شواهد نشان میدهد که جامعه ایران در چنان وضعیت بحرانی گرفتار آمده است که به نظر میرسد پیشتر، نظیر آن را به خود ندیده باشد. اکنون جریانات سیاسی تندرو، قدرت سیاسی را در دست دارند در حالی که از حکمرانی موثر و مدیریتِ بنیادیترین نیازهای حیاتیِ انسانی نیز عاجزند. ناتوانیِ حکمرانان کنونی در مدیریتِ حیات انسانی و زوال روزافزونِ مشروعیت همزمان با تحریمهای گسترده بینالمللی و امکان اجرای سازوکار ماشه متعاقبِ تهاجم خسارت آفرین از سوی ارتش خارجی، چنین میطلبد که حکمرانان و سیاست پیشگان، برای نجات کشور و حیات انسانی، خردورزی کنند و تدابیری بیندیشند اما شگفت آنکه صاحبان قدرت همچنان بر شعارهای سابقا آزموده شده خویش لجاجت ورزیده و مواضع ایدئولوژیک خود را مبنی بر بیثمری مذاکره و ضرورت مقاومت، تکرار میکنند. تمام این بحران همراه با امکان تهاجم نظامی مجددِ ارتش بیگانه که احتمالا این بار از منظر بینالمللی مشروع و بسیار وسیعتر خواهد بود تصویری از یک سرزمین ویران و سوخته را پیش چشم ناظران خواهد آورد. بسته شدن برخی سفارتها یا کاهش نیروی برخی از آنها در ایران و تروریستی اعلام نمودن سپاه پاسداران از سوی استرالیا پس از کانادا که میتواند همانند یک دومینو، در میان دولتهای دیگر گسترش یابد تصویر این سرزمین ویران شده را کاملتر میسازد.
به نظر میرسد حاکمان تندرو در ایران به این پندار رسیدهاند که با تهاجم نظامی هوایی در سایه سکوت حداکثری مردم و به طریق اولی، ناممکن بودنِ یک خیزش اجتماعی در هنگام تهاجم خارجی، امکان سرنگونی نظام وجود ندارد و حاکمان خواهند توانست علارغم نابود شدنِ زیرساختهای حیاتی کشور، همچون یک گروه شبه نظامی بصورت پارتیزانی به حیات خود ادامه دهند. اینکه پندار حاکمان به واقعیت بپیوندد یا خیر، اینکه وضعیت بحرانی کنونی به فروپاشی منجر شود یا خیر، اینکه تغییر نظام سیاسی در ایران، بخشی از طرح خاورمیانه ای قدرت های جهانی همچون ایالات متحده و اسرائیل باشد یا خیر، نقش عاملیت مردم و نخبگان سیاسی مخالف و تحول خواه در گذار پایدار به دموکراسی و تامین منافع ملی بسیار تعیین کننده است. روایت غالب از تاریخ تحولات سیاسی ملت ها این است که جنگ به ایجاد دموکراسی منجر نمی شود. این به نظر میرسد سخن موجهی باشد اما جنگ در بسیاری موارد میتواند دست کم موانع دموکراسی را از سر راه یک ملت بردارد. با این وجود، برداشته شدن موانع دموکراسی از طریق تهاجم نظامی، دموکراسی پایدار و منافع ملی را تضمین نمیکند. آنچه تضمین کننده یک گذار پایدار و تامین کننده منافع ملی خواهد بود آمادگی برای تحقق یک گفتمان ملی صلح و سازش است.
برای تحقق یک گفتمان ملی صلح و سازش و ساختن یک دموکراسی پایدار، ملت ها میباید به یک مجموعه بایدها و نبایدها تن دهند و اندیشه خود را با آگاهی جمعی، آبدیده کنند. شاید بتوان گفت که آن نبایدها، از بایدها خطیرتر و با اهمیتتر هستند. تا انجا که به تاریخ و فرهنگ جامعه ایرانی مرتبط است دست کم پنج «نباید» یا پنج خطای فکری فاحش را میتوان برشمرد که هر یک می تواند به فلاکت و عقب ماندگی و ویرانی یک ملت بینجامد. این پنج خطای فاحش از این قرار اند:
۱. دل سپردن به تهاجم خارجی برای رهایی و همزمان ابتلا به انفعال سیاسی
۲. غفلت از اصول و اشتراکات ملی و ورود به جدلهای مرتبط با نوع حکومت آینده
۳. برگرفتن مواضع حذفی رادیکال به جای جذب حداکثری نیروهای اجتماعی رقیب
۴. تقویت گفتمان ترور، اعدام و محاکمه انقلابی سران و عوامل حکومت به جای گفتمان عدالت انتقالی
۵. ملی گرایی راست رادیکال به جای ملیگرایی فراگیر انسانی
بخش قابل توجهی از جامعه ایرانی به علت ناآگاهی از ماهیت تحولات سیاسی، احساس شکست های پیدر پی، هراس افکنی و سرکوب مستمر، و فقدان یک تشکیلات فراگیر مورد اعتماد ملی، بطور طبیعی به یاری یک نیروی خارجی امید بستهاند اما نیروی خارجی اگرچه ممکن است بتواند موانع دموکراسی را از میان بردارد اما نه ایجاد کننده دموکراسی خواهد بود و نه ضرورتا تامین کننده منافع ملیِ کشور هدف. حتی در بدترین سناریوی ممکن، نیروی خارجی ممکن است در غیاب عاملیت مردم و نخبگان سیاسی، می تواند عوامل و عناصر وابسته به خود را به قدرت برساند. بسیاری از ملت های جهان که با نظام های خودکامه خود مبارزه میکردند از فرصت هایی که نیروی خارجی در تقابل با نظام خودکامه ایجاد می کرد بهره میگرفتند اما امید بستن به نیروهای بیگانه همراه با فقدان عاملیت ملی، گزینه خردورزانهای در مسیر رهایی و توسعه ملی نیست.
طی یک دهه اخیر در فضای سیاسی جامعه ایرانی و در میان تحول خواهان، مناقشات بسیاری صرف نوع حکومت آینده شده است. این مناقشات در مواردی به رفتارهای تفرقه آمیز و خصمانه میان تحول خواهان منجر شده است. این روال در حالی صورت می گیرد که نظام سیاسی موجود همچنان مستقر است و مناقشه بر سر نوع حکومت آینده، جز بیهودگی و افتراق، حاصلی ندارد. آنچه در مسیر رهایی و توسعه ملی حائز اهمیت و تاثیر است سخن گفتن و همگرایی ملی بر سر اصول و اشتراکات است.
دموکراسی پایدارِ خشونت پرهیز زمانی محقق می شود که میانه روهای همه جریانات سیاسی و اجتماعی مخالف و میانه روهای جریانِ صاحب قدرت یا نزدیک به صاحبان قدرت، طی یک سازش و توافق ملی، برای نجات کشور در کنار یکدیگر قرار بگیرند و گفتمان تغییر و توسعه را تقویت کنند. این مستلزم آن است که جریانات فکری و سیاسی مختلف از اتخاذ مواضع حذفیِ حداکثری پرهیز کرده و اندیشه های میانه رو را تقویت نمایند. هرچند یک دموکراسی پایدار ممکن است محصول یک انقلاب خشونتبار نیز باشد اما اگر حاکمان، با انعطاف ناپذیری و سرسختی خود، جامعه را به سوی یک انقلاب خشونت بار سوق دهند معادله دموکراسیسازی، پیچیده تر و پرخطرتر خواهد شد و امکان وقوع آشفتگی و ظهور جریانات رادیکال بیشتر خواهد بود. در هر صورت، تقویت انسجام اجتماعی از طریق اصلاح اندیشه عموم بسیار ضروری مینماید.
پس از هر تغییر و تحول سیاسی ناگهانی و انفجاری، بخصوص در جامعهای که سالها در معرض خشونت بوده است امکان برانگیخته شدن حس انتقامجویی و اعمال خشونت متقابل بسیار بالاست. خشونت متقابل میتواند به استمرار چرخه خشونت بینجامد و به جریانات رادیکال و خشونت گرا مجال دهد که بر اوضاع کشور مسلط گردند. گسترش خشونت ورزی ممکن است ضرورتا مانعی برای تاسیس دموکراسی نباشد اما بی تردید، تحکیم یک دموکراسی را دچار مشکل میکند. نفی خشونت ورزی به معنای رها کردن مجرمانِ علیه یک ملت نیست. آنچه بدان نیاز هست تقویت گفتمان عدالت انتقالی است که بر پایه دادرسی عادلانه و شفافیت قضایی مبتنی می باشد. در این میان، تقویت گفتمان عفو عمومی برای جرایمِ علیه ملت که کوچکتر و کم اهمیت تر هستند میتواند به انسجام ملی و تحکیم دموکراسی یاری رساند.
گرایش به ملی گرایی راست رادیکال در طول تاریخ بخصوص از قرن بیستم سابقه دارد. این نوع ملیگرایی معمولا یک ایدئولوژی است که با سیاست توسعه و یا در لوای نام توسعه، سرکوب مذهبی، قومیتی، زبانی و یا سیاسی برخی گروه ها و ظهور قدرتهای خودکامه را با خود به همراه دارد. در جامعه ایران متاثر از سیاستهای ایدئولوژیک مذهبی حاکم و ذبح مفهوم ملیت و منافع ملی پیش پای مفهوم فراملیِ امت، یک جریان ملیگرای راست رادیکال شکل گرفته است که ضمن ترسیم روایتی ایدئولوژیک از تاریخ ایران و اصالت بخشیدن به ایران باستان، رگههایی از گفتمان سرکوب زبانی و مذهبی و قومیتی را شکل داده و بخشی از افکار عمومی را تحت تاثیر قرار داده است. گسترش این جریان فکری کاذب میتواند برای تحکیم دموکراسی آینده بسیار مخرب باشد. شکل گیری یک دموکراسی پایدار در آینده مستلزم تقویت ملیگراییِ حقیقت مدار و انسانی است که همچون چتری فراگیر، تمام ایرانیان از هر قومیت، زبان، مذهب و گرایش سیاسی خشونت پرهیز را در بر بگیرد.
این نوشتار در پی بیان این واقعیت است که نقش اندیشه عمومی در روند دموکراسیسازی پایدار بسیار مهم و حیاتی است و برخی اندیشه ها میتواند به روند سازش ملی و دموکراسیسازی پایدار آسیب بزند. در این میان، رسالت اندیشمندان، اهل قلم و کنشگران اجتماعی، تقویت گفتمان های میانهرو، گفتمانهای حقیقتمدار و کشاندن آن به عرصه عمومی است.















