مشارکت زنان در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ مشروط به شرایط و رویدادهایِ تاریخی گوناگون و مهیج روسیه است. به سخنی دیگر رویدادهای ناآرام و بحرانهای سال ۱۹۱۷ را میتوان تا حدودی فقط در شرایط اجتماعی، نظامی، و اقتصادی آن دوران بیان نمود. با توجه به اینکه میبایست به این شرایط و رویدادها تصورات بازمانده از گذشته، اعتقادات، احساسات و رفتارهای طبقۀ اعیان و اشراف و نیز حوادث ناشی از شورشهای عوام گرائی (Populism) سالهای ۱۸۶۰-۱۸۸۱، انقلاب سال ۱۹۰۵ و قیام سراسری طبقات اجتماعی روسیه که در واقع ذهنیت دو نسل پیشین انقلاب را متاثر کرده بود، اضافه کرد.

تحقیقات اخیر در مورد وضعیت دهقانان، کارگران، ملی گرایان، سربازان، ملاحان و دیگر گروه ها در روسیه نشان میدهد که حوادث و رخدادهای گذشته این کشور همراه با شرایط زندگی مردم، مهمترین عامل در شکل گیری افکار و رفتار انقلابیون و حتی ضد انقلابیون بوده است. همچنین مطالعات عمیقی که روی ساختار اجتماعی زنان در میان طبقات کارگری انجام گرفته است نشان میدهد که علاوه بر شرایط مذکور، زنان کنشگر روسیه در صحنه های اصلی رویدادهای انقلاب قرن ۱۹ و اوائل قرن بیستم که منجر به وقوع انقلاب کبیر ۱۹۱۷ شد، نقش ویژه ای داشته اند.

گرچه شواهد نشان میدهد که اشکال مختلف رشد و بالندگی “آگاهی زنان” مانند عدم پذیرش نقش سنتی در جامعه از اوائل قرن نوزدهم کماکان وجود داشت بود اما بنابر تائید دانش پژوهان شوروی و غرب، ورود زنان روس به صحنه سیاسی از اواخر دهه ۱۸۵۰ تا اوائل دهه ۱۸۶۰ آغاز شد. با این حال در مورد پاسخ به این پرسش که آیا در روسیه چه اتفاقاتی افتاده بود تا زنان نسبت به نقش سنتی خود در جامعه اعتراض کنند؟ اتفاق نظر وجود ندارد. بعضی ها آنرا به فضای عمومی و اصلاحات سیاسی تزار، الکساندر دوم (Alexander II) (1885-1881) میدانند که بعد از شکست مفتضحانه روسها در جنگ کریمه (۱۸۵۶-۱۸۵۴) یک احساس شعف عمومی در رابطه با شبح آزادی قریب الوقوع سرف ها (۱۸۶۱) بوجود آورده بود و بعضی دیگر آنرا به تغییرعوامل اجتماعی و اقتصادی که در نتیجه اش رها سازی سرف ها (serfs) و استفاده از نیروی کار زنان ایجاد شده بود، ارجاع میدهند. اما بدیهی است که در این میان نباید اهمیت وجود نسلی جدید از مردان روشنفکر و آزاد اندیش که اغلب آنها را “نیهلیست” (Nihilist) می نامیدند، نادیده گرفت، کسانیکه نه تنها “ارزشهای” منحط پذیرفته شده در جامعه را بکلی نفی میکردند و همواره بر عملکرد ناعادلانه طبقه حاکم و محافظه کاران حمله میبردند بلکه از برابری، آزادی و عدالت اجتماعی دفاع میکردند. بیشتر این چنین مردان رادیکال در دهه ۱۸۶۰ وقتی دست به قلم میبردند به اولین موضوعی که میپرداختند موضوع آزادی و برابری بویژه در موضوع زنان بود.

نگرش و دیدگاه نخبگان روس نسبت به موضوع برابری زنان در میان دیگر نگرش های سیاسی، اجتماعیِ مطرح آن دوران، منحصر بفرد بشمار میرفت و با سطح آگاه و نیمه آگاه زنان و جنبش های رهائی بخش آنان مطابقت داشت.

همانگونه که دیدگاه ها و نظرات نسبت به حل مسائل زنان در روسیه پیچیده و متمایز از یکدیگر بودند به همان اندازه واکنش زنان نیز نسبت به این دیدگاه ها گوناگون و متفاوت بود.

بطور کلی این سه نظریه مهم نیهلیسم، فمنیسم و رادیکالیسم در آنزمان غالب در روسیه مطرح بودند و در ابتدا مورد مسائل زنان مواضعی نزدیک بهم داشتند. اما با گذشت زمان نظریه پردازان هر کدام از این سه دیدگاه بطور جداگانه مواضع خود را تصحیح، طبقه بندی و منظم نمودند.

نظرات و مواضع فمنیسم روس بیشتر به نظرات فمنیسم غرب شباهت داشت. زیرا آنان نه تنها در مور مسائل زنان دارای مواضع انقلابی نبودند بلکه حتی به رهائی کامل زنان از قیود اجتماعی که سالیان دراز گریبانگیر آنها شده بود، وقعی نمی نهادند. فمنیسم روس که خواستگاه اجتماعی رهبران و بنیانگذاران آن افرادی از طبقات مرفه جامعه و بیشتر اعیان و اشراف بودند، تلاش میکردند در چارچوب قوانین حاکم یک جنبش مدرن فمنیستی که سکان رهبریش را زنان بعهده داشته باشند، براه اندازند. اما نباید پنداشت نیهلیست ها و رادیکال ها که مواضع کاملا متفاوت از فمنیسم داشتند دارای ریشۀ اجتماعی و خواستگاه طبقاتی متفاوت از آنها بودند. به سخن دیگر پیشینه طبقاتی رهبران نیهلیست ها و رادیکال های روس همان پیشینه ای بود که فمنیست ها از آن بر خوردار بودند. برای مثال، اگر آنا فیلو سوفووا (Anna Filosofova) همسر یکی از ژنرال های بلند مرتبه تزار، یکی از رهبران فمنیسم روس و بنیانگذار اولین جنبش سازمان یافته زنان بود، سوفیا پروسکایا (Sofya Perovskaya) قاتل تزار در سال۱۸۸۱عضو سازمان انقلابی نیهلیست و الکساندرا کلونتای (Alexandra Kollontai) بمثابه یک کمیسر مارکسیست بلشویک انقلابی (رادیکالیسم) در سال ۱۹۱۵ بودند که هر دو آنها پدرانشان از ژنرال های قائم مقام دستگاه حکومتی تزار محسوب میشدند. آنان همگی از رهبران جنبش زنان روسیه با دیدگاه های متفاوت از یکدیگر بودند که به طبقات مرفه جامعه روس تعلق داشتند.
فمنیست ها بطور عمدی و هوشیارانه مواضع دفاع از نیازمندیهای ضروری زنان را جدا از پیکار فراگیر برای آزادی خلق انتخاب کردند. به سخنی دیگرآنان بدور از روحیه انقلابی همواره مواضع معتدلی را اتخاذ میکردند و به اهداف تحسین برانگیزی مانند نیکوکاری نسبت به دختران فقیر، همکاری و کمک متقابل به یکدیگر، فعالیت در مکان هائی با کمبود امکانات خدمات اجتماعی (حلبی آبادها)، تاکید بر آموزش عمومی زنان و ایجاد فرصت های شغلی برای زنان مستعد میپرداختند. همچنین آنها در یک رویکرد متفاوت دیگر، تلاش خود را برای ورود زنان به دانشگاه های اروپا جهت گذراندن دوره های پزشکی و کسب مهارت های برجسته مربوط به زنان در دهه ۱۸۷۰ متمرکز ساخته بودند.

نیهلیست ها در دهه ۱۸۶۰ بمثابۀ یک جنبش سیاسی و روشنفکری مطرح نبودند و بیشتر از منش و سبک زندگی آزاد فردی پیروی میکردند. زنان نیهلیست مانند رفقای مردان خود در این نوع سبک زندگی بر مبانی استقلال فردی، مدرنیته (تجدد) خاکی مسلک نشان دادن خود از طریق شکل ظاهری و ژست های نمادین مانند داشتن موهای کوتاه، پوشیدن لباسهای ساده و هرازگاهی خاک آلود و کهنه، رفتارهای بدور از خصوصیات زنانگی، استعمال دخانیات و سخن گفتن بی ادبانه تاکید میکردند. این گونه رفتارها که بعنوان عصیان بر آداب اجتماعی و ضد فرهنگ مرسوم محسوب میشد در واقع به رفتارهای سنت شکنانه قرن ۱۹ در اروپا که به انحطاط پایان قرن (Fin-de-Siecle) معروف بودند و یا به رفتار هیپی های آمریکائی در دهه ۱۹۶۰ شباهت داشت. اما نیهلیسم و به طبع آن زنان نیهلیست به ارزشهائی مانند برابری حقوق میان زن و مرد، ستودن کسب علم و دانش، باور به پیشرفت و تکامل پایبند بودند و به نفرت از سنت و نهاد های خشکه مقدس روس مانند دین و خانواده شهرت داشتند و با اشراف و اعیان و سیستم طبقاتی شدیدا مخالفت می ورزیدند. در نتیجه این طرز تفکر و رفتار اجتماعی، زنان نیهلیست از شوهران خود جدا می شدند و دختران والدینشان را ترک میکردند و به شهرهای بزرگ مانند سنت پیترزبورگ و مسکو مهاجرت میکردند و پس از پیوستن به محفل ها، گروه ها و خانه های اشتراکی در این شهرها در اولین فرصت برای بالا بردن سطح سواد خود در کلاسهای آموزشی ثبت نام می کردند. نیهلیست ها بطور کلی از یک جامعه منظم و قانونمند بیزار بودند و در نتیجه زنان نیهلیست بواسطه رفتارهای ضد فرهنگی خود معمولا بسوی رادیکالیسم سیاسی و حتی تروریسم کشیده میشدند. همچنین نیهلیست ها با انقلاب از هر نوع آن مخالف بودند و حتی پیام سیاسی و آرمانشهری “چه باید کرد؟”(۱۸۶۲) نیکولاس چرنیشفسکی (Nicholas Chernyshevsky) را که درباره رهائی زنان بود، ناشنیده میگرفتند و خود را به موضوع ازدواجهای ساختگی و همکاری زنان در جهت رهایی از قیود ، اجتماعی و جنسی قانع میکنند.
زنان رادیکال (مارکسیست) که همراه با زنان نیهلیست به جنبش انقلابی دهه ۱۸۶۰ پیوسته بودند، متوجه میشوند که آنها با فمینست های رادیکال سنخیت و نقاط مشترک بیشتری دارند تا با نیهلیست ها. زیرا نیهلیست ها که پیش تر به خودخواهی متهم شده بودند، موضوع رهائی زنان را یک امر شخصی تلقی میکردند. بنابراین زنان رادیکال (مارکسیست) به همراه فمنیست های رادیکال برای رهائی زنان از تعلقات طبقاتی و نیز کمک به زنان حاشیه نشین و بی بضاعت شهری مانند روسپیان، یتیمان، دوره گردان زن و.. طرح ها و اهداف بلندی را در سر می پروراندند. آنان همچنین در روند مبارزاتی خود متوجه شدند که فقط نباید به موضوع رهائی زنان بسنده کنند و باید تلاش و مبارزات خود را از طریق سوسیالیسم به آزادی همه انسانها فارغ از جنسیت شان معطوف دارند. در این میان اولویت به آزادی دهقانان، کارگران و زحمت کشان در نظر گرفته شده بود.
باربارا انگل (Barbara Engel) در یکی از کتاب های خود به نکته ای اشاره میکند مبنی بر اینکه: در میان زنان رادیکال، کسانی بودند که مبارزه و فداکاری خود را یک وظیفه دینی می پنداشتند و ضمن استفاده از نمادهای قدیسینی که پیرامون سرشان هاله هائی از نور فراگرفته بود، واژه گان مذهبی مانند شهادت را بکار میبردند. زنان مارکسیست رادیکال با مشاهدۀ چنین پدیده ای به این نتیجه رسیدند که چنین رفتارهائی نه تنها احساسات فمنیستی زنان را جریحه دار میکند بلکه اصولا مبارزات آنان را منحرف نیز میسازد.

خانم انگل در جائی دیگر از کتاب خود مینویسد که: “بیشتر کنشگران زن در جنبش های پوپولیستی دهه ۱۸۷۰ قبل از اینکه برای منافع “شخصی” خود وارد “سیاست” شوند در واقع برای ارتقاء سطح آگاهی خود و “خود- زن بودن” به جنبش می پیوستند. زنان رادیکال انقلابی (مارکسیست) هم چنین به آن چیزی که شبکه های محافظت اخلاق و روان نام گرفته بودند، پدیده هائی که در مبارزات امروز ما نیز نقش و کاربرد دارند را حفظ کرده بودند. اما در اینجا باید پرسید که زنان رادیکال انقلابی چه کسانی بودند و چه کارهائی انجام میدادند؟ چندین هزار زن که در خلال دهه ۱۸۶۰ و ۱۸۸۰ به جنبش های انقلابی پیوستند عموما به خانواده هائی از طبقات ممتاز و مرفه روس مانند نجیب زادگان، اشراف، مقامات بلند پایه کشوری و لشکری، تجار و پیشه وران، دختران کشیش ها همراه با زنان طبقات فرودست جامعه، یهودیان، لهستانی ها و زنان دیگر ملیت ها تعلق داشتند. زنان طبقات فرودست جامعه، یهودیان، لهستانی ها و زنان دیگر ملیت ها که در دهه ۱۸۶۰به بعد به میدان مبارزه کشیده شدند معمولا بعنوان وردست، گماشته، سرباز ساده، پیغام رسان، و جاسوس بکار گرفته میشدند. آنها هرازگاهی بوسیله مردان رادیکال (مارکسیست های انقلابی) جنبش مثل سرگی نچیوف (Sergei Nechaev) بعنوان افراد آلت دست (manipulation) مورد سوء استفاده قرار میگرفتند.

در دهه ۱۸۷۰ زنان رادیکال (مارکسیست) با شعار “حرکت بسوی خلق” به سوی کارخانه ها و به میان کارگران شهری و به سوی روستاها به میان دهقانان بمثابۀ پیامبران مکتب سوسیالیسم حرکت کردند تا به تبلیغ اصول این مکتب بپردازند. بدیهی بود که در این گیر و دار پلیس تزار بیکار ننشسته بود. صدها نفر از زنان سوسیالیست به دام پلیس افتادند و به زندان انداخته شدند و یا به سیبری تبعید گشتند.
دورۀ ترور و وحشت با قتل یک افسر عالی رتبه پلیس بدست ورا زاسولیچ (Vera Zasulich) زن انقلابی منشویک (شاخۀ اقلیت حزب سوسیال دمکرات کارگری روسیه)، نویسنده و نخستین مترجم مانیفست به زبان روسی (۱۸۷۷) که مارکس و انگلس او را وِرایِ قهرمان خوانده بودند، آغاز شد.

با کاهش ترس و توّهم در میان مردم و قوت گرفتن کارگران و دهقانان شرایطی فراهم شد تا جناح “جنبش ارادۀ خلق” بتواند فعالیت های خود را سازماندهی کند و ترورهای سالهای ۱۸۸۱-۱۸۷۹ را به انجام رساند. زنان در خلال این سالها در فعالیت های سازماندهی شده نقش مهم و چشمگیری ایفا میکردند. به سخنی دیگر در حدود یک سوم (۳/۱) بدنه کلیه کمیته های اجرائی سازمان ترور جنبش ارادۀ خلق را زنان تشکیل میدادند. برای مثال، سوفیا پروفسکایا (Sofya Provskaya) بعد از اینکه رفقای زن و چندین همدست او در ترور تزار، الکساندر دوم (Alexander II) در مارس سال ۱۸۸۱ ناکام ماندند، توانست با رهبری شگفت انگیز خود دیگر رفقائی که با بمب های دستی از این ناکامی مستاصل مانده بودند را هدایت کند تا بمب ها را بطرف تزار که ظاهرا از مرگ سوء قصد اول نجات یافته بود، پرتاب کنند. در این مرحله بود که تزار کشته شد. او همراه با رفقای باقی مانده اش که پیش تر دستگیر شده بودند بدار آویخته شدند. بدون تردید اگر ترور تزار که در واقع یک عمل نمادین و قدرت نمائی جنبش انقلابی بود با شکست روبرو میگشت و یا اصلا انجام نمیگرفت نه از حرکت انقلابی بعدی خبری بود و نه از دهقانان سوسیالیست در صحنه مبارزاتی روسیه. بعد از ترور تزار پلیس با شدت “جنبش ارادۀ خلق” را سرکوب و به تمامی متلاشی ساخت.

رخداد جنبش پوپولیستی ارادۀ خلق، برای زنان رادیکال دو میراث گرانبها برجای گذاشت. نخست اینکه این واقعه آن دو زن قهرمان را از طرفی در جرگه قدیسین انقلاب درآورد و آنها را به اسطورۀ اخلاق و شجاعت و قدرت شکست ناپذیر تبدیل ساخت و از طرف دیگر هواداران جنبش را به مبارزه به روش “رادیکال های ناب” تشویق نمود. اما باید اذعان کرد که اتخاذ شیوه ترور و وحشت در مبارزات سیاسی نه تنها موجب آسیب رساندن به اهداف فمنیست ها و مدافعان حقوق زن گردید بلکه توان موفقیت آنان را در دستیابی به قدرت سیاسی تحلیل برد. دوم، جنبش انقلابی در این دوره، با تغییر بافت اجتماعی جامعه روسیه وارد فاز و مرحلۀ جدیدی از مبارزات خود شد. زیرا روسیه در این دوره به سرعت به سوی صنعتی شدن پیش میرفت و در نتیجه کارخانه ها به نیروی کار نیاز داشتند و بالطبع زنان شهری بعنوان نیروی کار ارزان در کارخانه ها به کار گمارده شدند و زنان دهقان و روستائی نیز برای کار به شهرها مهاجرت کردند و در حاشیه شهرها و محلات فقیر نشین اسکان یافتند. این تغییر و تحولات باعث شده بود که زنان دوشادوش مردان برای تامین حداقل مایحتاج زندگی خود نیروی کار فیزیکی خود را ارزان به صاحبان کارخانه ها بفروشند. در این میان فقط وضعیت زنان خانه دار بود که بطور کلی نادیده گرفته شده بود (و تا این زمان نادیده گرفته شده است).

بررسی های رز گلیکمن (Rose Glickman) در باره زنان کارگر کارخانه ها نشان میدهد که آنان همواره در دو جبهه مورد سوء استفاده همراه با خشونت قرار میگرفتند. نخست آنکه آنان در شرایط سخت و طاقت فرسای کارخانه ها همراه با ساعات کار طولانی و دستمزد کم از سوی کارفرمایان مورد استثمار قرار می گرفتند و دوم آنها در محیط خانه و خانه داری با پرخاشجوئی مردان “با فضیلت پرولتری”، مردانی که همواره با همسران و دخترانشان رفتاری خشن و ناشایست داشتند، مواجه میشدند.

انقلاب ۱۹۰۵ روسیه بعد از فراز و نشیب های خونین نتوانست استبداد تزار را از میان بردارد اما رژیم تزاری را مجبور ساخت تا دست به اصلاحات گسترده ای بزند. مهمترین این اصلاحات قانون بنیادی (۱۹۰۶) بود که بمثابه قانون اساسی عمل میکرد. دستاورد دیگر این انقلاب ایجاد مجلس (Doma) است که بموجب آن حقوق مدنی مانند آزادی بیان، مطبوعات، برگزاری تجمعات و قانونی شدن احزاب سیاسی به رسمیت شناخته شد. اما حکومت تزار نه تنها نسبت به این اصلاحات بی تفاوت ماند بلکه با شگرده های بسیاری مجلس را که از طیف های وسیع احزاب سیاسی از جمله احزاب طرفدار تزار تشکیل شده بود، به اتخاذ مواضع محافظه کارانه سوق داد. در این مجلس ایمان به خدا، تزار و دفاع از سرزمین پدری (خدا، شاه، میهن) سر لوحه کار مجلس قرار گرفت، مواضعی که کاملا با خواست توده مردم که زمین را برای دهقانان، رفاه را برای کارگران و حق رای را برای زنان میخواستند در تضاد آشکار قرار داشت.

احزاب در دوما مواضع متفاوتی نسبت به مسائل جامعه روسیه از جمله در مورد حقوق زنان اتخاذ کردند. برای مثال، حزب محافظه کار در باره حق رای زنان یکی به میخ میزد و یکی به نعل و مواضع مبهمی بیان میکرد که بنظر میرسید آنان بطور کلی مخالف حقوق زنان میباشند. حزب لیبرال (kats) در ابتدا حق رای زنان را تجملی بیان نمود و به صراحت اعلام می داشت که موضوعات مهمتر از موضوع زنان وجود دارد که باید به آنها پرداخته شود اما بعدها به آهستگی و فرصت طلبانه زمزمه دفاع از حقوق زنان را سر داد. احزاب چپ، سوسیال دمکرات های مارکسیست (بلشویک ها و منشویک ها)، انقلابیون سوسیالیست و سازمان های آنارشیست از حقوق زنان بویژه حق رای آنان حمایت کامل مینمودند. به جزء مارکسیستها که مواضع خود را در این مورد بدون ابهام برای عموم اعلام کردند دیگر احزاب چپ از اعلام عمومی مواضع خود خودداری نمودند. علیرغم حمایت کامل احزاب چپ از حقوق زنان، آنان بررسی این موضوع را تحت موضوع کلی تری که همان موضوع دفاع از حقوق خلق و رهائی مردم روسیه بود به بعد موکول می کردند. اولویت مبارزه احزاب چپ مارکسیست و رادیکال سرنگونی تزار و انهدام کامل سیستم حکومتی او بود.

زنان هنگامیکه حقوق برابر آنان با مردان در احزاب چپ به رسمیت شناخته شد نه تنها نتوانستند در چارچوب اساسنامه نانوشته احزاب به درجات کادر رهبری برسند بلکه حتی احساس میکردند که نگرش اعضای مرد نسبت به آنها همان نگرشی نیست که با همقطاران مرد خود دارند. با این وجود بیشتر زنانی که به احزاب سوسیالیست می پیوستند حزب را خانۀ واقعی و مطلوب خود می یافتند.

اما موضوعی که موجب سوء ظن بعضی از مارکسیستها نسبت به زنان فمینیست انقلابی و “جنبش حق رای” آنان در سال ۱۹۰۵ شد، نه تنها مواضع آنان بود که با بافت و سیاق اصول سوسیالیسم منافات داشت بلکه این جنبش یک جنبشی پیچیده و تا حدودی مبهم بنظر می رسید. جنبش حق رای که در ادامه جنبش های فمنیستی سنتی دهه ۱۸۶۰ بوجود آمده بود، جنبش “زنان برای زنان” بشمار میرفت. به سخنی دیگر این جنبش قاطعانه و بطور منحصر به موضوع زنان از سوی زنان می پرداخت و به هیچوجه حاضر نبود موضوع دفاع از زنان را در قالب موضوع کلی تری چون دفاع از خلق بگنجاند. همچنین این جنبش به حق رای محدود زنان باور داشت. بنابراین بدیهی بود که از دیدگاه مارکسیستها پذیرفتن مواضع “جنبش حق رای زنان” ضمن اینکه عبور از خط قرمز مارکسیستی و رد نظریه طبقاتی است یک موضع بورژوازی است که موجب بدنامی مارکسیسم را به بار خواهد آورد.

باید این نکته را متذکر شویم که در ابتدا، فمنیسم از طیف های فکری گوناگونی از جمله فمنیست های محافظه کار و لیبرال تشکیل شده بود و مانند سوسیالیست ها موضوع رهائی زن را در یک تصویر بزرگتر یعنی رهائی مردم تحت ستم ارزیابی میکردند اما بر خلاف سوسیالست ها آنرا در قالب یک انقلاب “پرولتری” تحلیل نمی کردند. همچنین فمنیسم روسی از تغییر و تحولات عمیق که باعث اصلاح جامعه گردد ( و نه انقلاب) حمایت میکرد. اما بعدها که گرایش سازمان نایافتۀ فمنیسمِ رادیکال از درون آن پدید آمد و به موضوعاتی گسترده تری مانند کارگران به مفهوم عام، زنان طبقۀ کارگر، شرایط کار در کارخانه ها، حق اعتصاب، دستمزد عادلانه، بیمه و … را در سال ۱۹۰۶ سرلوحه برنامه های مبارزاتی خود قرار داد و با گرایش جنبش انقلابی “رادیکالیسم ناب” (pure radicalism) برای دستیابی به حقوق خلق از جمله حقوق زنان همراه شد.

در این دوره رادیکالیسم ناب بدونِ فمنیسم سازمان یافته ادامه داشت و توانست زنان همراه را متقاعد کند که مواضع آنان در مورد رهائی زنان بطور کامل بوسیلۀ جنبش انقلابی رادیکالیسم ناب تامین خواهد شد و در نتیجه ایجاد یک جنبش ویژه مسائل زنان ضرورتی ندارد. ماریا اسپیریدونووا (Maria Spiridonova) معلم یک دبستان از ولایت تامبوو (Tambov) و فعال سیاسی با خصلت فرا انقلابی و رادیکال بود. او در خلال انقلاب ۱۹۰۵ با ترور یک افسر امنیتی ارتش تزار که عامل فلاکت و سیاه روزی دهقانان ولایت او شده بود پس از گذراندن بیش از ۱۱ سال در زندانهای سیبری سرانجام با فرا رسیدن انقلاب ۱۹۱۷ آزاد شد و به عنوان قهرمان مستضعفین، بویژه دهقانان به روسیه اروپا (بخش غربی روسیه) بازگشت. او به جزء الکساندر کولنتای (Alexandra Kollontai) تنها زنی بود که در طول انقلاب روسیه نقش مهمی ایفا کرد. ماریا در نهایت رهبری فرا رادیکال چپ انقلابیون سوسیالیست (سوسیالیست ناب) را بعهده گرفت. او که در آغاز با لنین و بلشویک ها همکار نزدیک بود بعدها از آنها جدا شد. ماریا اسپیریدونووا که خود را با مردان کاملا برابر میدانست انقلاب را بمثابه جریان خون در رگهایش حیاتبخش می دانست و به هیچ نوع سازمان های فمنیستی باور نداشت. همچنین ورا زاسولیچ (Vera Zasulich) تروریست سابقی که به مارکسیست منشویک ها پیوست او نیز مانند رفیق ماریا تشکیل هیچگونه گردهمائی ویژه زنان را در سازمان های وابسته به سوسیال دمکرات ها ضروری نمی دانست. این زنان همراه با دیگر زنان سوسیالیست برای اثبات نظرات خود توانائی های فردی بعضی از زنان موفق مانند حکمرانان زن، زنان نویسنده و شاعر و .. را مثال می آوردند.

در مقابل جنبش زنانِ “رادیکالیست ناب”، “جنبش زنان پرولتر” قرار داشت، جنبشی که نظریه رادیکالیسم و مارکسیسم را در فمنیسم درآمیخته بود. نظریه این جنبش ابتدا از سوی یک مارکسیست آلمانی بنام کلارا زتکین (Clara Zetkin) تدوین گشته شده بود و سپس بوسیله الکساندر کولنتای و نادژدا کروپسکایا (Nadezhda Krupskaya) همسر لنین آن اصول با شرایط و وضعیت روسیه تطبیق داده شد. جنبش زنان پرولتر نظریه جنبش فمنیست “بورژوزای زنان برای زنان” را بکلی رد می کرد و به اتحاد زنان با مردان در راه برپائی انقلاب پرولتاریا تاکید می ورزید با این تفاوت که جنبش پرولتری باید روی مسائل مربوط به زنان توجه ویژه ای داشته باشد. فمنیست های مارکسیستِ جنبش زنان پرولتر، مشکلات و معضلات زنان کارگر از جمله بی سوادی، نا آگاهی سیاسی، نا برابری دستمزد، مراقبت زنان در دوران بارداری، آزار و اذیت جنسی زنان در محیط کار و حتی سوء استفاده و خشونت از سوی شوهران پرولتر را مسائل مهم و واقعی می دانستند که باید هر چه سریعتر برطرف گردد. همچنین آنان بر این باور بودند که مردان سوسیالیست شرایط و وضعیت سخت زنان را درک نمیکنند و حتی سازمان های مدعی فمنیسم مظنون به تعصبات طبقاتی میباشند و از حل مشکلات زنان عاجرند.

در سال ۱۹۰۵ الکساندر کولنتای که هنوز خود را یک منشویک میدانست به برپائی یک کمپین جهت نام نویسی و جذب زنان کارگر در جنبش کارگری سوسیال دمکرات اقدام کرد و در همان حال عملکرد منفعلانه فمینیست های روسیه را نیز به چالش کشید. تلاش خستگی ناپذیر او سرانجام در سال ۱۹۰۸ منجر به برگزاری اولین کنفرانس زنان شد، کنفرانسی که دو دیدگاه عمدۀ جنبش زنان یعنی سوسیال دمکرات ها (منشویک ها) و مارکسیست ها (بلشویک ها) را در مخالفت با یکدیگر روبرو کرد. نتیجه این کنفرانس که با درگیری ایدئولوژیک همراه بود گرایشات فمنیستی را تا مدتها سرخورده و ناامید ساخت. تا اینکه بلشویک ها نشریه کارگر زن (The Woman Worker) را در سالهای ۱۹۱۴-۱۹۱۲ منتشر نمودند و به تبعیت از مارکسیست های اروپائی، زنان را به بزرگداشت روز جهانی زن دعوت نمودند. بدین طریق دوباره برگزاری روز جهانی زن در روسیه احیا شد.

در سه سال جنگ خونین جهانی اول (۱۹۱۷-۱۹۱۴ ) بحث و مجادلات سیاسی پیرامون انقلاب تا حدودی فروکش کرد و سازمانهای سیاسی را تا مرز سازمانهائی که محل طراحی قتل و آدمکشی بودند، فروکاست. در این شرایط بغرنج رهبران انقلابی روس که در اروپا اقامت داشتند از اخبار رویدادها و واقعیاتی که در روسیه می گذشت بدور ماندند. همچنین در خلال این سالها بویژه اواخر سلطنت تزار، موضوع زنان عملا به باد فراموشی سپرده شده بود تا اینکه انقلاب اکتبر از راه رسید و جان تازه ای به جنبش های رهائی بخش زنان دمید.

انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در واقع بعد از هشت ماه فراز و نشیب سرانجام به بار نشست. پیروزی انقلاب با سرنگونی تزار آغاز شد و سپس با ائتلاف احزاب بورژوازی معلوم الحال با رهبران معتدل سوسیالیست در شوراهای کارگری (soviet) و تشکیل دولت موقت ادامه یافت.

در روز جهانی زن بلشویک ها و منشویک ها با براه انداختن تظاهرات مستقل تلاش کردند که کارگران زن را به طرف خود جذب نمایند. منشویک ها در این روز طی انتشار یک عرض حال (petition) از دولت موقت درخواست کردند که حق رای زنان را به رسمیت بشناسد. اما قبل از اینکه منشویک ها پاسخی از سوی دولت موقت در یافت کنند این بلشویک ها بودند که در انتقاد به عرض حال منشویک ها پاسخ تند و گزنده ای به آنها دادند. موضوع حق رای زنان بهانه ای شد تا دگربار این دو جناح انقلابی یکدیگر را به باد انتقاد بکشانند. در این میان دولت موقت فرصت را غنیمت شمرد تا “گردان های مرگ زنان” (Women’s Batallions of Death) را که متشکل از زنان و همسران مقامات عالی رتبه کشوری و لشکری همراه با دیگر زنان سرسپره و با انگیزه ای جدید و مشتی آهنی سازمان دهی کند و به بهانه دفاع از سرزمین پدری علیه سازمان های انقلابی مارکسیست بکار گیرد. این گردان در تابستان سال ۱۹۱۷ هنگامیکه نیروهای نظامی دولت موقت در حال فروپاشی بودند به کمک آنها شتافتند و تلاش کردند در مقابل جناح های قدرتمند از جمله بلشویک ها ایستادگی نمایند. برای مثال، در پایان ماه اکتبر، گارد سرخ بلشویک ها که در میان آنان زنان مبارز و مسلح بسیاری وجود داشت به کاخ زمستانی تزار و دیگر مراکز فرماندهی دولت موقت حمله کردند که با مقاومت شدید واحد های گردان های مرگ زنان روبرو شدند.

همانطور که پیش تر اشاره شد، بولشویک ها پرداختن به موضوع “کوچکتر” (رهائی زنان) را همواره بدلیل وجود موضوعی “بزرگتر” (رهائی خلق) به تعویق می انداختند. و بر این باور بودند که در فردای بعد از پیروزی انقلاب و آزادی خلق موضوع رهائی زنان خود بخود حل خواهد شد. اما بعد از گذشت روزهای متوالی از انقلاب اکتبر، زنان به تجربه دریافتند که به بهانه اینکه هنوز انقلاب پایان نیافته و جنگ های شهری (۱۹۲۱-۱۹۱۸) دامنگیر جامعه شده است موضوع رهائی زنان به صورت یک رویا باقی خواهد ماند.

گرچه تصاویر، تندیس ها و نگاره های زنان بصورت پوستر ها و داستانها بمثابه مظاهر شرافت، نجابت، فداکاری در راه انقلاب (هدف بزرگتر) به نمایش گذاشته می شد و حتی حماسه مقاومت و مبارزه آنان در سال ۱۹۴۱ که دوشادوش مردان سنگر به سنگر در جبهه و پشت جبهه علیه ارتش نازی می جنگیدند، تکرار شده بود با این حال در بعد از انقلاب کبیر و جنگ جهانی دوم به حقوق آنان توجهی نشد و تا امروز هم نمی شود.
البته باید اذعان نمود که جنبش زنان برای دستیابی به آزادی، حق رای، عدالت اجتماعی، برابری و .. خاموش نگردید و اهداف آنان در انقلاب ۱۹۱۷ روسیه به باد نسیان سپرده نشد. زیرا رهبر انقلاب کبیر، لنین در واقع نخستین رهبر سیاسی بود که به مراتب از برابری کامل حقوق زنان در تمام امور اجتماعی و فردی دفاع میکرد. لنین با کمک مشاوران امور زنان، قوانینی چون دستمزد برابر برای کار یکسان، برابری کامل حقوق سیاسی، قضائی، حق تحصیل، سقط جنین، حق طلاق و شراکت کامل زن در خانواده را بمورد اجرا قرار گذاشت. او همچنین در یک تجربه تازه در مورد خود- کنشگران زنان، به تاسیس ژنوتدل (Zhenotedel) و یا بخش امور ویژه زنان در حزب کمونیست (۱۹۳۰-۱۹۱۹) اقدام کرد. بخش امور زنان تحت مسئولیت اینسا آرماند (Inssa Armand) و الکساندر کولنتای ضمن تحلیل اخبار و رویدادهای انقلاب به شرح موضوعاتی مثل چگونگی اجرای قوانین ویژه زنان (از جمله قوانین مجازات رفتار وحشیانه شوهران نسبت به همسرانشان)، آموزش علوم سیاسی، ایجاد موسسات کارآموزی برای زنان طبقه کارگر و دهقانان، کلاس های مبارزه با بیسوادی، مبارزه علیه روسپی گری (که تا آن زمان در روسیه قانونی بود)، برداشتن حجاب از سر زنان مسلمان نواحی شرق جمهوری شوراها (این زنان قبل از انقلاب اکتبر از هیچ گونه حقوق برخوردار نبودند) از طریق شبکه های سازمان زنان میپرداختند.

فعالیت بخش امور زنان حزب کمونیست شگفت انگیز و باور نکردنی بود. آنان با وجود داشتن طرح و برنامه راجع به بهبودی وضعیت زنان روسیه بدلیل عدم حمایت مالی و نیز مواضع مبهمی که بعد از مرگ لنین رهبران بلشویک اتخاذ میکردند نقش و عملکرد آنها روز به روز ضعیفتر میشد. چرا؟

با وجود اینکه تمام رهبران بلشویک اصول برابری حقوق زنان را در کلیه امور سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی پذیرفته بودند و از آن اصول حمایت میکردند اما موضوع حقوق زنان در سرلوحه طرح و برنامه های اجرائی آنها قرار نداشت. اغلب آنان با نظریه پردازان بلشویک که معتقد بودند که برای استقرار رژیم انقلابی نوپا باید زنان را مانند دیگر افراد جامعه در سازمانهای جدید کار تولیدی سازماندهی کرد، موافق بودند. به سخنی دیگر همان استراتژی همیشگی در مورد زنان که برای مصالح انقلاب باید اهداف کوچکتر را فدای اهداف بزرگتر کرد، پیاده شد. بدون تردید رفتار بلشویک ها در اِعمال این سیاست، نوعی رفتار ریاکارانه ای بود که هیچگاه در بررسی موضوع زن در رویدادهای انقلاب به آن توجهی نشده است.

بطور کلی رهبران انقلاب ها بعد از پیروزی انقلاب و دستیابی به قدرت سیاسی نه تنها به وعده های خود عمل نمیکنند بلکه با اما و اگر اهداف انقلاب را در جهت ایدئولوژی خود و یا حزب حاکم توجیه و تحریف میکنند. برای مثال در انقلاب های کمونیستی دوران ما در یوگسلاوی، چین، کوبا، ویتنام و دیگر کشورها از جمله انقلاب اسلامی ایران رهبران همواره در قبل از انقلاب وعده وعید هائی در مورد آزادی، عدالت اجتماعی، برابری و آزادی زنان بسرمی دادند اما بعد از دستیابی به قدرت سیاسی یا بطور کلی خلف وعده کرده اند و یا به توجیه و تفسیر آن وعده ها در جهت امیال فردی و یا گروهی خود پرداخته اند. انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ نیز از این بابت استثناء نبود. رهبران بلشویک “برابری” را با “حالت تکمیلی”(complementarity) و “تخصصی”(specialization) و یا تقسیم کار (division of labor) مترادف میدانستند. به عبارت ساده تر آنان که تا آنزمان هیچ تعریفی برای کار زنان نداشتند، وانمود کردند که بر خلاف گذشته که عده ای از مزایا و حقوق بیشتری بهره مند بودند اما امروز در جامعه کمونیستی افراد صرف نظر از جنسیت آنها از حقوق و مزایای برابر برخوردار میباشند و زنان به همان اندازه در کار تولیدی سهیم هستند که مردان سهیم اند. این تعبیرات و توجیهات گمراه کننده و نادرست فقط در مورد برابری در کار تولیدی وجود نداشت بلکه بلشویک ها ضمن بیان شجاعت، فداکاری، هوشیاری انقلابی زنان روسیه بطور غیر مستقیم اما هدفدار، وظایف “طبیعی” آنان را در نگهداری، پرورش و تربیت کودک تبلیغ میکردند. برای مثال، در کلیه بیانیه های عمومی بلشویک ها، زنان نه به عنوان “ضعیفه” بیان میشدند و نه به عنوان الهه آزادی آنگونه که در نمادهای انقلاب فرانسه وجود داشت از آنها یاد می شد. در پلاکاردها، پوسترها، مدال ها و کلیه نمادهای انقلاب کبیر روسیه، زنان در مراحل پیکار و کار دوشادوش مردان و بمثابه افرادی “برابر” نشان داده شده اند. اما اگر با دقت به این نمادها توجه شود خواهیم دید که در اغلب نمادها، زنان داس بر دست که بیانگر زندگی روستائی و باروری (fertility) است، ترسیم شده اند در حالیکه مردان چکش بدست در کنار چرخ دنده ها بعنوان سمبل زندگی شهری، کارگر صنعتی و تولید کالا به تصویر درآمده اند. به سخنی دیگر بلشویک ها بطور زیرکانه و غیر مستقیم زنان را بمثابه عنصری منفعل، ساده و وابسته به تولید (reproductive) در مقابل مردان که عنصری فاعل، آگاه و تولید کننده (productive) است را به رخ جامعه کمونیستی می کشیدند. همچنین بلشویک ها گرچه در آغاز اتحاد میان دهقان (peasant) و پرولتر(proltarian) نماد روستا و شهر را بمثابه امری اجتماعی و اخلاقی و “برابر” اعلام کرده بودند اما اگر در این مورد هم دقت شود، مشاهده میگردد که این اتحاد فاقد خصلت های سه گانه مذکور بویژه در مورد برابری است. زیرا این اتحاد همواره به نفع شهرنشینان و به ضرر و زیان روستاها عمل میکرده است.

از سال ۱۹۱۷ تا پایان دهه سال ۱۹۲۰ بلشویک ها تلاش کردند که این دوگانگی (dichotomy) را تا حد ممکن کاهش دهند. اما با روی کار آمدن استالینیسم در دهه ۱۹۳۰، انقلاب روسیه از تمامی اهداف ومواضع انقلابی خود بویژه در مورد حقوق زنان تهی گشت. در این دوره از انقلاب اکتبر به جزء پوسته ای نازک چیزی دیگری باقی نمانده بود. برای مثال، قانون حق طلاق ملغی گردید و سقط جنین ممنوع اعلام شد. بخش امور زنان در حزب کمونیست به بهانه اینکه “برابری” کامل حقوق زن و مرد محقق گشته است، منحل گردید. همچنین دستگاه تبلیغاتی این دوره مهندسین، تکنیسین ها، مدیران و کارگران زن کارخانه ها را برای کارهای “نیک” و شایسته ای که در خانه انجام میدهند (خانه داری) مورد تشویق قرار میداد. به سخنی دیگر اگر در آغاز انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ روسیه رهبران بلشویک به بهانه شرایط سخت انقلاب و یا دشواری های فرهنگی، پرداختن به موضوع حقوق زنان را به تعویق می انداختند و یا حتی پیمان شکنی میکردند حداقل هرازگاهی رسیدگی به مسائل زنان را یادآوری می کردند. اما با استالین کلیه هنجارهای روشنگرانه، روشنفکرانه و نظرات سیاسی، اجتماعی در مورد بهبودی وضعیت زنان در روسیه از میان رفت و به جای آن روش مرد سالاری گستاخانه ای جایگزین شد. البته در این جایگزینی عوامل دیگری چون اجرای دستورات تحکم آمیز طرح پنج ساله اقتصادی استالین، انقلاب صنعتی اوائل دهه ۱۹۳۰ و سپردن پست های مدیریت به عناصر مکتبی و انقلابی دخالت داشتند. بدون تردید آن چیزی که بنام انقلاب اکتبر بویژه بعد از مرگ لنین ادامه پیدا کرد در واقع چیزی جزء ضد انقلاب نبود.

بعد از دورۀ استالین و استالینیسم اصلاحات گزینشی و جانبدارانه ای نسبت به وضعیت زنان صورت گرفت. از یک سوی قانون حق طلاق و سقط جنین تغییر کرد و از سوی دیگر بعضی از محدودیت زنان بویژه تحصیل در بعضی از رشته های علوم از میان رفت. اما متاسفانه ساختار کلی دوره استالین باقی ماند.
زنان در این دوره ضمن پرداختن به کارهای تولیدی در کارخانه ها بطور پاره وقت در خانه ( در جهت خشنودی مرد خانه) مشغول (مجبور) به کار بودند و ضمن تحمل رفتار خشونت آمیز مردان، دستمزدی هم دریافت نمیکردند.

در یک جمع بندی کلی باید اذعان نمود که به برکت انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ زنان سرزمین شوراها از فرصت های گرانبها و گسترده ای در زمینه های علوم، تکنولوژی، پزشکی و دیگر حرفه های تخصص بهره مند شدند. فرصت هائی که زنان در غرب کمتر در اختیار داشتند. زنان کنشگر اروپا و ایالات متحده که به چنین ضعفی در مورد خود پی برده بودند سخن نیکیتا خرشچف (Nikita Khrushchev) مبنی بر اینکه ” ابتدا باید خود را به رقیب رساند و آنگاه از او پیشی گرفت” را سرلوحه برنامه خود قرار دادند و توانستند خود را به پیشرفت های زنان روس برسانند و سپس از آنها پیشی گیرند.

در جامعه کنونی روس تشویش،نگرانی، نابسامانی، نابرابری و بحران در مورد وضعیت زنان وجود دارد که باید نسبت به آنها اقدام شود. تلاش های سترگی در جهت افزایش توان و قدرت زنان روس بویژه دستیابی به قدرت سیاسی انجام گرفته است. اخیرا نشانه ی بارزی در میان دگر اندیشان جنبش فمنیستی زنان روسیه دیده میشود. آنها دست به انتشار نشریه ای روشنگرانه زده اند که در آن ضمن بیان آرمان ها و آرزوهای گذشته و حال زنان، به علل ناکامی و شکست های جنبش زنان از سوئی و کامیابی و پیروزی هائی که بدست آورده اند از سوی دیگر پرداخته اند. بدیهی است هر جنبش فمنیستی که در چنین فضای دگر اندیشانه پدید می آید شایسته است تجربیات انقلاب اکتبر روسیه و جنبش های زنان روس را از جمله تجربه ناموفق استراتژی فدا کردن “اهداف کوچکتر” (حقوق زنان و رهائی آنها) در جهت دستیابی به “اهداف بزرگتر” (انقلاب و رهائی خلق) در نظر آورد تا دچار تکرار اشتباهات جبران ناپذیر نشوند. همچنین زنان کنشگر ، آگاه و آزاد صرفا با تاکید بر فمنیسم قادر نیستند بر مشکلات و معضلات زنان فائق آیند. مردان نیز باید در این مبارزه نفس گیر و سخت شرکت کنند و به واقعیات زندگی زنان از روزن دید آنها بنگرند. واقعیاتی که به وضوح در شعارها و نمادهای زنان قابل رویت است. همه باید به این واقعیت دردناک پی ببریم که انقلاب و جنبشهای انقلابی از جمله انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ هر چقدر هم با شکوه تر و آرمانگرایانه تر هم باشد اغلب به نوعی از حکومت های تمامیت خواه و اقتدار گرا تبدیل میشوند.

منابعی که برای نوشتن این مقاله از آنها استفاده شده است
Atkinson, Dorothy, Alexander Dallin, and Gail Warshofsky Lapidus, eds. Women in Russia. Stanford, 1977
Bergman, Jay. Vera Zasulich: A Biography. Stanford, 1983
Clements, Barbara Evans. Bolshevik Feminism: The Life of Aleksandra Kollontai. Bloomington, IN, 1979
Emonson, Linda. Feminism in Russia, 1900-1917, 1984.
Engel, Barbara. Mothers and Daughters: Women of the Intelligentsia in Nineteenth- Century Russia. Cambridge, England, 1983.
Farnsworth, Beatrice. Aleksandra Kollontai: Socialism. Feminism, and the Bolshevik Revolution. Stanford, 1980.
Glickman, Rose L. Russian Factory Women: Workplace and Society 1880-1914. Berkeley, 1984
Mamonova, Tatyana, ed Women and Russia: FeminismWrithings from the Soviet Union. Tr. By Rebecca Park and Catherine A. Fitzpatrik. Boston, 1984.
Sister, Richard. The Women’s Liberation Movement in Russia: Feminism, Nihilism, and Bolshevism 1860-1930, Princeton, 1978.

بازگشت به صفحه اول