روز معلم بر شاگردان دوخورشید اقلیم جان مبارک باد و یاد و نام آن دو عزیز گرامی وجاودان باد!

علامه شهید مطهری و آیت‌الله العظمی منتظری دو یار دبستانی بودند که تاریخ انقلاب اسلامی ایران و حوزه و دانشگاه بدون نام آن دو خورشید اقلیم جان، دروغ بزرگ تاریخ است.

اگرچه مطهری آن اقبال را داشت که با شهادتش پاره تن امام لقب گرفت و روز معلم به نام‌اش اختصاص یافت و همه‌ساله به‌مناسبت روز معلم یاد و نام مطهری نقش جان است ورد زبان جهان.

اما منتظری از چنان اقبال نصیب نبرد تا لقب حاصل عمر امام امت و فقیه عالیقدرمدال افتخارش باشد بلکه برعکس از کرسی قائم‌مقامی رهبری بلندش کرد و لقب حاصل عمر بدل به قاتل امام شد و نوشیدن جام زهر برگردن منتظری افتاد.

از بازی روز گار و شطرنج سیاست که صرف‌نظر کنیم منتظری و مطهری دوشخصیت چند لایه داشتند. فقیه سیاسی، حکیم عارف، اصولی ادیب، متکلم مفسر، رجالی تاریخ‌اندیش، سنتی مدرن، مجتهد جواهری بودند و اجتهاد پویا داشتند. دل در گرو سنت داشتند و با مقتضیات زمان حرکت می کردند.

یک روح در دو بدن

داستان منتظری و مطهری به قول معروف یک روح در دو بدن بود. مطهری و منتظری سال ها هم‌درس و هم‌سفره و هم‌سفر بودند. در محضر بزرگان و خداوندگاران دانش زانو به زانوی هم نشسته علم می آموختند. زیر یک سقف کنار یک سفره می نشستند و شانه‌به‌شانه هم تا نجف آباد اصفهان می رفتند و از نجف آباد تا فریمان خراسان را قدم به قدم طی طریق می کردند چنان که نجف آبادی ها خیال می کردند مطهری نجف آبادی است و فریمانی ها می پنداشتند که منتظری فریمانی خراسانی است. «آن‌قدر با هم مأنوس شده بودیم که یک عده خیال می‌کردند من خراسانی هستم و افرادی هم خیال می‌کردند ایشان اصفهانی است؛ ایشان به اصفهان و نجف آباد می‌آمد و اصلاً هرچه داشتیم باهم می‌خوردیم، حساب جدایی نداشتیم، یک مختصر شهریه هم که می‌دادند مال دوتایی‌مان بود» «چنان باهم یکی بودیم که حتی سر جیب یکدیگر می‌رفتیم. کتاب خاطرات آیت الله العظمی منتظری جلد اول ص ۸۸ ».

شیخ کوچولو

یک بار از آیت الله منتظری راجع به شهید مطهری پرسیدم که آقای مطهری خودش از افغانستانی بودن خود چیزی به شما گفته یا نهو از آنجا که شما با ایشان به فریمان می رفتید پدر شهید مطهری در این رابطه چیزی می گفت یانه؟

آیت‌الله منتظری فرمود نه چیزی بیاد ندارم .

یکی از خاطرات که آیت الله منتظری از خانه شهید مطهری نقل می کرد از دوران انقلاب بود. این داستان را من در مشهد از زبان آیت الله منتظری شنیدم. ایشان زیارت مشهد آمده بود. یک بعد از ظهری در دفتر مشهد چهار راه خواجه ربیع همراه مرحوم آقای حسینی و حاج آقای صدیقی و حاج آقای چت‌ساز در محضر ایشان بودیم که برادران شهید مطهری به دیدار آیت‌الله منتظری آمد. معظم له حافظه معجزه آسا داشت. تک تک خانواده شهید مطهری و برادران و وابستگان شهید مطهری را پرسید. بعد این خاطره را نقل کرد:

«یادم هست من با شهید مطهری خانه شما آمده بودیم. من کمی خسته بودم کنار اتاق عبایم را رویم کشیده خوابیده بودم و هنوز خواب نرفته بودم. بعضی از ساواکی ها به بهانه دیدن شهید مطهری آمده بودند وقتی آقای مطهری بیرون رفت. آنها شروع کردن به صحبت در باره انقلاب و امام. یکی از آنها گفت چیزی نگویید این شیخ کوچولو را می بینید که آنجا خوابیده خواب نرفته خودرا به خواب زده این ها بسیار … است» با آیت‌الله منتظری کلی خندیدیم.

منتظری، مطهری را با امام علی آشنا می کند

شهید مطهری و منتظری مجذوب امام علی بودند وقتی از امام علی و نهج البلاغه امام علی سخن می گفتند با کلامش سوز عشق داشتند و با آهنگ کلامش پرطنین می شدند و اوج می گرفتند. برای همین هردوی آن دو بزرگ بزرگان شارح نهج البلاغه شدند و درس نهج البلاغه می گفتند و به حوزه ی بی خبر از نهج البلاغه امام علی آموختند که دمی فارغ از قیل و قال فقه و اصول، سیر در نهج البلاغه داشته باشند. منهج صدق پیمایند و اصول تقوا آموزند و سیاست را حکمت بنوشاند و فقهِ را تفقه کنند که یار مظلومان باشند و دشمن ستمگران.

آری منتظری و مطهری هردو از کوثرنوشان نهج البلاغه بودند اما به اعتراف خود شهید مطهری این منتظری بود که مطهری را کوثر نوش امام علی کرد و دست اورا به دست باب العلم پیامبر داد.

آشنایی من با نهج البلاغه

«شاید برایتان پیش آمده باشد- و اگر هم پیش نیامده، می توانید آنچه را می خواهم بگویم در ذهن خود مجسم سازید- که سال‌ها با فردی در یک کوی و محله زندگی می کنید، لااقل روزی یک‌بار او را می بینید و طبق عرف و عادت سلام و تعارفی می کنید و رد می شوید، روزها و ماه‌ها و سال‌ها به همین منوال می گذرد…

تا آنکه تصادفی رخ می‌‌دهد و چند جلسه با او مینشینید و از نزدیک با افکار و اندیشه‌ها و گرایش‌ها و احساسات و عواطف او آشنا می شوید؛ با کمال تعجب احساس می کنید که هرگز نمی توانسته اید او را آنچنان که هست حدس بزنید و پیش بینی کنید.

از آن به بعد چهره ی او در نظر شما عوض می شود، حتی قیافه اش در چشم شما طور دیگر می نماید، عمق و معنی و احترام دیگری در قلب شما پیدا می کند، شخصیتش از پشت پرده ی شخصش متجلی می گردد، گویی شخص دیگری است غیر آن که سالها او را می‌دیده اید. احساس می کنید دنیای جدیدی کشف کرده اید.

برخورد من با نهج البلاغه چنین برخوردی بود. از کودکی با نام «نهج البلاغه» آشنا بودم و آن را در میان کتابهای مرحوم پدرم (اعلی اللّه مقامه) می شناختم. پس از آن، سالها بود که تحصیل می کردم. مقدمات عربی را در حوزه ی علمیه ی مشهد و سپس در حوزه ی علمیه ی قم به پایان رسانده بودم. دروسی که اصطلاحاً «سطوح» نامیده می شود نزدیک به پایان بود و در همه ی این مدت نام «نهج البلاغه» بعد از قرآن بیش از هر کتاب دیگر به گوشم می خورد. چند خطبه ی زهدی تکراری اهل منبر را آنقدر شنیده بودم که تقریباً حفظ کرده بودم، اما اعتراف می کنم که مانند همه ی طلاب و همقطارانم با دنیای نهج البلاغه بیگانه بودم؛ بیگانه وار با آن برخورد می کردم، بیگانه وار می گذشتم.

تا آنکه در تابستان سال هزاروسیصدوبیست، پس از پنج سال که در قم اقامت داشتم، برای فرار از گرمای قم به اصفهان رفتم. تصادف کوچکی مرا با فردی آشنا با نهج البلاغه آشنا کرد. او دست مرا گرفت و اندکی وارد دنیای نهج البلاغه کرد. آن وقت بود که عمیقاً احساس کردم این کتاب را نمی شناختم و بعدها مکرر آرزو کردم که ای کاش کسی پیدا شود و مرا با دنیای قرآن نیز آشنا سازد. مجموعه آثار شهید مطهری . ج۱۶، صص: ۳۴۶ و۳۴۷»

«در سال بیست که برای اولین بار به اصفهان رفتم، هم مباحثه ی گرامیم که اهل اصفهان بود و یازده سال تمام با هم هم مباحثه بودیم و اکنون از مدرّسین و مجتهدین بزرگ حوزه ی علمیه ی قم است به من پیشنهاد کرد که در مدرسه ی صدر، عالم بزرگی است نهج البلاغه تدریس می کند، بیا برویم به درس او. این پیشنهاد برای من سنگین بود؛ طلبه ای که «کفایه الاصول» می خواند، چه حاجت دارد که به پای تدریس نهج البلاغه برود؟ ! نهج البلاغه را خودش مطالعه می کند و با نیروی اصل برائت و استصحاب مشکلاتش را حل می نماید!

چون ایام تعطیل بود و کاری نداشتم و به علاوه پیشنهاد از طرف هم مباحثه ام بود پذیرفتم؛ رفتم اما زود به اشتباه بزرگ خودم پی بردم، دانستم که نهج البلاغه را من نمی شناخته ام و نه تنها نیازمندم به فرا گرفتن از استاد، بلکه باید اعتراف کنم که نهج البلاغه، استاد درست و حسابی ندارد. به علاوه دیدم با مردی از اهل تقوا و معنویّت روبرو هستم که به قول ما طلاّب ممّن ینبغی ان یشدّ الیه الرّحال «از کسانی است که شایسته است از راههای دور بار سفر ببندیم و فیض محضرش را دریابیم. » او خودش یک نهج البلاغه ی «مجسّم» بود، مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرو رفته بود. برای من محسوس بود که روح این مرد با روح امیر المؤمنین (ع) پیوند خورده و متصل شده است. راستی من هر وقت حساب می کنم، بزرگترین ذخیره ی روحی خودم را درک صحبت این مرد بزرگ می دانم؛ رضوان اللّه تعالی علیه و حشره مع اولیائه الطّاهرین و الائمّه الطیّبین. مجموعه آثار شهید مطهری . ج۱، ص: ۲۳۷»

«وقتی که من آمدم قم و با مرحوم شهید مطهری آشنا شدم و در تابستان با هم به اصفهان رفتیم به ایشان گفتم برویم درس نهج البلاغه، گفت مگر نهج البلاغه درس خواندنی است ؟ گفتم اگر حاج میرزا علی آقا درس بگوید آری ! بعد به اتفاق آقای مطهری رفتیم در مدرسه صدر پای درس ایشان، مرحوم آقای مطهری خیلی مجذوب ایشان شد؛ و در کتاب عدل الهی خود این داستان را نقل می‎کند که “هم مباحثه من که اهل اصفهان بود پیشنهاد کرد که در درس نهج البلاغه حاج میرزا علی آقا شرکت کنیم و این پیشنهاد برای من طلبه کفایه خوانده سنگین بود ولی رفتم و زود به اشتباه بزرگ خود پی بردم و دانستم نهج البلاغه را من نمی شناخته ام، به علاوه دیدم با مردی از اهل تقوا و معنویت روبرو هستم که خودش نهج البلاغه مجسم بود و مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرو رفته بود «کتاب خاطرات آیت الله منتظری جلداول.ص ۶۶ »

مطهری حامل نامه امام علی به منتظری

مطهری بعد از آن که هم مباحث هم دم و هم‌نفسش او را به در خانه علی می برد و امام او را سجاده‌نشین با وقار می سازد و آتش در خرمن خوابش بر می افروزد؛ مطهری سفیر امام می شود که نامه ای از امام علی به منتظری بیاورد:

«مرحوم شهید مطهری در آن مدتی که ما باهم بودیم نسبت به نماز شب خیلی مقیّد بود و به من هم نسبت به انجام آن اصرار می‌کرد و من علاوه بر اینکه کمی مشکلم بود، در اثر درد چشم دکترها مرا از وضو با آبهای شور و کثیف حوضها منع کرده بودند و لذا لازم بود از آب جاری رودخانه برای وضو استفاده کنم و شب من جرأت نمی‌کردم لب رودخانه بروم چون بسیاری از اوقات سگ‌های ولگرد وجود داشتند؛ تا اینکه شبی خواب دیدم که در خوابم و کسی در اطاق را زد، گفتم: کی هستی؟ گفت: من عثمان بن حنیف می‌باشم، حضرت امیرالمؤمنین(ع) مرا فرستاده‌اند و فرمودند پاشو نماز شب بخوان و یک نامه خیلی کوچک چهارگوش از طرف آن حضرت به من دادند که در وسط آن به خط نسخ سبز روشن نوشته شده بود: «هذه برائهٌ لکَ مَن النّار»؛ من در فکر بودم که عثمان بن حنیف از اصحاب امیرالمؤمنین(ع) و در عصر آن حضرت بودند، چگونه ممکن است سراغ من آمده باشند، و ضمناً از مشاهده نامه خیلی مشعوف بودم که ناگاه کسی درب زد و من از خواب اول خود بیدار شدم، دیدم مرحوم شهید مطهری است با یک آفتابه آب و گفت: چون از وضو گرفتن از حوض مدرسه ابا داشتی آفتابه را از رودخانه آب کرده‌ام، پاشو نماز شب بخوان و دیگر بهانه‌ای نداری؛ گفتم بنشین تا جریان خوابم را برایت بگویم، ایشان خیلی خوشحال شد و گفت: پس من عثمان بن حنیف می‌باشم، گفتم پس نامه کو؟! و بالاخره پا شدم نماز شب را بجا آوردم. برادران و خواهران محترم توجه دارند که چه مقدار در کتاب و سنّت نسبت به نمازشب تأکید شده و در حدیثی در ضمن وصایای رسول خدا(ص) به امیرالمؤمنین(ع) به آن حضرت فرمودند: «وَعلیکَ بِصلاهِ اللیلِ، وَعلیکَ بِصلاهِ اللیل خاطرات، همان، ص ۱۴۴ ـ ۱۴۵ »

منتظری فیلسوف ومطهری فقیه

امروزه مطهری به فیلسوف و منتظری به فقیه عالیقدر مشهور هستند. چون مطهری با شرح اصول فلسفه و روش رئالیسم علامه طبایی و درس های شفا و اسفار به عنوان یک فیلسوف صدرایی شهرت یافته و فقاهت مطهری تحت الشعاع حکمت قرار گرفته گویا مطهری از فقه وفقاهت بهره ای نداشته اند.

همین طور منتظری با خلق دایره المعارف «دراسات فی ولایه الفقیه و فقه الدوله الإسلامیه» به فقه و فقاهت شهره عالم شده و این صیت شهرت فقاهت او بعد حکمت و فلسفه اش را در محاق برده اند.

اما حقیقت عکس این را حکایت دارد چنان که آیت‌الله منتظری در باره فقه و فقاهت مطهری گفته است:

«مرحوم آقای مطهری در علوم اسلامی از قبیل تفسیر و اصول فقه و اصول دین و فلسفه شرق مجتهد و اهل نظر بود و مخصوصا اعماق مسائل فلسفه صدر المتالهین شیرازی را دقیقا لمس کرده بود و گفتار و تالیفات آن مرحوم دقیق و پخته و آموزنده بود خاطرات ص۷۹۵مرحوم آیت الله آقای مطهری بسیار آدم خوش فکر و با استعدادی بود، هم ذوق فلسفیش خوب بود هم ذوق فقهی و اصولیش، در همه مسائل اهل مطالعه و دقت بود، درک و دامنه تفکرش خیلی وسیع بود. این درک وسیع خودش یک مساله ای است که انسان از یک مساله خاصی بتواند مسائل را در سطح وسیع استنباط کند و در ابواب مختلف برای آن نمونه و مصداق پیدا کند؛ در این جهت آقای مطهری خیلی قوی بود.

س: به نظر شما ایشان از نظر اجتهاد حوزوی در چه حدی بودند؟

ج: ایشان از این جهت خیلی خوب بودند، در مسائل فقهی اهل نظر بودند؛ و اگر خداوند به ایشان عمر بیشتر عنایت کرده بود و ایشان در حوزه می‎ماندند مسلما یکی از مراجع بزرگ در این زمان به شمار می‎آمدند همراه با مزایای دیگری.خاطرات جلد اول ص۱۴۴ »

آیت الله منتظری هم قبل از این که فقیه باشد یک فیلسوف بود و سه مکتب فلسفی مشاء، اشراق و حکمت متعالیه صدرایی را تدریس می کرد و شارح صاحب نظر بود چنان که خودش در خاطرات گفته است:

درس منظومه من خیلی شلوغ می‎شد، این اواخر یکی از شبستان‌های مسجد امام پر می‎شد در حدود چهارصد نفر بودند آن وقت چهارصد نفر خیلی بود، من نشسته روی زمین درس می‎گفتم و مجبور بودم خیلی بلند صحبت کنم که صدا به همه برسد منبر و بلندگو نبود، برای من در آن موقع منظومه گفتن خیلی روان شده بود، یعنی وقتی که می‎خواستم بروم درس به دو دقیقه از بالا تا پایین صفحه را یک نگاه می‎کردم و می‎رفتم، همه مطلب را از خارج می‎گفتم حافظه من آن زمان خیلی قوی بود، من بر اساس شیوه مرحوم امام درس می‎گفتم، عبارت خوانی هفت هشت دقیقه بیشتر طول نمی کشید، مرحوم علامه طباطبایی هم در آن زمان اسفار می‎گفت و می‎گفتند شاید حدود دویست و پنجاه تا سیصد نفر شاگرد دارد، بعضی از بزرگان هم درس اسفار ایشان می‎رفتند، در آن موقع درسهای فلسفه معروف حوزه همین درس منظومه من بود و اسفار ایشان، البته دیگران هم می‎گفتند اما خیلی کم؛ یک روز مرحوم حاج آقا محمد مقدس اصفهانی به من رسید و گفت آشیخ حسینعلی ! گفتم بله، گفت آیت الله بروجردی به من گفتند به شما بگویم دیگر منظومه درس نگو! گفتم چطور؟! گفت هیچ؛ گفتند شما دیگر منظومه درس نگویید، تعطیل کنید. این گذشت عصر که شد مشهدی حسن گلکار که در خانه مرحوم آیت الله بروجردی بود آمد درب خانه من و گفت آقای حاج محمدحسین احسن گفتند شما بیایید منزل آیت الله بروجردی، من رفتم منزل آقای بروجردی و در این فکر بودم که چگونه به شاگردهایم بگویم آیت الله بروجردی گفته درس را تعطیل کنید، در این مساله مانده بودم، بالاخره رفتم دیدم حاج محمدحسین می‎گوید آقای بروجردی دستور دادند که به فلانی یعنی آشیخ حسینعلی بگو دیگر درس منظومه نگوید و شاگردهای آقای طباطبایی را اسمهایشان را بنویسد تا شهریه آنان را قطع کنیم، من یک دفعه جا خوردم ! گفتم این چه حرفی است اصلا این کار مشکلی است، شاگردهای آقای طباطبایی را من چه می‎دانم چه کسانی هستند مگر اینکه من بروم آنجا وقتی ایشان درس می‎گویند دم در بایستم و یکی یکی اسم طلبه ها را بپرسم و بنویسم این خیلی چیز بدی است، بعد گفتم یک کاری بکن برویم خدمت آقای بروجردی ببینیم ایشان چه می‎گویند و منظورشان چیست ؟ راه را باز کرد و رفتیم خدمت آقای بروجردی، گفتم: آقا پیغام حضرتعالی را آقای حاج آقا محمد مقدس رساندند، این چیزی که شما راجع به درس آقای طباطبایی فرمودید اولا من که شاگردهای ایشان را نمی شناسم و ثانیا این خیلی بد است، یادم هست آن وقت به مرحوم آیت الله بروجردی گفتم آقا از درسهای حوزه آن قسمت که در دانشگاهها و در دنیا یک مقدار روی آن حساب می‎کنند همین فلسفه است و این برای شما هم بد است، فردا می‎گویند آیت الله بروجردی فلسفه را تحریم کرده، این چیز خوبی نیست، بعد یک وقت دیدم آقای بروجردی فرمودند: “من هم می‎دانم، من خودم در اصفهان فلسفه خوانده ام ولی نمی دانید که از مشهد چقدر به ما فشار می‎آورند!” -بعد معلوم شد که طرفداران آیت الله حاج میرزا مهدی اصفهانی و شاگردهای ایشان روی آیت الله بروجردی برای درسهای فلسفه فشار می‎آورده اند- بعد فرمودند: “از طرف دیگر بعضیها مسائل فلسفه را درک نمی کنند، فکرشان منحرف می‎شود، من در اصفهان که بودم یک طلبه ای از درس فلسفه آخوند کاشی که آمد گفت من الان یک تکه خدا هستم برای اینکه حقیقت وجود یکی است، من هم که وجود دارم و… کسانی که نمی فهمند آن وقت نتیجه برعکس می‎دهد؛ فلسفه باشد اما برای یک افراد خاصی دریک جای مخصوصی، این جور عمومی نباشد که چهارصد پانصد نفر پای یک درس بریزند، این درست نیست مخصوصا منظومه و اسفار، بخصوص اسفار که وقتی مرحوم صدر المتالهین در اسفار می‎رسد به حرفهای صوفیه و عرفا آن وقت اینجا کشش می‎دهد، اینها را خیلی افراد درک نمی کنند و عوضی می‎فهمند”. من از فرمایشات ایشان فهمیدم که آقای بروجردی با اصل فلسفه گفتن مخالف نیست،گفتم

پس آقا اجازه دهید من به جای منظومه یک اشارات درس بگویم -و منشا اشارات گفتن من این شد-، طالبش هم قهرا کم است، گفتند باشد من که با فلسفه مخالف نیستم آخه این جور که حالا چهارصد نفر سر یک درس فلسفه بیایند… و نمی دانی چقدر از مشهد فشار آورده اند و… دو باره مشهد را گفتند؛ ایشان از حرفهای مشهد خیلی ناراحت شده بود و اینکه طلبه ها چیزهای عرفانی و درویشی را درک نمی کنند، گفتم پس اجازه بدهید من خودم اشارات درس بگویم و به آقای طباطبایی هم بگویم کتاب شفا یا یک کتاب دیگر که جاذبه داشته و حرفهای درویشی نداشته باشد بگویند، گفتند ایشان اطاعت نمی کند؛ گفتم نه آقا همه مطیع شما هستند چه کسی تخلف می‎کند؟ گفتند اگر قبول کند که خیلی خوب است.

بعد رفتم منزل مرحوم علامه طباطبایی -خدا رحمتش کند ایشان در خانه زیر کرسی نشسته بودند اتفاقا چند روز هم بود مریض بودند اواخر ماه رجب بود- جریان را به ایشان گفتم، ایشان اول ناراحت شد و فرمود: “این چه وضعی است ! با فلسفه که نمی شود مخالفت کرد! من شاگردهایم را بر می‎دارم می‎روم کوشک نصرت “محلی در خارج از قم ” آنجا درس می‎گویم “؛ گفتم آقا ببینید طلبه هایی که آمده اند قم فقط برای اسفار شما که نیامده اند اینها درس خارج آقای بروجردی هم می‎خواهند، شهریه هم می‎خواهند، آخر کوشک نصرت در بیابان این که عملی نیست ! شما عنایت بفرمایید من هم به آقای بروجردی گفتم که ایشان از نظر شما تخلف نمی کنند، شما حالا که مریض هستید نزدیکیهای ماه رمضان هم که طلبه ها می‎روند، آن وقت بعد از ماه رمضان درس “شفا” بگویید، ایشان گفتند آخر انسان مطالب را چگونه… گفتم باباجان در این کتاب شفا یک جا لفظ “وجود” هست، شما در این لفظ هرچه مبنا و نظریه راجع به وجود دارید بفرمایید، بالاخره ایشان مرجع ما و رئیس حوزه علمیه است و باید با هم بسازیم؛ در نهایت ایشان به زور قبول کردند و به همین شکل هم عمل کردند، ایشان به عنوان مریضی تا ماه مبارک رمضان درس نگفتند، و بعد از ماه رمضان هم شفا شروع کردند و کسی هم نفهمید که منشا آن چه بود! ما هم در مسجد امام کتاب اشارات را شروع کردیم. یک روز یک شخصی زیر گذرخان به من برخورد کرد و گفت: آشیخ حسینعلی شنیدم در مسجد امام دو باره اشارات شروع کرده ای ! اگر به گوش آقای بروجردی برسد! گفتم من از خود آقای بروجردی اجازه گرفتم،بالاخره قضیه از این قرار بود و ما مشکل را به این نحو حل کردیم و به این شکل بود که علامه طباطبایی شفا شروع کرد و من اشارات شروع کردم.خاطرات صص۱۳۶الی۱۳۹

در زندان عمومی اول تعداد ماکم بود، بعد آقایان گرامی، کروبی، معادیخواه و بعضی دیگر را هم آوردند پیش ما، در روزهای اول حوصله مان سر می‎رفت کتاب و نوشته ای در اختیار نداشتیم، بعد دوتا درس خارج بدون کتاب شروع کردیم، …بعد کتاب که آوردند داخل زندان آقای طالقانی تفسیر می‎گفتند، من هم کتاب طهارت حاج آقا رضا را شروع کردم، بعد درس اسفار هم شروع کردم، یعنی دوتا درس می‎گفتم، در درس اسفار من آیت الله طالقانی هم شرکت می‎کردند، البته همان اول در مباحث خمس هم شرکت می‎کردند ولی بحث طهارت نمی آمدند، با آقای گرامی و آقای ربانی هم یک مباحثه فلسفه از مبحث حرکت اسفار گذاشته بودیم، و من مبحث نفس اسفار را درس می‎گفتم،کتاب خاطرات»

بد نیست این مطلب را راجع به چگونگی تالیف کتاب “اصول فلسفه و روش رئالیسم ” مرحوم علامه طباطبایی بگویم. چگونگی و ضرورت تالیف کتاب اصول فلسفه مرحوم طباطبایی این بود که یکی از آقایان -آقای حاج شیخ عبدالکریم نیری بروجردی – رفته بود تهران، در راه با یک دکتر مارکسیست برخورد کرده بود، آمده بود به علامه طباطبایی اظهار کرده بود که این مارکسیستها چنین و چنان می‎گویند، و ایشان تصمیم گرفته بودند که یک چیزی در این ارتباط بنویسند و در میان جمعی برای حک و اصلاح نوشته هایشان را بازگو کنند، شب اول مرحوم مطهری رفته بود، شب بعد به من گفت که یک چنین جلسه ای شروع شده تو هم بیا، شب دوم من هم رفتم دیدم علامه طباطبایی یک متنی نوشته و آن را می‎خواند و آقایان هم دارند آن را می‎نویسند، در آن جلسه مرحوم آقای مطهری بود آقای حاج شیخ جعفر سبحانی بود آقای امینی بود مرحوم شهید بهشتی بود خلاصه شش هفت نفر می‎شدند، من هم قلم دست گرفتم یک مقدار نوشتم، بعد دیدم اینکه ما عبارت را بنویسیم مطلب دستمان نمی آید، گفتم آقا این چه کاری است که شما مطالب را بخوانید و ما بنویسیم، شما بخوانید ما روی مطالب آن بحث و گفتگو می‎کنیم بعد از روی نسخه شما استنساخ می‎کنیم،آن وقتها دستگاه تایپ و فتوکپی در اختیار نبود، یک عده گفتند نه، یک عده گفتند حرف خوبی است، بالاخره تصویب شد، مرحوم علامه یک متنی می‎نوشتند و می‎آوردند روی آن بحث می‎شد بعد بعضی آن را می‎گرفتند استنساخ می‎کردند، من استنساخ هم نکردم، گفتم بعد لابد چاپ می‎شود می‎بینیم. از آن افرادی که خیلی اشکال می‎کرد یکی من بودم یکی مرحوم آقای بهشتی -مرحوم آقای مطهری همیشه این اشکال را به من داشت که چرا این قدراشکال می‎کنی – خود ایشان هر وقت می‎خواست اشکال کند فکر می‎کرد که به قول خودش یک اشکال بکری باشد ولی من مطلبی که به ذهنم می‎آمد می‎گفتم، گاهی درست در می‎آمد و گاهی استاد جواب می‎داد، اغلب این اشکالها که در اصول فلسفه هست یا مال من است یا مرحوم شهید بهشتی، این دوره اصول فلسفه را که ایشان شبهای پنج شنبه و جمعه درس می‎داد من مرتب بودم خاطرات جلد دوم صص۹۴/۹۵»

البته تاهنوز آثار فقهی مطهری و آثار فلسفی منتظری کامل منتشر نشده است برای همین مقایسه بین مطهری فقیه با منتظری فقیه و منتظری فیلسوف با مطهری فیلسوف دشوار است البته می شود بین درس‌های منتشر شده منظومه شهید مطهری با درس‌های منتشر شده منظومه آیتالله منتظری مقایسه و داوری کرده، قضاوت که کدام یکی شرح روان دارد و کدام یکی شارح مبتکر است و کدام یکی شارح مقلد آیا منتظری و مطهری نوآوری‌های فلسفی دارند یانه.

یاد هر دوی آن خوبان درگاه حق و خورشید اقلیم جان گرامی باد

بازگشت به صفحه اول