سُبع هشتم قرآن

سروش دباغ

«پای پوش ما که از جنس نبوت بود ما را با نسیمی از زمین می کند

 چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان می برد.

 هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر.

 هر تکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر می خواند

 جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی می داد.

 ما گروه عاشقان بودیم و راه ما

 از کنار قریه های آشنا با فقر

 تا صفای بیکران می رفت.»[۱]

نیکوس کازانتزاکیس از نویسندگان محبوب و مورد علاقه من است. رمانهای او سویه های معنوی- تاریخی- اگزیستانسیلِ پررنگ و تامل برانگیزی دارد.[۲] در میان آثارش، سرگشته راه حق، مسیح باز مصلوب، زوربای یونانی، آخرین وسوسه مسیح، گزارش به خاک یونان و آزادی یا مرگ را با  لذت تمام خوانده ام.[۳]  کازانتزاکیس در فقره ای از گزارش به خاک یونان، که شرح تجربه زیسته و تلاطم های روحی و فکری اوست و می توان آن را وصیت‌نامه فکری‌اش به حساب آورد، درباره منحصر و محدود نبودنِ کلام خداوند به متن مقدس موجود، «سِفر آفرینش» می‌نویسد:‌

« می خواهی بدانی که بشر این‌گونه با خدا همکاری می کند. عده ای مرا رافضی می نامند- بگذار چنین کنند. من کتاب مقدس خود را دارم، که آنچه را کتاب مقدس دیگر فراموش کرد، یا جرئت نکرد بگوید، می گوید. آن را می گشایم و در سِفر آفرینش می خوانم: خداوند جهان را آفرید و به روز هفتم استراحت کرد. در آن وقت، واپسین آفریده اش – انسان – را صدا کرد و گفت:‌ پسرم اگر دعای خیرم را می‌خواهی، به من گوش کن. جهان را آفریدم اما از تمام کردن آن غفلت ورزیدم. نیمه کاره رهایش کردم. تو آفرینش را ادامه بده. جهان را شعله‌ور ساز، آن را به آتش بدل کن و به منش بازگردان. آن را بدل به نور خواهم کرد.»[۴]

کازانتزاکیس، پس از انتشار مسیح بازمصلوب و آخرین وسوسه مسیح، مورد خشم کلیسای کاتولیک قرار گرفت، به نحوی که پس از مرگش در سال ۱۹۵۷، آباء کلیسا مانع از خاکسپاری او در کلیساهای یونان شدند. وی که بر موقعیت خود اشراف داشت، هنگام نگارشِ گزارش به خاک یونان در اواخر عمر، عنایت داشت که خلاف‌آمد عادت کرده و سخنان نامتعارفی نوشته است؛ از این رو باکی به دل راه نمی‌داد و با خود زمزمه می‌کرد: بگذار جماعتی مرا رافضی و مرتد بخوانند. او در «کتاب مقدسِ» خود، می‌نویسد که خداوند پس از آفریدن جهان، به انسان می‌گوید: من جهان را آفریدم، اما نیمه کاره رهایش کردم؛ تو آفرینش را ادامه بده و جهان را شعله‌ور ساز.

به روایت نیکوس، انسان باید کار نیمه تمام خداوند را دنبال کند و خلاقانه، اراده انسانیِ خود را اعمال کند و نقش خود را بر صحیفه هستی زند و به آفرینشگری ادامه دهد. این سخنان کازانتزاکیس، طنین نیچه‌ای پررنگی دارد و تداعی کننده مفاهیم «اراده معطوف به قدرت» و دوگانه «اخلاق سروران»/ «اخلاق بردگان»[۵] است که در آثار فراسوی نیک و بد و تبارشناسی اخلاق به تفصیل به بحث گذاشته شده‌اند.[۶] کازانتزاکیس تاکید نیچه بر اراده و تحقق بخشیدن به آن و آری گفتن به زندگی و آفرینشگری پیشه کردن را سخت پسندید و در آثار خویش به کار بست و بسط  داد. محمد اقبال لاهوری، نواندیش دینی و رفرمیست مسلمان معاصر نیز از این حیث تحت تاثیر نیچه بود و با تاکید بر عناصر اختیار و بداعت و «تازه کاری»، در اندیشه نقدِ تصوف ذلیل ‌پرور و برکشیدن عرفان عزت‌پرور بود؛ عرفانی که در آن انسان بر صدر می نشیند و نقش خود در کارگاه هستی را می‌خواند و اعمال می‌کند و آدمی از نو می‌آفریند؛ که « عالمی از نو بباید ساخت و از نو آدمی».[۷]

کازانتزاکیس با تاکید بر مقولاتِ آفرینشگری و خلاقیت، «کتاب مقدس» و «سِفر پیدایش» خود را تقریر و روایت کرده، پاره ای نکات را بدان افزوده و بر اتمام کار نیمه تمام خداوند به دست انسان تاکید کرده است.

از گزارش به خاک یونان و «سِفر پیدایش» به روایت کازانتزاکیس در سنت مسیحیت که درگذریم، محمد بن منور در اسرار التوحید درباره ابوسعید ابی الخیر آورده است:

«جدّم شیخ الاسلام ابوسعد رحمه الله علیه گفت که روزی شیخ ما ابوسعید – قدّس الله روحه العزیز – در نیشابور مجلس می‌گفت. دانشمندی فاضل حاضر بود. با خود می‌اندیشید که این سخن که این مرد می‌گوید، در هفت سُبع قرآن نیست. شیخ، حالی روی بدان دانشمند کرد و گفت: ای دانشمند! بر ما پوشیده نیست اندیشه خاطر تو. این سخن که ما می گوییم در سُبع هشتم است!

آن دانشمند گفت: سُبع هشتم کدام است؟

شیخ گفت:‌ هفت سُبع آن است  که یا ایَها الرسول بلغ ما انزل الیک و هشتم سُبع آن است که فاوحی الی عبده ما اوحی. شما مپندارید که سخن خدای عزّ و جل معدود و محدود است. انَ کلام الله لا نهایه له. مُنَزّل بر محمد (ص) این هفت سبع است. اما آنچه بر دلهای بندگان می‌رساند در حصر و عدّ نیاید و منقطع نگردد.»[۸]

بوسعید در پاسخ به دانشمندی که در مجلس او حضور یافته بود و منبع پاره‌ای از سخنان او را سراغ  گرفت، گفت:‌ تصور نکنید که سخنان خداوند معدود و محدود است و تنها در متن مقدسِ مسلمانان، قرآن، بروز و ظهور یافته؛  بلکه حدّ یقفی ندارد و در سیاقهای دیگر نیز سر برآورده است. از منظر بوسعید، تمام آنچه بر پیامبر نازل شده، درهفت پاره و سُبع گرد آمده؛ آنچه به نزد مسلمانان به  قرآن موسوم است. افزون بر آن، آنچه بر دلهای بندگان مقرب او ریزش کرده، در قرآنی که پیامبر آورده نیست و در سُبع و پاره هشتم  قرآن یافت می شود.[۹]

جلال الدین رومی در دفتر چهارم مثنوی معنوی، از بایزید بسطامی نقل می کند که ولادت ابوالحسن خرقانی را پیشگویی کرده بود:

آن شنیدی داستان با یزید

که ز حالِ بوالحسن، پیشین چه دید

روزی آن سلطان تقوی می‌گذشت

با مریدان، جانب صحرا و دشت

بوی خوش آمد مر او را ناگهان

در سوادِ ری، ز سوی خارقان

بوی خوش را عاشقانه می‌کشید

جانِ او از باد باده می‌چشید[۱۰]

روزی بایزید بسطامی به اتفاق مریدان به جانب دشت روان گشت. در همان احوال، بوی خوشی را از جانب خارقان استشمام کرد و احوالش خوش شد. مریدان متوجه این تقلب احوالِ معنوی بایزید شدند و سبب را از او جویا شدند:

لطف کن ای رازدانِ رازگو

آنچه بازت صید کردش بازگو

گفت: بوی بوالعجب آمد بمن

همچنان که مر نبی را از یَمن

که محمد گفت « بر دستِ صبا

از یمن می آیدم بوی خدا [۱۱]

با یزید گفت: بوی خوشی به مشامم می رسد، همانگونه که بوی خوشی از جانب یمن به سمت شبه جزیره عربستان وزید و محمد بن عبدالله، پیامبر اسلام گفت: من بوی خدا را جانب یمن استشمام می کنم، من هم رایحه معنویِ خوشی را استشمام می کنم:

گفت: زین سو بوی یاری می‌رسد

کاندرین دِه شهریاری می‌رسد

بعدِ چندین سال می‌زاید شهی

می‌زند بر آسمان ها خرگهی

«چیست نامش؟» گفت : «نامش بوالحسن»

حِلیه‌اش واگفت ز ابرو و ذقن[۱۲]

با یزید گفت: در این دیار شهریاری زاده می شود به نام بوالحسن، که به مقام رفیعی می رسد و برمسند ولایت معنوی و شیخوخیت تکیه می‌زند.

چون رسید آن وقت و آن تاریخِ راست

زاده شد آن شاه و، نَردِ مُلک باخت

از پسِ آن سال ها آمد پدید

بوالحسن، بعدِ وفاتِ بایزید

جمله خوهای او ز اِمساک و جود

آنچنان آمد که آن شه گفته بود[۱۳]

سالها گذشت و بایزید روی در نقاب خاک کشید و پس از آن، ابوالحسن خرقانی، چنانکه شیخ بسطامی خصایلش را پیش بینی کرده بود، زاده شد و پای به سرای خاکی نهاد.

نه نجوم است و نه رمل است و نه خواب

وحیِ حق؛ واللهُ اعلم بالَصّواب

از پیِ روپوشِ عامه در بیان

وحیِ دل گویند آن را صوفیان

وحیِ دل گیرش  که منظرگاهِ اوست

چون خطا باشد، چو دل آگاهِ اوست؟

مومنا، یَنظر بِنورِ الله شدی

از خطا و سهو آمن آمدی [۱۴]

مولوی، پس از روایت داستان با یزید و بوالحسن، تاکید می‌گوید که سخنان و پیشگویی هایی از این دست، نه رمل است و نه خواب، که «وحی حقّ» است؛ وحی حقی که عارفان در مقام  بیان، برای  «روپوش عامه»، تحفظ و خویشتن‌داری کرده و آن را «وحی دل» گویند و نامند؛ وحی دلی که ایمن است و در آن خطا و سهو راه ندارد. در واقع، به نزد مولانا، سخنانِ با یزید در حقّ بوالحسن از جنس «وحی حقَ» است و تفاوت ماهوی با آن ندارد؛ تعبیر دیگری از روایت بوسعید مبنی بر اینکه سخنان خداوند حدّ و حصر و نهایتی ندارد.[۱۵]

«ای کاش عشق را زبانِ سخن بود». بیش ازهشتصد و پنجاه سال پیش، ابوسعید ابی الخیر، سالک سنتی و عارف نامبردارِ برخاسته از سنت اسلامی، به روایت نواده ‌اش در اسرار التوحید، سخنان خداوند را منحصر به آنچه در قرآن آمده نمی‌دانست و حدّ یقفی بر سخنانی که رایحه قدسی و وحیانی دارند، قائل نبود؛ همان که یک قرن بعد، در مثنوی مولوی، از آن به «وحی دل» تعبیر می‌شود. بر همین سیاق، در نیمه قرن بیستم، رمان‌نویس و سالک مدرنی چون نیکوس کازانتزاکیس که در دل سنت مسیحی بالیده، در وصیت نامه معنوی خود، گزارش به خاک یونان، روایتی مشابه از امر قدسی به دست می‌دهد و سخنان خداوند را منحصر به آنچه در متن مقدسِ موجود آمده نمی‌داند:

کاشکی هستی زبانی داشتی

تا زهستان پرده‌ها برداشتی

هر چه گویی ای دمِ هستی از آن

پرده دیگر برو بستی بدان[۱۶]

منابع و پانوشتها

[۱] سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر « حجم سبز»، شعر « تپش سایه دوست».

[۲]  اخیراً، بخشهای مختلف » زوربای یونانی» با ترجمه درخشان محمد قاضی را مجددا خواندم. برایم جالب بود که هنگام خواندنِ دوباره این اثر، فقراتی از اشعار «پیغام ماهی‌ها»، «شب تنهایی خوب»، «آفتابی» و «به باغ همسفران» از دفتر «حجم سبزِ» سهراب سپهری در ذهن و ضمیرم زنده شد و سر برآود: «ولی آن نور درشت/ عکس آن میخک قرمز در آب/ که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد/ چشم ما بود/ روزنی بود به اقرار بهشت». «گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را/ چشم تو زینت تاریکی نیست /پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا/ و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد/ و زمان روی کلوخی بنشیند با تو» «سفرهایی تو را در کوچه هاشان خواب می بینند/ تو را در قریه های دور مرغانی به هم تبریک می گویند/ چرا مردم نمی دانند/ که لادن اتفاقی نیست/ نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب های شط دیروز است»؛ «بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت/ میان دو دیدار قسمت کنیم/ بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم/ بیا زودتر چیزها را ببینیم/ ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض/ زمان را به گردی بدل می کنند.» کازنتزاکیس و سپهری، در کسوت سالکان مدرنی که دلمشغول سلوک معنوی در روزگار کنونی اند؛ خلاف‌آمد عادت عمل کردن را بر می‌کشند و دعوت به نو گشتن و سرمه‌ای بر چشم کشیدن و دیگرگونه نگریستنِ در جهان پیرامون و امور دم دستی‌ای چون برگ درختان، باران، باد پاییزی، آسمان، خورشید، پرواز پرندگان … می کنند؛ دعوت به بازنگری در عادات مألوف فکری و رفتاری می‌نمایند؛ نگرشی که در جای خود شگفت‌انگیز است و گَرد ملالت و کهنگی و تکرار را می زداید و تنهایی معنوی را به ارمغان می‌آورد و سالک را طراوت و طمانینه و تازگی می‌بخشد. افزون بر این، «فانوس جادویی زمان» را به دست گرفتن و محیط شدن بر زمان و به تعبیر داریوش شایگان، « بی‌زمانی مطلق» را در امر هنری تجربه کردن، از دیگر مقوماتِ سلوک معنوی به روایت نیکوس و سهراب است. امیدوارم تدبیر موافق تقدیرافتد و تاملات اخیرم درباره مقوماتِ نگرش معنوی به هستی از منظرِ کازانتزاکیس و سپهری را در قالب مقاله‌ای منتشر کنم.

[۳]  سه جلسه از سلسله جلساتِ کتابخوانیِ ماهانه « بنیاد سهروردی» به نقد و بررسی  زوربای یونانی، آخرین وسوسه مسیح و گزارش به خاک یونان اختصاص یافت. مباحث نیکو و تامل برانگیزی از سوی حضار در این محافل طرح شد. فایل‌های صوتی این جلسات در لینک زیر در دسترس است:

http://www.begin.soroushdabagh.com/lecture_f.htm

[۴]  نیکوس کازانتزاکیس، گزارش به خاک یونان، ترجمه صالح حسینی، تهران، نیلوفر، صص ۵۵۰ و ۵۵۱.

[۵] master morality/ slave morality

[۶]  روایت خویش از حدود و ثغور امر اخلاقی در فلسفه نیچه را در درس‌گفتار « فلسفه نیچه» ، با محوریت  تبارشناسی اخلاق، طی پانزده جلسه در « بنیاد سهروردی» در شهر تورنتو تقریر کرده‌ام. فایلهای صوتی این جلسات در لینک زیر موجود است:

http://www.begin.soroushdabagh.com/lecture_f.htm

[۷]  برای بسط این مطلب در آثار اقبال لاهوری، نگاه کنید به مقاله «اقبال شاعر»، نوشته عبدالکریم سروش در لینک زیر:

http://www.mediafire.com/file/w1xczme62e5ma2v/%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84+%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1.pdf

[۸]  نقل از:  پیمانه های بی پایان: قصه های کوتاه ادبیات عرفانی، انتخاب و تعلیقات: مهدی محبتی،  تهران، هرمس، جلد دوم، ص ۲۶۲.

[۹] «سُبع هشتم» از مفاهیمی است که در ادبیات عرفانی و صوفیانه به تفاریق به کار رفته است. پس از اسرار التوحید، در دیگر مکتوبات عرفانی از جمله آثار‌ عطار نیشابوری به این امر پرداخته شده است. مراد از «سُبع هشتم»، سخنانی است که در زمره سخنان خداوند است و رایحه قدسی و وحیانی دارد، هر چند در متن مقدس مسلمانان، قرآن، ذکری از آنها نرفته است. از سنت عرفان خراسانی که درگذریم، قاطبه شیعیان که امامان را « مفترض الطاعه» می‌خوانند و شأنِ والایی برای روایاتی که از ائمه رسیده قائلند و آنها را عِدل  قرآن می‌انگارند، بر محدود نبودن سخنان خداوند و کلام قدسی به قرآن صحه نهاده اند. برای آشنایی بیشتر با  تلقی‌های مختلف از مفهوم «سُبع هشتم» در سنت عرفان اسلامی، به عنوان نمونه، نگاه کنید به: فاطمه عسگری و سید حسین سیّدی، «سبع هشتم: حقیقتی اسرارآمیز تا تعبیری طنزآمیز»،  فصلنامه تخصصی عرفان اسلامی، سال دهم، پاییز ۹۲.

[۱۰]  جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، به تصحیح و مقدمه محمد علی موحد، تهران، هرمس و فرهنگستان زبان و ادب فارسی، ۱۳۹۶، دفتر چهارم، ابیات ۱۸۰۵-۱۸۰۳ و ۱۸۰۷.

[۱۱]  همان، ابیات ۱۸۲۸-۱۸۲۶.

[۱۲] همان، ابیات ۱۸۳۶-۱۸۳۵ و ۱۸۳۸.

[۱۳] همان، ابیات۱۸۵۱-۱۸۴۹.

[۱۴] همان، ابیات ۱۸۵۵-۱۸۵۳.

[۱۵] در سنت نواندیشی دینی متأخر، عبدالکریم سروش، با تأسی به میراث ستبرِعرفان اسلامی-ایرانی و بر ساختن مفهوم « بسط تجربه نبوی» و تفکیک میان شخصیت حقیقی و حقوقی پیامبر اسلام و وام کردن مفهوم «تاریخیت»، توضیح داده که عرفای مسلمان، با برکشیدنِ و پذیرش مفهوم «خاتمیت»، فتوا به ختمیت ِشخصیت حقوقی پیامبر و بسط شخصیتِ حقیقی او داده و به قدر وسع در لفّ و نشرِ تجربه نبوی  در درازنای تاریخ کوشیده و کشفیات باطنی و معنوی خویش را نیز بدان افزوده و میراثی ماندگار برجای گذاشته اند. روایت سروش از تجارب عرفانی- باطنی و ربط و نسبت آنها با تجارب وحیانی و نبوی، در تناسب و تلائم با قرائت بوسعید و جلال الدین بلخی از این مقولات است. سالها بعد، در دهه نود شمسی، عبدالکریم سروش با طرح نظریه « رویاهای رسولانه»، نظریات الاهیاتیِ وحی شناسانه خویش را توسعه بخشید و تکمیل کرد. در مقاله « از تجربه نبوی تا رویای رسولانه»، تطورات و ادله این نظریه وحی شناسانه را، به روایت خویش  تقریرو صورتبندی کرده ام. چنانکه در می یابم، قدرت تبیینی و ارزش معرفت شناختیِ این نظریه بدیع و بدیل، از نظریات سنتی و موجود کمتر نیست؛ مضافا بر اینکه از مفروضات متافیزیکی کمتری مدد می گیرد. برای بسط بیشتر مطالب فوق، نگاه کنید به :

عبدالکریم سروش، بسط تجربه نبوی، تهران، صراط، ۱۳۷۸، مقالات « بسط تجربه نبوی» و « خاتمیت ۱ و۲».

سروش دباغ، ورق روشن وقت: جستارهایی در نواندیشی دینی، فلسفه و هنر، تورنتو، انتشارات بنیاد سهروردی، ۱۳۹۷، صفحات ۶۲-۴۹.

[۱۶] مثنوی، دفتر سوم، ابیات ۴۷۲۸-۴۷۲۷.

به اشتراک گذاری بر روی telegram
تلگرام
به اشتراک گذاری بر روی twitter
توییتر
به اشتراک گذاری بر روی facebook
فیس بوک
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
واتزاپ

12 پاسخ

  1. همین قدر که جناب سروش نمیداند که نیکوس کازانتزاکیس کاتولیک نبود و ارتدوکس بود خود گویای آن است که ایشان کتاب گزارش به خاک یونان را چقدر با دقت خوانده و از میزان تفاوت ماهوی این دو شاخه قدیمی مسیحیت چقدر بی‌اطلاع است.مذهب کاتولیک روحانی‌محور(مانند شیعه ولایت فقیهی) و مذهب ارتدوکس متن محور است(مانند مذهب سنی).کاری که کازانتزاکیس کرد در مذهب ارتدوکس کفر مطلق و علامت نزدیک شدن به دیدگاه کاتولیک بود و چیزی نمانده بود پدر نیکوس پوست از کله پسرش بکند.اتفاقا تجربه کازانتزاکیس دقیقا خلاف منظور جناب سروش است که مبلغ بریدن از روحانیت فاسد کنونی و برگشت به متن مقدس است.مشکل دین اسلام ناقص بودن متن و نیاز به افزودن بر آن نیست،بلکه دقیقا برعکس،زیادی متن و قدیمی بودن و ناسازگاری آن با شرایط کنونی است.این هم سنتا ۲ راه دارد.یا قبول کنیم که روحانیت اسلام حق حذف و اصلاح متن قدیمی و اسقاط را دارد یا خود مشغول نبوت شویم! هر دوی این راهها مشکلات خود را دارند.روحانیت شیعه به هیچوجه حاضر به اصلاح روشهای شکست خورده خود هم نیست چه رسد به اصلاح متون مقدس.راه دوم هم که اولا با مساله ختم نبوت مغایرت دارد،دوما نبوت هر کس با دیگری متفاوت خواهد بود،و سوما این سوال مطرح میشود که نبوت چه کسی صادق و مال چه کسی کاذب است و چهارم این که اگر مشکل نه در «سبع هشتم» بلکه در سبعهای اول تا هفتم بود تکلیف چیست؟! آیا سبع هشتم اسباع قبلی را نسخ خواهد کرد؟! حاصل این فرآیند که دیگر اسلام نخواهد بود و به بهائیت بیشتر شبیه است.پیش از جناب سروش هم بهاءالله و احمد کسروی به همین نتیجه رسیده بودند و دیدیم چه سرنوشتی یافتند.یکی بالای دار رفت و شکم دیگری در خود ساختمان دادگستری(!) سفره شد! به نظر بنده مشکل ما ملت ایران اصرار بر تکرار تجربه‌های شکست خورده قبلی است.جناب سروش چیزی که شما پیشنهاد کرده‌اید قبلا تجربه شده و نتیجه که نداده هیچ،مشکلات جدیدی هم بر قبلی‌ها افزوده است.آخر آزمودن سکولاریسم واقعی این قدر برای شما سخت و دشوار است که حاضرید ماهیت خود دین را قربانی کنید نه این که دست سیاست را از آن کوتاه کنید و بخشهای قدیمی و به دردنخورش را دور بریزید و سازمان فشل و بیسواد روحانیت را هم منحل یا محدود کنید؟!!

  2. با عرض معذرت از تمام دوستانی که اینجا اظهار نظر کرده اند منهم نظرم را میگویم و اگر شبهه اسائه ادب پیش امد عفو بفرمایند ” وجه مشترک در همه کامنتها بر ناسودمندی اینگونه گفتارها استوار است ” و نویسنده را به راه صواب رهنمون شده اند که اینها در گذشته های دور و نزدیک گفته شده و نسخه های شفا بخشی نبوده اند یا امروزمان را تحلیل کن اگر چاره گر هستی یا همینقدر که از قران یاد میکنی همزمان مقوله های وحشت اوری چون تبعیضهای مذکور در قران راجع به زن و سنگسار و از این دست را دوباره زنده میکنی و الی اخر ” سوال من این است که با وجود تاریخی بودن این ابهامات که از انها یاد کردید ایا دورانی وجود داشته تا این نارسائیها و ناراستیها مورد مداقه راستین قرار گرفته باشد و پرده از چهره زیبا یا کریه اشان افتاده باشد و ماهیت واقعی انان افتابی شود ؟ نبوده ! هیچگاه نبوده و هر زمان که کسی خواست به این مهم دست پیدا کند کاهنان معابد جهالت و خرافات شمشیر بدست و کف به دهان اورده وارد میدان شدند و خود را ضامن حفظ ناموس دین و تقدس پیامبر و قران نامیدند و دهانها بستند و قلمها شکستند و قربانی شایسته ای برای خدا در محراب سر بریدند ” مصلحت اندیشی شما و دلنگرانیتان از کدام جنس است ؟ نگران کدام نقصانید که وقت تنگ میبینید برای گفتار و بیتاب کدام منجی که حضورش را در حرفهای نو نمیبینید؟

  3. am
    گفت : ایشان در سرداب تاریک توهم خویش هم کلام با موجودات مجازی قلم در تاریکی رانده اند و با دل دل کردن خویش دلیل خوبی بر نادیده انگاشتن مغز بعنوان جایگاه تفکر آرایه داده اند و حقیقت را در همان تاریک خانه خیال ندیده اند چنانچه چار چوب میخ کوب شده ذهن خود را به طرف روشنایی باز کنند خواهن د دید واقعیت با تصور تفاوت ذاتی دارد و تقریرات خود را به دنباله روی از کسانی بیان نمی کردند که علم تجربی را نماد گاو و خر و بنای آخور دانسته اند

  4. am
    گفت : ایشان در سرداب تاریک توهم خویش هم کلام با موجودات مجازی قلم در تاریکی رانده اند و با دل دل کردن خویش دلیل خوبی بر نادیده انگاشتن مغز بعنوان جایگاه تفکر آرایه داده اند و حقیقت را در همان تاریک خانه خیال ندیده اند چنانچه چار چوب میخ کوب شده ذهن خود را به طرف روشنایی باز کنند خواهن د دید واقعیت با تصور تفاوت ذاتی دارد و تقریرات خود را به دنباله روی از کسانی بیان نمی کردند که علم تجربی را نماد گاو و خر و بنای آخور دانسته اند

  5. هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود.
    جناب استاد در قدرت ترکیب واژگانی , حافظه , برداشت معانی بلند عرفانی از پدیده ها و … شما هیچ جای شکی نیست ولی قربانت گردم جامعه تشنه حرف حساب است نه اینها. بهتر نیست قدرت نهفته در قلمتان را برای بیداری توده ها و تازیانه بر ارباب بی مروت ایرانمان بزنید ؟ چکیده حرف شما هشت قرن پیش به گفته خودتون آورده شده اگه دردی دوا میکرد و گرهی باز میکرد تا حالا کرده بود… حرف من توده هاست که از اندیشمندان و نخبگان خودشون انتظار دارند (برحسب وظیفه ای که در تعریف یک انسان کامل بر دوششون هست) اگر هم در عوالم بالا سپری میکنند تحفه ای برای دوستان بیارن که دردی ازشون دوا میکنه. من اگر به عنوان شاگرد میخواستم این مقاله رو تموم کنم به این مهم ارتباطش میدادم که آی مسلمانان در رحمت الهی اگه برای شما بیشتر از پیامبرتون باز نیست کمتر هم نیست , خودتان هرکدام قرآنها میتوانید نوشت دست بکشید ازین دکانداران دین .

    جناب استاد ما هنوز درباب کوتاه کردن دست خون آلود (اکثر) فقیهان از زندگی مردم لنگ میزنیم. ما هنوز گفتمان جدی ای بین توده های تحول خواه با دینداران محافظه کار ایجاد نکردیم و حکومت ازپایگاه این مردم فریفته شده نهایت استفاده برای سواری رو میگیره. از طرفی برای مردم مذهبی هیچ آلترناتیو ملموسی از زیست دینی در یک جامعه لیبرال-سکولار وجود نداره …

    شما میتونید سبع هشتم قران رو در قرن ۱۴ ام یاداوری کنید و کسانی هم هشت قرن دیگه شما رو ولی ای کاش دراین نوشته ها به زبانی که خودتان میفهمید چیزی بیابید که قانعتان کند خانه از پایبست ویرانست.

  6. اخیرا دیدم سیدکمال حیدری در مصاحبه با حسین دهباشی می گوید اخباریها و به طور خاص علامه مجلسی معتقدند قران سه جلد بوده و دو جلد دیگرش مفقود شده یا موجود نیست. تنها راه جبران این فقدان، پناه بردن به روایات است. (نقل به مضمون)
    نظر نویسنده در این باره چیست؟ اینکه در میان مسلمانان عرفا به نوعی و اخباریون به نوع دیگر‌مدعی نقصان متن مقدسند، جای تأمل دارد. با سپاس

  7. نی در خلقت وقفه ای

    آدم یبافت خرقه ای

    خلیفه رب گشتن

    بر گردنش ذمه ای

    بار گران برداشتن

    از رب بوده عرضه ای

    در افلاک و در زمین

    قبول نکرد بنده ای

    مأمور شدند پس جمله

    بر او برند سر سجده

    کرنششان بر آدم

    خلقت بود هر لحظه

    یاری خواسته چون باری

    ما را بایست همکاری

    خلق بکرده سپس أمر

    بایست نکته دریابی

  8. آقای دباغ با سلام؛مقاله پر مدعا اما نامفهوم درسخن سازی ومعنی پردازی تان را خواندم.متاسفم که باید بگویم،لطفا معنی کنید:جیب های ما صدای جیک جیک کودکی میداد، یا بدتر:چوبدست ما بدوش خود جهان جاودان میبرد یا بازهم بدتر هرتکان دست ما با جنبش یک بال مجذوب سحر میخواند.این سخنان را از قدیم الایام شطحیات بی معنی خوانده اند وتوگوئی عده ائی ازصوفیان و شیوخ پر مدعا برای فریفتن مستمعین خود حیرت آفرینی کرده اند واین نیز درست است :از سبب دانی شود ،کم حیرتت!!!موقعی به سمت واقعیات رو مینمائی،فی الفورگزاف گوئیها رسوا می شوند.اینهمه خرقه پوش وشیخ وصوفی وزاهد ورند ودرویش ،ملامتیه ونقشبندیه وسایر …بازها آمدند وبرگی از معضلات واقعی بشر را نخواندند و ننوشتند وکلهم اجمعین در داخل کتب دواوین شعری ومنظومه های ادبی ما نهایتا دفون شدند.
    اینکه غیر از وحی قرآنی ،به انسان سخنان دیگری آموخته می شودکه بوسعید آن را معلوم نیست چرا به جای سبع دوم ،سبع هشتم خوانده؛برای من بشر قرن بیست ویکمی معنی محصلی نداردوآن پیشگوئی بایزید از تولد حسن خرقانی نیز که مولوی وبه تبع آن شما را به حیرت افکنده، فاقد کمترین ارزش واهمیتی است ؛چرا که هیچ سخندانی ،هیچ استادی وهیچ دانشمندی واندیشمندی هرگز ادعا نکرده است که آیندگانی بعد ایشان نخواهد آمد.اما حقیقتا عده ائی که زیاد بر موضوعی تمرکز کرده اند واندیشیده اند ورنج برده اند،آری به حدس وظن به چیزهائی دسترسی پیدا کرده اند واگر شما اسم وعنوان آن را وحی هم بگذاری ،اشکالی ندارد.
    اما آقای دباغ عزیز مهم معیاریست که تابعین این تئوریها ، برای تمییز سخنان وحی گونه از سایر سخنان واندیشه های ارزشمندو مهم در عمل باید ارائه بدهند و آنوقت است که ناگزیر باید وحی را تعریف کنند.منظور از راز ،راز زدائی کنند!!!

  9. نمی‌دانم آقای دباغ چه اصراری به استفاده از واژه‌های عربی دارد. برخی از این واژه‌ها را حتا بسیاری از دانش‌آموختگان هم نمی‌فهمند. «تفاریق» یعنی چه؟ چرا از معادل ساده‌تر و آشناتری استفاده نشده است؟

  10. استاد عزیز بفرمایند که ما باید براساس کدام ادله چنین سخنی و مشابه آنرا بپذیریم:
    “به روایت نیکوس، انسان باید کار نیمه تمام خداوند را دنبال کند و خلاقانه، اراده انسانیِ خود را اعمال کند و نقش خود را بر صحیفه هستی زند و به آفرینشگری ادامه دهد.”
    یا مشابه آن در لسان عرفا؟

    از اینکه “فاوحی الی عبده ما اوحی” چرا باید بپذیریم آنها در قرآن نیست…شاید سوره حمد از نزدیک بر پیامبر وحی شده است…بیان روح القدس در هنگام نزدیک شدن با پیامبر و حمد الهی است…

    هر آنچه برای هدایت بشر لازم بوده است در قرآن آمده…آنچه در دل مومنان میگذرد در میان خود و خدای خود است و برای هدایت دیگران نیست…چرا باید باشد؟ کجای قرآن ذکر شده است که نعمت قرآن بعدا تمام خواهد شد…

    البته میتواند توفیق الهی برای فهم دقیق تر و ارتباطات بیشتر آیات و سور و قرآن باشد…که برای هر ذی صلاح دیگری نیز امکان دارد و از شعاع قرآنی خارج نیست…

  11. با سلام. نظریهٔ جناب عبدالکریم سروش در باره « رویاهای رسولانه» گر چه کامل نیست ولی‌ مسلما طرحی نو در نو اندیشی دینی است . قران شامل علم و دانش بشر قرن هفتم است و کپی‌ برداری از دیگر کتب دینی آن زمان. سبع هشتم قران اسمی است بی‌مسما. انسان خوب و بدون قران با فضیلت و انسانیت خود به مراتب برتر و والا تر از انسانی است که آیات قران در مورد سنگسار، تبعیض نژادی، تبعیض زنان……خوانده و به روی مبارک نیاورده است. بدون شک میتوان صد‌ها آیه خوب از قران “تفسیر” کرد که این البته به هنر مفسر بستگی دارد. خوبئ قران (و دیگر کتب دینی) این است که از درون آن‌ها همه چیز میتوان استخراج کرد. مثل کلاه شعبده باز است. هم کبوتر دارد و هم مار. فضیلت و عرفان بخشی از انسانیت است و ربطی به قران ندارد.

  12. نی در خلقت وقفه ای
    آدم را هست خرقه ای
    خلیفه اش خواهد شد
    بر گردنش عهده ای
    بار گران برداشتن
    از رب بوده تحفه ای
    نه سماوات نه ارضش
    تن ندادند به فرضش
    مأمور شدند پس جمله
    بر او برند سر سجده
    این کرنش ها بر آدم
    خلقت باشد در عالم
    یاری جسته چون باری
    با او شایست همکاری

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

یادداشت روز

اندیشه

آخرین مطالب