انقلاب‌های قرن بیستم؛ فرداهایی که هرگز نرسید

مهرداد خوانساری

مقایسه انقلاب اسلامی ایران با سه انقلاب بزرگ دیگر قرن بیستم، این واقعیت را روشن می سازد که هیچ یک از این انقلاب‌ها علیرغم تمام شعارهایی که می‌دادند و می‌دهند، نتوانسته‌اند در پیاده کردن سادهترین اهداف و آرمان‌هایشان در جهت بهبود بخشیدن به زندگی روزمره شهروندان و یا پیاده کردن حکومتی مردمی و عادل فارغ از ارعاب و خشونت علیه منتقدان و دگراندیشان موفق باشند.

نمونههایی مانند انقلابیون چین، که توانسته‌اند به اوضاع اقتصادی کشورشان سامانی بدهند،‌ در شرایطی موفق به انجام این مهم شدند که از سر اجبار، تمام آرمان های اولیه خود را با پذیرفتن شرایط سرمایه داری و بازار آزاد به کنار گذاشتند.

ولی فراتر از مقایسههایی که در این نوشته با انقلاب های روسیه،‌ چین،‌ کوبا و ایران می شود،‌ شاید بدون اغراق بتوان گفت که گذشته از جنبش های انقلابی «استقلال طلب» که هدف اصلی شان رهایی از بند کشورهای استعمارگر ـ مانند انقلاب آمریکا ـ بوده است،‌ هیچ انقلاب دیگری نتوانسته شرایطی بهتر و ممتازتر از گذشته را برای شهروندانش فراهم آورد.

گرچه تفاوت های فاحش و اساسی میان انقلاب های روسیه،‌ چین،‌ کوبا و ایران به لحاظ شرایط خاص هرکدام از این نمونه ها کاملا بدیهی است، ولی در عملکرد انقلابیون این کشورها شباهت های زیادیبه‌چشم می خورد و این فرضیه شوخی آمیز را به وجود می آورد که انگار راه و روش این افراد انقلابی، همگی از یک «کتاب راهنما» ی واحد سرچشمه گرفته است.


ویژگیهای مشترک چهار انقلاب بزرگ قرن بیستم

در كنار سلسله هایی گسترده از نهضت هاي مردمي و جنبش هاي آزاديخواهانه و مبارزات استقلالطلبانه، چهار انقلاب بزرگ در قرنی که گذشت، هر كدام سرنوشت تاريخي خويش را يافتند و در كالبدشكافي هر يك نيز بسيار گفته و نگاشته شده است. اين گفتار كوتاه، در چهلمین سالگرد انقلاباسلامی که آخرین انقلاب بزرگ قرن بیستم به شمار می رود،‌به تكرار آن مبحث نظر ندارد بلكه نگاهيخواهد داشت به ويژگي هائي كه بطور نمايان در هر چهار مورد به اشتراك مي‌توان ديد.

در آغاز اين قرن با انقلاب اكتبر روسيه، كشور كمونيستي اتحاد جماهير شوروي پديد آمد و ۷۵سالبعد با فروپاشي كامل آن پديده، روس ها دوباره خويشتن را در روسيه قديم و جامعه غير ايدئولوژيكي يافتند و اين بازگشت به خويش را چندان شوق‌انگيز ديدند كه ضمن احياي پرچم ملي سه رنگ مزين به«عقاب دو سر» (به جاي پرچم سرخ با علامت داس و چكش) حتی استخوان‌هاي آخرين تزار تيربارانشده را گرد آوردند و در مراسمي متناسب با شأن يك امپراطور روسيه، با شكوه و جلال كامل به خاكسپردند.

در ميانه قرن بیستم، «مائو» بر خلاف همه نظراتي كه پيش تر درباره «پرولتاريائي» بودن انقلاب كمونيستي بيان شده بود، كمونيسم روستائي را در كشوري بسيار عقب مانده و فقير چون چين رهبري كرد و آنرا به كرسي حكومت نشاند. دست‌آورد مائو پس از مرگ او در استحاله ای آرام و تدريجي به نظامي تبديل شد كه در آن در عرصه اقتصاد و زندگي اجتماعي آموزه هاي كمونيستي كم‌رنگ شده ليكن رهبري سياسي و كنترل امور كشور هنوز در اختيار انحصاري ميراث‌خواران مائو تسه تونگ و سران حزبي باقي مانده است.

در ورود به نيمه قرن بیستم، انقلاب كوبا به رهبريفيدل كاستروبه ثمر رسيد. كوبا كه پس از چند قرن استعمار اسپانيا و آمريكا تازه توانسته بود در اوايل قرن بيستم استقلال خود را به دست آورد، به‌علت فساد رايج در ميان حكومت هاي دوران استقلال و سلطه چند خانواده ثروتمند بر امور به تفریحگاهي براي توريست هاي آمريكایی و فضاي مناسبي براي سرمايه‌گذاري عناصر مافياي آمريكا تبديل شده بود كه به‌رغم در آمدهاي هنگفت جز فقر و بيكاري و فساد و فحشا و پايمال شدن غرور ملي چيزي براي مردم بر جاي نمي نهاد.

آخرين انقلاب عمده سده بيستم، رويدادي بود كه با استقرار رژيم اسلامي در ايران به انقلاب اسلاميمعروف شد
انقلاب اسلامي بر خلاف آن سه نمونه پيشين كه از انديشه هاي ماركسيستي الهام گرفته بودند، «بنيادگرایی شیعه» و ايدئولوژيك كردن باورهاي موجود ديني مردم را دستمايه كار خويش ساخت و باتأكيد بر بي توجهي غربيان به اهميت اسلام و مسائل مسلمين و مواردي چون جهت گيري هاي غيرعادلانه در قبال اختلافات ميان اعراب و اسرائيل كه بويژه منجر به شكست هاي پي در پي عربها شده بود، در برانگيختن احساسات (جريحه دار شده) مسلمانان كوشيد و با بكار بردن شيوه هاي «روانشناسي توده مردم» و در نظر داشتن الگوها و نمونه هائيًكه در زمان‌هاي ديگر و در قاره ها و سرزمين هاي ديگر اتفاق افتاده بود توانست به قدرت برسد و بر سر كار بماند.


اما ويژگي هاي مشترك اين چهار انقلاب را مي‌توان چنين طبقه بندي كرد:

۱. هر چهار انقلاب به‌رغم تفاوت در ديدگاه ها و نگرش ها و با وجود بستر اجتماعي متفاوت، ريشه ها وعلل مشابهي داشته و همگي برآمده از يك ساختار اجتماعي بيمار بوده اند كه به‌طور مشخص فاقد هرگونه مكانيسم واقعي براي بيان اراده مردم و خواست ها و تمايلات آنان بود و نيز فسادي گسترده دربالاترين سطوح مديريت آن رخنه كرده بود. دربار تزارهاي روس همان اندازه از مردم و آرزوهايشان دور بود و غير مردمي و فاسد شناخته ميشد كه دستگاه «كومين تانگ» چين. فساد دستگاه  «باتيستا» دركوبا از هر حد و مرزي فراتر رفته بود؛ در ايران نيز هر چند آنچه بيان شده آمیخته با اغراق است اما آنچه را كه بود نيز نمي توان كتمان كرد.  

۲. در همه اين انقلاب ها يك «ايدئولوژي» مشخص انقلابي جايگزين آرمان‌هاي عمومي و گسترده ومتنوع مردمي بوده است كه با تمايلات و آرزوهاي متفاوت به انقلاب پيوسته بودند و سپس به جبر واداشته شدند تا همه خواست هاي خود را در آن قالب ايدئولوژيك متبلور ببينند. در سه انقلاب اوّل تفسيرهاي خاصي از «سوسياليسم» و «كمونيسم» نظريه مسلط انقلاب را تشكيل داده است. انقلاب ايران كه ايدئولوژي كمونيستي را مد نظر نداشت و قالبي مذهبي يافت ظاهراً از اين قاعده مستثني مي نمود ليكن به‌هرحال از آنجا كه در آن به مذهب كاربردي كاملاً ايدئولوژيك داده شد، در ابعادي كلي در همانشمار قرار مي‌گيرد. بدين ترتيب يك وجه مشترك در چهار انقلاب موصوف، مبناي ايدئولوژيك آن است. توجه داشته باشيم كه ايدئولوژي ها اصولاً بر پايه ايمان بنا شده اند و نه دريافت و درك عقلاني و ايمان نيز در تعريف خاص خود يقين آوردن به يك سلسله احكام است، بدون آنكه شخص در چگونگي آنهاحق شك و ترديد داشته باشد. در چنين شرايطي آزادي و برابري مردم، برابري و آزادي در وفاداري و اطاعت از چيزي است كه حزب در مورد سه انقلاب اوّل و يا دستگاه ديني در مورد انقلاب ايران اعلام مي‌کند. در چنين موقعيتي نظام هاي برآمده از هر چهار انقلاب به جاي اخلاق اجتماعي دستورات ويژهاي را تدوين و اعلام مي‌کنند و مردم مي بايست رفتار خود را بر اساس آن دستورات تنظيم نمايند و اگرچنين نكنند از همه ارزش هاي انساني تهي و مطرود شناخته مي‌شوند.

۳. در همه اين موارد ادعا مي‌شد كه نظام پيش از انقلاب گماشتهی خارجيان و متكي به بيگانگان و فاقد مشروعيت و پايگاه مردمي بوده است ـ چيزي كه انقلابيون مدعي بودند كه خود به تمامي حائز آنهستند ـ و در نتيجه همه كوشش ها در راه انهدام سازمان اجتماعي و فرهنگي موجود مصروف میشد و رهبران انقلاب با ايجاد آنچه براي ارتقاء و ترقي مفيد اعلام مي‌كردند، سازمان اجتماعي و فرهنگي جامعه را از مسير تحول جاري خود دور كرده و نوعي انقطاع در سير تحول جوامع خود پديد ميآوردند و با طرح مسائل ايدئولوژيك، همچون جبر تاريخي در سه مورد نخست و نيل به اراده «الله» درمورد ايران، هم راه هرگونه انتقاد و مقاومت انتقاد آميز را مي‌بستند و هم مشروعيتي فراتر از اراده مردم براي خود قائل میشدند.

۴. در هر چهار مورد، انقلابيون مدعي آن بودند كه براي نجات مردم ستمديده، طبقه محروم، كارگران، كشاورزان، و یامستضعفان جهان رسالتي ويژه دارند. واژه مشترك مرسوم در اين موارد جهانشمولبودن انقلاب بوده است. تكليف اخلاقي ـاجتماعي و در مورد ايران «الهي» رهبران انقلاب را وامي‌داشت كه انقلاب خود را امري جهاني اعلام كنند و بر اساس آن حمايت از همه مردم محروم، وظيفه نخست نظام برآمده از انقلاب و در شمار قوانين اساسي دولت انقلابي بود كه معمولاً نيز خود درگير هزاران مشكل لاينحل روزمره با مردم خود بود و با اينهمه انقلاب را امري جهاني مي شمرد و انقلابيون را براساس اخلاق انقلابي و يا دستورات ديني موظف به رسيدگي به احوال همة محرومان جهان میدانست و چنين بود كه رهبران انقلابي كشوري كوچك و دورافتاده همچون كوبا نيز خود را متعهد به گسترش آرمانهاي انقلابي نه تنها در كشورهاي همسايه آمريكاي لاتين چون «بوليوي» و «نيكاراگوئه» بلكه در سرزمين هاي دور آفريقائي مانند «آنگولا» مي‌دانستند و يا در اواخر سده، با ظهور خميني، مستضعفان جهان رهبري پيدا كرده بودند كه مدعي بود هر كجا كه باشندـ چه در الجزاير و سودان وچه در لبنان و يا عراق و بحرین و افغانستان و يا هر كجاي ديگر ـ از آنان در سرنگوني دولت هاي «وابسته» و به قدرت رسيدن حمايت مي‌كند.

۵. در عين حال،‌ انقلابيون خود را در معرض هجوم و خصومت يك سيستم جهاني جلوه مي‌دادند. كمونيست ها خصم جهاني خود را «امپرياليسم» مي ناميدند و رهبران انقلاب اسلامي «استكبارجهاني» به آن نام دادند و بر اساس آن، انقلاب از راه‌هاي حمله نظامي، تحريم اقتصادي، تهاجمفرهنگي، سيستم هاي ارتباطي و حتي مراكز و رسانه هاي خبري جهان به طور دائمي و مستمر درمعرض تهديد قرار داشت.

۶. نخستين نتيجه چنين ادعایی آن بود كه مردم مي بايست هميشه در برابر چنان تهديدي در حالت آمادگي و بسيج بسر برند و براي حفظ دست‌آوردهاي انقلاب هميشه در صحنه حضور داشته باشند. اهميت چنين ترفندي به‌ويژه در شرايط اوليه مستحكم ساختن پايه هاي قدرت هر نظام انقلابي بسيارروشن است. افزون بر آن، اين مسأله مهم كه همه امكانات در سراسر جهان براي نابودي انقلاب و رخنه هاي تخريبي در ساختار آن تجهيز گرديده، دست انقلابيون را در نابودي گسترده همة كساني‌كه گمان هم‌آوایی و همفكري با چيزي سواي كمال مطلوب هاي سران انقلاب در مورد آنان ميرفت بازميگذاشت و استقرار وحشتناكترين دستگاه هاي سركوب و اختناق و مقابله خشن با هرگونه حركت حاكي از نارضایتی و مخالفت را توجيه مي‌کرد.

۷. با اين‌همه، هر انقلاب خود را نمونه اي پاكيزه و شايسته تقليد و الگویی كامل و صحيح براي سايرملت ها قرار مي‌داد. اين طرز تفكر در هر چهار انقلاب روسيه، چين، كوبا و ايران جايگاهي ويژه داشت و همه آن چهار انقلاب ادعاي جهاني شدن داشته اند و راه خود را مسير درست حل همه تنش هاي موجود جهاني و استقرا صلح بين المللي دانسته اند.

۸. يكي ديگر از ويژگي هاي مشترك اين چهار انقلاب آن است كه همگي با مسأله ملي گرایی و ناسيوناليسم گونه اي ديالكتيك برقرار داشته اند. در همه موارد به اعتبار جهاني بودن ادعائی انقلاب، ملي گرایی از ابتدا به شدت نفي و نهي شده است، اما سپس، رهبران در جريان اداره جوامع خويش كوشيده اند تا مشكلات پديد آمده را با اتكا به ملي گرائي چاره جویی كنند. نظام شوروي هنگامي بهاين مرحله رسيد كه ارتش هيتلر به روسيه رسيده بود. آنگاه، «استالين» به‌رغم انترناسيوناليسم كمونيستي براي دفاع از سرزمین مادري به ناسيوناليسم روسي توسل جست. در چين نيز، مائو بهشدت با ملي گرایی مخالف بود. اما امروز جانشينان او در فرآيند ابر قدرت شدن چين بر ملي گرائيتأكيد دارند. كاسترو، در جريان نبرد فرسايشي ايالات متحده و به‌ويژه در ماجراي «خليج خوكها» كوبائي ها را براي دفاع از سرزمين خود فراخواند و سرانجام آنكه نفي شديد و سرسختانه ملي گرایی از سوي شخص آیت الله خميني در جريان جنگ ايران و عراق متوقف شد و سپس رژيم اسلامي به‌تدريج به ملي گرایی نزديك شد و پس از خاتمه جنگ نيز براي روياروئي با مشكلات لاينحل اقتصادي و يا هرگاه كه بسيج مردمي ضرورت مي يافت، توجه و توسل به مقولاتی چون «منافع ملي» تشديد ميشد.

۹. بهره گيري از جنگ خارجي براي استحكام پايه هاي برآمده از انقلاب در همه اين چهار مورد عاملمشخص و مشترك ديگر است. تجاوز دشمن و جنگي كه ادعا مي‌شد كه خارجيان به راه انداخته اند تا انقلاب و دست‌آوردهایی را كه هميشه كلي و مبهم باقي مي ماند، نابود سازند به‌رغم بهاي سنگيني كه براي آن پرداخت مي‌شد، حربه اي براي تداوم و تقويت حاكميت رژيم برآمده از انقلاب بود. هجوم ارتش سفيد روس به نيروهاي ارتش سرخ بلشويك ها نمونه اي نخستين بود كه بعدها تكرار شد. برهماناساس، چين جنگ كره را به يك جنگ تمام عيار چيني تبديل كرد. حمله به «خليج خوكها» در كوبا همين موقعيت را تشديد كرد و جنگ ايران و عراق تكرار همان امر مكرر بود.

۱۰. هر چهار انقلاب با فرهنگ هاي ملي دشمني ورزيده اند. رژيم هاي حاكميت يافته از اين انقلاب ها ادعا دارند كه الگویی واحد براي سازماندهي ارائه مي‌دهند كه جهاني است و بر همين اساس ضروري مي بينند كه پيش از هر چيز مرزهاي ملي و فرهنگي را نفي كنند و مدعي ادغام همهجوامع بشري دريك واحد جهاني باشند و طبيعي است كه مكاتب ايدئولوژيك (سياسي يا مذهبي) معمولاً هيچگونه ارزشي براي فرهنگ ملي و معيارهایی كه شاخص متفاوت بودن اقوام و فرهنگ ها هستند، قائل نیستند، از جمله به طور مشخص وابستگي مردم را به معيارهائي‌ كه نشانه اين تفاوت گذاري هاست و به‌خصوصملي گرایی و توجه به آداب و سنن و وابستگي به وطن و فرهنگ ملي مطرود ميشمارند.  

۱۱. وجه مشخص ديگر قائل بودن مرتبه اي «كاريزماتيك» براي رهبران انقلاب است. در اين راستا هرسخن و كلام رهبران و سران انقلاب ـ هرچند لاطائل و نامربوط نيز كه باشد ـ با تبليغات گسترده و حساب شده «مقدس» شناخته مي‌شود و نظرات آنان درباره همه مسائل زندگي در دوره هاي آثار گردآوري مي‌شود تا در حكم كتاب هاي مقدس اديان تلقي گردد. در سه انقلاب كمونيستي مورد نظر، سران رژيم انقلابي با الفاظي همچون «معلم كبير خلق» ستايش مي‌شدند و در مورد ايران در موقعيت رهبر گمان اتصال به منبع وحي ترويج می شد و در كمترين مرتبه  «نايب امام» خوانده مي‌شد و هرسخن او  عملا «آيتي الهي» تلقي مي‌گرديد و هر كلامش لوحي مقدس بود كه در مجموع، «صحيفه نور» خوانده مي‌شد. موارد مثال در هر چهار انقلاب مورد بحث، آنقدر فراوان و مشهود است كه نيازي به ارائه نمونه نيست. انقلاب اقتصادي مائو در چين به مرگ هفتاد ميليون انسان چيني انجاميد، اما كسي را پروای انتقاد از آن نبود. چنين بود انقلاب فرهنگي كه جنايات بسياري را به همراه آورد. حاصل تحميل نظام كشاورزي استاليني پاكسازي ايدئولوژيكي و قتل عام مخالفان و مرگ بيست میليون  از مردم روسيه شوروي بود و آنچه را که به ویژه جناح های  «تمامیت‌خواه» در ايران تعليم مي‌دادند و کماکانمی‌دهند با همه بدبختي هایی كه پديد آورده، همه در همين مقوله قداست قرار مي‌گرفت.

۱۲. در هر چهار انقلاب،‌ دوران درخشش شعارهاي انقلابي و جاذبه آرمان هاي ناكام مانده انقلاب درمدتي نه چندان طولاني و حداكثر با مرگ «رهبر كاريزماتيك» به سر رسيده و يا دست كم بسيار كم‌رنگ شده است و اگر چه اين رهبران در بدترين شرايط توانسته اند مردم را پيرامون وعده هایی كه می دادندو هيچگاه تحقق نمي يافت جمع نگه دارند، ليكن خيلي زود پوشالي بودن آن وعده ها آشكار می شد و عدم تحقق آرمانهایی كه در بر روي كار آمدن آنان موثر بود، به مكانيسمي براي فروپاشي تبديل ميگشت و به‌ويژه پس از مرگ اين رهبران جانشينانشان به بن بست می رسیدند و در عمل ديده نشده كه بتوانند به ايفاي درست همان نقش بپردازند. در روسيه شوروي،‌ «لنين» اين بخت را داشت كه زود بميرد و تا زماني دراز حماسه خود را پايدار سازد. معمار واقعي بناي حكومت حزب كمونيست و جامعهسوسياليستي شوروي  استالين  بود.  پس از مرگ استالين،  نيكيتا خروشچف بيلان هولناكي ازاشتباهات و جنايت هاي استالين به كنگره بيستم حزب كمونيست ارائه داد و به هرحال هيچ‌بك ازرهبران بعدي شوروي نيز نتوانستند موقعيت و اقتدار استالين را تجديد نمايند. نظير همين وضعيت درچين پس از مرگ  مائو و در ايران پس از درگذشت بنيانگذار رژيم اسلامي ديده شده است و بی شک در پی کنار رفتن رهبر فعلی ابعاد حادتری به خود خواهد گرفت.

۱۳. در هر چهار انقلاب، رهبران تازه به قدرت رسيده كه در آغاز از محبوبيت فراگير مردمي برخورداربودند، همراه با استقرار قدرت خويش به‌تدريج به حذف همه راهكارهاي نسبتا دموكراتيك و سركوب و طرد همه نيروهایی كه در مرحله پيروزي انقلاب از ياري آنها برخوردار بودند، پرداختند و اگر هم برخي از راهكارها را به طور صوري حفظ كردند تنها در جهت پايداري اقتدار خود از آن بهره گرفتند. چنين بود آنچه حزب كمونيست در كشورهاي شوروي، چين و كوبا رايج ساخت و نظام ولايت فقيه نیز با پيروياز آن الگو در ايران برقرار كرد. با چنين عملكردي براي اين رهبران كه ظاهراً با هدف مشاركت دادن وسيعتر مردم در امور و اعطاي حقوق اجتماعي و سياسي به صاحبان اصلي آن (طبقه خاص و يامردم بطور كلي)‌ روي كار آمده بودند،‌ چاره اي جز اتكاء صرف به قدرت باقي نمي ماند و در عمل درگردابي مي افتادند كه شرايط را از موقعيت پيشين نيز بدتر مي‌كرد و حسرت روزگاران گذشته را در دل مردم مي نشاند. انقلاب در هر چهار كشور شوروي، چين، كوبا و ايران با تقسيم نيروهاي حاكم به خودي و غير خوديو بي اعتبار شمردن اكثريت قاطع مردم دقيقاً چنين سرنوشتي يافت. در تنها نمونه متفاوت مي توان به نيكاراگوئه اشاره كرد كه رهبران به محض آنكه روند دموكراتيك را پذيرفتند، قدرت را از دست دادند.  

در نگرش اين انقلاب‌ها به مسائل اقتصادي نيز تمايلي مشترك ملاحظه مي‌شود. مشخص تر از همه آنكه:

۱۴. پيشرفت اقتصادي در هر معنا و مفهوم پيشين، خود بخود مطرود شناخته مي‌شود، حتي اگر سرانجام نيز پس از اتلاف منابع و امكانات بسيار رجعتي به همان شيوه هاي پيش صورت گيرد. اقتصاد چين، چه از نظر عملكرد و چه به لحاظ ارتباط با اقتصاد جهاني شايد امروز آزادترين نظام متصور اقتصادي در يك مجموعه سياسي كمونيستي باشد،‌اما هنوز كوشش مي‌شود كه صورت مسأله در همان قالب هاي كمونيستي تعريف و توجيه گردد و در ايران توسعه اقتصادي به معناي برنامه ريزي تا مرگ بنيانگذار آن يك تابو محسوب مي‌شد و ده سال طول كشيد تا رژيم تازه به راه تدوين و اجرايبرنامه هاي  «توسعه» بازگردد.

۱۵. همه اين انقلاب ها در جهان بيرون از حوزه خود ـ به‌رغم شعار جهاني بودن انقلاب (جهان وطني سوسياليستي و يا امت واحده اسلامي) ـ اولويت نخست و اصلي را بقاي اقتدار خود دانستند و تداوم قدرت رهبران تازه بر سركار آمده را هم بر منافع ملي و هم بر شعار هاي انقلاب خود مبني بر جهانيبودن انقلاب و ادعاي حمايت از محرومان جهان، مبارزه با امپرياليسم و يا استكبار جهاني و غيره رجحان داده اند. هم بلشويك هاي روسي و هم مائوئيست هاي چيني در چشم پوشي از بخش هایی ازسرزمين مادري چنين كردند. همچنانكه در ايران اسلامي نيز آتش بس در جنگ با عراق صرفاً به خاطرمصالح نظام پذيرفته شد.

اينك، سرنوشت اولین انقلاب قرن بیستم فروپاشي كامل نظامي بوده است كه از آن انقلاب برآمده بود. رهبران انقلاب چين با همه استحاله ها و دگرگوني هایی كه به‌ويژه در مديريت و اقتصاد جامعه فراهم آوردند، هنوز به نحوي اداره سياسي امور را در دست دارند و هرچند كه جامعه امروز چين هيچگونه شباهتي به ايده آل هاي مائو ندارد. براي نظام كوبا نیز بعد از مرگ فيدل كاسترو، بالاخره مجادلات باآمریکا به علت اوضاع بد اقتصادی کشور به کنار گذاشته شد و در ایام ریاست جمهوری اوباما،‌ روابط سیاسی میان دو کشور مجددا برقرار گردید.

در ايران رژيم اسلامي در همة ابعاد سياسي و اقتصادي در بحراني بي سابقه دست و پا مي‌زند وهمچنانكه اينك در صحنه داخلي مشاهده مي‌شود، كاملاً آشكار است كه دوام دراز مدت نظام حداقل در شكل طراحي شده از سوي بنيانگذار آن مقدور به نظر نمی رسد.

آيا ماهيت انقلاب ايران و نظام برآمده از آن با ماهيت آن انقلاب ها تفاوت دارد؟ مسلماً پاسخ اين پرسش نمي تواند مثبت باشد. سبب را تنها مي‌توان در تغيير شرايط جهاني و تحول ارتباطات و انقلابالكترونيك جستجو كرد كه  گردش زمان را پر شتاب تر و تندتر كرده است.

در آغازين سال‌هاي سده بيستم به زير مهميز كشيدن مردم روسيه و در نيمه راه اين قرن، شلاق زدن برگرده مردم چين مقدور بود و حاكمان انقلابي هنوز اين امكان را داشتند كه با مسدود كردن مرزها و بستن فضاي جامعه و تبليغات دائمي و صرف امكانات و هزينه هائي کلان به كارگر روس و يا روستائي چيني بقبولانند كه قوت لايموت او را مردم ديگر نقاط جهان ندارند و اگر چه او نيز وضعيتي نامطلوب دارد بايد بداند كه مردم ديگر نقاط جهان كه درگير استثمار و بهره كشي مداومند، موقعيتي بدتر از او دارند. اما امروز با وجود شتاب تحولات تكنولوژيك، ظهور تلویزیون های ماهواره ای و تلفن های هوشمند، اعمال اينگونه ترفندها دیگر مقدور نیست.

نتیجه و پایان سخن:

واقعیات و حکم تاریخ دیکته می کند که دیر یا زود،‌ تضاد های موجود همراه با مشکلات و نارضایتیهاي عمومی که بی شک به لحاظ فشار های بیشتر بین المللی و بویژه تحریم های شدید آمریکا عرصه را بیش از همیشه بر نظام حاکم بر ایران تنگ تر خواهد ساخت و مسئولین مملکت را به چالشی سرنوشتساز خواهد کشید. در چنین شرایط، اظهارات «رهبر» که یک تنه خواستار تداوم انقلاب رنگ باختهاست، از یکسو و خطرات ناشی از جنگ و یا تحولات همراه با خشونت که می تواند ثبات اجتماعی و حتی تمامیت ارضی کشور را با مخاطرات جدی روبرو سازد از سوی دیگر،  نوید ایام پر بحران و خطرناکی را می‌دهد که تنها با اتخاذ سیاست های پخته و عبرت گرفته از تجربیات مشاهده شده، میتواند مملکت را از صدمات بیشتر مصون نگاهدارد و نهایتا کشور را به سوی آینده ای بهتر و فارغ از تاریکی بیشتر برای نسل های بعدی ایرانیان سوق دهد.

با استفاده از تحولات ۴۰ سال گذشته در ایران و به‌خصوص با در نظر گرفتن تجربیات مختلف این و آن در صحنه بین المللی ـ به‌ویژه کشورهائی  چون عراق، افغانستان و سوریه در سال های اخیر، می توان راه های امتحان شده به «ناکجا آبادها» را دوباره طی نکرد. در این راستا،‌ بار مسئولیت صرفا بر دوش حکمرانان و به‌ویژه عناصر تمامیت‌خواه (که انگار توجهی به واقعیات و آنچه که در اطرافشان میگذرد ندارند) نیست، بلکه نیروهای مخالف نیز مسئولیت اتخاذ راه و روشی را دارند که زمینه صلحجویانه یک تحول اساسی را در راستای یک پروژه «توافق‌سازی» و در نهایت آشتی ملی برای آیندهای سازنده و پرثمر برای ایران و ایرانی، امکان پذیر سازد.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

یک پاسخ

  1. ” نیروهای مخالف نیز مسئولیت اتخاذ راه و روشی را دارند که زمینه صلحجویانه یک تحول اساسی را در راستای یک پروژه «توافق‌سازی» و در نهایت آشتی ملی برای آیندهای سازنده و پرثمر برای ایران و ایرانی، امکان پذیر سازد. ”

    با سلام. قربانت گردم، این فقط یک خواب و خیال خوش است.

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

اخیرا مقاله‌ ای در چهار بخش با عنوان ” انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر” به قلم محمد عثمانی در سایت ” ایران امروز” انتشار یافته، که به گمان ما واجد نکاتی غیر دقیق، نسنجیده،

ادامه »

یکی از شاخه‌های بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطه‌ی فکری است که معرفت‌شناسی، فلسفه ذهن، روانشناسی و اخلاق را به

ادامه »

این روزها شاهد حمله بخشی از جریان چپ به نیروها و جریان‌های مختلف اپوزیسیون جمهوری اسلامی هستیم؛ جریانی که پس

ادامه »