ناپایداری بهینه و پایان تعادل نش در خلیج فارس

در میانه تشدید تنشها میان ایران، ایالات متحده و اسرائیل، بخش بزرگی از تحلیلها همچنان بر ابعاد نظامی، بازدارندگی هستهای یا حتی تغییر حکومت در ایران متمرکز است. با این حال، آنچه را در حال وقوع است نمیتوان صرفاً در چارچوب یک جنگ یا بحران امنیتی کلاسیک فهمید. نشانهها از یک گذار عمیقتر در تعادل ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیک منطقه حکایت دارند؛ گذاری که در آن، تنگه هرمز و انباشت بیسابقه ثروت در کشورهای عربی خلیج فارس، به دو متغیر تعیینکننده در بازتعریف نظم جدید تبدیل شدهاند.
به بیان دیگر، آنچه امروز در خلیج فارس در حال رخ دادن است، نه صرفاً یک جنگ، بلکه یک بازتوزیع ساختاری قدرت، ریسک و ثروت است. در این بازتوزیع، انباشت ثروت در کشورهای عربی به یکی از عوامل کلیدی در فروپاشی تعادل پیشین و شکلگیری تعادل جدید بدل شده است. تنگه هرمز نیز در این میان، دیگر صرفاً یک گذرگاه نیست، بلکه نقطهای است که این تغییرات در آن متمرکز شدهاند: جایی که ثروت، امنیت و قدرت بهطور همزمان بازتعریف میشوند.
برای فهم این تحول، نظریه بازیها چارچوبی تحلیلی و دقیق ارائه میدهد. در این چارچوب، پنج بازیگر اصلی قابل شناساییاند: ایران، آمریکا، اسرائیل، کشورهای عربی خلیج فارس و قدرتهای مصرفکننده انرژی مانند چین، هند و اروپا. هر یک از این بازیگران در پی بیشینهسازی ترکیبی از بقا، امنیت، درآمد انرژی، بازدارندگی و کنترل مسیرهای حیاتی انتقال انرژی هستند.
در این میان، انباشت ثروت عاملی کلیدی است که تعادل را برهم زده است. ثروتمندان چیزهای بسیار بیشتری برای از دست دادن دارند؛ در نتیجه، آمادگی بیشتری نیز برای پرداخت هزینههای امنیتی پیدا میکنند. در زبان نظریه بازیها، این یعنی یک متغیر مهم تغییر کرده است: هزینه باخت برای این کشورها بهشدت افزایش یافته است.
همین تغییر باعث شده تعادل قبلی (یا به زبان نظریه بازیها، «تعادل نش») دیگر پایدار نباشد. «تعادل نش» به وضعیتی گفته میشود که در آن، همه نسبتا راضیاند؛ وضعیتی که هر بازیگر با توجه به رفتار دیگران بهترین تصمیم ممکن را گرفته و هیچکس نمیتواند با تغییر یکجانبه تصمیم خود، وضعیت بهتری برای خود ایجاد کند. به بیان سادهتر، نقطهای است که در آن همه بازیگران، در چارچوب شرایط موجود، به یک وضعیت نسبتاً پایدار رسیدهاند.
این نقطه، در خلیج فارس امروز، دیگر برقرار نیست.
تنگه هرمز که در دهههای گذشته صرفاً گلوگاهی برای انتقال انرژی بود، اکنون کارکردی متفاوت یافته است. این گذرگاه به یک «اهرم ساختاری» تبدیل شده؛ گلوگاهی که بخش بزرگی از انرژی جهان از آن عبور میکند و هرگونه اختلال در آن، نهفقط منطقه بلکه کل اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار میدهد. به همین دلیل، هرمز به یک «نقطه شکست سیستم» بدل شده است.
ترکیب این دو عامل، یعنی تمرکز ثروت در کشورهای عربی و تمرکز مسیر حیاتی انرژی در هرمز، باعث شده نقطه تعادل پیشین عملاً بیاثر یا کماثر شود. آنچه تغییر کرده، نه فقط رفتار بازیگران، بلکه ساختار کل بازی است.
در گذشته، نوعی تعادل نانوشته وجود داشت: ایران تهدید میکرد، اما معمولاً تنگه را نمیبست؛ آمریکا امنیت نسبی عبور را حفظ میکرد؛ و کشورهای عربی به صادرات و کسب درآمد ادامه میدادند. این وضعیت، با وجود تنشها، قابلتحمل بود؛ یک تعادل شکننده، ولی کارآمد.
اما امروز شرایط تغییر کرده است. تنگه هرمز به یک «نقطه حساس» تبدیل شده که هر بازیگری با تهدید آن میتواند بر کل بازی اثر بگذارد. برای ایران، این یک ابزار مهم در استراتژی بازدارندگی است؛ برای آمریکا، تهدیدی است که باید مهار شود؛ و برای کشورهای عربی، ریسکی بزرگ است که باید مدیریت شود.
در این چارچوب جدید، ایران میکوشد با حفظ اهرم هرمز، هزینههای بحران را به سطح جهانی منتقل کند. آمریکا در پی آن است که این اهرم را بیاثر یا دستکم پرهزینه کند و همزمان، معماری امنیتی منطقه را بهگونهای بازتعریف کند که کشورهای عربی (با توجه به ثروت و آسیبپذیریشان) بیش از پیش به آن وابسته شوند. اسرائیل نیز تلاش میکند از این وضعیت برای تقویت مسیرهای جایگزین انرژی و کریدورهای جدید بهره ببرد. مصرفکنندگان(اروپا، هند و چین) هم بهدنبال مسیری امنتر برای تأمین انرژی مورد نیازاند. در این میان، کشورهای عربی از «ذینفعان تعادل قدیم» به «محور بازتعریف تعادل جدید» تبدیل شدهاند.
در چنین فضایی، تعادلهای جدید نه بر پایه ثبات کامل، بلکه بر پایه نوعی «ناپایداری بهینه» شکل میگیرند. این مفهوم به وضعیتی اشاره دارد که در آن، سطحی از ناامنی حفظ میشود: به اندازهای که ارزش امنیت افزایش یابد، وابستگیها بازتعریف شوند و بازیگران به سرمایهگذاری در زیرساختها و ترتیبات امنیتی جدید وادار شوند و در عین حال این ناامنی از حدی فراتر نمیرود که کل سیستم فروبپاشد.
در چنین تعادلی، ناامنی دیگر صرفاً یک اختلال نیست، بلکه بخشی از ساختار بازی است. سطحی از ناامنی کنترلشده میتواند به افزایش تقاضا برای خدمات امنیتی، رشد بازارهای بیمه، دفاع و زیرساخت، و تغییر مسیر سرمایهگذاریها منجر شود. در این چارچوب، از ارائهدهندگان امنیت گرفته تا بازیگران زیرساختی و حتی برخی صادرکنندگان انرژی میتوانند از این وضعیت منتفع شوند. با این حال، عبور از این سطح و ورود به بیثباتی گسترده، به سرعت بازی را به یک وضعیت باخت-باخت برای همه طرفها تبدیل خواهد کرد.
بر این اساس، چند تعادل محتمل قابل شناسایی است. نخست، «بازدارندگی پرهزینه» که در آن هرمز کاملاً بسته نمیشود، اما ناامنی مزمن باقی میماند. این سناریو با مفهوم ناپایداری بهینه همخوانی دارد و در کوتاهمدت از پایداری نسبی برخوردار است، زیرا هزینه تشدید کامل درگیری برای همه طرفها بالاست.
سناریوی دوم، «باجگیری نهادینهشده» است؛ وضعیتی که در آن امنیت انرژی به یک حوزه رسمی برای معامله تبدیل میشود. در این تعادل، ثروت کشورهای عربی بهطور مستقیم به منبعی برای تأمین امنیت بدل میشود و وابستگی آنها به ترتیبات امنیتی افزایش مییابد.
سناریوی سوم، «فرسایش همگانی» است که در آن حملات متقابل به زیرساختها ادامه مییابد. با این حال، این سناریو بهدلیل هزینههای بسیار بالا و ریسک بیثباتی گسترده، از پایداری کمتری برخوردار است.
در کنار این سناریوها، یک فرضیه مهم نیز در حال شکلگیری است: بینالمللیسازی کنترل تنگه هرمز. در این سناریو، هرمز از کنترل یک بازیگر خاص خارج شده و تحت یک ائتلاف چندجانبه با نقش محوری آمریکا قرار میگیرد. گزارشهایی درباره افزایش حضور نیروهای نظامی آمریکا در اطراف هرمز یا بررسی گزینههای استقرار در نقاط کلیدی، در صورت تحقق، میتوانند به سمت چنین مدلی حرکت کنند.
از منظر نظریه بازیها، این سناریو تلاشی برای بازطراحی قواعد بازی است. به جای آنکه ایران بتواند با تهدید هرمز بر همه بازیگران اثر بگذارد، ساختاری ایجاد میشود که در آن هزینه استفاده از این اهرم افزایش یافته و منافع آن کاهش مییابد. در عین حال، این چارچوب به کشورهایی که بیشترین دارایی را در معرض خطر دارند، یعنی کشورهای عربی، امکان میدهد امنیت خود را در قالبی نهادینهتر تأمین کنند. خیال کشورهای مصرفکننده انرژی هم با شرکت در ائتلاف از دریافت انرژی آسوده میشود و سهمی هم در تأمین امنیت و سرکایهگذاری در منطقه خواهند برد.
در چنین تعادلی، هرمز باز میماند اما تحت نظارت چندلایه؛ امنیت به یک حوزه سازمانیافته تبدیل میشود؛ و وابستگی متقابل بازیگران افزایش مییابد. این سناریو، در صورت تحقق، میتواند یکی از پایدارترین اشکال تعادل جدید باشد، زیرا با ساختار جدید پرداختها (بهویژه افزایش هزینه ناامنی برای کشورهای ثروتمند منطقه) همخوانی دارد.
با در نظر گرفتن این روندها، میتوان چند پیشبینی محتاطانه ارائه کرد. نخست، انباشت ثروت در کشورهای عربی همچنان یکی از عوامل اصلی شکلدهنده تعادل جدید خواهد بود و آنها را به پرداختکنندگان اصلی امنیت تبدیل خواهد کرد. دوم، مفهوم ناپایداری بهینه به یکی از ویژگیهای پایدار نظم جدید بدل خواهد شد، بهگونهای که سطحی از ناامنی مزمن اما کنترلشده در منطقه باقی خواهد ماند. سوم، تلاش برای کاهش نقش انحصاری هرمز از طریق مسیرهای جایگزین افزایش خواهد یافت. چهارم، امنیت دریایی بهطور فزایندهای نهادینه و چندلایه خواهد شد، حتی اگر بهصورت کامل بینالمللی نشود.
خبر بد برای ایرانیان این است که در این سناریو ساختار نظام فعلی جمهوری اسلامی با حکومتی ضعیف و شرور (یا وضعیت مشابه مثلا جنگ داخلی ) باید باقی بماند تا «ناپایداری بهینه» را تضمین کند.















