلامی ایران یک نظام پاترومونیال تئوتراتیک است. نظامهای پاترومونیال نظامهایی هستند که قدرت در آنها در دست یک رهبر در بالای هرم قدرت متمرکز شده و این قدرت از بالا به پایین  و به افراد و گروههای اجتماعی تفویض میشود. در نظامهای پاترومونیال مرز بین حیطه های عمومی و خصوصی مشخص نیست و تعریف این حیطه ها و مرزهای بین آنها بر عهده نظام غالب و رهبر آن است. در نظامهای پاترومونیال باور بر اینست که قدرت سیاسی، اقتصادی و بقیه منابع قدرت در جامعه در قلمرو تصرفات رهبری نظام قرار گرفته و انگونه که او صلاح میداند انها را بین گروههای مختلف اجتماعی و یا افراد تقسیم میکند. ماکس وبر دولتهای پاترومونیال و روابطی که آنها به لحاظ سیاسی با شهروندان خود ایجاد میکنند، را دولتهای غیر مدرن و روابطشان را با جامعه روابط سنتی میداند. او رهبری اینگونه نظامهارا در جایگاه پدر یک خانواده مینشاند و روابطی که آنها با جامعه ایجاد میکنند را در قلمرو روابط مردسالارانه (Patriarchy) به تصویر میکشد. ماکس وبر اعتقاد دارد که رهبر نظامهای پاترومونیال نقشی را در یک نظم سیاسی بازی میکنند که پدر در یک خانواده مردسالار بازی میکند.  او به دونوع نظامهای پاترومونیال اشاره میکند. اولی نظامهایی که رهبری آنها در بالای هرم قدرت مثل یک امپراطور و یا سلطان نشسته و با مشروعیتی که برای خود تصور میکند یک بروکراسی را از بالا با مکانیزمهایی که ایجاد کرده هدایت میکند. نوع دوم نظامهای پاترومونیال با نظامهای گذشته فئودالیستی در اروپا شکل و هویت پیدا نموده بودند.  نظامهای پاترومونیال فئودالیستی نهایتا با پیدا شدن نظریه های مدرن برای حکومت راه را برای ایجاد دولتهای کاپیتالیست و خرد گرا (Rationalist) در اروپا باز نمودند. فرانسیس فکویاما از اندیشمندان سیاسی در زمان ما، نظامهای پاترومونیال را بیشتر به رهبرانی اختصاص میدهد که قدرت را در حلقه نزدیکان خود تقسیم نموده و در ازای آن وفاداری و حمایت مطلق آنهارا مطالبه میکنند. در این تعبیر، قدرت توسط رهبری نظام پاترومونیال خصوصی سازی میشود.

نظام پاترومونیال در کشور ما جز تمرکز قدرت در راس هرم قدرت و ایجاد روابط با بخش خاصی در جامعه، یک دولت ضعیف ایجاد نموده و با تکیه بر زور و خشونت هرگز اجازه نداده است که یک جامعه قوی هم در کشورما شکل گیرد. دولت قوی دولتی‌ست که بتواند در کل جامعه و آحاد مختلف مردم ایجاد وفاداری نموده و در اثر روابط تنگاتنگ و مشروعی که در جامعه ایجاد می‌نماید، موفق شود تا برای خود در درون لایه های مختلف اجتماعی مشروعیت و اقتدار کسب کند. دولتهای مدرن دموکراتیک اصولا بدنبال ایجاد دولتهای قوی برای حمایت از خود و بهره گیری از منابع و امکانات اجتماعی هستند. اما دولت قوی به‌دنبال ایجاد جامعه قوی هم هست. جامعه قوی جامعه ای‌ست که در آن نهادهای قوی مدنی شکل گرفته تا این نهادها به عنوان پلی بین جامعه و دولت بتوانند شهروندان را به وظائف مدنی خود آشنا نموده و برای پیشبرد اهداف نظم موجود، مردم را در صحنه سیاست و جامعه به وظائف مختلف خود فعالانه مشغول دارند. نظام پاترومونیال در ایران اجازه نداده است که جامعه ای قوی در مقابل آن شکل گرفته و دائما آنرا سرکوب کرده است.

در جامعه ای که طبقه و یا تحلیل طبقاتی نمی‌تواند جایگاه قدرت را توصیف کند، یک ایدئولوژی شیعه گرای استثناطلب پشتوانه مشروعیت یک نظام پاترومونیال تئوتراتیک قرار گرفته  و تقسیم قدرت فقط به شکل فردی و در راس هرم قدرت صورت میگیرد، ایجاد اجماع اجتماعی بر سر هرموضوعی توسط و در بین شهروندان کشورما بحث عبث و بیهوده ای‌ست. در صحنه سیاست خارجی هم زمانی میتوان اجماع ایجاد کرد که جامعه بتواند از خود قدرت مستقل سیاسی بروز داده، نهادهای مدنیش  قادر باشند به ارزیابی سیاست های خارجی گذشته نشسته و گروههای نخبه سیاسی و فرهیخته جامعه توان آنرا داشته باشند که آزادانه در مورد منافع ملی بحث کنند و نقشه راهی برای آِینده توصیه کنند. تعجب آور این است که اجماع اجتماعی  بر سر سیاست خارجی و هر اجماع دیگری که آقای نگهدار از آن صحبت میکنند، در فرضیه و بحث ایشان و در این حالت فقط بین «طبقه حاکم» که همان «کلان سرمایه‌داری ایران» و سرمایه داران صورت میگیرد. در این رابطه و برای ایجاد این اجماع، گروههای اجتماعی دیگر در آن نقشی ندارند. در جوامع دموکراتیک، جامعه نخبه و فرهیخته سیاسی کشور نقش پررنگ و پر اهمیتی را در ایجاد اجماع برروی سیاست خارجی و بسیاری از سیاستهای داخلی یک نظام ایفا میکند. در فرضیه جناب نگهدار طبقه نخبه سیاسی درون جامعه، در دانشگاهها، اطاقهای فکری و احزاب نقشی در ایجاد چنین اجماعی ندارند. خود این فرضیه در بحث جناب نگهدار هیچ کنشی را برای دموکراتیزه کردن جامعه توصیه نمیکند بخاطر اینکه از نقش بقیه گروهها در ایجاد اجماع اجتماعی بحثی نکرده و بیشتر بر زد و بند بین طبقه حاکمه و سرمایه داران در ایران اصرار ورزیده است.

اما چگونه اجماع در سیاست خارجی ایجاد می‌شود؟ تنها راه ایجاد اجماع در هرکشوری و در هرزمینه ای از طریق شرکت آحاد مختلف مردم و نهادهای اجتماعی در بحثهای آزاد و فکری  صورت میگیرد. به عنوان مثال، کشورما از سال ۲۰۱۱ میلادی در سوریه مداخله نظامی کرده است. بحث اینجا بر سر این نیست که ایران در چه زمانی وارد سوریه شده است و بقیه کشورهای منطقه در چه زمان دیگری به عرصه جنگهای داخلی این کشور راه پیدا کرده اند، بلکه بحث بر سر ایجاد اجماع سیاسی برروی مداخله نظامی ایران در سوریه در کشور ما است. آنچه مشخص است اینست که ایران برای حفظ اسد  در راستای تعمیق «عمق استراتژی» ضد اسرائیلی خود وارد سوریه شده است. اکنون جنگهای داخلی سوریه ده ساله میشود. نتیجه دخالت نظامی ما در سوریه از دست دادن کنترل در این کشور، همراه با ۱۱ میلیون آواره سوری که ۶ میلیون آن در درون سوریه زندگی میکند و بقیه در اردن، لبنان، ترکیه، اروپا و آمریکا،  اقلا ۶۰۰ هزار کشته ، کشوری کاملا ویران که بر آورد هزینه بازسازی آن تا سقف یک تریلیون دلار تخمین زده شده، و مردمی که ۸۰% آنها در درون سوریه امروز در زیر خط فقر زندگی میکنند و در پایان تسلیم آن کشور به پوتین و اردوغان. اسرائیلی‌ها با اطلاعاتی که روسیه در اختیار آنها قرار میدهد، دائما مواضع نظامی ایران را در این کشور بمباران میکنند. مشکل سوریه هنوز حل نشده و اسد و ایران پیروز این صحنه نیستند. برخلاف تصور آقای نگهدار که سیاست خارجی را فقط به مذاکره و یا روابط بین ایران و آمریکا تقلیل داده اند، وقتی صحبت از سیاست خارجی ایران میشود، صحبت از سوریه، عراق، لبنان، یمن، جنگهای نیابتی و تنش آفرینی کشورما هم درون منطقه هم میشود. آمریکا اکنون آماده است تا بر سر تمام این موضوعات با ایران مذاکره کند. در سیاست خارجی منافع ملی و منافع اخلاقی یک کشور منظور می‌شوند. آیا بحث سوریه نباید به‌عنوان یک بحث کلیدی در مورد سیاست خارجی کشور ما در ایران باز شود تا در مورد آن اجماعی شکل گیرد؟ برای اطلاع جناب نگهدار باید بگویم که این بحث هنوز در ایران بسته و مخالفان و منتقدان جنایتی که  ما در سوریه به‌نام ایران و اسلام مرتکب شده ایم، روانه زندان میشوند.

در پایان، امیدوارم بحث من و جناب نگهدار، هم توسط ایشان و هم گروهی که آنرا دنبال میکنند به‌عنوان بخشی از یک بحث کلیدی در مورد سیاست خارجی در ایران  برای ایجاد اجماع اجتماعی تلقی گردد. باز امیدوارم که اینگونه بحث‌ها بتواند منحر  برای هم‌فکری و همدلی  و ساختن ایرانی آزاد و آباد شود.

بازگشت به صفحه اول