بازگشت به شریعتی؛ بازگشت به عدالت

حسن یوسفی‌اشکوری

درآمد

امسال چهلمین سالگشت درگذشت دکتر علی شریعتی است. بی گمان شریعتی یکی از اثرگذارترین سیمای روشنفکری ایران معاصر و از جهاتی مهم ترین متفکر نواندیش دینی در قرن اخیر ایران به شمار می آید. او بود که در دوران معاصر دین فهمی از نوع دیگر را به نسل خود آموخت و اهمیت فهم دین در بستر تحولات و تعاملات تاریخی را برجسته کرد و در این سیر و صیرورت معرفتی گفتمان دینی تازه ای را در دین شناسی خلق کرد و این ابداعات تحرکات فکری و اجتماعی و فرهنگی عمیقی را در جامعه ایرانی در پی آورد.

شریعتی و افکار و آموزه هایش (که اکنون در مجموعه آثار ۳۶ جلدی اش به یادگار مانده) به لحاظ موضوعی چندان متنوع و رنگارنگ است که نمی توان آنها را به یک و یا چند موضوع فروکاست ولی در این مقال می کوشم به بعدی از ابعاد فکری و معرفتی  و در عین حال اجتماعی و سیاسی او بپردازم؛ بعدی که می پندارم در شرایط کنونی ایران (و حتی جهان) از اهمیت بیشتری برخوردار است. این بعد مهم، اندیشه و آرمان عدالت خواهی و در معنای دقیق تر، برابری طلبی اوست. بدین ترتیب، از منظری که اکنون نگاه می کنم، بر این گمانم که پس از چهل سال، بازگشت به شریعتی به معنای بازگشت به عدالت خواهی است.

این مقال در سه فصل سامان می یابد: سوسیالیسم دینی شریعتی، علل انزوای جریان برابری خواه اسلامی در دوران جمهوری اسلامی و در نهایت ضرورت احیای اندیشه عدالت خواهی در شرایط کنونی جامعه ایران.

الف. سوسیالیسم اسلامی شریعتی

کسانی که حتی اندک آشنایی با شریعتی و آثار و افکار او دارند، به روشنی می دانند که یکی از آموزه ها و در واقع یکی از اصول فکری شریعتی، باور به عدالت طلبی و برابری خواهی بوده است که البته (مانند دیگر موضوعات مهم) صبغه ای از باورهای دینی و آموزه های اسلامی داشته و به استناد برخی شخصیت های تاریخ اسلام توجیه شده است. از آنجا که این فصل موضوع اصلی نیست، با ذکر کلیاتی و نقل چند فاکت از آن در می گذرم.

شاید بتوان مهم ترین سخن شریعتی در این باب را همان سه گانه مشهور «عرفان، برابری و آزادی» دانست (این گفتار در رساله جداگانه ای با همین عنوان به صورت الکترونیکی موجود و قابل دسترسی است). در باره این سه گانه از گذشته تا کنون به ویژه در طیف آشنایان و علاقه مندان به افکار شریعتی، مباحثه و مجادله زیادی درگرفته که اکنون موضوع من در این نوشتار نیست؛ مرادم استناد به اصل این مدعاست که در آن در کنار عرفان و آزادی، به اصل برابری تکیه شده است. در واقع شریعتی مدعی است که سعادت و کامیابی آدمی در تحقق این سه اصل است؛ هرچند این که بین آنها چه نوع ربط و پیوندی است و چگونه در عالم واقع و با چه ابزارهایی محقق خواهند شد، در آموزه های شریعتی چندان روشن نیست.

اجمالا می توان گفت شاید به جای «عرفان» از «معنویت» بگوییم مناسب تر باشد (هرچند که برخی اخلاق را نیز پیشنهاد کرده اند) و به جای آزادی «دموکراسی»، درست تر و روشن تر باشد. چرا که توضیحات شریعتی نشان می دهد که مرادش از عرفان معنویت است و از آزادی دموکراسی  و این ها را می توان از گفته های دیگر شریعتی هم به دست آورد. مثلا در مجموعه آثار شماره ۸ (نیایش) می گوید: «خدایا! جامعه ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت بازگردد. و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش، تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم» چنان که ملاحظه می شود، در این گفتار، «تصوف» (بخوانید عرفان) و «معنویت» مرادف به کار رفته و «آزادی عرفانی» با «کمال معنوی» قرین شده است. چنین می نماید که در ذهن و ضمیر شریعتی نیز عرفان مرادف معنویت بوده است. در مورد آزادی نیز داستان همین گونه است. هرچند مفهوم آزادی (به ویژه در ذهن و زبان شریعتی) معنایی فراتر از آزادی سیاسی دارد و شامل آزادگی نیز می شود ولی او بارها مرادش را بازگفته و توضیح داده است که مقصودش همان دموکراسی و حق حاکمیت ملی و مردمی است. چنان که در گفتار «صالحات و حسنات در قرآن» در مقام شرح و بسط مثلث زر و زور و تزویر این مدعا را  به روشنی نشان داده است. نمونه های دیگر هست که به زودی خواهد آمد.

جدای از آن، تکیه معرفتی و اعتقادی دیگر شریعتی برای اثبات برابری خواهی، اصل توحید است. در دستگاه فکری و اعتقادی شریعتی، اصل توحید یگانه اصل دین است (در برابر تقسیم سنتی اصول و فروع و فهرست اصول به سه و یا پنج) و او (چنان که در طرح هندسی مکتب آورده است)، فقط توحید را زیربنای معرفتی و دینی تمام ارکان مختلف و متنوع اسلام می شناسد. او اصل توحید را معیاری برای برابری (یا سوسیالیسم اسلامی) معرفی می کند. وی توحید را یکتایی در الوهیت، یک تویی در بودن و یکه سازی در بودن فردی و اجتماعی می داند و این بدان معناست که در تمام اجزای جامعه انسانی «باید» (باید تجویزی و اخلاقی و نه لزوما آمرانه و دستوری) برابری و در بعد سلبی آن عدم تبعیض حاکم باشد. شاید بتوان گفت این بعد توحید می تواند مصداق توحید اجتماعی و یا توحید در عبادت باشد. منطقا در اینجا دو گانه «شرک» و «توحید» شکل می گیرد؛ دوگانه ای که شریعتی بارها بدان توجه کرده است.

به عنوان نمونه چند فراز از گفته های شریعتی در باب برابری و سوسیالیسم را می آورم تا مدعیات ایشان وضوح بیشتری پیدا کند.

«سوسیالیسم یک ایده آل انسانی و یک ضرورت حیاتی است. سوسیالیسم در مسیر آرمان آزادی خواهی، حق طلبی و عدالت جویی انسان، دعوتی است به نفی تبعیض و بهره کشی و افزون طلبی فردی و شرک طبقاتی» (مجموعه آثار ۴، ص ۳۵۹).

«زندگی برابرانه در یک جامعه، جز بر اساس یک «زندگی برادرانه» محال است» (مجموعه آثار ۲۰، ص ۴۸۱).

سوسیالیسم و دموکراسی، دو موهبتی است که ثمره پاک ترین خونها و دست آورد عزیزترین شهیدان و مترقی ترین مکتب هایی است که اندیشه روشنفکران و آزادی خواهان و عدالت طلبان، به بشریت عرضه کرده است» (مجموعه آثار ۲۲، ص ۲۲۰-۲۲۱).

«سوسیالیسم برای ما، تنها یک سیستم «توزیع» نیست، یک فلسفه زندگی است» (مجموعه آثار ۱۰، ص ۸۰).

از این سنخ سخنان در آثار شریعتی فراوان می توان یافت. این چند فقره به عنوان نمونه نقل شد تا کسانی که با افکار و آثار شریعتی آشنایی چندانی ندارند، اجمالا بدانند که او در باب عدالت و برابری در روابط انسانی چگونه می اندیشید.

از این مجموعه چنین اصل اساسی استخراج و استنباط می شود:

یکم. نفی و رفع تبعیض و استقرار برابری در روابط انسانی یک ضرورت انسانی و اخلاقی است.

دوم. این نفی تبعیض در تمام ابعاد است و فقط جنبه اقتصادی ندارد؛ هرچند مسئله معیشت و زندگی مادی بسیار مهم است و باید تأمین شود. ولی در هرحال سوسیالیسم اساسا و اولا «یک فلسفه زندگی است». شریعتی در باب تأمین «نان» در زندگی آدمیان چندان اصرار داشت که در پاسخ به پرسش از «معنای زندگی چیست؟» می گوید: «نان، آزادی، فرهنگ، ایمان و دوست داشتن» (مجموعه آثار ۱، ص ۱۸۵). او در پی نقل این مطلب، تأکید می کند که «نان» در آغاز این پنجگانه، دقیق و درست انتخاب شده است. او در این باب تا آنجا اصرار داشت که می گفت «مردمی را که «آب قنات» ندارند به جستجوی «آب حیات» در پی اسکندر روانه کردن و قصه خضر در گوش شان خواندن، شیطنت بدی است» (مجموعه آثار ۱۳، ص ۲۶۶). در این باب آرای شریعتی در باب «مالکیت» و «توزیع» و «مصرف» و همین طور «استثمار» مهم اند و در آثار او می توان یافت.

سوم. برابری بدون برادری محال است. مراد از «برادری» احساس هم‌پیوندی عمیق انسانی است که در تفکر شریعتی ذیل عنوان «اومانیسم اسلامی» بر بنیاد قصه آدم در قرآن تبیین شده است.

چهارم. شریعتی سوسیالیسم و برابری خواهی و عدالت طلبی خود را بر بنیاد توحید و اخلاق دینی استوار می کند. او می اندیشید که «اخلاق یک سوسیالیست اخلاق یک مسلمان است» (مجموعه آثار ۲۳، ص ۳۵۰). وی بر این نظر بود که اصولا سوسیالیسم و اخلاق سوسیالیستی و منش برابری خواهانه بر بنیاد ماده گرایی و ماتریالیسم قابل توضیح و تفسیر نیست بلکه با اساس بینش توحیدی و معنوی قابل فهم و تحلیل و قبول است. از این رو، وی ابوذر غفاری (صحابی برابری خواه پیامبر در روزگار عثمان) را «خداپرست سوسیالیست» می دانست (البته این عنوان برگرفته از کتاب عبدالحمید جوت السحار مصری بوده که شریعتی آن را در جوانی ترجمه کرده بود). گفتنی است که در این مورد شریعتی میراثدار «خداپرستان سوسیالیست» که بود که در سالهای نخستیم دهه بیست شکل گرفته بود و او در نوجوانی عضو فعال آن بود.

پنجم. برابری با معنویت (و اخلاق) و آزادی (دموکراسی) کامل خواهد بود. با این همه، شریعتی با «سوسیال – دموکراسی» نوع اروپایی آن (البته با معیارهای پنجاه سال قبل) سازگار نبود و آن را در خدمت سرمایه داری می دانست.

ششم. یکی از محورهای بنیادین نقد شریعتی از نظام سرمایه داری حاکم بر جهان (و در زمان او عمدتا آمریکا و اروپا) با تمام ابعاد و ملزوماتش، همان اصول برابری خواهی و تبعیض ستیزی و اخلاق سوسیالیستی توحیدی اش بود که در این باب بسیار سخن گفته است. او بارها به اصول و دستاوردهای مترقی و آزادیخواهانه جهان مدرن اذعان کرده است اما در عین حال به پیامدهای خواسته و ناخواسته جهان پیشرفته صنعتی و سرمایه داری و اخلاق حاکم بر آن توجه و به شدت آنها را زیر ضربه نقد خود گرفته است. البته به قطب سوسیالیستی آن روزگار (قطبی که خود را بدیل و آلترناتیو سرمایه داری می دانست) نیز با همان حدت می تاخت. شاید بتوان گفت این جمله کوتاه او که: غرب سرمایه داری «انسان قلابی» می سازد و شرق سوسیالیستی «انسان قالبی»، تا حدودی رویکردهای انتقادی اش در این مورد را عیان کند.

آنچه گفته شد، صرفا برای آشنایی اجمالی خوانندگانی است که یا (به دلیل بعد زمانی و یا به هر دلیل دیگر) به کلی با افکار و آموزه های شریعتی بی خبرند و یا از یاد برده و یا در نهایت فعلا حضور ذهن فعال و آماده ندارند. این نیز گفتنی است که، در این مختصر، هدف نقد و بررسی اندیشه های شریعتی نبوده و نیست یعنی هدف عمدتا بازگویی و یادآوری  بوده و نه بیشتر. با این حال آنچه مورد تأیید و تأکید من است، آرمان بلند مبارزه با هر نوع تبعیض و رواج و گسترش هرچه بیشتر اندیشه برابری خواهی است نه جزئیات افکار و آموزه ها.

ب. چرا جریان عدالت خواه شکست خورد و یا منزوی شد؟

می دانیم که  در دهه چهل و پنجاه هم اندیشه سوسیالیستی و عدالت طلبانه در جریان روشنفکران سیاسی و مبارز رواج و بلکه غلبه داشت و هم در جریان روشنفکران و مبارزان اسلامی بسیار پر رنگ بود و در واقع وجه غالب بود و از این رو اختصاص به شریعتی نیز نداشت. اگر به ادبیات مذهبی دو دهه پیش از انقلاب مراجعه کنیم، به روشنی می بینیم که ظلم ستیزی، عدالت خواهی، برابری طلبی، نفی استثمار، اقتصاد توحیدی، جامعه بی طبقه توحیدی، رفاه عمومی، تقابل مستضعفین با مستکبرین و مانند آنها پربسامد است و حتی ذیل همین عناوین مقالات و کتابهایی نوشته شده است. جز شریعتی (که در این باب سرآمد است) در این زمینه به آثار کسانی چون: علی تهرانی، محمود طالقانی، ابوذر ورداسبی، علی گلزاده غفوری، حبیب الله پیمان، ابوالحسن بنی صدر و نیز آثار مکتوب مجاهدین خلق می توان مراجعه کرد. در این نوع آثار، نویسندگان مسلمان، تلاش می کردند به استناد به داده های متون و منابع اسلامی و نیز تاریخ اسلام، نوعی عدالت طلبی (عدالت حقوقی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و . . .) استخراج کنند و نشان دهند که اسلام نیز مدافع عدالت و برابری و مخالف ستم اقتصادی (استثمار و نطام طبقاتی) و نیز ستم سیاسی (خودکامگی و استبداد) است. البته چنین تفکری در جریان جنبش مشروطه خواهی و به طور خاص در گروه «اجتماعیون عامیون» (سوسیال – دموکرات) مجلس اول و «حزب دموکرات» مجلس دوم و سوم ریشه داشت. در جریان انقلاب ایران نیز این اندیشه رواج کامل داشت و گزاف نیست که بگویبم در مجموع بر اندیشه ها غالب بود. در دهه پنجاه این تفکر چندان قدرتمند بود که روحانی عالی مقام محافظه کاری چون مرتضی مطهری در کتاب «مبانی اقتصاد اسلامی» (که پس از انقلاب منتشر شد و به فرمان آیت الله خمینی از انتشارش جلوگیری شد) فصلی دارد تحت عنوان «نقاط اشتراک اسلام و سوسیالیسم» و مطهری در این اثر برای ماشین مالکیت قایل نیست. در هرحال این چپ گرایی را در سخنان و آموزه های آیت الله خمینی نیز به وفور می توان یافت. این گرایش مسلط در قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز به نوعی بازتاب یافته است.

اما جریان برابری خواهی و عدالت محور پس از پیروزی انقلاب و در دوران آغازین جمهوری اسلامی به شتاب منزوی شد و بعد می توان گفت شکست خورد. این پرسش مطرح می شود که چرا چنین جریانی اصیل و ریشه دار و به یک معنا مردمی به شکست و دست کم انزوا انجامید؟ پاسخ دقیق به این پرسش مهم محتاج تحلیلی جامع از تحولات چهاردهه عمر جمهوری اسلامی و حتی بررسی وضعیت عمومی در سطح جهان است اما در اینجا صرفا به پنج عامل مهم این شکست اشاره می کنم.

یک. تحول در هژمونی روحانیت. درست است که در دو دهه چهل و پنجاه آیت الله خمینی و شماری ار روحانیون مبارز و حامی او گرایش عدالت خواهانه داشته و در جهت دفاع از حقوق فرودستان جامعه سخن می گفتند (چرا که خود اینان غالبا از طبقات فرودست و یا میانه حال جامعه بودند) ولی در دوران پس از پیروزی و تسخیر کامل ماشین دولت و اقتدار تمام عیار، به شتاب به راست گرایش یافته و نه تنها گرایش اولیه را از یا بردند بلکه به سرکوبی های فکری و فرهنگی و سیاسی جریان چپ عدالت خواه دست زدند. این گرایش نیز خود معلول عوامل متعددی است. از جمله می توان به پایگاه طبقاتی و منابع معیشتی عموم علما و روحانیون یعنی طبقه بازار و حجره اشاره کرد که البته پس از انقلاب از وابستگی مالی به طبقات بازاری به بوروکراسی دستگاه عظیم دولت متحول شد و روحانیون حامی و وابسته به رژیم ولایت فقیه خود «نون خور» و رانت خوار دولت شد و در چنین وضعیتی پایگاه طبقاتی نیز دگرگون شد و در نتیجه روحانیون حاکم به واقع نمی توانستند مدافع اصیل و واقعی منافع طبقاتی فرودستان جامعه باشند. از این رو شریعتی راست می گفت که: بگو از کجا می خوری تا بگویم چگونه فکر می کنی. نیز او هوشمندانه می گفت: تا دو حجره (حجره بازار و حجره حوزه) از هم جدا نشوند، اسلام آزاد نخواهد شد. عامل مهم دیگر این دگردیسی طبقاتی، فقه و اجتهاد رایج و سنتی در حوزه ها و از جمله آیت الله خمینی و علمای پیرو او بود؛ فقهی که در نهایت نمی توانست مدافع برابری و عدالت و تبعیض ستیز در معنای دقیق و جامع آن باشد. باز شریعتی، که به ماهیت تاریخی روحانیت آگاهی خوبی داشت، به درستی می گوید «امروز تمام منبرها به نفع توده ها و علیه سرمایه دارهاست و تمام رساله های فقهی به نفع سرمایه دارها و بر علیه توده‌هاست» (مجموعه آثار ۱۰، ص ۴۸). و چه هوشمندی می خواست در دوران پیش از انقلاب چنین سخن دقیق و راستی گفتن!

قابل ذکر این که در این تحول فکری و فقهی، برخی از روشنفکران دینی متأخر، در گرایش به راست، به یاری روحانیون حاکم و غیر حاکم آمده و با نقد غالبا یک سویه و گاه غیر منصفانه جریان عدالت خواه، راست گرایی فقیهانه و سنتی را تقویت کردند. در این دوران در یک سو ایدئولوژی ستیزی و ایدئولوژی زدایی افراطی بود و در سوی دیگر دفاع افراطی از لیبرالیسم و حداکثر لیبرال – دموکراسی، و این خود بستری و یا بهانه ای شد برای طرد و نفی هر نوع اندیشه عدالت خواهی و مردمی به زیان فرودستان و به سود فرادستان.

دو. دومین عامل انزوای جریان عدالت طلب، سرکوبی های سیاسی دهه شصت و پس از آن است که هنوز نیز ادامه دارد. البته واقعیت این است که از همان آغاز عمر جمهوری اسلامی، هر نوع دگراندیشی اعم از چپ و راست و مذهبی و غیر مذهبی و ضد مذهبی با شدت سرکوب شده و نیروهای فعال آن در نهایت به انزوا رفته و متحمل آسیب های جدی و تاریخی شدند ولی این نیز واقعیت دارد که، در مقام مقایسه، جریان چپ اسلامی به دلایلی (که اکنون جای طرحش نیست) با شدت و حدت بیشتری سرکوب شد. در اوایل، این جریان با برچسب «التقاط» رانده شده و تحت انواع فشار و سختی فکری و فرهنگی و سرکوبی های فیزیکی قرار گرفت (البته مجاهدین خلق افزون بر اتهام التقاطی برچسب نفاق و منافق نیز دریافت کردند).

در هرحال پس از سرکوبی های گسترده دهه شصت و با چند درجه تخفیف در دهه های بعد، اعمال انواع فشار (از زندان گرفته تا احیانا اعدام و ممنوعیت قلم و بیان) بر این جریان موجب انزوای فکری و حضور سیاسی اثرگذار آن شد.

سه. ضعف های معرفتی و چپ روی های افراطی. عامل انزوای دیگر، کاستی های نظری و به ویژه برخی اقدامات تند و رادیکال و پر اشتباه بخشی از جریانهای وابسته به جناح عدالت خواه چپ بود. با این که در دو دهه چهل و پنجاه، چپ اسلامی در تکاپوهای فکری و نظریه پردازی هایش، فعال بوده و برخی تولیدات معرفتی مهمی نیز عرضه کرده بود، ولی هنوز گام های مهم تری می بایست برداشته می شد تا به کمال لازم برسد. آنچه گفته شده بود، عمدتا در حد کلیات بود و گاه شعارگونه و کمتر به جزئیات پرداخته شده و در واقع به پرسش ها و چالش های اساسی خیلی توجه نشده بود. گزاف نیست گفته شود که در آن زمان، برابری و عدالت بیشتر به مثابه یک آرمان مطرح بود (چنان که آزادی نیز چنین بود) ولی این که چگونه و با چه ابزارهایی  در شرایط خاص ایران می توان به برابری رسید و مانند آن کمتر مورد توجه و تأمل بود.

البته در این زمینه ها انبان چپ غیر مارکسیستی و یا سوسیالیستی پرتر بود چرا که از منابع نظری و نمونه های عملی چپ جهانی استفاده می کرد ولی برابری خواهان مسلمان، که می خواستند در رقابت با چپ غیر مذهبی مکتب و ایدئولوژی دینی مستقل و بومی داشته باشند، با ابهامات و دشواری های زیادی روبرو بودند. جامعه (امت) آرمانی عدالت طلبان مسلمان در تاریخ اسلام نمونه عینی نداشت و اگر به نمونه هایی در اسلام آغازین اشاره می شد، یا ناقص بود و یا (چنان که بعدها روشن شد) اصولا توهمی بوده و حداقل برای جوامع مدرن امروز قابل انطباق نبود. پس از انقلاب دانستیم که برخی مدعیات روشنفکران و یا حتی سنتگرایان سیاسی و انقلابی در باب «اسلام انقلابی» و عدالت محور و آزادیخواه چه اندازه خام و گاه سست و بی بنیاد بوده است.

در هرحال در شرایط حساس و مهم پس از پیروزی انقلاب، جریانهای رنگارنگ چپ اسلامی، نه برنامه خاص و مدونی برای اداره کشور بر اساس همان آرمانهای بلند و انسانی داشتند و نه، حداقل شماری از اینان، حاضر بودند در تعامل با شرایط و حتی با همان روحانیون سیاسی و انقلابی، که در عمل متحد هم شمرده می شدند، قرار گرفته و اندکی کوتاه بیایند تا به اهداف مشترک برسند. مجموعه این عوامل (از جمله عدم پایگاه توده ای کافی) سبب شد که برخی از این طوایف دچار اشتباه محاسباتی مهلک شده و به اقدامات گاه خشن و ویرانگر روی بیاورند و این به این جریان آسیب جدی و تاریخی وارد کرد. برخی جریانهای چپ فدایی و غیر فدایی و بیشتر اقدامات تروریستی سازمان مجاهدین خلق از نمونه ای برجسته آن است.

چهار. تقدم آزادی بر عدالت اجتماعی. فکر می کنم یکی از عواملی که در انزوای جریان برابری خواهی ایران پس از انقلاب اثر گذاشت، جا به جایی عدالت اجتماعی و دموکراسی و یا همان آزادی بود؛ نکته مهمی که غالبا مورد غفلت قرار می گیرد. در اینجا من تجربه زیسته خودم را روایت می کنم و می پندارم دیگرانی چون من نیز چنین بوده اند.

من در دوران پیش از انقلاب سالک راه برابری خواهی و عدالت طلبی در تمام ابعاد و اضلاع آن بودم، اما در چند سال پیش از پیروزی، نیرو و انرژی اصلی ام صرف مبارزه سیاسی با رژیم حاکم می شد و در سالهای ۵۶-۵۷ تمام زندگی ام وقف این راه بود. در این دوران می خواستیم به آزادی برسیم که عبارت بود از سقوط استبداد سلطنتی حاکم و استقرار نظام قانونگرا و حاکمیت مردم. زیرا در آن زمان در ذهن و زبان «من» و «ما» آزادی به معنای حق حاکمیت مردم بود با تمام لوازمش. هرچند در آن دوران «دموکراسی» چندان باب نبود ولی آزادی و حاکمیت ملی با دموکراسی مترادف شمرده می شد. این را می توان به استناد اسناد مکتوب آن دوران نشان داد و مدلل کرد و نمونه های فراوانی را مثلا در سخنان آیت الله خمینی و طالقانی و حتی در افکار شریعتی(چنان که نمونه هایی از او نقل شد) یافت.

وقتی انقلاب شد، می پنداشتم که به آزادی رسیده ایم و حال باید برای برابری و عدالت مبارزه کرد. به دیگر زبان، فکر می کردم به عدالت سیاسی (دموکراسی یا همان جمهوری و استقلال) رسیده ایم و به ویژه در آن زمان سرخوشانه می پنداشتم که اسلام انقلابی حامل آزادی (در تمام ابعاد و لوازم آن) هست و آیت الله خمینی می تواند با اجتهادات فقهی خود راه انقلاب را بگشاید و در تداوم آن بکوشد. گمان می کردم حال که آزادی محقق شده، باید برای برابری و زدودن انواع تبعیض از ساحت جامعه کوشید. از این رو در دو سال اول مجلس اول، حساسیت ها و تکاپوهای من (البته در کنار برخی دوستان همفکر عدالت خواه دیگر که خود را سوسیال – دموکرات می دانستیم) بیشتر حول محور نفی تبعیض و استثمار و کاهش فاصله های طبقاتی بود. اما به تدریج دانستم که هنوز مشکل چالش استبداد / آزادی، که از عصر مشروطه آغاز شده بود، هنوز به پایان نرسیده و هنوز نه تنها به آزادی های مطلوب نرسیده ایم که از آن دورتر هم شده ایم. تفطن به این واقعیت تلخ، مرا به این نتیجه رساند که تا حداقل آزادی ها (نه حداکثر) نباشد، عدالت خواهی نیز عملا راه به جایی نمی برد. نمی خواهم به بحث تقدم آزادی بر عدالت و یا بر عکس برگردم (که خود مبحث مهم و پیچیده ای است و شاید مثال مرغ و تخم مرغ را تداعی کند) ولی در هرحال در دهه شصت و هفتاد چنین فکر می کردم و به همین دلیل وقتی که دوم خرداد شد و به اصطلاح جنبش اصلاح طلبی در درون ساختار قدرت حاکم شکل گرفت، با تمام توان تلاش کردم که به تغییر مثبت اوضاع به سود مردم و برای تحقق فضای دموکراتیک کمک کنم تا راه برای گسترش عمیق تر عدالت اجتماعی بازتر شود. در هرحال این جا به جایی، پارادایم گفتمانی آزادی و عدالت را تا حدودی تغییر داد.

پنج. شکست نظام های سوسیالیستی و کمونیستی جهانی. عامل مهم دیگری که به انزوای جریان برابری خواه ایران معاصر کمک کرد، فروپاشی شوروی و برداشته شدن دیوار برلین بود که، به رغم آثار مثبت آن، در هرحال به شکست غایی آرمان جریانهای چپ و ضد سرمایه داری جهانی تعبیر شد و در نهایت، جبهه ضد استثمار و ضد نظام سلطه را در همه جای جهان تضعیف کرد. تا آنجا که راستگرایان جهان شادمانه سخن از «پایان تاریخ» گفتند و مدعی شدند که لیبرالیسم (به عنوان بدیل سوسیالیسم) به پیروزی نهایی دست یافته است.

البته گفتن ندارد که جریانها های برابری خواه مسلمان ارتباط ایدئولوژیک وثیقی با چپ مارکسیستی و یا حتی نظام های سوسیالیستی مستقر در جهان نداشته و ندارند، ولی به هر تقدیر هر دو (حداقل در حد آرمان خواهی) در یک جبهه قرار گرفته و به تعبیر شریعتی رقیب هم اند و نه دشمن هم (البته مرتضی مطهری بر خلاف آن به دشمنی آن دو اصرار داشت).

ج. ضرورت احیای جریان عدالت خواه اسلامی در ایران کنونی

حال با این مقدمات طولانی (اما ضروری) به فصل آخر می رسم که انگیزه اصلی این نوشتار است.

از زمان شریعتی و به طور کلی از مقطع رخداد انقلاب بهمن ۵۷، حدود چهل سال گذشته است. در این دوران ظاهرا کوتاه تحولات مهم وژرفی در ایران و منطقه و ایران رخ داده است. در غرب سرمایه داری بحرانهایی رخ داده و یا در حال رخ دادن است. خوش خیالی های پایان تاریخ و پیروزی نهایی لیبرالیسم آرمانی راستگرایان در حال سپری شدن و یا همراه با فاجعه های ریز و درست انسانی (از جمله جنگهای مداوم) و تخریب زیست محیطی است. توهم پایان عمر مذهب، به گونه ای که در نظر برخی شیرین جلوه کرده بود، اکنون دارد به برآمدن انواعی از بنیادگرایی ضد تجدد و خشن و وحشی در اشکال مسیحی و یهودی و اسلامی و حتی سکولار منتهی می شود. دیوار برلین فروپاشیده ولی از جهاتی به پیامدهای مطلوب خود منتهی نشده است. شکاف طبقاتی و فاصله فقر و غنا در جهان (که زمانی گفته می شد شمال / جنوب) و حتی در خود اردوگاه غرب، افزایش هراسناکی یافته است. فقر و سکس و پول و فریب و بی اخلاقی و خشونت جهان و تمدن جهانی را به شدت تهدید می کند.

اما در جهان اسلام و در جوامع اسلامی اوضاع به مراتب بحرانی تر است که البته بخش عمده آن معلول تحولات جهانی از جمله جهانی شدن اقتصاد و فرهنگ و سیاست و نیز مداخله های سلطه گرایانه دول غربی در خاورمیانه و در کشورهای اسلامی است. ایران نیز از این بحرانها سهمی دارد و البته گرفتار بحرانهای ویژه ایرانی – شیعی نیز هست.

مدعای من این است که آلترناتیو و بدیل چنین مشکلات و بحرانهایی در ایران (و جهان نیز) بازسازی و نوسازی جریان برابری خواه و عدالت طلب و شاید هم بتوان گفت «چپ مدرن» است. برای امکان جمع بندی، نخست، به چند بحران عمیق در جامعه ایرانی، اشاره فهرست می کنم:

۱-شکاف دولت ملت. شاید در هر کشوری بین نهاد دولت (و حکومت نیز) و ملت به معنای مدرن آن فاصله و دوری و شکاف وجود داشته و دارد ولی در جوامع مادون و یا ماقبل مدرن و به طور خاص استبدادی و غیر دموکراتیک، این شکاف بیشتر است و گاه به حد خطرناک و در سطح هشدار می رسد. در ایران، همواره چنین فاصله ای بوده و در صدر انقلاب اندکی کم شد ولی به تدریج بیشتر شد و اکنون شکاف دولت – ملت در حد قابل ملاحظه ای وجود دارد. با این که هنوز به مرحله هشدار و ایجاد خطر جدی نرسیده و خوشبختانه در بیست سال اخیر در پرتو جنبش اصطلاح طلبی (هرچند محدود) سیر نزولی پیدا کرده است، ولی با تغییر اوضاع (مثلا با اعمال زور بیشتر و یا در مقابل کم شدن زور دولت مرکزی و یا شکست کامل پروژه اصلاح طلبی) می توان فعال شود و چون آتش فشانی فاجعه و ویرانی به بار آورد.

۲-قدرت یافتن فاشیسم. دیری است که در فضای عمومی ایران نوعی فاشیسم و راسیسم رواج یافته است. از یک سو شوونیسم و نژادگرایی و حتی در شکل افراطی اش نژادپرستی قوم ایرانی در برابر اقوام دیگر (از جمله عرب‌ها) حدت یافته و از سوی دیگر قومیت گرایی و اصالت های قومی و در نتیجه جدالها و نزاع های قومی شدت گرفته است. این تحول نیز از سویی معلول جهانی شدن و واکنش خرده فرهنگها در برابر فرهنگ اقتصاد محور جهانی است و از سوی دیگر برآمده از سیاست های نادرست و مرکز محور و گاه سرکوبگرانه نظام حاکم بر کشور است.

در همین جا باید به فاشیسم متمسک به مذهب نیز اشاره کرد. مراد نوعی برتری جویی ذاتی و ایدئولوژیک اسلامی – شیعی حول محور بنیادین ولایت مطلقه و آن هم در حد ذوب در ولایت است که در نظام جمهوری اسلامی حاکم است

۳-رواج پوپولیسم و عوام گرایی خطرناک. از همان آغاز انقلاب اسلامی ایران، عوام گرایی و عوام زدگی در اشکال مختلف رواج یافت. شاید همان سخن مطهری در سال ۱۳۴۰ (در کتاب بحثی در باره مرجعیت و روحانیت) درست از آب درآمده است که گفته بود روحانیت ما به دلیل این که معاش خود را از عوام (توده مردم مقلد) تأمین می کند، عوام زده است و از این رو نمی تواند مترقی و پیشتاز باشد و همواره دنباله رو عوام خواهد بود و مراجع تقلید خود مقلد مقلدانشان هستند (البته نقل به مضمون). این سخن درست در جمهوری اسلامی مصداق پیدا کرده است؛ چرا که عوام گرایی و در اوج خود عوام فریبی از خصیصه تاریخی صنف روحانی است و حال در مقام اقتدار مطلقه و با در اختیار گرفتن تمام ابزارهای سنتی و مدرن فرهنگی و تبلیغی، بیش از هر کشور دیگر می تواند به پوپولیسم و عوام فریبی دامن بزند، که زده است.

در این باب سخن طولانی است و ناگزیر به همین سه مورد بسنده می کنم و در یک گزاره کلان عرض می کنم که در حال حاضر انواع شکاف های اجتماعی در جامعه ایران فعال است و برخی از آنها استعداد بیشتری برای ایجاد مشکل و حتی فاجعه دارند.

به گمانم برای شرایط بحرانی کنونی ایران و حل و یا تخفیف این شکافها، مناسب ترین آلترتانیو ایجاد و یا تقویت اندیشه های برابری طلبانه است که دیری است به محاق رفته است. چرا چنین می اندیشم؟ به یک دلیل اساسی:

ساختار حقوقی جمهوری اسلامی (قانون اساسی) بر بنیاد تبعیض نوشته شده است. به ویژه تبعیض مذهبی و چیرگی مسلمان شیعه بر دیگر آحاد ملت ایران که خود با محوریت اسلام فقاهتی مولد انواع تبعیضات دینی و جنسیتی و اجتماعی است. ساختار حقیقی این نظام (فقیهان و یا مریدن و پیروان ولایت مطلقه فقیه) نیز به مقتضای قانون اساسی و نیز به مقتضای ساخت و بافت فکری و تاریخی  طبقاتی خود نمی تواند در نهایت به برابری ذاتی و حقوقی آدمیان و از جمله مردمان ایران به عنوان شهروند تن بدهد.

البته این بدان معنا نیست که تمام مشکلات جاری کشور برآمده از ساختار حقوقی و حقیقی جمهوری اسلامی است و نمی تواند و نمی توانست بهتر از این باشد، بلکه مدعا این است که در بنای پر مدعای جمهوری اسلامی، سقف تغییرات برابری خواهانانه چندان بلند نیست و حداقل در شرایط کنونی انتظارات زیادی بر نمی انگیزد.

در هرحال هر پوزیسیونی اپوزیسیونی مناسب لازم دارد. نظام جمهوری به مقتضای ساختار خود راستگرا، محافظه کار، صنف محور (زنده یاد مهندس بازرگان به طعن می گفت «جمهوری روحانی») بر بنیاد ایدئولوژیک تبعیض و نابرابری است و آلترناتیو آن نیز منطقا نمی تواند جز اندیشه و راهبرد برابری خواهانه و عدالت جویانه باشد. البته به طور رایج، هر نوع مخالف و مخالفت و به ویژه هر جریان براندازی اوپوزیسیون خوانده می شود ولی، با توجه به تعریف دقیق دوگانه پوزیسیون و اوپوزیسیون، نمی توان هر مخالف ولو براندازی را مصداق این تعبیر دانست چرا که جناح آلترناتیو می تواند ماهیت مشابه با پوزیسیون و حتی راستگراتر و محافظه کارتر داشته باشد. چنان که در دوران انقلاب و پیش از آن، می پنداشتیم که مبارزه سخت علما و حتی بخشی از چپ غیر مذهبی رادیکال و انقلابی، لزوما به معنای آزادی خواهی و دموکراسی طلبی و مثلا حقوق بشری است و دیدیم که چنین نبود و ثابت شد که مخالف استبداد لزوما آزادی خواه نیست. البته با این تبیین، منتقد غیر برانداز و حتی اصلاح طلب اما از موضع تلاش برای تحقق برابری و رفع هر نوع تبعیض از ساحت حکومت و جامعه، اپوزیسیون شمرده می شود، اما انواع دیگر، خیر. می توان گفت منتقدان و مخالفان برابری خواه (با هر استراتژی درست و یا غلط) اپوزیسیون جمهوری اسلامی شمرده می شوند و صلاحیت آلترناتیو شدن دارند ولی انواع دیگر، نه. بدین جهت نباید دوگانه پوزیسیون و اپوزیسیون ما را به اشتباه بیندازد و موجب غفلت بشود. از یک سوراخ مار دو بار گزیده شدن شرط عقل نیست.

در هرحال، اولا- اگر بیان و تفسیر من از ساختار حقوقی و حقیقی جمهوری اسلامی درست باشد و ثانیا- تعریف و تعیین محدوده و مرز متمایز پوزیسیون و اپوزیسیون مقبول باشد، روشن است که تنها آلترناتیو منطقی جریان برابری خواه مخالف اصولی «تبعیض» خواهد بود و لاغیر.

اما این جریان می تواند در برابر انوع شکافها و تبعیضات مذهبی و قومی و فرقه ای و اجتماعی بایستد و در صورت کسب صلاحیت قادر است برنامه هایی برای حل و حداقل کاهش تبعیضات اجتماعی در سطح ملی و یا منطقه ای ارائه کند. به ویژه خطر پوپولیسم را، که خود را نماینده اقشار فرودست جامعه معرفی می کند و ما در جریان انتخابات ریاست جمهوری اخیر شاهد اوج مبتذل آن بودیم، را فقط آلترناتیو برابری خواه و عدالت طلب به معنای دقیق کلمه درمان می کند.

به شرحی که آمد، به دلیل انزوای طولانی جریان برابری خواه در دوران پس از انقلاب و فقدان عملی چنین اپوزیسیونی، عملا میدان برای انوع تبعیضات رسمی و غیر رسمی و انواع فاشیسم زیرپوشش دین و ملی و قومی و نیز انواع پوپولیسم عوام فریب باز شده و کار به جایی رسیده است که کسانی چون محمود احمدی نژاد و اخیرا خلف او ابراهیم رئیسی پرچمدار عدالت خواهی و تیمارداری فردوستان جامعه شده و یا آدمی چون محمدباقر قالیباف برنامه خود برای اداره کشور را کاهش فاصله طبقاتی به سود نود و شش درصد در برابر چهار درصد اعلام می کند. روشن است در فقدان جریان برابری خواه واقعی و جدی و صادق و به ویژه در شرایط کاستی های برابری خواهانه جناح اصلاح طلب رسمی و مجاز (که بیشتر به برابری نسبی حقوقی و سیاسی فکر می کند که البته در جای خود درست است و قابل دفاع)، پوپولیسم ماهیتا راست و محافظه کار با فریبکاری تمام میداندار می شود و به دروغ خود را حامی محرومان و طبقات فرودست جامعه معرفی می کند و این خود به امنیت ملی و روند دموکراتیزه شدن جامعه (حتی در همان محدوده اصلاح طلبی مجاز نیز) آسیب وارد می کند.

خوشبختانه در مغرب زمین نیز این بیداری و ضرورت به خوبی احساس شده است. با بحرانهای روزافزون سرمایه داری وحشی (البته نه لزوما مخالفت با هر نوع سرمایه و سرمایه گذاری)، گرایشات فاشیستی و پوپولیستی دارد اوج می گیرد و از این رو جریان چپ نوین حتی با همان عنوان قدیمی سوسیالیسم خود را نشان می دهد و اعلام موجودیت می کند. نمونه هایی از آنها را اخیرا در آمریکا و در بریتانیا و . . . مشاهده می کنیم. در انتخابات ریاست جمهوری اخیر ایران نیز، اکثریت مردم ایران (و بیشتر جوانان) نشان دادند که با فاشیسم مذهبی و پوپولیسم دغلکار میانه ندارد و، به رغم نیازهای شدید مالی و مادی، شعار «دوباره ایران» سر داده و به حقوق شهروندی رأی دادند که از ملزومات جنبش عدالت خواهی نوین ایران است.

فکر می کنم توانسته ام حرف اصلی خود را بزنم ولی ناگزیر با تذکر چند نکته گفتارم را به پایان می برم. هرچند هزار باده ناخورده در رگ تاک است!

نکته اول. آنچه اکنون بر آن اصرار دارم و کوشیده ام در حد ضرور برای مدلل کردنش بکوشم، همان آرمان برابری خواهی است و روی هیچ عنوان دیگری اصرار ندارم. فکر می کنم این عنوان به قدر کافی گویا و برای عموم روشن است. اما در این میان شاید همان عنوان دیرین عدالت  نیز مناسب باشد اما باید به تأکید بگویم مرادم عدالت به معنای برابری و مساوات است (یعنی همان مضمون اصلی اصل هشتم متمم قانون اساسی مشروطه که متأسفانه به دلیل مخالفت جدی محافظه کاران آن روز به شکلی رندانه تحریف شد) و نیز همان موضوع اصل اول و دوم اعلامیه جهانی حقوق بشر که تمام آدمیان را در خلقت برابر می شناسد و هیچ تعینی موجب برتری حقوقی فردی بر فرد دیگر و یا قومی و ملتی بر قوم و ملت دیگر نمی شود و نه عدالت به معنای ارسطویی آن (اعطاء کل ذیحق حقه) چرا که این تفسیر از عدالت خود بیشتر توجیه کننده انواع نابرابری است تا عدالت به معنای جامع آن.

نکته دوم. گفتن ندارد که بازخیزی جریان ضد تبعیض و برابری خواه، مشروط به شرایطی است که بدون تحقق آنها ثمری نخواهد داشت و حداقل زود به ناکامی می رسد. شرایط جهان و منطقه و ایران به کلی تغییر کرده است و بدون درک و تحلیل درست و واقع بینانه از مجموعه این تحولات، نمی توان دست به اقدامی زد و نمی توان طرحی نو درانداخت. امروز می توان از میراث فکری و سنت عملی متفکران برابری خواه پیشین (اعم از مذهبی و غیر مذهبی و از جمله از شریعتی) آموخت و بر همان بنیادهای استوار بنای تازه در انداخت ولی باید از کلیات و دعاوی نیازموده عبور کرد. گفته شده کسانی که می خواستند بهشت بسازند در عمل جهنم ساختند و این حرف درستی است ولی برابری خواهی صرفا یک آرمان و جنگیدن برای امور انتزاعی نیست بلکه مبارزه برای «تقلیل مرارت» آدمیانی است که گوشت و پوست و استخوان دارند و در کنار ما هستند و چه بسا خودمان نیز از همانها هستیم. اما و هزار اما، هم در عرصه نظر باید دلیری کرد و هم برای عمل طرح های نو اجرایی درانداخت که صد البته امور نسبی است و هرگز به آرمان انتزاعی نخواهیم رسید. باید برای دهها مشکل اجتماعی برنامه های راهبردی ارائه داد و این نمی شود جز این که نیروهای همدل و همراه در نهادهای سیاسی (مانند احزاب) و یا مدنی و پژوهشی گرد آیند و با خرد جمعی فعالیت کنند و کارشناسانه به جمع بندی برسند. به ویژه باید دانست که تجربه استخراج آموزه های مدرن و از جمله سوسیالیسم و یا هر عنوانی دیگر از درون سنت های ملی و یا دینی، کامیاب نیست. در همین باب می توان از آموزه ها و سیره های عملی مزدک و ابوذر و علی و عمر آموخت ولی عدالت امروزین (مانند آزادی) مفهوما و به ویژه مصداقا با گذشته های دور  نزدیک تفاوت بنیادین یافته است. پسوند صوری «اسلامی» نیز گرهی نمی گشاید.

نکته سوم. به گمانم در شرایط کنونی ایران، همچنان باید اصلاح طلب بود و برای تحقق نسبی آزادی های اجتماعی و یا کاهش نابرابری ها یعنی همان کاهش مرارت شهروندان ایرانی بدون هیچ تبعیضی کوشید؛ چرا که گفتن ندارد، بدون حداقل دموکراسی و قانونگرایی (ولو این که قانون کاملا عادلانه نباشد) و بدون حداقل فضای آزاد فکری و سیاسی و مطبوعاتی و حزبی، نمی توان هیچ قدمی برداشت. به همین دلیل است که مقامات جمهوری اسلامی بیش از هرچیز از فضای باز و تقویت نهادهای انتخاباتی و مدنی هراس دارند و نباید گذاشت حداقل ها نیز از دست برود.

واپسین کلام این که خوانندگان این نوشته را به مثابه یک پیشنهاد و دعوت تلقی کنند و نه یک مقاله مرسوم که احیانا از سر تفنن و یا تجلیل از یک شخصیت درگذشته نگارش یافته است. مضامین این نوشتار دغدغه ها و بصیرت های اخیر من است و از مشتاقان می خواهم با جدیت به این گفتگو بپیوندند و در رد و اثبات و یا اصلاح این پیشنهاد بکوشند شاید راهی به رهایی گشوده شود؛ شاید!

 

 

به اشتراک گذاری بر روی telegram
تلگرام
به اشتراک گذاری بر روی twitter
توییتر
به اشتراک گذاری بر روی facebook
فیس بوک
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
واتزاپ

26 پاسخ

  1. اول از همه و به عنوان یکی از عاشقان شریعتی بسی سپاس از تبیین کوتاه وکافی آقای اشکوری از وجهی کلیدی از ایده های شریعتی . ضمن اشاره ضروری به این نکته که شاید برای آقای تبریزی هم جالب باشد : سایتهای زیتون و ملی مذهبی بیشتر با مرام نهضت آزادی هم خوانی دارند تا شریعتی ! تازه آنهم نهضت آزادی تحت رهبری آقای یزدی و نه مهندس بازرگان ، و اما بعد…خوشبختانه اصل موضوع اساسا” منتفی است و تاکنون که چهل سال از شهادت شریعتی میگذرد نوشته های او همانطور که خودش پایشان امضا گذاشته است و به قدر کافی برای پرکردن گوش فراخ تاریخ معاصر و آینده چاپ شده اند . پس خوش به حال من و باران سوفی و دوستداران و عاشقانی مثل ما ! دوست افسوس زده ما آقای تبریزی در واقع نماینده تیپ بسیار مشخصی از روشفکران مذهبی ما هستند که به طور متعارف و سنتی قبل از آشنائی با افکار شریعتی مذهبی بوده اند بعد دیده اند که دکتر خیلی بهتر از رهبران فکری معمولشان ( مثل شهید مطهری یا آقای حکیمی) از اعتقادات آنها دفاع یا آنها را تبیین می کند درعین اینکه برخی از آن اعتقادات راهم زیر سوال می برد ! از لحاظ روانی این تیپ دوست دارد دکتر مثل آنها فکر کند ! و آرزو دارد که کاش شریعتی دست به ساختار اسلام تاریخ و سنت و فقه و فرهنگ و قوم و حدیث و روایت و …زده آ نها نمی زد ! برادر محترم آقای تبریزی خودتان نظر بدهید

    1. نه چنین است!
      برای سابقه و پرونده ی فکری ام بجای احتمالات، از خودم که زنده ام بپرسید!
      بنده دبیرستان کمال می رفتم که دکتر استاد دانشگاه بود و سخنران حسینیه. و هنوز جهت گیری فکری مشخصی نداشتم. البته بتدریج توفیق حضور در درس و سخنرانی، و مطالعه کتابهای اکثر اندیشمندان برجسته، مثل دکتر و پدر گرامیش، بازرگان، دکتر سحابی ، مطهری، و حکیمی و جعفری و بمرور بسیاری دیگر همچون مهدی حائری یزدی و..داشتم.
      اما اینکه “افسوس زده” و یا نماینده ی تیپ خاصی باشم؟، خیر! من هنوز هم دانش جوی حوزه های مختلف فکری ام و سعی دارم خود را از افکار مختلف محروم نکنم.
      اما دغدغه ی حقیقت دارم و معمولا مطابق جو حرف نمی زنم و سعی می کنم جوزده نباشم. لذا بقول آن باران خشک! بسا خوانندگانی نمی توانند با عرایضم ارتباط بهتری برقرار کنند و دلتنگ و بد بین هم می شوند.
      من سعی خودم را می کنم که شفاف و بی پیرایه، و به دغدغه حقیقت سخن بگویم. و لذا توجه به آن نامه ی حساس و مهم دکتر را با توجه به زمان نگارش و محتوی و حجم و نیز موضوع نامه و مخاطب آن، بسیار مهم میدانم. این مطلب، هم برای دوستان و عاشقان دکتر و هم منتقدان و مخالفان دکتر مهم و تعیین کنده است. که ارزیابی درستی از هویت و شخصیت و گرایش و تمایل و خط فکری و حس مسئولیت او و اندیشه ی او داشته باشند.

      برخلاف بعضی دوستان و اساتید، انجام نشدن آنرا، بدلیل غیر عملی بودن، احمقانه بودن، غیر منطقی بودن، و… نمیدانم.
      اشکالی هم ندارد که کسی که اهل قلم و فکر است، بدلیل احساس کمی فرصت و احتمال مثلا مرگ، اصلاح و تکمیل کارهایش را از یک همفکر و همساز خود درخواست نماید. چیز عجیب و غیر ممکن و یا غیر معقولی نیست!

      وما ابرء نفسی ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی.
      بنده ی خطاکار خدایم و با نفسی ضعیف و ناتوان که وسوسه گر است نفس می کشم و اگر رحمت پروردگار نباشد، گرفتار خطا ها و گناهانم.
      والسلام.

  2. در تایید اصالت سند جناب “باران سوفی” باید عرض کنم که نظرات دکتر شریعتی هم از ابتدا باید مستند به سند میشد. سندی که بعدا انکار نشود.

    قبل از ۵۷ وقتی بالای منبر بودند ابوذر و نهج البلاغه و … را شعار میدادند وقتی از منبر پایین آمدند نهج البلاغه را فاقد سند معتبر اعلام کردند و در نتیجه به فقه جعفری پرداختنند…کاری که پس از تثبیت تحولات ۵۷ در مجلس انجام شد…

    این است که برای “عدالت” و …باید به سند اصلی دین رجوع میشد و رجوع کرد و در آن یافت و مستند کرد… شفاف و روشن به عموم مردم ارائه میشد…

    کاری که امثال شریعتی باید انجام میدادند و امثال جناب اشکوری باید انجام دهند…و یا عدم امکان آنرا صریح بگویند…

  3. فکر نمی کردم یادآوری یک نامه از دکتر شریعتی، اینچنین بعضی را بیازارد که دست به هزار توجیه و رد و اعتراض و صدور احتمالات مختلف و اتهام و پرونده سازی فکری برای بنده ی گوینده کنند!
    شریعتی بیخود کرده چنان نامه ای نوشته، حماقت کرده، غلط زیادی کرده، باید از من و شما و توقعات و درجه ی تحمل و عشق و ارادت ما اجازه می گرفته،.. خوب شد؟!
    یادم آمد حکایتی را!
    مریدی در مسجدی میگفت، آقای مسجد از اولیاءالله است، وقتی می آید کفش هایش، جلوی پایش جفت می شود و چنین و چنان.
    از پیشنماز مسجد پرسیدند، او انکار کرد و گفت چنین کراماتی ندارم. رفتند به آن مرید انکار آقای مسجد را گفتند.
    آن مرید گفت: آقا غلط کرده است، … خورده است. حق ندارد چنین مقاماتی را انکار کند!

    1. بهتر است استدلال کنید.

      پست شما حاوی موضوع خاصی‌ نیست که امثال بنده رو آزار بدهد – کار به دیگران ندارم. بنده شخصاً علاقه مندم پاسخ مستدل بخوانم. و از کنار هر چیزی که‌شان گفتگو رو نازل کند بی‌ اعتنا میگذرم. تصور می‌کنم حرفی‌ برای گفتن ندارید. و اسیر یک پست بی‌ دقت و نه اندیشیده شدید.

      هر وقت آماده بودید، برگردید، بنده به سهم خودم به عنوان یک خواننده‌ معمولی‌ در خدمت شما هستم.

      1. جنابعالی آماده باشید که وقتی به یک نامه ی بسیار غریب افتاده ی دکتر اشاره میشود، آن هم با محتوای بسیار بسیار مهم و استراتژیکی، اولا آنرا مشتاقانه بجوئید و بخوانید و به مجموعه ی شناختتان از دکتر و افکار و نظرات و موضع گیری هایش، با توجه به شاخصی که او برای اندیشه هایش بطور کلی داده است، یعنی افکار دوست بسیار نزدیک و قدیمی و صمیمی و عالمش، محمد رضا حکیمی، بیفزائید.
        البته زوری نیست، چنانکه به بعضی گویا بر خورده و در صدد بی اهمیت کردن آن نامه ی تاریخی و وهن استاد محمد رضا حکیمی برآمده اند.
        اما برای تصویر کامل تر و درست تری از دکتر و افکار او این نامه را مهم بدانید و به علاقمندانش اطلاع دهید.

        حالا اگر در عرایض من نکته ای نیست و آنرا هجو و بیهوده یافتید، بسلامت، اگر نه، بیائید سرکوچه! و خدمت من برسید.

        1. طبیعتاً این آخرین پاسخ من است. ادب گفتگو بسیار مهم است که حفظ بشود. جناب عالی‌ حتا در این زمینه هم بی‌ دقت هستید متأسّفانه.

          بنده خط به خط آثار شریعتی‌ رو بارها و بارها خوندم. تصویر این نامه رو هم دیده ام. و کمترین اهمییتی برایم نداشته است از این نظر که ` واقعا و در عمل ` به کسی‌ اجازه داده شود به آثار شریعتی‌ دست بزند. این کار به غایت بی‌ معنیست و صریح تر بگویم، احمقانست. دقیقا مثل این است که سازندهٔ معجزات معماری دنیای اسلام مثل تاج محل، مسجد شاه اصفهان، یا مسجد جامعه قمم، یا یزد و غیره از فرزندش خواسته باشد که بعد از مرگش، این بناها که معجزه تاریخ اسلام هستند رو بین خودشان تقسیم کنند، و یا بخشی یا همهٔ آن را از بین ببرند یا “ اصلاح “ کنند ( به هر دلیلی‌ که این سازنده عاقل و بالغ و بزرگ این آثار تمایل داشته انجام داده شود)، و فرض کنید که فرزندانش به هر دلیلی‌، از جمله به این دلیل که قدر این آثار بزرگ رو میدونستند، و آنها رو آثار درخشان هنری میدانستند که نباید هرگز به آن‌ دست زد، و دست درازی رو به آن‌ جرم دانسته ‌اند – چون هنر رو و معماری رو و زیبایی‌ شناسی‌ رو و عظمت و غرور تاریخی‌ این آثار رو و خود تاریخ رو می‌فهمند و میشناسند – حتا اگر یکی‌ از مستراح‌های این مسجد‌ها رو به قبله ساخته شده باشد، و یا یکی‌ از دیوارهایش کوتاهتر از بقیه دیوارها باشد، و یا در بخشی از بنا از گچا استفاده شده که با اصول معماری نمیسازد و یا به هزار عیب دیگر؛ چرا باید اصرار کرد که وصیت این آدم احساساتی – بنا به طبیعت معماران و هنرمندان بزرگ – که چنان وصیتی کرده اجرا شود؟ ( فرض بر این است که آنچه این معمار گفته واقعا از نظر حقوقی “ وصیت “ بوده). شما لزومی ندارد اینقدر نگران مستراح رو به قبله این مسجد باشید و همهٔ زندگیتون رو وقف اصلاح این مستراح بفرمایید – اگر چنین مستراحی وجود دارد. هیچ کس اصلا از این مستراح استفاده نمیکند. همه میدانند این بنا چه ارزشی دارد و “ چه نوع “ ارزشی. زمین خدا بزرگ است. برید جای دیگه یک تاج محل دیگه بسازید، اگه میتونید و دقت کنید مستراح‌هایش رو رو به قبله نسازید. شما سعی‌ کنید اهمیّت این موضوع رو که به این مسجد نباید دست زده بشود رو درک کنید.

          شما به جای اصلاح و حذف و تصحیح شریعتی‌، خودتان کتاب بنویسید. آقای حکیمی هم چنین کرده ‌اند. ایشون کتاب نوشته ‌اند. و تشخیص داده‌اند به چنین کار غریب و غیر ممکنی دست نزنند. یا حتا، به آقای حکیمی نامه بنویسید و از ایشان بپرسید در این زمینه چه فکر میکنند. جواب ایشون رو چاپ کنید. چرا از آقای اشکوری می‌خواهید چنین کاری انجام بدهند؟ خودتان دست به کار بشوید. هم چنان که گفتید، این کار زحمت دارد و مرد کار و راه می‌خواهد؛ مرد راه باشید و با آقای حکیمی تماس بگیرید ببینید چه خواهند گفت. از آنجا که از پاسخ ایشان مطمئنم (و سرّی در این عرض بنده است)، اصرار می‌کنم این کار رو انجام بدید و از دیگران انتظار انجام این کار رو نداشته داشته باشید.

          از نظر من شما شریعتی‌ رو نمی‌‌شناسید. متاسفانه ظاهراً تمایل به استدلال هم ندارید. این است که بنده، به عنوان یک خواننده علاقه ماند به شما پاسخ نخواهم داد به دلائلی که گفتم. اگر شن و ادب گفتگو رو نگاه دارید، دیگران با شما ارتباط بهتری برقرار خواهند کرد و گفتگو مسیر مفید تری رو خواهد گرفت.

          ممنونم

        2. *“با عرض پوزش، اشکالی‌ در مات وجود داشت که صلاح کردم. لطفا این متن رو در پاسخ به آقای تبریزی منتشر بفرمایید. از لطف شما ممنونم.“

          طبیعتاً این آخرین پاسخ من است. ادب گفتگو بسیار مهم است که حفظ بشود. جناب عالی‌ حتا در این زمینه هم بی‌ دقت هستید متأسّفانه.

          بنده خط به خط آثار شریعتی‌ رو بارها و بارها خوندم. تصویر این نامه رو هم دیده ام. و کمترین اهمییتی برایم نداشته است از این نظر که ` واقعا و در عمل ` به کسی‌ اجازه داده شود به آثار شریعتی‌ دست بزند. این کار به غایت بی‌ معنیست و صریح تر بگویم، احمقانست. دقیقا مثل این است که سازندهٔ معجزات معماری دنیای اسلام مثل تاج محل، مسجد شاه اصفهان، یا مسجد جامعه قمم، یا یزد و غیره از فرزندش خواسته باشد که بعد از مرگش، این بناها که معجزه تاریخ اسلام هستند رو بین خودشان تقسیم کنند، و یا بخشی یا همهٔ آن را از بین ببرند یا “ اصلاح “ کنند ( به هر دلیلی‌ که این سازنده عاقل و بالغ و بزرگ این آثار تمایل داشته انجام داده شود)، و فرض کنید که فرزندانش به هر دلیلی‌، از جمله به این دلیل که قدر این آثار بزرگ رو میدونستند، و آنها رو آثار درخشان هنری میدانستند که نباید هرگز به آن‌ دست زد، و دست درازی رو به آن‌ جرم دانسته ‌اند – چون هنر رو و معماری رو و زیبایی‌ شناسی‌ رو و عظمت و غرور تاریخی‌ این آثار رو و خود تاریخ رو می‌فهمند و میشناسند – حتا اگر یکی‌ از مستراح‌های این مسجد‌ها رو به قبله ساخته شده باشد، و یا یکی‌ از دیوارهایش کوتاهتر از بقیه دیوارها باشد، و یا در بخشی از بنا از گچا استفاده شده که با اصول معماری نمیسازد و یا به هزار عیب دیگر؛ چرا باید اصرار کرد که وصیت این آدم احساساتی – بنا به طبیعت معماران و هنرمندان بزرگ – که چنان وصیتی کرده اجرا شود؟ ( فرض بر این است که آنچه این معمار گفته واقعا از نظر حقوقی “ وصیت “ بوده). شما لزومی ندارد اینقدر نگران مستراح رو به قبله این مسجد باشید و همهٔ زندگیتون رو وقف اصلاح این مستراح بفرمایید – اگر چنین مستراحی وجود دارد. هیچ کس اصلا از این مستراح استفاده نمیکند. همه میدانند این بنا چه ارزشی دارد و “ چه نوع “ ارزشی. زمین خدا بزرگ است. برید جای دیگه یک تاج محل دیگه بسازید، اگه میتونید و دقت کنید مستراح‌هایش رو رو به قبله نسازید. شما سعی‌ کنید اهمیّت این موضوع رو که به این مسجد نباید دست زده بشود رو درک کنید.

          شما به جای اصلاح و حذف و تصحیح شریعتی‌، خودتان کتاب بنویسید. آقای حکیمی هم چنین کرده ‌اند. ایشون کتاب نوشته ‌اند. و تشخیص داده‌اند به چنین کار غریب و غیر ممکنی دست نزنند. یا حتا، به آقای حکیمی نامه بنویسید و از ایشان بپرسید در این زمینه چه فکر میکنند. جواب ایشون رو چاپ کنید. چرا از آقای اشکوری می‌خواهید چنین کاری انجام بدهند؟ خودتان دست به کار بشوید. هم چنان که گفتید، این کار زحمت دارد و مرد کار و راه می‌خواهد؛ مرد راه باشید و با آقای حکیمی تماس بگیرید ببینید چه خواهند گفت. از آنجا که از پاسخ ایشان مطمئنم (و سرّی در این عرض بنده است)، اصرار می‌کنم این کار رو انجام بدید و از دیگران انتظار انجام این کار رو نداشته داشته باشید.

          از نظر من شما شریعتی‌ رو نمی‌‌شناسید. متاسفانه ظاهراً تمایل به استدلال هم ندارید. این است که بنده، به عنوان یک خواننده علاقه مند, به شما پاسخ نخواهم داد به دلائلی که گفتم. اگر ‌شان و ادب گفتگو رو نگاه دارید، دیگران با شما ارتباط بهتری برقرار خواهند کرد و گفتگو مسیر مفید تری رو خواهد گرفت.

          ممنونم

          1. برای رعایت ادب و شان گفتگو لابد لازم دیده اید ده بار از رو به قبله بودن و یا نبودن دستشوئی های یک مسجد یاد کنید؟ باشد! اینهم یک سبک پست مدرنیستی در ادب و اخلاق گفتگوست.
            جهت اطلاع شما نمی نویسم، برای خوانندگان فهیم زیتون می نویسم که این بنده با آقای حکیمی گفتگو کرده ام و نیز سخنان منقول آقای جعفری و یا بهشتی و باهنر، توسط آقای اشکوری را نیز می دانستم.

            اما این دوستمان که می خواست خدمت ما برسد چه زود جا زد؟!
            شریعتی بزرگ بود و حقیقت گرا، البته بسبار هم با احساس و مسئولیت بود، برای همین از دوست بسیار صمیمی و قدیمی و نزدیکش، که او را باسواد و قابل می دانست، خواهشی برای اصلاح آثارش کرده بود. و البته جناب حکیمی که الان دوبرابر شریعتی عمر کرده و درس خوانده و کتاب خوانده و نوشته است، شخص ذی صلاحی برای این کار بودند. اما ایشان بنظر من از طریق دیگری، با ارائه ی ده ها کتاب علمی، همچون الحیات در چندین جلد، و کتابهای الهیات اسلامی و بشری، سری مرزبانان حماسه ی جاوید، ادبیات و تعهد در اسلام،… و سایرکتب تحقیقی تالیفی که به بیش از پنجاه می رسد، ادامه کار دکتر و اصلاح آثار علمی او را در حد توان و تشخیص خود انجام داده است.
            غرض و شاید مرض بنده آن بود که به دوستان معلم بزرگ انقلاب، بخصوص جوانها، سفارش معلم را در وصیت علمی از خودش یادآور شوم.
            آنها که دنبال اسلام شناسی اند، بدانند که دکتر ادامه و مصحح اندیشه هایش را چه کسی دانسته و معرفی کرده است.
            عاقلان و اهل علم، جستجوگر حقیقت اند. و نه اهل غوغا و بطالت و حرافی بیهوده.
            الحکمه ضاله المومن، دانش و حکمت، گمشده ی انسان با ایمان و معرفت است.

  4. دوست عزیز، اگر بحث برایتان مضرّ است، لازم نیست پاسخ‌ها و نظرات رو مطالعهِ بفرمایید.

    بنده با آثار شریعتی‌ آشنا هستم. اصل نامه رو دیده‌ام، و هرگز برایم اهمییتی از نظر حقوقی نداشته است. این نوشته وصیت حقوقی نیست و جنبه‌ عملی‌ ندارد. و حتا اگر هم داشت، منصفانه‌‌ترین راه این بود که به آن‌ عمل نشود.

    این چیزی که به نام “ وصیت “ میخوندش، اگر عملا ممکن بود اجرا بشود، آقای حکیمی باید این کار راا سالها پیش انجام داده بودند. این موضوع آنچنان بی‌ معنیست که لزومی به تکرار موضع نیست.

    شریعتی‌ وصایای دیگری هم داشت. از جمله به خانواده‌ش که سفارش کرده همهٔ شعر‌هایش سوزانده شود. خدا رو شکر خانواده محترم شریعتی‌ وصیت او رو عملی‌ نکرده‌اند.

    اگر کسی‌ دغدغه شریعتی‌ و این راه را دارد، بهتر است این صدا رو که در تاریخ مخوف این سرزمین، در این مسجد مهمان کش فریاد زده خاموش نکند. من شخصاً این وصیت شریعتی‌ رو بیشتر میپسندم که “ در عمل “ اجرا بشود؛

    نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

    نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم

    چه خواهد ساخت؟

    ولی بسیار مشتاقم،

    که از خاک گلویم سوتکی سازد.

    گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

    و او یکریز و پی در پی،

    دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

    و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.

    بدینسان بشکند در من،

    سکوت مرگبارم را…

    **توضیح بسیار لازم: مقصود شریعتی‌ “ واقعا “ این نیست که از خاک گلوی ایشان “ سوتکی “ بسازید و سوت بزنید!!

  5. با سپاس مجدد از همه دوستان که با احساس مسئولیت اظهار نظر می کنند. اما نمی دانم که دوست گرامی ما جناب تبریزی به جای این که به استدلال های من توجه و احیانا آنها را به چالش بکشند همچنان بر همان وصیتنامه کذایی استناد می کنند؟ جدای از این که شریعتی چه گفته و چه خواسته حرف اساسی من (و البته برخی دوستان دیگر نیز) این است که نه هیچ متفکری «مطلقا» (تأکید می کنم «مطلقا») اجازه می دهد کس دیگری (هرکه می خواهد باشد) در نوشته ها و افکارش دست ببرد و در آرای او دخل و تصرف کند و نه هیچ متفکر دیگری چنین مسئولیتی را می پذیرد.
    من البته نامه مذکور را به دلیل اهمیتش به دست خواهم آورد ولی چنان که گفته ام با فرض محال شریعتی به حکیمی اجازه داده باشد به طور مطلق آثارش را به اصطلاح «تصحیح» کند و او هم چنین کند، فرجام کار او چه خواهد شد؟ فرض کنید حکیمی «نشیع علوی و تشیع صفوی» را قبول نداشته باشد، چه باید بکند؟ و اگر کل کتاب را کنار گذاشت و گفت نادرست و اشتباه است، تکلیف کتاب شریعتی چه می شود؟ آیا در آن صورت تشیع علوی و صفوی از آثار شریعتی حذف خواهد شد؟ و یا در فرضی دیگر، اگر آقای حکیمی مواردی از آرای شریعتی را حذف کرد و یا تغییر داد، در آن صورت، من خواننده باید موارد تغییر یافته را نظر شریعتی بدانم و یا نظر حکیمی؟ تا آنجا که من می دانم که جناب حکیمی در باره کتابها و مقالاتش چنان حساس و دقیق است (البته به حق) هیچ نوشته و اثری بدون تأیید نهایی او از چاپخانه خارج نخواهد شد. او حتی در رسم الخط نیز سختگیر است و سلیقه خود را اعمال می کند. چنین شخصی چگونه به خود حق می دهد آن همه نوشته های متنوع و آن هم با آن همه افکار بدیع و پر مناقشه نویسنده دیگری را منطبق با افکار و عقاید و سلایق خود تغییر دهد؟ دوستی و رفاقت در چنین اقدام مهمی بی تأثیر است و بلاموضوع.
    واقعا داستان شگفتی است! این موضوع چنان بدیهی است که تصور آن موجب تصدیق آن است. کدام عاقلی است که بدون هیچ قید و شرطی هزاران صفحه نوشته را به دست کسی دیگری (هرکه باشد) بدهد و بگوید بدون اجازه من و حتی پس از مرگ من هرکاری که می خواهی بکن و من در هرحال رضایت دارم و تأیید می کنم؟!
    محض اطلاع جناب تبریزی این را هم بگویم که پس از مرگ شریعتی (و شاید هم پس از انقلاب تردید از من است) در محفلی با حضور برخی از شخصیت ها از جمله مرحوم بهشتی و حکیمی و پدر دکتر همین نامه شریعتی به حکیمی مطرح شد و در ضرورت اقدام حکیمی در این باره تأکید شد. بهشتی به شدت با هر نوع تغییری در آثار شریعتی مخالفت کرد و گفت این آثار همان گونه که بوده و هست باید منتشر شود و آقای حکیمی و یا هر کس دیگری نظرشان را جداگانه بنویسند و منتشر کنند. نظری بود دقیق و منصفانه.
    آقای محمدمهدی جعفری (که این خبر را از او روایت می کنم) می گفت در دفتر نشر و فرهنگ اسلامی گروهی تشکیل شد تا در این باره تبادل نظر کنند و در نهایت تصمیم بگیرند. جعفری نقل می کند که پس از چند جلسه (که مرحوم باهنر نیز عضو آن بود) آقای حکیمی اعلام کرد من در باره آثار دکتر نظر مخالف ویژه ای ندارم و بدین ترتیب پرونده بسته شد. قابل تأمل ان که جناب حکیمی خود مدعی نیست ولی دیگرانی هنو ز بر داعیه ای باطل و نامعقول اصرار می ورزند.
    بهتر است جناب تبریزی به جای پرداختن به حواشی به متن و محل نزاع توجه کنند تا به تعبیر ایشان «حقیقت» بهتر عیان شود.

  6. سلام بر اصحاب زیتون و عاشقان شریعتی و خوانندگان دیگر!
    اولا تعجبم را اعلام میدارم که پاسخ های من در این موضوع با تاخیر منتشر شد، و تعجب بیشتر که همراه با سه نقد نزدیک به هم !
    از معجزات زیتون است.
    ثانیا، بجای این همه بحث، به اصل یادداشت و درخواست دکتر از حکیمی مراجعه کنید. کپی و متن آن در کتاب ” فیلسوف عدالت” آمده است.
    بله، موضوع بسیار ساده است !

  7. باید از آقای علی تبریزی پرسید آقای محمد رضا حکیمی به آن ظاهرا” وصیت دکتر شریعتی عمل کرده است ؟ اگر آری چگونه و کجا و چه تغیری در افکار و ایده های دکتر شریعتی داده است ؟ تغییراتی که علی الظاهر باید در مسیر تمایلات ونوع افکارآقای علی تبریزی بوده باشند ! و تازه در صورت چنین تغییراتی آقای علی تبریزی خیالشان راحت می شود که دکتر شریعتی با آنها موافقت می کرد ؟در هر حال شما چرا خودرا در پشت چنان احتمالاتی پنهان می کنید ؟ قلم بردارید ایده های شریعتی را نقد کنید .واحیانا” از متهم شدن به دنباله روی از فقها و اصحاب حدیث و سنت و….روحانیان پروا نداشته باشید !

  8. پاسخ جناب استاد آقای اشکوری در واقع باعث خوش حالی‌ و اطمینان خاطر است. متاسفانه بعضی‌ از مقالات و کتاب‌های شریعتی‌ دست خوش چنین تغییری شده ‌اند. کتاب ایدئولوژی به عنوان مثال یکی‌ از آنهاست. ناشر محترم جائی‌ که شریعتی‌ جملهٔ مشهورش را گفته “ فیلسوفن پفیوزان تاریخند “ رو تغییر داده و اصلا این جمله رو به گونه دیگری، با حذف کلمه “ پفیوز “ چاپ کرده. ناشر محترم از درک معنی این عبارت، از موسیقی‌ کلام، از تاکید و شدّت تاکید ادبی‌ و محتوا که از نظر من در چنان “ لحظه ای‌ “ میتوانسته فقط به این شکل بیان شود ناتوان بوده ‌اند. گویا شریعتی‌ لات سر کوچه بوده که فحشی داده و باید اصلاح یا حذف میشده و یا ملّای محل سابق ما بوده که گاهی‌ سر عصبانیت دچار چنین لغو کلامی میشده و باید نشنیده گرفته بشود. این روح آزاد در بند برداشت و سطح احساس ما نبود. و آزادی روحی‌ او چنان اوج گرفته بود که چنین بی‌ پروا با کلمه می‌رقصیده. آنچه که دیکتاتور‌ها نتوانستند، گویا ناشر مودّب ما خودش رو موظّف دیده انجام بدهد.

    شریعتی‌ و یا هر کس دیگری در تاریخ، چنان که استاد عزیز فرمودند، آنطور که بوده باید بماند. چه کسی‌ جرات می‌کند دست به مثنوی بزند گیرم که “ فقیه اخم آلوده ما “ از لحن و زبان مولوی بزرگ ناراحت بوده و هست؟ اگر کسی‌ چنان بزرگ است که میتواند در چنان سطحی که مولوی میندیشید و احساس میکرد بنویسد و ایده بیافریند، چنین شخصی‌ بهتر است وقتش را برای “ تصحیح “ مولوی تلف نکند. بهتر است مثنوی دیگری بیافریند.

    1. علیرغم تمایل شما، مرحوم دکتر شریعتی چیز دیگری را برای آثارش خواسته و آرزو داشته.
      صلاح مملکت خویش خسروان دانند.

      1. بله، حلّاج که بارها و بارها به دوستان شریف و عقل و دانشمند و همه چیز دانشان گفت؛ مرا بکشید؛ مرا رها خواهید کرد و خود را خوشبخت، دوستان شریف و دانشمنداش به اعتبار اینکه حلّاج عاقلترین و عارفترین زمان خود بوده باید او رو در دم می‌کشتند و به وصیت این عاقل عارف واصل عمل میکردند چون “ صلاح مملکت خویش خسروان دانند “

        نخیر. خسروان گاهی‌، و یاآ اغلب، صلاح مملکت خویش راا نمی‌دانند. تا جائی‌ که یادم میاید، شریعتی‌ تا آخر عمرش (گویا حتا تا شب آخر عمرش) مدام بحث میکرد. جائی‌ ثبت نشده که ایشان قبل هر بحثی‌ از آقای حکیمی اجازه میخواسته یا درخواست میکرد که حضور داشته باشد که مبادا حقیقت گفته نشود یا اگر اشتباهی‌ مرتکب شد، آقای حکیمی اصلاحش کند.تا جائی‌ که یادم میاید حلّاج به دست دوستانش به صلیب کشیده نشد. دشمنانش، دیکتاتور‌ها و کثافت‌های بازار بغداد چنین کردند.

        ضمنا، شریعتی‌ وصایای دیگری هم دارد. وصایای اون به پسرش احسان، به دخترانش، به دنشجوهیش، به خواننده هایش، به مردمش، به همه. اگر خدای نکرده آقای حکیمی یا هر کس دیگری دست به اصلاح وصایای دیگر شریعتی‌ بکند، از شریعتی‌ چه نخواهد ماند؟

        شاید احساس نمی‌کنید؛ دارید شریعتی‌ و خواننده‌های شریعتی‌ رو تحقیر می‌کنید. حقیقت دست شریعتی‌ یا حکیمی نیست. حقیقت فقط از طریق مجاهدت شخصی‌ به دست خواهد آامد – اگر هرگز حقیقت قابل دست رسی باشد. بنده نمی‌خواهم از “ طریق “ آقای حکیمی فکر و تحقیق کنم. بنده این موضوع رو بسیار “ شخصی‌ “ (و ناموسی !) میدانم و به احدی، چه شریعتی‌، چه حکیمی و چه هر کسی‌ در این حوزهٔ بسیار شخصی‌ وارد بشود. و برای محافظت از این موضوع ناموسی، پیش از هر چیزی باید بدانم این موضوع تحقیق من سالم، پاک و دست نخورده است.

        موضوع بسار سادست‌

      2. ضمنا، دوست عزیز، شریعتی‌ در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ مورد. ایشون دیگه صاحب اختیار نیستند. “ شریعتی‌ “ مال من “ است و من ایشون رو سالم و دست نخورده، همونطور که بوده می‌خوام.

        1. با عرض پوزش از غلط املایی. متن رو دوباره میفرستم:
          ضمنا، دوست عزیز، شریعتی‌ در تاریخ ۲۹ خرداد ۱۳۵۶مرد . ایشون دیگه صاحب اختیار نیستند. “ شریعتی‌ “ مال من “ است و من ایشون رو سالم و دست نخورده، همونطور که بوده می‌خوام.

  9. با پوزش. اشتباهی مهم در نوشته ام رخ داده که ناچار باید اصلاح شود تا موجب سوء تفاهم نگردد.
    در سطر مقابل آخر پاراگراف دوم جمله درست این است: چرا که حکیمی عزیز بیش از یک محدث (و آن هم با گرایش اخباری) و بیش از ادیبی توانا نیست و . .»

  10. با سلام و سپاس از دوستان
    شاید حدود سی سال پیش بود که در یک سخنرانی در باره نامه منسوب به شریعتی به آقای محمدرضا حکیمی سخن گفتم و بعد آن گفتار به نوشتار تبدیل شد و در همان زمان به صورت در شکل جزوه ای محدود منتشر و توزیع شد. در آنجا گفته شد که هرچند نوشته شریعتی در اختیار نیست ولی توصیه به اصلاح نوشته ها به کلی فاقد معنای مشخصی است و موضوعا بلاموضوع. زیرا مگر ممکن است کسی مجاز باشد افکار و آرای متفکر دیگری را با معیارهای نظری و فکری خود «اصلاح» کند؟ این درست به این معناست که افلاطون کتاب و یا کتابهایش را در اختیار ارسطو بگذارد و بگوید هر طور می خواهید ویرایش کنید و هر طور که می فهمید و منطبق با افکار و عقید خودتان افکارم را تغییر دهید. چنین چیزی عقلایی و ممکن است؟ آدم خردمندی چنین چیزی از خردمند دیگری می خواهد؟ وانگهی، مگر آقای حکیمی در تمام موضوعاتی که شریعتی در باره آنها سخن گفته درای صلاحیت است که نظر بدهد؟
    البته این که نویسنده ای نوشته اش را در اختیار فرد صاحب صلاحیتی بگذارد و بخواهد در باره آن اظهار نظر کند و این امری طبیعی است و از قضا همه ما غالبا چنین می کنیم. اما این در صورتی است که هر نوع اصلاحیه ای در نهایت به تأیید صاحب نظر برسد و گرنه اعتباری نخواهد داشت. به همین دلیل چنین روندی برای پس از مرگ نویسنده هرگز معتبر نیست.
    البته بعدها نوشته کوتاهی از شریعتی خطاب به حکیمی منتشر شد و دیدیم که خوشبختانه شریعتی در کنار ذکر جمیل حکیمی خواسته نوشته های او را ویرایش کند و نه اصلاح تفکر. ویرایش نیز در حد ویرایش ادبی و رسم الخط و مانند آن است و نه تصحیح فکر و رأی. البته جناب حکیمی با تمام فضایلی که دارد نمی تواند بیش از یک ویراستار ویراستار ادبی و حداکثر تصحیح برخی روایات و احادیث باشد. چرا که حکیمی عزیز یک محدث (و آن هم با گرایش اخباری) و ادیب توانا نیست و صلاحیتی برای اغلب موضوعات مطرح شده در آثار متنوع شریعتی ندارد. حال جناب تبریزی به کدام نامه شریعتی اشاره می کند نمی دانم
    جدای از این مجادلات بگذارید صریح حرف آخر را بزنم و آن این است که اگر بر فرض محال شریعتی نیز خواسته بود حکیمی (و یا هر کسی دیگری) بدون تأیید نهایی خود او نوشته های وی را تغییر دهد، سخن نادرست و غلطی بوده است و غیر قابل قبول.

    1. جناب آقای اشکوری،
      سلام! از شما بعید بود و هست که نامه ی نسبتا مشروح دکتر به دوست بسیار نزدیک و عالمش را اینگونه بی ارزش کنید. و نظر خود دکتر را اینگونه پامال کنید.
      دکتر صاحبنظری است که اختیار آثارش را دارد و اگر به کسی که خود می شناخت و اعتماد داشت (برخلاف تشخیص از راه دور شما) درخواست و استدعائی کرد، باید حق او و درخواستش را محترم داشت.
      در ضمن استاد محمد رضا حکیمی یک اسلام شناس بزرگیست که بی سر و صدا کار خودش را کرده و می کند. و درخواست دکتر از او هم به همین جهت بوده که او را چون خود می پنداشته، و البته تحریف محتوی وصیت دکتر به ویراستاری و … نیز جفای دیگریست به دکتر و دوستش، حکیمی. ایشان قطعا اخباری نیست! نمیدانم اگر ایشان در باره ی شما چه بگوید، خوبست!
      لا اقل تحقیقی از احسان و پوران شریعت رضوی می کردید، یا متن یادداشت دکتر را از کتاب یادشده می خواندید و بعد چنین آسوده و مطمئن سخن می گفتید.

  11. دوست عزیز، اشتباه مهلک، فاجعهٔ بار و غیر قابل جبرانی خواهد بود اگر کسی‌ اقدام به “ تصحیح “ کتاب‌ها و آثار شریعتی‌ و یا هر متفکر دیگری بکند. اتفاقا این یکی‌ از وصایای شریعتی‌ است که حتما باید در اجرای آن “ غفلت “ کرد.

    خوانندگان شریعتی‌، نسل آینده و تاریخ فرهنگ ایران نیاز دارند بدانند شریعتی‌ دقیقا چگونه فکر میکرده. هر گونه اصلاح و تغییری در متن اصلی‌ آنچه که شریعتی‌ نوشته و یا گفت خطای اخلاقی‌ محض است. امیدوارم استاد عزیز آقای اشکوری، خانواده محترم شریعتی‌ و دوستانی که اختیار چاپ آثار شریعتی‌ را دارند هرگز این “ آخرین وسوسهٔ مسیح “ را باور نکنند و بگذرند این مسیح ما همانگونه بماند که بوده. امیدوارم تنها تصحیحی‌ که عملا در مورد گفته‌های شریعتی‌ انجام خواهند داد همین وصیت اوست به آقای حکیمی.

    1. یک وقت شعر و ترانه می سرائیم. یک وقت دغدغه حقیقت داریم. دکتر هم عاقل بود و هم بالغ و دوست عزیز و شریفش، حکیمی را برای سالها می شناخت و قبولش داشت. او دغدغه ی حقیقت داشت و خود ذی صلاح و صاحب اختیار آثار علمی و فرهنگی- اجتماعی خودش که هر کسی آثارش را چون فرزندش دوست دارد.
      اشتباه مهلک و فاجعه بار اینست که حق یک انسان دانشمند و مسئول مثل دکتر را به آسانی پامال کنیم و نظر و وصیت او را خودخواهانه و جاهلانه بلا موضوع کنیم. چنین تصمیمی را هیچ حقوق دانی در باره مال و فرزند کسی نمی پذیرد، چه رسد به کل دارائی دکتر که می گفت: قلم توتم من است.

      1. اتفاقا چون دغدغه حقیقت داریم مصریم که آثار شریعتی‌ همانگونه که هستند باقی‌ بمانند و و هر گونه دست بردن به این آثار خطای جبران ناپذیر است. اتفاقا چنین اقدامی دشمنان چنین مرد بزرگی‌ رو خوش حال خواهد کرد. دکتر شریعتی‌ هنوز موثر است. چطور میشود از تاثیر او کاست؟ نقد شریعتی‌ فایده ندارد، کلا اصالت آثار او رو از بین ببرید. حذف دکتر شریعتی‌ از تاریخ فرهنگ این کشور آرزوی دیرینهٔ دشمنان شریعتی‌.

        اتفاقا چون دغدغه حقیقت داریم فکر می‌کنیم خوانندگان آثار او حق دارند بدانند شریعتی‌ واقعا چه فکر میکرد، نه حکیمی یا هر کس دیگری. حکیمی یا صراحتاً باید بگویم، هر کسی‌ در هر حدی، فرقی‌ نمیکند؛ حق ندارد اصالت آثار شریعتی‌ رو مخدوش کند. آیا از این ساده‌تر موضوع ای‌ وجود دارد که خواننده شریعتی‌ می‌خواهد بداند واقعا شریعتی‌ دقیقا چه فکر میکرد؟ منظورم درست و غلط نیست، منظورم هر چه که شریعتی‌ واقعا فکر میکرد، احساس میکرد؟

        از گفته‌های شما اینطور بر میاد که گویا حقیقت فقط باید از زبان شریعتی‌ بیرون بیاید و اگر شریعتی‌ جائی‌ اشتباه کرده (و اتفاقا شریعتی‌ بسیار هم اشتباه کرده – و گاهی‌ اشتباهش بسیار جدّیست – چه در جامعه شناسی‌، چه در فلسفه یا علم، یا موضوعات دیگر) باید آن راا اصلاح کرد و دوباره آن راا از زبان شریعتی‌ بین کرد. شما گمان می‌کنید با تصحیح “ اشتباهات “ شریعتی بر ارزش و اعتبار شریعتی‌ اضافه می‌کنید؟ دقیقا بر عکس است. در واقع اصالت شریعتی‌ و “ حقیقت تاریخی‌ شریعتی‌ “ رو مخدوش می‌کنید.

        در تاریخ علم، فلسفه و ادبیّات مواردی وجود دارد، و اتفاقا هم موارد بسیاری وجود دارد که نویسنده‌ای یا شاعری، تحت تاثیر هر چیزی – فشار اجتماعی یا شکست یا افسردگی شخصی‌ و غیره – قصد کرده آثارش رو بسوزاند. گاهی‌ هست دانشجوی دکترا در بهترین دانشگاه‌های دنیا همهٔ ۴ یا ۵ سال دکترا رو صرف این می‌کند که اصالت چند صفحه باقی‌ مونده از آن‌ “ خود سوزی “ رو تحقیق کند و حفظ کند. من به عنوان یک شاگرد و خواننده معمولی‌ شریعتی‌ می‌خواهم بدانم شریعتی‌ چه گفت نه حکیمی. می‌خواهم آثار شریعتی‌ رو به همان شکلی‌ که نوشته بخوانم. علاقه‌ای به آقای حکیمی ندارم چه ایشان یک محدث اخباری باشد یا عارف واصل روشنفکر دانشمند – یا به قول دوست قدیمی‌ من – اصلا خود خدا، فرقی‌ نمیکند. آقای حکیمی اگر علاقه‌ای به حقیقت دارد بهتر است کتاب بنویسد. و اگر من یا شما یا هر کس دیگری علاقمند کتاب‌های ایشان هستیم، اونها رو هم خواهیم خواند.

        شگفت نیست اگر کسی‌ ادعا کند دغدغه حقیقت دارد و در عین حال دستور مخدوش کردن اصالت یک موضوع بکند؟من اگر دغدغه حقیقت دارم، اصولا باید بسیار حساس اصالت موضوع تحقیقم باشم. اصلت اولین موضوع ایست که یک محقق – که دغدغه حقیقت دارد – باید در کشف و اثبات آن‌ بکوشد.

        دوباره تاکید کنم، از نوشته شما اینطور بر میاید که گویا حقیقت فقط از زبان شریعتی‌ بیرون بیاید و جناب حکیمی هم خط کش راست و مستقیم چنین حقیقتی هستند. این انتظار بی‌دلیل است. و اگر عملی‌ بشود فاجعهٔ.

        در کّل موضوع ساده ایست. تصور می‌کنم هر کسی‌ با اندک علاقه مندی به شریعتی‌ و صد البته به “ حقیقت “ بعید است اقدام به “ تصحیح “ آثار شریعتی‌ رو تایید کند.

        و بله، قلم توتم شریعتی‌ بوده. می‌خواهم بدانم چطور. می‌خواهم بدانم این “ قلم “ واقعا چه معنایی در آثار شریعتی‌ دارد. می‌خواهم بدانم شریعتی‌ چه میخواسته بکند، چرا چنین مقالاتی رو، در اولین اثر جدی که از او چاپ شده – کویر – اثری که شریعتی‌ با حساسیت بینهایتی – تاکید می‌کنم – با حساسیت شدیدی – شخصاً بر حروف چینی‌، صفحه گذاری و چاپ آن‌ نظارت کرده، نوشته. و می‌خواهم بدانم چرا این اثر موجی از ناامیدی رو در خارج از کشور ایجاد کرده طوری که یکی‌ مبارزان “ انقلابی‌ “ خارج از کشور بد از خواندن کویر گفت بوده ` شریعتی‌ هم برید ` .

        من اینها رو نمیتونم کشف کنم جز اینکه بیش و پیش از هر چیزی اصلت آثار شریعتی‌ و هر اثر تاریخی‌ دیگری رو قبلان دانسته باشم. برایم مهم نیست که شریعتی‌ حقیقت رو گفت یا نه. برای درک حقیقت، خودم، در حدی که بتوانم، سعی‌ خودم رو خواهم کرد. من می‌خواهم بدانم شریعتی‌ چه گفت. حقیقت رو بسپارید به مجاهدت شخصی‌ من و دیگران.

  12. از آخرین وصایای دکتر، نامه و درخواست او از استاد محمد رضا حکیمی بود برای اصلاح و تصحیح کتابهایش. متن و کپی آن نامه در کتاب ” فیلسوف عدالت” آمده است. بر علاقمندان و پیگیران شریعتی، پیگیری اجرائی و عملی و مفهومی و منطقی آن ، کار لازم و غفلت شده ای است.
    یک کار جدی است که مرد کار و راه می خواهد.
    تحسین و تبلیغ و … کافی نیست.

    1. دوست عزیز، اشتباه مهلک، فاجعهٔ بار و غیر قابل جبرانی خواهد بود اگر کسی‌ اقدام به “ تصحیح “ کتاب‌ها و آثار شریعتی‌ و یا هر متفکر دیگری بکند. اتفاقا این یکی‌ از وصایای شریعتی‌ است که حتما باید در اجرای آن “ غفلت “ کرد.

      خوانندگان شریعتی‌، نسل آینده و تاریخ فرهنگ ایران نیاز دارند بدانند شریعتی‌ دقیقا چگونه فکر میکرده. هر گونه اصلاح و تغییری در متن اصلی‌ آنچه که شریعتی‌ نوشته و یا گفت خطای اخلاقی‌ محض است. امیدوارم استاد عزیز آقای اشکوری، خانواده محترم شریعتی‌ و دوستانی که اختیار چاپ آثار شریعتی‌ را دارند هرگز این “ آخرین وسوسهٔ مسیح “ را باور نکنند و بگذرند این مسیح ما همانگونه بماند که بوده. امیدوارم تنها تصحیحی‌ که عملا در مورد گفته‌های شریعتی‌ انجام خواهند داد همین وصیت اوست به آقای حکیمی.

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

یادداشت روز

اندیشه

آخرین مطالب