خبرها

عرصه ی عمومی از آنِ کیست؟ نقد سخنان فریدریش مرتس درباره «تغییر چهره‌ی شهرها»

 

سخنان اخیر فریدریش مرتس درباره‌ی «تغییر چهره‌ی شهر‌ها» در آلمان، از بحرانی عمیق‌ در فهم دولت حاکم ازعرصه‌ی عمومی پرده برمی‌دارد.

در پرتو اندیشه ی سیاسی هانا آرنت می‌توان دید که چگونه تفسیرهای زیبایی‌شناختی و هویتی از «مرئی‌بودن» بنیان مشارکت دموکراتیک را تضعیف می‌کنند.

مفهوم آرنتیِ «ظهور در عرصه‌ی عمومی» و تأکید او بر کثرت به‌مثابه ی شرط وجود جهان مشترک، در برابر گفتمان‌های طردکننده‌ای قرار می‌گیرد که تفاوت ها را تهدید می‌پندارند.

این مقاله استدلال می‌کند که قدرت سیاسی از زبان آغاز می‌شود، و دگرگونیِ معناییِ واژگان، نخستین نشانه‌ی گرایش‌های اقتدارگرایانه است.

دفاع از عرصه‌ی عمومی، در نهایت، دفاع از زبانی است که در آن «دیگری» هنوز می‌تواند سخن بگوید و دیده شود.

هنگامی که فریدریش مرتس به‌تازگی از «تغییر چهره‌ی شهرها» در آلمان سخن گفت، پژواکی از همان چیزی در سخنان او شنیده می‌شد که هانا آرنت آن را «نابودی تدریجی فضای مشترک» می‌نامید – فضایی که انسان‌ها در آن به‌مثابه‌ی برابر با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند.

زمانی که ظاهر شهر و چهره‌ی مردم به معیار تعلق تبدیل می‌شود، فاصله‌ی میان گفت‌وگوی دموکراتیک و سیاست حذف بسیار کوتاه است. این پژواک، اگر با تعبیر آرنت بگوییم، یادآور دورانی است که چهره‌های خاصی عمداً از عرصه‌ی عمومی زدوده شدند – و این حذف به ویرانی‌ای بزرگ در اروپا انجامید. آن گونه که یوزف گوبلزوزیر اطلاع رسانی و مغز متفکررژیم نازی گفته بود : آنان نه تنها چهره ی خیابان را تباه می کنند بلکه حال و هوای جامعه را هم فاسد می کنند.

هنگامی که سیاست‌مداران ازچهره‌ی شهر یا خیابان‌ها سخن می‌گویند، باید گوش‌هایمان تیز شود.

چنین سخنانی مرز میان دغدغه‌ی خیر عمومی و وسوسه‌ی حذف «بیگانه» از عرصه‌ی عمومی را آغاز می‌کنند.

هانا آرنت در تحلیل‌های خود از توتالیتاریسم نشان داده است که نابودی جهان مشترک ناگهان رخ نمی‌دهد – بلکه با طرد تدریجی و سکوت اکثریت آغاز می‌شود.

امروز، زمانی که از «نا‌آشنایی» چهره‌ی خیابان‌ها سخن گفته می‌شود، برخی بار دیگر صدای پای اندیشه‌ی اقتدارگرا را می‌شنوند. و به قول ناتاشا شتروبل استاد علوم سیاسی و متخصص راست گرایی افراطی ، این گونه سخنان دلالت بر نوعی محافظه کاری رادیکال می کنند که می توان آن را « فاشیسم نوین » نامید.

چهره‌ی یک شهر روایت می‌کند که چه کسی دیده می‌شود و چه کسی نادیده گرفته می شود.

هنگامی که فریدریش مرتس از «تغییر چهره‌ی شهر» سخن گفت، منظور او تنها به نماها و پوشش‌ها محدود نمی‌شد؛ او – آگاهانه یا ناخودآگاه – از مفهوم «تعلق» سخن می‌گفت. احتمالا هانا آرنت در چنین سخنی نشانه‌ای از فرسایش فضای عمومی می‌دید؛ فضایی که در آن تنوع نه‌تنها قابل مشاهده، بلکه مشروع و پذیرفته‌شده است. در دهه‌ی ۱۹۳۰ نیز فرآیندی مشابه آغاز شد ـ با شعارها، تبلیغات، و ناپدیدشدن تدریجی چهره‌های یهودی از خیابان‌های اروپا.
هنگامی که روزنامه‌نگاران و افکار عمومی به این بخش از سخنان مرتس واکنش نشان دادند، این قسمت از اظهارات او از متن منتشرشده در وب‌سایت رسمی دولت حذف شد. روزنامه نگاری از دفتر صدراعظم علت این حذف را جویا شد و سخنگوی دفتر مرتس با استناد به اصل بی‌طرفی توضیح داد که این سخنان در مقام رهبر حزب دموکرات‌مسیحی (CDU) بیان شده‌اند، نه در مقام صدراعظم-استناد و استدلالی که حقوق دانان و متخصصان آن را نپذیرفتند و در کل دوران صدر اعظمی مرتس هم چنین حذفی سابقه نداشته است.

در هفته‌های اخیر، سخنان فریدریش مرتس موجی از واکنش‌های انتقادی را برانگیخته است. او از تغییری سخن گفت که به‌زعم خود «به‌وضوح قابل‌دیدن» است و از «نا‌آشنایی» سیمای شهر با آن‌چه «آلمانی» خوانده می‌شود، ابراز نگرانی کرد.
وقتی خبرنگاری به او فرصت داد تا سخنانش را تعدیل کند، مرتس نه‌تنها از مواضع پیشین خود عقب‌نشینی نکرد، بلکه با تأکید دوباره بر گفته‌هایش تصریح کرد که هیچ دلیلی برای پس‌گرفتن آن‌ها نمی‌بیند. او افزود: «اگر کسی در این باره تردید دارد و دختری دارد، از دخترانش بپرسد؛ آن‌ها قطعاً می‌دانند منظور من چیست».

سپس رسانه‌های رسمی، از جمله تلویزیون دولتی ZDF و مجله‌ی اشپیگل، نظرسنجی‌هایی منتشر کردند که بر اساس نتایج آن، بیشتر آلمانی‌ها با نظر مرتس درباره‌ی «خراب شدن چهره‌ی شهر» موافق بودند.
اما همان‌گونه که مارک راشکه، متخصص رسانه و گفتمان سیاسی، اشاره کرده است، پرسش این نظرسنجی در واقع ربطی به آن‌چه این روزها مورد بحث و مناقشه بوده ندارد. موضوع نظرسنجی نه درباره‌ی منشأ تغییر چهره‌ی شهر بود و نه درباره‌ی این‌که باید با مهاجران چه کرد؛ بلکه تنها پرسش مبهمی مطرح شده بود: «آیا با مرتس موافقید که چهره‌ی شهر تغییر کرده است؟»
چنین رویکردی یادآور تکنیک‌های دست‌کاری افکار عمومی و رسانه در دوران فاشیسم است.

این تعبیر، در ظاهر توصیفی بی‌طرفانه از دگرگونی‌های فرهنگی و جمعیتی به نظر می‌رسد، اما در لایه‌های زیرین خود نشانه‌ای از نوعی گفتمانِ طرد را در بر دارد؛ گفتمانی که به جای گفت‌وگو درباره‌ی معنا و کارکرد عرصه‌ی عمومی، بر «چهره‌ی شهر» تمرکز می‌کند و بر «ظاهر» و «دیگریِ مرئی» دست می‌گذارد.
حزب سوسیال‌دموکرات، که در ائتلاف با مرتس و حزب متبوع او قرار دارد، در نوشتاری جمعی منتشرشده در مجله‌ی اشترن ضمن اذعان به تغییر چهره‌ی شهر، تأکید کرده است که مرتس بر گزینه‌های نادرست انگشت گذاشته و از چنین تعابیری صرفاً برای مقابله با مهاجرت و ادغام و در راستای طرد دیگری بهره گرفته است.

هانا آرنت در آثار خود – به‌ویژه در وضع بشر (Vita activa, 1958) – از عرصه‌ی عمومی به‌عنوان فضایی یاد می‌کند که در آن، انسان‌ها با حضور و گفتار خود، در برابر یکدیگر آشکار می‌شوند و جهان مشترکی را می‌سازند. این عرصه، به تعبیر او، نه فقط صحنه‌ی سیاست بلکه شرط امکان انسان‌بودن است، زیرا تنها در مواجهه با دیگران است که فرد می‌تواند «خود» را تجربه کند.

از نگاه آرنت، هرگاه این عرصه بر مبنای تشابه یا یگانگی تعریف شود و نه بر تنوع و کثرت، خطر نابودی آن آغاز می‌شود.

در پرتو این اندیشه، تأکید مرتس بر «چهره‌ی شهر» را می‌توان نشانه‌ای از بحران در درک دولت از عرصه‌ی عمومی دانست؛ بحرانی که از تغییر چهره‌ی شهر آغاز می‌شود اما در عمق خود، از تزلزل در مفهوم «باهم‌بودن» حکایت دارد.

همان‌گونه که آرنت در خاستگاه‌های توتالیتاریسم (The Origins of Totalitarianism, 1951) هشدار داده بود، حذف تدریجیِ گروه‌هایی از مردم از عرصه‌ی عمومی – ابتدا از طریق زبان، سپس از طریق قانون و در نهایت از طریق خشونت – نخستین گام در شکل‌گیری نظام‌های تمامیت‌خواه است.

در دهه‌ی ۱۹۳۰ نیز فرایند مشابهی در اروپا آغاز شد. ابتدا با گفتارهایی درباره‌ی «چهره‌ی یهودی» و «سیمای بیگانه‌ی شهرها»، سپس با محدودکردن حضور یهودیان در فضاهای عمومی و حذف تدریجی آنان از زندگی اجتماعی.

آن‌چه در آغاز در سطح گفتار ظاهر شد، به‌تدریج به سیاست حذف بدل گشت و سرانجام در فاجعه‌ی هولوکاست به اوج رسید. در آن زمان بسیاری از شهروندان اروپایی صدای قدم‌های اقتدارگرایی را شنیدند، اما آن را با سکوت پاسخ دادند. اما امروز، صحنه متفاوت است: جامعه‌ی مدنی، رسانه‌ها و گروه‌های مختلف اجتماعی در برابر گفتارهایی که بوی تبعیض واقتدار‌گرایی می‌دهند، سکوت نکرده‌اند. تظاهرات و واکنش‌های انتقادی اخیر نشانه‌ی آن است که شهروندان اروپایی این‌بار صدای قدم‌های اقتدارگرایی را شنیده‌اند و به‌جای سکوت، زبان اعتراض را برگزیده‌اند.

امروز، بازگشت این واژگان – هرچند در لباسی معتدل‌تر – یادآور آن است که فاشیسم همواره پیش از آن‌که به قدرت برسد، در زبان ظهور می‌کند. آرنت تأکید می‌کرد که «توتالیتاریسم نه با اسلحه، بلکه با واژه آغاز می‌شود» (آرنت، ۱۹۵۱). از همین‌رو، مراقبت از زبان عرصه‌ی عمومی، نخستین و شاید آخرین سنگر دفاع از دموکراسی است.

از منظر آرنت، نخستین نشانه‌ی زوال عرصه‌ی عمومی زمانی پدیدار می‌شود که حضور انسان‌ها در این عرصه نه بر پایه‌ی گفت‌وگو، بلکه بر مبنای داوری‌های زیبایی‌شناختی و هویتی ارزیابی شود. در چنین وضعیتی، شهروند به «چهره» فروکاسته می‌شود و سیاست به صحنه‌ای برای قضاوت درباره‌ی ظاهر بدل می‌گردد. آرنت در وضع بشر تأکید می‌کند که «ظهور در جهان عمومی» به معنای آشکارشدن فرد در گفتار و کردار است، نه در چهره و پوشش (آرنت، ۱۹۵۸). زمانی که گفتار جای خود را به تصویر می‌دهد، عرصه‌ی عمومی از درون تهی می‌شود و امکان مشارکت برابر از میان می‌رود.

در تحلیل آرنت، توتالیتاریسم نه صرفاً نظامی سیاسی بلکه نوعی وضعیت روانی و اجتماعی است که در آن انسان‌ها از جهان مشترک جدا می‌شوند و توان داوری مستقل را از دست می‌دهند.

او در خاستگاه‌های توتالیتاریسم این وضعیت را «انزوای جمعی (collective isolation) می‌نامد؛ وضعیتی که در آن افراد در کنار یکدیگر اما بی‌ارتباط با هم زندگی می‌کنند (آرنت، ۱۹۵۱).

چنین انزوایی از دل همان نگاهی برمی‌خیزد که به جای دیدن «دیگری» به عنوان شریک در جهان، او را به عنوان تهدیدی برای نظم یا زیبایی تلقی می‌کند. به بیان دیگر، وقتی شهروندان از چهره‌ی دیگری احساس بیگانگی می‌کنند، در واقع از امکان زیستن در یک جهان مشترک فاصله گرفته‌اند.

از این منظر، سخنان مرتس را می‌توان نشانه‌ای از بحرانی عمیق‌تر در مفهوم هم‌زیستی دانست. هنگامی که سیاست‌مداران از «چهره‌ی شهر» سخن می‌گویند، به‌طور ضمنی معیاری برای «چهره‌ی مشروع» ارائه می‌دهند؛ و همین تمایز، به تعبیر آرنت، آغاز حذف است.

در تجربه‌ی تاریخی اروپا، حذف همواره با ترسیم مرزهای نامرئیِ تعلق آغاز شده است: ابتدا با واژگان، سپس با نشانه‌ها، و سرانجام با قوانین. از همین‌رو، آرنت یادآور می‌شود که خطر فاشیسم پیش از هر چیز در زبان پنهان می‌شود – در واژگان روزمره‌ای که به‌ظاهر بی‌ضررند، اما در واقع حامل داوری درباره‌ی این‌اند که چه کسی سزاوار حضور در جهان عمومی است و چه کسی نه (آرنت، ۱۹۵۱).
برای نمونه، سه اصطلاحی که مرتس به کار برده است – «مهاجرتِ غیرمنظم»، «شهروندیِ توربو» (به‌معنای شهروندیِ شتاب‌زده و اعطای سریع تابعیت)، و همین تعبیر «چهره‌ی شهر» – دقیقاً در چارچوب تحلیلی مورد نظر آرنت قابل فهم‌اند.

در چنین خوانشی، «چهره‌ی شهر » دیگر استعاره‌ای بی‌اهمیت نیست؛ بلکه به میدان نزاعی بدل می‌شود که در آن، دموکراسی یا از نو زاده می‌شود یا در سکوت می‌میرد. حفظ عرصه‌ی عمومی به معنای دفاع از حقِ دیده‌شدنِ همه است؛ نه به‌رغم تفاوت‌ها، بلکه به‌سبب آن‌ها. همان‌گونه که آرنت می‌نویسد، «کثرت، نه تهدیدی برای جهان مشترک، بلکه شرط وجود آن است» (آرنت، ۱۹۵۸).

از نگاه آرنت، قدرت سیاسی همواره از زبان آغاز می‌شود، نه از زور. در تحلیل او از نظام‌های تمامیت‌خواه، نخستین ابزار اقتدار نه پلیس و ارتش، بلکه تغییر معنای واژگان است. هنگامی که زبان سیاست به جای روشن‌کردن واقعیت، آن را پنهان می‌کند، قدرت به تدریج از عرصه‌ی گفت‌وگو به عرصه‌ی فرمان و تبعیت منتقل می‌شود (آرنت، ۱۹۵۱: ۳۱۲). در چنین شرایطی، واژه‌هایی چون «امنیت»، «نظم»، یا «هویت ملی» به ابزارهایی برای مشروع‌سازی حذف بدل می‌شوند- کما اینکه از نخستین روز مذاکرات قرارداد ائتلاف در دولت فعلی همین امنیت و نظم دو پایه ی اصلی حزب دموکرات مسیحی در استدلال برای تغییر سیاست های مهاجرت و ادغام بوده است.

آرنت در مقاله‌ی «حقیقت و سیاست» (Truth and Politics, 1967) می‌نویسد که در دوران مدرن، خطر اصلی برای دموکراسی نه دروغ‌های آشکار، بلکه در تغییر تدریجی معنای واژه‌ها نهفته است (آرنت، ۱۹۶۷). این تغییر معنا، تجربه‌ی مشترک واقعیت را از میان می‌برد و جامعه را به مجموعه‌ای از افراد منزوی تبدیل می‌کند که هر یک در جهانی جداگانه زندگی می‌کنند. از این منظر، هنگامی که سیاست‌مداری از «نا‌آشنایی چهره‌ی شهر » سخن می‌گوید، در واقع تصویری از «واقعیت» می‌سازد که تفاوت را تهدید و یکنواختی را ارزش تلقی می‌کند. این همان لحظه‌ای است که زبان از توصیف به تجویز بدل می‌شود؛ از بازتاب واقعیت به شکل‌دهنده‌ی آن.

در آلمانِ امروز، که حافظه‌ی تاریخیِ فاشیسم هنوز زنده است، بازگشت چنین واژگانی نشانه‌ای از لغزش خطرناک زبان به سوی «زیبایی‌شناسی ملی» است؛ گفتمانی که در آن، خیابان باید چهره‌ای خاص داشته باشد، شهر باید «خودی» به نظر برسد، و تفاوت، نشانه‌ی بحران یا بی‌نظمی تلقی می‌شود. این نوع نگاه، به تعبیر آرنت، جهان مشترک را به «نمایشی از مشابهت‌ها» فرو می‌کاهد و کثرت انسانی را که پایه‌ی هر جامعه‌ی آزاد است، از میان می‌برد . به همین دلیل خانم شتروبله از خطر ظهور فاشیسم نوین سخن می گوید.

هرگاه سیاست در قالب زبانِ ظاهر و چهره سخن می‌گوید، باید صدای پای فاشیسم را شنید. فاشیسم، پیش از آن‌که به شکل نظامی سیاسی بروز کند، در زبانِ عادی‌شده‌ی طرد و داوری ظهور می‌کند؛ در جمله‌هایی که به ظاهر «بی‌ضرر» و «دلسوزانه»اند اما درون خود مرز می‌کشند میان آن‌که «از ما»ست و آن‌که «دیگری» است. آرنت در یادداشت‌هایش درباره‌ی محاکمه‌ی آیشمن به‌درستی هشدار می‌دهد که شرّ بزرگ، اغلب از دلِ زبانِ روزمره و از بی‌فکریِ معمولی زاده می‌شود (Eichmann in Jerusalem, 1963).

بازخوانی سخنان امروزین مرتس در پرتو اندیشه‌ی آرنت، نه به قصد مقایسه‌ی ساده‌ی تاریخی، بلکه برای بازشناختن سازوکارهای تکرارشونده‌ی حذف است. زبان، اگر مراقبت نشود، همان مسیری را می‌پیماید که روزگاری از آن، فاشیسم برخاست. دفاع از عرصه‌ی عمومی یعنی دفاع از زبانی که در آن، دیگری هنوز می‌تواند سخن بگوید و دیده شود.

هانا آرنت در یکی از نامه‌هایش می‌نویسد که «آزادی، بیش از هر چیز، در توان گفتن و شنیدن معنا دارد» (آرنت، ۱۹۶۴). این جمله را می‌توان شالوده‌ی تمام اندیشه‌ی او دانست: آزادی نه مفهومی انتزاعی، بلکه تجربه‌ای زنده است که تنها در میدان گفت‌وگو، در حضور دیگری، ممکن می‌شود. هرگاه این میدان از تنوع و اختلاف تهی گردد، آزادی نیز معنای خود را از دست می‌دهد.

در جهان امروز، که رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی عرصه‌ی عمومی را گسترش داده و در عین حال شکننده‌تر کرده‌اند، خطر زوال زبان دموکراتیک بیش از گذشته احساس می‌شود. واژگان به‌سرعت از معنا تهی می‌شوند و به سلاح‌های نمادین در جدال‌های هویتی بدل می‌گردند. در چنین وضعیتی، مسئولیت روشنفکران و روزنامه‌نگاران نه در ارائه‌ی پاسخ‌های قطعی، بلکه در حفظِ امکانِ گفت‌وگوست. آرنت باور داشت که «فکر کردن یعنی متوقف‌کردنِ حرکتِ هم‌صدا با جماعت» (آرنت، ۱۹۷۱)؛ و این شاید مهم‌ترین مقاومت در برابر بازگشت فاشیسم باشد، زیرا فاشیسم پیش از هر چیز از فقدان تفکر و داوری فردی تغذیه می‌کند.

سخنان امروزین مرتس درباره‌ی «چهره‌ی شهر » اگر بدون تأمل و نقد رها شوند، می‌توانند همان راهی را بروند که در دهه‌های پیش، زبان اروپا پیمود: راهی از تشخیص تفاوت تا طرد انسان، از نگرانی فرهنگی تا قانون‌گذاری بر اساس هویت. صدای پای فاشیسم، پیش از آن‌که در خیابان‌ها شنیده شود، در زبان شنیده می‌شود؛ در واژگان آشنا که ناگهان، بی‌آن‌که بفهمیم، دیگری را نامرئی می‌سازند.

کارزارهایی چون «ما چهره‌ی شهر هستیم»، «ما همان دخترانیم» و «آیا به اندازه‌ی کافی آلمانی هستیم؟» بیش از آن‌که کنشی عمیق باشند، واکنشی در سطح نزاع‌های شبکه‌های اجتماعی‌اند. ارزش و اهمیت آن‌ها بیشتر در نشان‌دادن عدم همراهی افکار عمومی با چنین دیدگاه‌هایی است. بااین‌حال، برای مقابله‌ی مؤثر با خطراتی از این دست، باید از سطح واکنش‌های احساسی فراتر رفت و وارد عرصه‌ی تحلیل و استدلال شد.
تلاش ما در این مقاله، ارائه‌ی بنیانی نظری برای تقویت چنین رویکردی بوده است.

دموکراسی، به تعبیر آرنت، هنرِ ساختن جهانی است که در آن «همه بتوانند دیده شوند و سخن بگویند» حفظ این جهان، امروز بیش از هر زمان دیگری، در گرو پاسداری از زبانی است که هنوز به دیگری گوش می‌سپارد. ما نه فقط شهروندان یک کشور، بلکه وارثان یک حافظه‌ی تاریخی هستیم؛ حافظه‌ای که به ما آموخته است حذفِ دیگری، سرآغازِ حذفِ خویشتن است.

Recent Posts

اندیشه‌ اقتصادی علی شریعتی و اعتبارسنجی نقدهای نئولیبرالی

مقدمه در دو دهه اخیرِ پساانقلاب ۵۷، دو جریان فکری نئولیبرال که از یک‌ سو،…

۲۹ خرداد ۱۴۰۵

چرا تفاهم صلح با آمریکا را محتاطانه به فال نیک می‌گیرم؟

  خبر هرگونه تفاهم میان ایران و آمریکا، در جامعه‌ای که دهه‌ها زیر سایه تنش،…

۲۹ خرداد ۱۴۰۵

معنای زندگی به روایت شریعتی

  به مناسبت بیست و نهم خرداد سالروز مرگ علی شریعتی متفکر بزرگی که بیش…

۲۹ خرداد ۱۴۰۵

ماجرای پرمناقشه شریعتی و ساواک

  درامد: آنچه که در این نوشتار ملاحظه می‌کنید، حاشیه‌ای است بر یک گفت‌وگو در…

۲۹ خرداد ۱۴۰۵

کمی «زر» بزنیم

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵

ترومای جمعی در ایران؛ تحلیل روان‌شناسی اجتماعی سه فاجعه هم‌زمان

جامعه ایران از دی‌ماه تاکنون با سه بحران هم‌زمان و عمیق روبه‌رو شده است: سرکوب…

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵