درآمد

شیخ محمد یزدی هم درگذشت. ظاهرا یکی از کارهای من شده است خاطره‌گویی در باره درگذشتگان. البته انگیزه من از این خاطره‌نویسی‌ها چیزی نیست جز انتقال تجارب گذشتگان به  نسل امروز و فردا. بسیاری از کسانی که الان زندگی می‌کنند و به احتمال زیاد از خوانندگان این نوشته‌ها هستند، یا در دهه پنجاه و شصت نبوده‌اند و یا در جریان امور بسیاری از تحولات جاری آن ایام  قرار نداشته‌اند. از این رو می‌پندارم انتقال تجارب گذشته و به‌طور خاص تجربه زیسته افرادی چون من در پیش از انقلاب و پس از آن، به مخاطبان کنونی هم مفید است و هم یک مسئولیت اخلاقی و ملی. در واقع سرنوشت نسل ما عبرت روزگار است! با توجه به این ملاحظات است که گاه برای انتقال تجارب خود خاطرات روزگاران سپری شده را با شما به اشتراک می‌گذارم.

سابقه آشنایی
پس از ورودم به قم در سال ۱۳۴۴ با نام شیخ محمد یزدی آشنا شدم. هرچند در آن سال‌هت تا حدودی تب و تاب سیاسی اوایل دهه چهل و به طور خاص واقعه پانزدهم خرداد ۴۲ و تبعید آیت‌الله خمینی در پائیز سال ۴۳، تا حدودی فروکش کرده بود، اما هنوز یاد و خاطره پانزدهم خرداد و آزادی خمینی و تبعید او کم و بیش زنده بود و گاه خود را نشان می‌داد. از این و آن شنیده بودم در جشنی که پس از آزادی آیت‌الله خمینی از حبس و حصر در تهران و بازگشت به قم، سه طلبه جوان نقش اثرگذاری در برپایی آن جشن و به ویژه در تنظیم قطعنامه ده ماده‌ای که در پایان قرائت شد، نقش داشته‌اند. علی حجتی کرمانی، علی اصغر مروارید و محمد یزدی. گفته شد که علی حجتی قطعنامه را بر فراز عرشه منبر ایستاده قرائت کرده است.

اندکی بعد کتاب «حسین بن علی را بهتر بشناسیم» از محمد یزدی به دستم رسید و آن را خواندم. با توجه به فضای آن زمان، این کتاب و این نوع رویکرد به ماجرای امام حسین و داستان کربلا، تا حدودی تازه بود و جذاب. این کتاب در سال ۱۳۴۳ منتشر شده بود. هرچند تقریبا همزمان (در سال های ۴۲-۴۳) کتاب «بررسی تاریخ عاشورا» به وسیله دکتر محمدابراهیم آیتی نیز کم و بیش با تحلیلی مشابه عرضه شده بود. به احتمال زیاد نگاه انقلابی به داستان کربلا و تصویر امام حسین به مثابه یک شورشی برانداز علیه نظام خلافت، بیش از همه برآمده از تجربه نهضت روحانیت و شخص آیت‌الله خمینی و به ویژه تجربه خونین پانزدهم خرداد بوده است. بعدها دانستم که در کمّ و کیف و به ویژه در شمار مقتولان آن بسی مبالغه شده است.
در دهه چهل و پنجاه از دور با محمد یزدی آشنا بودم و گاه مقالات ایشان را در اینجا و آنجا می خواندم ولی در اوایل دهه پنجاه با ایشان ارتباط مستقیم پیدا کردم. دلیل این ارتباط نیز عمدتا حمایت ایشان از  آیت‌الله‌ خمینی بوده است. حوزه قم در آن زمان حول مبارزه علیه رژیم حاکم، به یک اکثریت و دو اقلیت تقسیم شده بود. اکثریت علما نسبت به مبارزه و رادیکالیسم شورشی نوع خمینی بی تفاوت بودند و حداقل در ظاهر سکوت کرده بودند. یک اقلیت مخالف و یک اقلیت نیز به صورت فعال و پرشور موافق و حامی خمینی و افکار سیاسی وی بودند. معتبرترین شخصیت در گرایش اخیر آیت‌الله منتظری بود. محمد یزدی نیز در مراتب پائین تری از این شمار بود. من با توجه به ذوب‌شدگی‌ام در مبارزه رادیکال و براندازانه، به طور خاص در خمینی ذوب شده بودم. از این رو از هرکس که از مبارزه و خمینی و منتظری حمایت می کرد، بی چون و چرا حمایت می کردم. گرچه یزدی (چنان که یک بار در جلسه چند نفره از دوستان تصریح کرد) خود آیت الله خویی را از نظر علمی و فقهی اعلم و ارجح می دانست ولی در عین حال، به دلیل تفکر و بینش سیاسی، خمینی را بر خویی و دیگران ترجیح می داد. او معتقد بود که تنها خمینی است که می تواند زعامت جهان اسلام را بر عهده بگیرد. یکی از زمینه‌های آشنای‌ام با یزدی، وعظ و سخنرانی های ایشان در چالوس بود که تقریبا منطقه بومی من شمرده می‌شد.
پس از آشنایی‌ام با محمد یزدی و نزدیکی به او، در سال ۱۳۵۶ ایشان درس خارج فقهی را آغاز کرد که تقریبا خصوصی بود و من و آقای سید رضا تقوی و مرحوم حمزه‌ای کرمانشاهی در آن شرکت می کردیم. عنوان درس «فقه‌اللغه» بود که می توان گفت ابتکاری و تا حدودی بدیع به نظر می رسید. آقای یزدی واژگان یا عناوین و احکام فقهی قرآن را مورد بحث قرار می داد و از ما هم می خواست که تحقیق کنیم و درباره آن ها بیندیشیم و اظهار نظرکنیم و بدین ترتیب فقط شنونده و مصرف‌کننده نباشیم. در هر جلسه ما سه نفر در آغاز نظرم را در باره واژه و اصطلاح فقهی از پیش تعیین شده می گفتیم و در پایان یزدی نیز نظرش را می گفت و به تعبیری جمع‌بندی می کرد. خودش این نوع تدریس را «مباحثه» گذاشته بود نه درس خارج فقه. متأسفانه با اوج گرفتن جنبش و تعطیل شدن حوزه و تبعید آقای یزدی، این درس مفید هم تعطیل شد (این بخش از صفحه ۱۸۳ کتاب خاطرات پیش انقلابم با عنوان «گرد آمد و سوار نیامد» عینا نقل شده که به تازگی منتشر شده است).

پس از انقلاب یزدی از فعالان انقلابی قم شمرده می شد و در کمیته این شهر فردی اثرگذار و تصمیم گیرنده بود. عملکرد وی در این دوران در کتاب خاطراتش، به تفصیل گزارش شده است. وفق گزارش خودش، در این دوران حاکم گشاده‌دست و بی چون و چرای شهر قم شمرده می شد به گونه ای که هرچه کاری که اراده می کرد انجام می داد. جای این پرسش هست که در آن زمان آیا خمینی از عملکرد محمد یزدی و عواملش در قم با خبر نبوده است؟ پس از کوچ خمینی از تهران به قم، یزدی منزل مسکونی اش را در اختیار وی گذاشت. پس از عزیمت مجدد خمینی به تهران، خانه سابق یزدی بخشی از دفتر آیت الله منتظری شد.

در مجلس نخست یزدی از قم و من از تنکابن و رامسر به پارلمان راه یافتیم و عملا همکار شدیم. ایشان از کارگزاران اصلی و تصمیم‌گیر در مجلس و زمانی در هیئت رئیسه بود. البته یزدی همواره در جناح راست تندرو مجلس قرار داشت. از این رو جناح چپ مجلس (اعم از خط امامی و غیر خط امامی) به وی نظر منفی داشتند ولی توافق بر تندروی هر دو موجب تقویت جایگاه یزدی شده بود. محور مشترک هر دو جناح نیز مخالفت با جناح طعن‌آمیز «لیبرال‌ها» بود که در آن زمان بازرگان و نهضت آزادی و رئیس جمهور وقت (ابوالحسن بنی صدر) از مصادیق آن شمرده می شدند.

با این که من از همان آغاز (پیش از مجلس و در دوران چهار ساله مجلس) همواره در جناح مقابل یزدی و همفکرانش اعم از راست و چپ بودم، با این حال در دو سال اول مجلس رابطه خوب و گرمی با هم داشتیم. بارها می نشستیم و حول موضوعات مختلف مجلس و یا اختلافات سیاسی بحث و مجادله می کردیم. دلیل اصلی این حسن رابطه و امکان گفتگو نیز همان آشنایی دیرین بود. از موضوعات اختلافی فیمابین همان مسئله «لیبرال‌ها» بود. من از بازرگان و نهضت آزادی و هم به ویژه از دکتر بنی‌صدر به عنوان رئیس جمهور وقت حمایت می کردم و یزدی صد البته منتقد و مخالف بود. با این همه، پس از وقایع سال ۶۰ به تدریج رابطه به سردی گرایید و در اواخر تقریبا به انقطاع رسید.

از جمله نقش محمد یزدی در مجلس اول، عضویتش در کمیته سه نفره حل اختلاف بود که در اواخر کار مجلس به منظور رفع اختلافات بین رئیس جمهور و جناح مخالف او ایجاد شد که در آن زمان در حزب جمهوری و حول رهبران روحانی آن و نیز محمدعلی رجایی به عنوان نخست وزیر متمرکز بودند. محمد یزدی، امامی کاشانی و شهاب‌الدین اشراقی (داماد آین الله خمینی) عضو این کمیته بودند. اکنون به یاد نمی آورم که این افراد چگونه انتخاب شده بودند ولی به احتمال زیاد منتخب خمینی بودند. اشراقی آشکارا حامی بنی صدر بود و از این رو گفته می‌شد که او به وسیله بنی صدر و یا با پیشنهاد او انتخاب شده است. امامی کاشانی به عنوان عضو ارشد «جامعه روحانیت مبارز تهران» و عضو مجلس نیز متمایل به بنی صدر بود. البته تلاش این کمیته نیز در نهایت به جایی نرسید. زیرا هیچ‌یک از دو طرف به کمتر از حذف رقیب راضی نبودند. میانجی‌گری‌های خمینی و حتی حمایت های نهان و آشکار او از بنی صدر نیز افاقه نکرد. به ویژه گرایش روزافزون بنی صدر به سازمان مجاهدین، در نهایت خمینی را، به رغم تمایل قلبی‌اش، به حمایت طرف مقابل متمایل کرد و بدین ترتیب زمینه‌های حذف بنی صدر از طریق مجلس فراهم آمد.

پس از آن دیگر با آقای یزدی ارتباطی نداشتم و حتی او را دیگر ندیم. چرا که هم راه فکری و سیاسی مان به کلی از هم جدا شده بود و هم امکان عملی دیداری هم فراهم نمی آمد. یزدی پس از آن به راه خود ادامه داد و بر همان مسیری پیش رفت که از آغاز انقلاب آغاز کرده بود؛ چسبندگی به قدرت، تندخویی، سرکوبی مخالفان و منتقدان حتی در قامت مراجع تقلید. به‌ویژه پس از درگذشت آیت الله خمینی و به‌قدرت‌رسیدن آقای خامنه ای، محمد یزدی یک‌سره در استخدام ارباب قدرت درآمد و تبدیل شد به یک ابزار قدرتمند سرکوبی و اختناق فکری و سیاسی نظام جمهوری اسلامی. البته پاداش او نیز احراز مقامات مهم در نهادهای مهم نظام ولایی بود.

مردی در کشاکش اخلاق و بی اخلاقی
برای من همیشه سرنوشت شیخ محمد یزدی، هم شگفت‌انگیز بوده و هم مایه عبرت برای خودم و برای دیگران.
آن محمد یزدی که من  پیش از انقلاب می شناختم، شباهت چندانی با محمد یزدی پس از انقلاب هم ندارد (شاید طوری دیگر بوده و من بی خبر بوده‌ام). از مهم‌ترین ویژگی‌های اخلاقی محمد یزدی، احتیاط‌های آشکارش در سخن گفتن و در داوری‌ها در باره افراد و شخصیت‌ها و به ویژه در باره مراجع تقلید بوده است. هرگز به یاد ندارم که حتی در جلسات چند نفره خصوصی هم از کسی بد گفته باشد. کاملا مراقب بود که در کلام «غیبت»، که حرمت شرعی دارد، رخ ندهد. در رفتار و برخوردها بسیار مبادی آداب و به اصطلاح مؤدب بود. هروقت احساس می کرد سخن دارد وارد عرصه غیبت از این و آن می شود، خیلی مؤدبانه و غیر مستقیم و نرم تذکر می داد و طرف فورا در می یافت که باید گفتارش را تغییر دهد.

اما همین آدم پس از انقلاب از همان آغاز روی دیگری از خود نشان داد و تبدیل شد به نمونه‌ای بارز از بی‌اخلاقی و تندخویی و خشم و توهین. آدمی که هرگز ندیده بودم از عالمی و به طور خاص از مرجع تقلیدی بد بگوید واز هر نوع غیبتی احتراز می‌کرد، یکباره خود قهرمان بدگویی و تندخویی از مراجع تقلید شد. چنان‌که خود او در خاطراتش گفته است، در ماجرای خلق مسلمان و آیت‌الله شریعتمداری، فرماندهی علیه آن مرجع دینی و معتبر را در قم در دست داشت و در خلع نامشروع و غیر قانونی وی نقش آفرین بوده است. حتی به گفته خودش، گنده‌لات‌های قم را استخدام می کرد تا به سرکوبی فیزیکی و احیانا همراه با جرح و قتل مخالفان از جمله سازمان مجاهدین در قم اقدام کند.

راستی شخصی که یک روز آیت الله خویی را در علم و اجتهاد اعلم و ارجح می دانست، چه شد که بعدها حجت الاسلام سید علی حسینی خامنه‌ای را، که در کوتاه‌ترین زمان ملقب به «آیت الله» شد، به عنوان ولی فقیه نظام به رسمیت بشناسد؟ حتی خود نخستین گواهی اجتهاد برای او صادر کند و مهم تر از همه سردمدار اعمال فشار بر علما و جامعه مدرسین قم شود تا آقای خامنه ای را به عنوان مرجع اعلام بشناسند و حداقل نام او را در شماره نخست مراجع جایزالتقلید قرار دهند؟

از همه مهم‌تر، برخورد زشت و خفت‌بار و غیر قابل توجه محمد یزدی با شخصیتی چون آیت الله منتظری و (طبق اطلاع) رهبری حمله فیزیکی به بیت ایشان است که با هیچ معیاری قابل فهم و تفسیر نیست.

محمد یزدی ده سال دستگاه قضایی را در دوران زعامت آقای خامنه ای دست داشت و در طول این مدت قوه قضاییه بیش از پیش به صورت ابزار سرکوب و بگیر و ببند دگراندیشان و روزنامه نگاران و روشنفکران و حتی مراجع تقلید و عالمان ولو اندکی دگراندیش در آمد. عملکرد او در این ده سال چنان بود که سید محمود هاشمی شاهرودی در آغاز ریاستش بر دستگاه قضایی، دوران سلف خود را ویرانه ای دانست. هرچند خود او نیز هنگام رفتن از این دستگاه، آن را ویرانه تر تحویل خلف خود داد.

افزون بر این همه، تندخویی های کلامی و پرخاش های مستمر و علنی محمد یزدی  در تریبون ها و منابر رسمی علیه هرکس که به گونه ای دیگر بود و توهین ها و حتی طرح تهمت های آشکار و خلاف شرع و اخلاق و قانون علیه افراد حقیقی، چگونه با آن نرم خویی و احتراز های مستمر از غیبت این و آن قابل جمع است؟
البته من در پیش از انقلاب هیچ گونه نشانه آزادی‌خواهی و نواندیشی و تساهل و مدارا در قبال افکار و عقاید از یزدی ندیده بودم، ولی هرچه بود، توقع نمی رفت چنان فرد اخلاق‌مداری پس از احراز قدرت و نشستن بر کرسی قدرت سیاسی، چنان تغییر روش و حتی تغییر هویت دهد که دیگر بازشناختنش ممکن نشود.

در هرحال چنین تغییراتی در احوال بسیاری از مبارزان پیش از انقلاب به ویژه روحانیون غالبا نشان‌دار و صاحب شهرت در دوران پس از انقلاب، دیری است که مرا به این نتیجه رسانده است که نباید فریب الفاظ و ادعاهای این و آن را خورد و نباید گمان کرد که صرفا مخالفت با استبداد و مبارزه حتی انقلابی بر ضد این حکومت و آن حکومت و این مستبد و آن مستبد (ولو در آغاز صادقانه)، به معنای آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی افراد مدعی است. از شما چه پنهان من دیگر از ریسمان سیاه و سفید هم می‌ترسم!

بازگشت به صفحه اول