مرکز و حاشیه
بر خلاف اصطلاحات رایج در کوچه و خیابان و نظرهای غیر کارشناسانه برخی از روشنفکران, تاریخ صد سال گذشته ایران نشان می‌دهد که ریشه عقب‌ماندگی اقتصادی و پسرفت ما در مقایسه با غرب در «تنبل بودن مردم ما» یا در ژن و فرهنگ و گروه خونی ما نیست. بلکه داستان صد سال گذشته ما به‌نوعی داستان «حاشیه‌ای عقب نگاه داشته شده» برای «مرکزی پر رونق»است.

هر تجمع انسانی مدرنی, از واحدی کوچک مانند شهر گرفته تا تجمع بزرگتری مانند کشور تا واحد کلان مانند عرصه جهانی, دارای مرکز و حاشیه است. حاشیه همواره از سوی مرکز به‌عنوان قلمرویی برای تامین نیروی انسانی, منابع اقتصادی (از جمله منابع طبیعی) و یا بازاری برای تولیدات قشر مرکز نشین قلمداد شده است. از اینرو مرکز نه تنها قلمرو ثروتمندان و قدرتمندان در واحدهای جغرافیایی خود (شهر, کشور, جهان) است بلکه این قشر نه‌چندان وسیع منابع ثروت و قدرت را نیز کنترل می کند؛ همان‌طور که سپاه پاسداران بعنوان نهادی نظامی در ائتلاف با بخش قدرتمند حاکمیت منابع ثروت و قدرت را در ایران کنترل می کند. جامعه‌شناس نروژی یوهان گالتنگ شق دیگری به نظریه «مرکز و حاشیه» افزوده و معتقد است که مرکز نشینان کشورهای حاشیه با مرکز نشینان در کشورهای قدرتمند مرکز (عمدتا جهان غرب) در استثمار حاشیه برای تامین منافع خود شریک هستند.

برای اینکه یک‌سویه به قاضی نرویم بهتر است تا دفاعیه طرفداران اقتصاد لیبرال را نیز در این مطلب بگنجانیم. این ایده معتقد است که نمی‌توان وجود قشر ثروتمند و قدرتمند مرکز را تماما از نگاهی منفی دید. بلکه وجود چنین قشری برای پیشرفت و رونق هر اقتصادی ضروری بوده و در اصل همین قشر است که با انگیزه درآمد زایی صنعت, تجارت و کارآفرینی ایجاد می کند.

اما امر مسلم این است که مدل مرکز و حاشیه با توزیع غیر عادلانه ثروت و منابع همراه بوده و لاجرم اقلیتی ثروتمند و اکثریتی محروم تولید می کند. کشورهای غربی که از سیستمهای اقتصاد سرمایه‌داری و لیبرال برخوردارند برای جلوگیری از گسترش فاصله بین مرکز و حاشیه در جوامع خود با ایجاد توازن بین این مدل و معضل ناشی از آن برخورد کرده اند. افزایش حقوق‌ها و در دسترس قرار دادن وام‌های بانکی, به‌خصوص برای طبقه متوسط, نمونه‌هایی از این تلاش برای خلق توازن بوده اند. گرچه این یک نیز با بوجود آمدن بحرانی مالی, مشابه آنچه که در یونان اتفاق افتاد, که توازن بین درآمد و قدرت خرید طبقه متوسط را مختل کند شکننده به نظر می سد. کشوری مثل ایران اما که از دهه بیست میلادی قرن بیستم و با روی کار آمدن رضا شاه تا کنون به تدریج با صنعت و توسعه شهرنشینی آشنا شد هیچ‌گاه نتوانست توازنی بین توزیع غیر عادلانه ثروت و یا حتی توسعه غیر عادلانه در کشور و عواقب ناشی از آن ایجاد کند.

ایران حاشیه و مرکز جهانی
شاید بهتر باشد قبل از ورود به مبحث مناسبات حاشیه و مرکز در درون ایران، گذری به مناسبات ایران به‌عوان کشور حاشیه با کشورهای قدرتمند مرکز بخصوص بریتانیا, روسیه و ایالات متحده آمریکا در یک قرن گذشته بیاندازیم. چرا که اثراتی که این مناسبات بر پیکره ایران امروزی گذاشته اند کمتر از اثرات مناسبات داخلی نبوده است.

جنبش مشروطه ایران در سال ۱۹۰۶ م و با راهکارهایی‌که بیشتر به اصلاحات شبیه بودند تا انقلاب و البته بدون مقاومت جدی پادشاه ناتوان وقت به ثمر نشست. این تصمیم مردم ایران منجر به تشکیل مجلس شورای ملی, صدور نخستین قانون اساسی کشور و کاستن از اختیارات پادشاه غیر منتخب به سود دولتی منتخب شد. یک‌سال بعد بریتانیا در توافقی با روسیه که به معاهده Anglo-Russian نیز شهرت دارد ایران را به مناطق نفوذ بین این دو کشور قدرتمند تقسیم می کند. در پی آن تهران توسط قزاق‌های روس اشغال و مجلس به توپ بسته می شود تا ایران تنها کشوری باقی بماند که به جرم حرکت بسمت دموکراسی اشغال و مجلس آن به توپ بسته شود.

قیام‌های مردم ایران در مناطق مختلف کشور سرانجام مجلس را یک‌سال پس از بسته شدن باز کرده, دولت را دوباره منسوب و شاه طرفدار روسیه را دوباره به حیطه اختیارات محدود شده آن بازگرداند. دولت مرکزی ایران اما از آن پس و تا روی کار آمدن رضا شاه در دهه بیست میلادی دولتی ورشکسته و عاجز از اعمال کنترل بر دیگر مناطق کشور بود. مورخین متعددی در نقش دولت انگلستان در ناتوان نگاه داشتن دولت ایران در این دوره کتاب‌ها نوشته اند. رضا شاه اما نه ادعای دموکراسی داشت و نه در جهت تقویت آن گامی برداشت. او ادعا کرد که ایران ضعیف و ناتوان را می‌سازد و تا به امروز ایران مدرن با دوره او شناخته می‌شود. او از ارتش مدرن گرفته تا سیستم آموزشی و قضائی مدرن تا جاده ها و راه آهن را با وضع نظام مالیاتی و نزدیک شدن به سمت آلمان برای ایجاد توازن در تعامل با کشورهای مرکز ساخت. لازم به ذکر است که در آن دوران نه گروه‌های اسلامگرا که رژیم‌های ملی‌گرایی چون رضا شاه و پس از او نخست وزیر جبهه ملی یعنی دکتر مصدق از سوی بریتانیا بعنوان شیاطین حاشیه قلمداد می شدند. رضا شاه سرانجام به بهانه عدم موافقت برای امداد رسانی به شوری در آستانه جنگ جهانی دوم و با اشغال ایران از سوی سه کشور انگلستان, آمریکا و اتحاد جماهیر شوری برکنار و فرزند جوان او محمد رضا شاه بر اریکه قدرت نشست.

دوره نخست پادشاهی محمد رضا شاه از اوایل دهه چهل میلادی تا ۱۹۵۳ چندان هم دوره ای استبدادی نبوده و پررونق‌ترین دوره برای ظهور و فعالیت احزاب سیاسی قلمداد می شود. تمامی این احزاب و تشکل‌ها اما ماهیتی دموکراتیک نداشته و برخی مانند فداییان اسلام با ماهیتی تمامیت خواهانه و حذفی به ترور دیگر شخصیت‌ها و اندیشمندان نیز می پرداختند. در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آمریکا و انگلستان شدیدترین ضربه را بر کالبد سیاسی و اجتماعی ایران وارد می کنند. شاید به جرات بتوان گفت عواقب کودتای مهندسی شده بر علیه دولت مصدق بسیار فاجعه آمیز تر از خود کودتا بود. در پس آن کودتا دوران استبدادی شاه با ممنوعیت فعالیت تمامی احزاب شروع شد. بازنده اصلی این خفقان سیاسی احزاب متعارفی مانند جبهه ملی و نهضت آزادی بودند که تنها در یک جو پارلمانی می توانستند فعالیت کرده و به حیات سیاسی خود ادامه دهند. برنده اصلی این رویکرد نیز احزاب و تشکل‌های تمامیت‌خواه بوده که نه تنها به فعالیت‌های پارلمانی احتیاجی نداشته و ماهیت آنها بیشتر به فعالیت‌های زیرزمینی نزدیک بود بلکه فضای باز سیاسی و احزاب فعال در آن موجودیت این گروه‌های زیرزمینی را تهدید می کرد. انقلاب ۵۷ نتیجه طبیعی ائتلاف جو خفقان‌زده شاه و احزاب زیرزمینی بود. از آن پس نیز اکثریت مردم حاشیه نشین ایران در بین منگنه مرکز نشینان داخل و خارج محصور بوده و سایه محاصره های اقتصادی و جنگ هیچگاه در طی سه دهه گذشته از سر آنان رخت بر نبست.

خوزستان و مدل حاشیه و مرکز در ایران
خوزستان به‌عنوان استانی غنی از منابع طبیعی همچون نفت و گاز همواره در مرکز توجه مرکز نشینان جهانی و داخلی بوده است. این استان یک دهه قبل از روی کار آمدن رضا شاه استخراج و پالایش نفت را توسط انگلیسی‌ها تجربه کرد. استراتژی انگلیسی ها در این دوره نه تعامل با دولت مرکزی ایران برای بهره‌گیری از منابع نفتی خوزستان و نه بر پایه در نظر گرفتن منافع عمومی مردم خوزستان بود.  آنها با شرکای محلی خود مثل اشراف و خان‌های مسجد سلیمان و خرمشهر تعامل کرده و به ازای مبلغ‌های اندکی بابت کرایه زمین و وعده وعیدهایی که با روح تمامیت ارضی ایران سازگار نبود نفت خوزستان و ایران را استثمار می کردند.

در رابطه با شرایط کاری کارگران پالایشگاه آبادان و حتی دیگر کارگران در کارخانه‌هایی مانند نساجی اصفهان در دوره ما بین دهه بیست تا چهل میلادی اکبر آذربایجانی در کتاب «نبرد قدرتهای بزرگ و قیام کارگران اصفهان» تصویر پژوهشی گویایی ارائه کرده است. تعامل با کارگران از سوی کارفرماها از پرداخت مزدهای اندک شروع می‌شد تا مجازات کارگران به شیوه فلک کردن آنها در محل کار تا جلوگیری از تشکیل اتحادیه ای کارگری که به امورات کارگران پرداخته و به منافع آنها نیم نگاهی بیاندازد. تعامل با کارگران آبادان حتی شامل تحریک گروه‌های چماقدار بر علیه آنان هم می شد, امری که در نهایت ده‌ها کشته از کارگران برجای می‌گذاشت. اتحادیه کارگری بعنوان حداقل خواسته کارگران تا به امروز هم در ایران اجابت نشده و آنچه که امروزه اتحادیه کارگری نام دارد عبارت است از نهادی صوری و عقیم نگاه داشته شده که شایسته چیزی جز کنترل دائمی آن توسط نهادهای امنیتی و اطلاعاتی نیست.

حتی جغرافیا در خوزستان نمایان‌گر حاشیه ای استثمار شده, عقب نگاه داشته شده, رها شده و ذهنیت متکبرانه استثمار کننده آن در قبال قربانی خود است. در خرمشهر و بر لبه اروند رود منطقه ای وجود دارد که بومیان آنرا به زبان عربی «طویجات» می نامند اما نام رسمی آن از سوی دولت «شهر هرطه» است. تنها یک خیابان چند متری این منطقه محروم را از دیگر محله های خرمشهر جدا می سازد اما گو اینکه اهالی این منطقه طاعون‌زده به دنیا آمده باشند سیستم شهرداری این منطقه را نه بعنوان ده و روستا قمداد کرده و نه جزئی از شهر بلکه با کنایه و تمسخر نام این منطقه محروم در زیر خط فقر را «شهر هرطه» گذاشته است. جغرافیای پس از جنگ کل شهر خرمشهر و حتی آبادان و خرابه های به میراث مانده از جنگی که بیش از دو دهه پیش به اتمام رسید نیز حاکی از نگرش مرکز به این حاشیه است.

در سال ۵۸ خوزستان ورطه انقلاب و جنگ را با هم بر جان خرید. در آن هنگام آفتی چون صدام حسین هم بر جمع مرکز نشینانی که به ثروت‌های خوزستان نیم نگاهی داشت اضافه شد. او با سر دادن شعارهای ملی گرایانه عربی سعی در جذب شهروندان عرب ایرانی را برای رسیدن به مقاصد خود در خوزستان داشت. تنها انتظاری که از شهروندان عرب ایرانی در خوزستان می رفت این بود که مانند ایرانی عمل کنند و آنها بدون برجای گذاشتن هیچ شک و شبهه ای این انتظار را در ایران برآورده کردند. آنها نه تنها از جان بلکه از مال و خانه و کاشانه هم برای مقابله با متجاوزین به مرزهای ایران گذشتند و با متحمل شدن برچسب «جنگ زده» در کشور خود آواره شدند. سیستم و مرکز نشینان اداره کننده آن اما طبق معمول پاداش این قشر حاشیه را یکبار دیگر با نابینایی و پشت گوش انداختن نیازهای آنان داد. زاغه های موجود در شهرکی بنام شهرک شهید بهشتی در مشهد و کمپ سربندر هنوز مملو از همان نسل جنگ‌زده ای است که با از دست دادن خانه و کاشانه و اقتصاد محلی خود که بعضا مبتنی بر کشاورزی محصولاتی مانند خرما بود, گواه هموطنان بازنده در سیستمی هستند که جایی برای آنها ندارد. عجیب نیست که این زاغه ها امروزه به محافلی برای جرم‌هایی مانند خرید فروش مواد مخدر تبدیل شده اند و عجیب نیست که پاسخ سنتی دولت برای برطرف کردن این معضلات همان گسیل دادن ماشین‌های نیروی انتظامی و مامورین باتوم به دست آنها باشد.

خوزستان پس از جنگ این‌بار می‌بایست به عرصه فراهم کردن منابعی (افزون بر نفت) برای «سازندگی» تبدیل می شد, اما نه سازندگی و بازسازی شهرهای ویران شده آن از جنگی هشت ساله با عراق. سد سازی های بی حساب و کتاب برای «سازندگان» انرژی فراهم کرد. سازندگانی که یک دهه بعد معلوم شد درجه داران عالیرتبه سپاه, بدنه قدرتمند حاکمیت و ائمه جمعه هستند که از سهامداری کارخانه هایی مانند ایران خودرو تا سکوهای استخراج نفت و گاز تا شرکت‌های ساختمان سازی و کارخانه های تولید کننده مواد شوینده و مجوز دایر کردن کافی نتها و غیره را از آن خود کرده اند. خوزستان اما با خشک شدن تالاب شادگان مواجه شده و این امر علاوه بر نابود کردن اقتصاد محلی آن دسته از بومیانی که به کشاورزی, ماهیگیری و شکار در این تالاب متکی بودند, ریزگردهای برخواسته از خاک این تالاب وسیع را به دیگر ریزگردهای‌یکه بیش از یک دهه سالانه تنفس را بر اهالی خوزستان دشوار می کنند اضافه کرد.
نمودار توقعات و خواسته های مردم خوزستان نیز از دولت به موازات شرایط اسف بار آنها در حال سقوط است. در یکی از ویدیوهایی که در بحبوحه انتخابات ۸۸ منتشر شد مردم خرمشهر در حضور احمدی نژاد طی سر دادن شعارهایی از او «کار» مطالبه می کردند. آخرین ویدیوی منتشر شده از بازدید خانم معصومه ابتکار از شادگان اما بازگو کننده مطالباتی مانند «آب آشامیدنی» و هوایی قابل استنشاق بود. علیرغم تمامی اینها مردم خوزستان نمایش خیره کننده ای را در ابراز اعتراضات مسالمت آمیز از خود نشان داده و به عقیده بنده یکبار دیگر بر مستند نشینان مرکز و تنها بضاعت آنها یعنی ماشین‌های به صف کشیده برای سرکوب را شرمنده کردند.

درسی که می توان از مناسبات مرکز و حاشیه در تاریخ صد سال گذشته ایران گرفت این است که مشکل خوزستان مشکلی ساختاری است. این ساختار سیاسی و اقتصادی ایران است که طوری طراحی نشده که سهمی برای خوزستان قائل شده یا برای معضلات این استان راه حلی سیستماتیک داشته باشد. با مناسباتی که در جهت استثمار خوزستان به سود منافع عده ای اندک چیده شده اند نمی توان معضلی که ریشه در تاریخی صد ساله دارد را حل کرد. علاوه بر این, خوزستان تنها یکی از قربانیان سیستم ناکارآمد ما است و وضعیت استان‌های دیگری مانند سیستان و بلوچستان و کردستان شاید بغرنج‌تر از خوزستان هم باشد. از این رو است که راه حل‌های واکنشی دولت روحانی و پیشنهاداتی مانند انتقال آب از جایی و سرازیر کردن آن به اماکن خشک زده یا پاشیدن موادی که مانع از برخواستن ریزگردها شوند بیشتر به ایده های سطحی شبیه هستند تا راه حلهایی‌که عمق معضل را معالجه کنند.

واکنش‌های جناح راست و سعی آنها در استفاده از بحران محیط زیستی خوزستان در راستای تضعیف دولت روحانی و تقویت شانس پیروزی خود در انتخابات آتی نیز نباید کسی را دلگرم و امیدوار کند. بخش بزرگی از معضل خوزستان در نتیجه بی تدبیری همان جناح بوجود آمده و آنها از انقلاب ۵۷ به بعد چیزی جز گفتمان پوپولیستی را برای تعامل با معضلات ساختاری ایران عرضه نکرده اند. شاید نزدیک‌ترین راه‌حل‌ها به واقعیت در گفتمان آن دسته از اصلاح طلبانی است که خواهان اصلاح ساختار سیاسی و اقتصادی ایران هستند. این دسته از افراد نیز تا به کنون توسط جناح قدرتمند حاکمیت و در راس آنها آیت الله خامنه ای به حاشیه رانده شده اند. بدون اصلاح ساختار قدرت در ایران و بازنگری شیوه های توزیع ثروت و قدرت و از آن نقطه تعامل توام با تدبیر و عقلانیت با کشورهای مرکز جهانی, یعنی با حفظ مناسبات کنونی مرکز و حاشیه در ایران نه تنها خوزستان بلکه کل ایران به ورطه نابودی سوق داده خواهد شد.

بازگشت به صفحه اول