«این قافلۀ عمرعجب میگذرد». دهۀ هفتاد شمسی، سه کتابِ بالینی، ترجمان نیکویی برای احوال وجودی من بودند و هر وقت میخواستم نیایش کنم، به سروقت آنها میرفتم: «مثنوی معنویِ» مولوی بلخی، «نیایشِ» علی شریعتی و «هشت کتابِ» سهراب سپهری. خاطرم هست دعاهای «مثنوی» را در خلوت میخواندم و حظ میبردم؛ همچنین نیایشهای شریعتی و اشعار لطیف سپهری را. از آن دوران تا اکنون که این سطور را مینویسم، راه بلندی طی کرده و تغییرات محسوس و ملموسی در زیست – جهان، نگرش و سلوکِ فکری و اگزیستانسیل ام پدیدار گشته و سر برآورده است.
سه سال پیش، در ادامۀ کارکِ «طرحواره ای از عرفان مدرن/ سلوک اگزیستانسیل در روزگار کنونی»، به سروقت «نیایش» رفتم و بدان پرداختم. جستار «هستۀ پنهان تماشا: تأملی در انواع نیایش» محصول آن تتبعات و تأملات است.[۱] در آنجا کوشیدهام با توضیح ربط و نسبت و اشتراک و افتراق میان دعا و نیایش، تلقیِ خود از انواع شش گانهٔ نیایش را صورتبندی و روایت کنم: «نیایش مخاطبه محور»، «نیایش عرفانی»، «نیایش معنوی»، «نیایش حکیمانه»، «نیایش آرزومندانه» و «نیایش ناواقعگرایانه».»
چند صباحی است در حال وهوای نیایش کردنم؛ نیایشهایی که دل مشغولیها، دغدغهها و زبر و زبر شدنها و تلاطمهای آونگ آسای من در روزگار پر تب وتاب کنونی را به تصویر میکشد، رنگ وبوی مرا میدهد و بر زبان قلمم جاری میگردد. بنا دارم در آیندۀ نه چندان دور، مجموعۀ این نیایشها را که آمیزهای از «نیایش معنوی» و «نیایش حکیمانه» است و از جنس «گزین نویسی»، تحت عنوانِ کتابچۀ «زمزمههای مخلمین» به دست انتشار سپارم. اکنون خوش دارم هفده نیایشِ از دفتر«زمزمه های مخملین» را پیش روی مخاطبان قرار دهم:
پیش از آن، تبیینِ مؤلفههای «نیایش معنوی» و «نیایش حکیمانه» به روایت نگارنده خالی ازلطف نیست:
« نیایش معنوی»، پس از «نیایشِ مخاطبه محور» و «نیایش عرفانی» در میرسد. این نوع نیایش، مراقبه محور است و در آن نیایش کننده از پیش خود راه میافتد و پس از خودکاوی، خودپالایی، زیر و زبر شدن و در نوردیدنِ قلعهٔ هزارتوی روان، مجدداً به پیش خود میرسد؛ نیایشی که با «توجهآگاهی»، مراقبه، تماشاگری، سکوت، رصد کردنِ بدن و مزه مزه کردنِ لحظات و «چشیدنِ طعم وقت» در می رسد.
هر چند فرد نیایشکننده میتواند به نحوی از انحاء قائل به ساحت قدسیِ هستی باشد؛ درعینحال، چون این نوع نیایش معطوف به «خود» و «خویشتن» است؛ سالکان مدرنِ ندانمانگاری نظیر یالوم نیز از آن بیبهره نیستند. این رواندرمانگرو قصهگوی مشهور، در زندگینامهٔ خودنوشت خویش، از سفر به هند و شرکت در دورهٔ مراقبهٔ ویپاسانا در این سرزمین پرده برگرفته است. میتوان، آنچه یالوم تجربه کرده را مصداقی از نیایشِ معنوی بهحساب آورد:
« پس از چند روز درسهای بی وقفهٔ گونکا، به بینشی ناگهانی رسیدم … شروع به روییدن کردم. حس کردم انگار ظرفی از عسل روی سرم میریزد و به آرامی پایین میآید تا تمامی تنم را در برگیرد. حس دلپذیری بود، انگار بدنم پچپچ میکرد یا مرتعش میشد…نه نگرانیای در کار بود، نه اضطرابی و نه هیچ حسی از خویشتن یا جدایی، تنها پچپچی آسمانی و گرمایی که تن را میروبید و پایین میآمد.»
ذهن شلوغ و پر سروصدایی که مشحون از قیلوقال است و میمونوار از این شاخه به آن شاخه میپرد؛ آمادگیِ نیایش معنوی را ندارد. این نوع نیایش، با خودآگاهی و مزه مزه کردنِ اینجا و اکنون و لمسکردن لحظات و چشیدنِ «وزنِ بودن» و نصیب بردنِ «غفلت پاک» و پای نهادنِ در «حریم علفهای قربت» عجین میگردد.
نیایش معنوی با سپاسگزاریِ از خود، طبیعت و هستی که در عداد «هیجانات مثبت» است، در میرسد و با «شفقت بر خود» عجین میگردد؛ قدردانیای که تا عمق جان و روان نفوذ میکند، صلحِ با خود و آرامشی ژرف را برای نیایش کننده به ارمغان میآورد. میتوان نیایش معنوی را در فعالیتهای روزمره نظیر ظرف شستن و راه رفتن و دراز کشیدن نیز سراغ گرفت و تجربه کرد. به تعبیر تیک نات هان:
«هنگام شستن ظرف، فقط باید ظرف شست. یعنی حین ظرف شستن، شخص باید کاملاً از این حقیقت آگاه باشد که او در حال ظرف شستن است… این حقیقت که من اینجا ایستادهام و این کاسهها را میشویم، واقعیتی شگفتانگیز است. کاملاً خودم هستم، تنفسم را دنبال میکنم، از حضور خودم و افکار و اعمالم آگاهم. امکان ندارد با حواسپرت، مانند بطریِ رها شده بر امواج، اینطرف و آن طرف پرت شوم… هنگام راهرفتن، سالک باید هشیار باشد که در حال راهرفتن است. هنگام نشستن، سالک باید هشیار باشد که نشسته است. هنگام درازکشیدن، سالک باید هشیار باشد که دراز کشیده است.»
در یکی از سخنان خود، انواع روزه داری را از یکدیگر تفکیک کردهام: «روزهٔ بدن»، «روزهٔ زبان» و «روزهٔ روان». از روزهٔ بدن که متضمنِ امساک در خوردن و آشامیدن است که در گذریم، به روزهٔ زبان میرسیم که با خویشتنداری و توجه و تفطن در بکار بستن زبان و پرهیز از دروغ گفتن و بهتان بستن و آزار و اذیت خلایق عجین میگردد. پس از آن، روزهٔ روان سر بر میآورد. روزهٔ روان با «اطفای تموجات ذهنی» و خاموشی ذهن و روان و به محاق رفتنِ قیل و قالها و پاشانیها و پریشانیها در میرسد. روزهٔ روان، مصداقی از نیایش معنوی است و طمأنینهٔ روح نوازی را به سمتِ نیایشکننده میکوچاند.
« نیایش حکیمانه» پس از این در میرسد. در این نوع نیایش که با خدای فلسفی و دئیستیک در تناسب و تلائم است، نیایشکننده، درک و تلقیِ منقّح و تحدید شدهای از علم و قدرت خداوند دارد و به دیدهٔ عنایت در قوانین صلب و سخت و تخطیناپذیر هستی مینگرد؛ بیسبب نام او را بر زبان نمیآورد و خداوند را در عرض عللِ طبیعی نمینشاند و قصهٔ اسباب و علل و نحوهٔ جاری و ساری شدنشان در این عالم را جدی میگیرد. سالکان سنتی و مدرنی که اینگونه نیایش میکنند، خواسته و نیایش خود را در هستی روانه میکنند و عنایت دارند که رابطهٔ علّی و ضروری میان نیایشکردن و تحققِ آن وجود ندارد. نیایشکننده، گویی از پی سالک مدرنی چون
ویتگنشتاین، «بدون ترس و امید»، سرشار از «حکمت سرد» می زید و به ورای دوگانۀ « امیدواری/ ناامیدی» پای نهاده و « فارغ از امید» نیایش می کند، « تنهایی مخملین» را مزه مزه می کند و تماشاگرانه احوال اگزیستانسیلِ خود را سامان می بخشد. این تلقی از نیایش، با نگرش و سبک زندگیِ رواقی تناسبِ تامّ دارد.
نیایشگر رواقی، واقع بین است و تقدیرگرایی را باور دارد و در پی تغییر اموری که در حوزهٔ قدرت و اختیار او نیست، بر نمیآید. ازاینرو، در انتظار معجزه و خرق عادت و نقض قوانین نیست؛ بلکه نیایش خود را در هستی روانه میکند و فارغ از امید چنین میانگارد که ممکن است قِران میمونی رخ دهد و خواسته او محقق گردد. درعینحال، کاملاً متصور است که خلاف آن رخ دهد و خواستهاش محقق نشود. گویی، در نیایش حکیمانه، نیایشگر در بندِ نیایش خود نیست و از پی حافظ با خود میگوید:
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
به تعبیر دیگر، نیایشگر رواقی که فارغ از امید میزید، از دوگانهٔ «شکر و شکایت» در میگذرد، دست ردّ به سینهٔ غم میزند، از شاکی و شاکر بودن عبور میکند و طمأنینه را در آغوش میکشد:
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است؟
چو بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماند”
پس از مرورِ امّهاتِ «نیایش معنوی» و «نیایش حکیمانه»، نوبت به نیایشهای هفده گانهٔ نگارنده که از سنخ زمزمههای مخملین هستند و سویههای اگزیستانیل دارند، میرسد:
” هستی (جانِ جهان) توان پذیرش اموری را که نمیتوانم تغییر دهم در من بوزاند؛ و جسارتِ تغییر اموری را که میتوانم. همچنین، توان چشیدن و مزه مزه کردنِ تفاوت میان این دو را.”
” جادهای را که از پیش کشیده شده و تو را به جلو میراند، دنبال نکن. بلکه در راهی قدم بگذار که رهرو و روندهای ندارد و از خود ردّ پایی بجا بگذار. ”
” همیشه زندگی فرصتی دوباره میدهد و تولدی دیگر را برای من و تو رقم میزند؛ مجالی که در آن میتوان هوای تازه را مزه مزه کرد، طلوع خورشید را تماشا کرد، گَرد ملال را از سروصورت خود روبید و از حجم تجارب نازیسته کاست. آن فرصت، فرداست.”
” مهم این است که من و تو چگونه نقش خود را در سراچۀ هستی بازی کنیم؛ نغمۀ خود را چهسان بخوانیم و به چه نحوی صحنه را ترک کنیم. ما بسان مسافرانی هستیم که به داخلِ قطار زندگی پرتاب شده و ایام را سپری میکنیم. هر یک از ما، «روایت گرِ» روزها، ماهها و سالهایی است که در قطار زیسته، زیرو زبر گشته، واگنهای گوناگون قطار را تجربه کرده و نقشی یکتایی از خود بر جای نهاده است. هراز گاهی، یکی از مسافران، بلیطی را که هنگام پرتابشدن به قطار دریافت کرده، پس میدهد و از قطار زندگی پیاده میشود. قطار خم به ابرو نمیآورد و بیتفاوت، بسانِ برفی که سر باز ایستادن ندارد، پیش میرود و پیش میرود. ”
” گریز و گریزی از گرفتار شدنِ هرازگاهی در چنبرۀ ملال در زندگی روزمره نیست. «توجه آگاهی» پیشه کردن که از جنس مزه مزه کردنِ حضور در اینجا و اکنون است و با کشیدن سرمهای بر چشم در میرسد و با «دیدنِ ژرف»، «نظاره گری ناب» و سکوت معنوی عجین میگردد، میتواند از حجم ملالِ من و تو بکاهد و تازگی را به سمت ما بوزاند. بیسبب نیست که سهراب میگوید: «گاه زخمی که به پا داشته ام/ زیرو بمهای زمین را به من آموخته است.» ”
” برخورداریِ از عزت نفس، از ستونهای سلامت روان و «حال خوب» است. هنگامی من و تو عزت نفس کافی داریم که «خود ارزشمندی» را با گوشت و پوست خود بچشیم. اگر میزان خود ارزشمند انگاریِ ما وابسته به تأیید و صحه نهادنِ دیگران باشد؛ در واقع ارزشمندیِ من و تو اصالت و طراوت ندارد و از درون نمیجوشد، بلکه از بیرون تغذیه میشود. نباید دلبستۀ تحسین و تقبیح دیگران بود که گاه هست و گاه نیست. بیحکمت نبود که شوپنهاور از زبان گل به سایرین میگفت: «تصور کردهای من میشکفم تا دیده شوم؟ من برای خودم میشکفم نه برای دیگران، چون شکوفایی خرسندم میکند». شکوفایی و شادی درونیِ ژرفی که با خود ارزشمندی در میرسد؛ البته افزایندۀ عزتنفسِ انسانهای پیرامونی است. ”
” جرئت و جسارتِ مواجهۀ با خود را احراز کردن و «انکار» و «فرافکنی» و «سرکوب» را فرونهادن و نقاط ضعف خود را دیدن و پذیرفتن؛ به رغم آنچه در ابتدا به نظر میرسد، بر میزانِ خود ارزشمندی و عزتنفس من و تو میافزاید. همچنین، رصدکردن و شناختن و درنظرآوردن نقاط قوت خود به نحوی واقعبینانه، بدون اینکه انکارشان کنی و یا دلبسته آنها گردی، حجمِ حرمت نفست را دوچندان میکند. خود ارزشمندی و عزتنفس بالا، از جنس «وارستگی» است نه وابستگی و دلبستگی. سالک مدرنِ وارسته، نقاط ضعف و قوت خود را به نیکی میشناسد؛ دلمشغول رویاروشدن با نقاط ضعف خویش و بهقدر وسع کاستنِ از سیاهۀ آنهاست. درعینحال، قدردان نقاط قوت و دستاوردهای خود است و از این بابت سبز و خرسند و سپاسگزار است. همچنین، سالک مدرنِ وارسته، برخوردار از توانِ دیدن و تماشاکردن و لذتبردن از خوشحالیها، کامیابیها و توفیقات دیگران است.”
” در دنیای پر تب وتاب و پر تلاطمِ کنونی، هرازگاهی «مرخصی گرفتنِ از بزرگسالی» و پای نهادن در کفش دوران کودکی و از آن منظر، بازیگوشانه و فارغدلانه به دنیا نگریستن، سلامت روانِ بیشتر من و تو را در پی دارد. کودکان زندگی را جدی نمیگیرند؛ بیش از آنکه به فکر داشتههای خود باشند و در گیرودار محاسبه و مقایسۀ خود با فلانی و بهمانی؛ کنجکاوانه دلمشغول «بودنِ» خود و کشف دنیای پیراموناند و در «اکنون» زندگی میکنند. ساعاتی که بچهها گرم بازیاند، از عالم وآدم و مافیها رها گشته، غافلانه و سرخوشانه در اندیشۀ بازیکردن هستند و لاغیر. افزون بر این، تلخی و قهرکردن کودکان با یکدیگر دوامی ندارد و زود رنگ میبازد؛ ازاینرو کینتوزی و بدخواهی و انتقام را نمیشناسند و با آن میانه ای ندارند. همچنین، بچهها توان خندیدن به خود و دیگران و دلشاد گشتنِ از خوشحالی و شادیِ دیگران را دارند و از دیدن آن لذت میبرند. خلاف آمدِ عادت عملکردن و سرمهای بر چشم کشیدن و مرخصی گرفتنِ وقتوبیوقت از دنیای بزرگسالی و قیل و قالها و سروصداهای تمامنشدنیاش، بر حجم حال خوب من و تو میافزاید. ”
” می توان سه نوع سکوت را از یکدیگر تفکیک کرد: « سکوتی که آگاهانه اختیار می شود»، « سکوتی که غیر اختیاری و در کام کشنده است» و سکوتی که با تماشاگری در می رسد و می توان به استقبال آن رفت.» اولی را «سکوت اخلاقی» بخوانیم، که در آن سالک، زبان را مهار می کند و به قدر وسع دیگران را با زبان خویش و دروغ گفتن و بهتان بستن و بدگویی و پرونده سازی نمی آزارد. دومی را میتوان « سکوت عرفانی» انگاشت، سکوتی که در آن فرد بی اختیار « دچار آبیِ دریای بیکران» می شود و به سبب مواجهۀ با مهابت هستی احوال غریبی را تجربه می کند. سومی را « سکوت معنوی» بنامیم. در این اوقات، سالک به سراغ سکوت می رود و آنرا در آغوش می کشد و تماشاگری پیشه میکند؛ تماشاگری ای که با فرو نشاندن قیل و قال های ذهنی و مشاهدهی بیطرفانهی جهان و خویشتن در می رسد. ذهن و ضمیری که به استقبال سکوت میرود، به تدریج یاد میگیرد که جریان بیوقفهی افکار و احساساتِ خود را ببیند و بشناسد و بگذارد و بگذرد، نه اینکه از درِ سرکوب آنها در آید.
«سکوت عرفانی» و «سکوت معنوی» از حجم تجربۀ ملال می کاهند و طراوت و تازگی و طمانینه را به سمت سالک مدرن می وزانند.”
” « نیایش معنوی» با رصد کردنِ احوال درون در سکوت و از پیش خود راه افتادن و پس از زیر و زبر شدن و بالا و پایین رفتن، به پیش خود رسیدن ارتباط وثیقی دارد؛ نیایشی که آرامش و طمانینه را به سمت من و تو می وزاند. فرو رفتن در کامِ افکار منفی و رهزن و اسیر خیالات خرد و درشت و حرف و حدیث شدن، از موانعِ تحققِ این نوع نیایش روحنواز است.
می توان در جای دنجی نشست و به کنجی خزید ، چشمان را بست و خود را نشسته کنار درخت بلندی تصویر کرد؛ درختی که کنار نهری قرار گرفته و آب به آرامی در آن جریان دارد. در ادامه، هر یک از افکار رهزن
و منفی را روی برگی از برگهای درخت قرار داد و بسته بندی کرد و پایین فرو فرستاد.
برگ ها یکایک در آب می افتند و جریان آب آنها را با خود می برد. با نظاره کردنِ برگهایی که فرو می افتند و از پیش چشم من و تو می گذرند، میتوان افکار منفی و مخرب را از خود جدا کرد، رفتن و از میان رخت بر بستنِ آنها را نظاره کرد و سرشار از سبکی و تازگی شد و طراوت و خرسندی را در خود مزه مزه کرد و « دل خرم» را به عیان دید.
می شود نیایش روزانه ای از این دست را برای دقایقی چند انجام داد و آتش در پاشانی و پریشانی زد و آرمیدگی را چشید.”
” فریتس پرلز، رواندرمانگرِ معاصر و مبدع روشِ گشتالت درمانی، نیایشی دارد موسوم به «نیایش گشتالت»:
«من از پی کار خود و تو از پی کار خودت/ به این جهان نیامدهام تا با خواستههای تو زندگی کنم،/ تو هم نیامدهای تا به دلخواه من زندگی کنی/ تو تویی و من من،/ اگر تصادفا همدیگر را یافتیم زهی سعادت/ و اگر نه چاره نیست.»
بر همین سیاق، می شود نیایشی حکیمانه را سر و سامان بخشید و با خود در کنج خلوت زمزمه کرد:
« به این جهان نیامده ام تا بیهوده و منفعلانه رنج کشم/ تو هم به این دنیا نیامده ای تا ییهوده و منفعلانه رنج کشی/ اگر جدّ و جهد کردیم و بخت یارمان شد و توانستیم از حجم «رنجهای امحاء ناپذیر» بکاهیم و بر «رنجهای امحاء پذیر» غلبه کنیم و به رنج هایمان معنا ببخشیم، زهی سعادت/ و اگر نه چاره نیست و باید آنها را بپذبریم و در آغوش کشیم.» “
” خیام می گفت « ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز»، و « فردا که از این دیر فنا درگذریم/ با هفت هزار سالگان سر به سریم. کلیم کاشانی هم از «افسانۀ حیات» و « آویز فریبی» پرده بر می گرفت که یک روزش صرف بستن دل به این و آن می شود و روز دیگرش صرفِ کندن دل زین و زان. حافظ نیز بانگ بر می آورد که از جهانِ سست نهاد، درست عهدی را طلب مکن که «بنیاد عمر بر باد است» و «آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد». سخنان حکیمانۀ فوق، وجه تراژیک زندگی را به نیکی به تصویر می کشد. انسان تنها موجودی است که به زوال و فنای خود وقوف و تفطن دارد و « می داند» که می میرد ؛ آگاهی ای که از جنس « ترنم موزون حزن» است و «درد جاودانگی» را فرا یاد من و تو می آورد.
در عین حال، برای کاستنِ ازسنگینی طاقت فرسای «بار هستی»، انسان گریز و گزیری از پناه بردن به زیستن غافلانه و سرخوشانه و بازیگوشانه ندارد؛ زیستنی که با رقابت و برد و باخت و قیل و قال و قیاس کردن خود با فلانی و بهمانی سخت گره خورده و از جنس غرقگی و غوطه خوردن و بازیگری است و از حجمِ تماشاگری متاملانۀ محنت بار می کاهد و رهایی موقت را برایش رقم می زند.
اما طنزِ تلخ ماجرا این است که این چرخه سر باز ایستادن ندارد و بسان شب و روز که از پی یکدیگر می آیند، در بن و بنیادِ بود و باش و زیست-جهان ما عمیقا رخنه کرده؛ از اینرو تکرار می شود و تکرار می گردد و به ادامه دادن ادامه می دهد.”
” جان هیک، سالک مدرنِ انگلیسی، در «عبادت سکوت» به چیزی دست یافته بود که نمیتوانست در دیوارهای پرشکوه کلیسا آن را بیابد؛ همان «لحظهی ناب آشکارگی»، همان حالتی که زبان در مقابل عظمت حقیقت فرو میماند. سکوت، برای او و هم نشینانش، نه فراموشی کلام که رسیدن به زبانی دیگر بود؛ زبانی که تنها در گوشِ جان طنین میافکند. در تجربۀ زیستۀ سپهری نیز میتوان این سنخ سکوت و خاموشی را سراغ گرفت: « آنی بود ، درها وا شده بود / برگی نه ، شاخی نه ، باغ فنا پیدا شده بود. /مرغ مکان خاموش ، این خاموش ، آن خاموش/ خاموشی گویا شده بود.»
سه نوع سکوت را از یکدیگر تفکیک کنیم: سکوتی که آگاهانه اختیار می شود و فرد عالما عامدا لب فرو می بندد، سکوتی که غیر اختیاری است و در کام کشنده و احاطه کننده و در برگیرنده، و سکوتی که با تماشاگری و نظاره کردن و نگریستن در می رسد و می توان به استقبال آن رفت؛ سکوتی که « نقطۀ برخورد نگاه و قفس و آینه» است و « قوسی از دایرۀ سبز سعادت».»
اولی را «سکوت اخلاقی» بخوانیم، دومی را « سکوت عرفانی» بینگاریم و سومی را « سکوت معنوی» بنامیم. سکوت معنوی که با «تنهایی مخملین» و مزه مزه کردنِ حضور در می رسد، از حجم تجربۀ ملال می کاهد و طراوت و تر و تازه شدن را به سمت سالک مدرن می وزاند و آرامشی ژرف را در روان او می کارد.”
” «زندگی حسّ غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد». زمان یک مفهوم دوسویه است؛ نیمی از آن اُبژکتیو و نیمی دیگر سوبژکتیو است: «زمانی که بر ما میگذرد» و ما در آن محاط هستیم (زمان-بر) و «زمانی که در ما میگذرد» و ما بر آن محیط هستیم (زمان-در). «زمان-بر» از جنسِ عقربههای ساعت است که از بیرون بر ما تحمیل میشود.
«زمان-در» بر خلاف «زمان-بر»، عرصهای است که در آن انسان دیگر نظاره گر حرکت بیرونیِ لحظهها نیست و خود صحنۀ وقوع زمان میگردد. در اینجا، زمان در ما تنیده میشود، در ما مکث میکند، و ما را در خود فرو میبرد.
به میزانی که من و تو، «تنهایی مخملین»، «رنج رهگشا»، «ایمان از سر طمانینه»، « نیایش حکیمانه»، « مرگ آگاهی»، «خرسندی»، «لمس حضور»، « سکوت معنوی» و «نگاه طنازانه به هستی» را زمزمه و مزه مزه کنیم و بچشیم؛ « زمان- در» غنا و ژرفای بیشتری پیدا می کند و اوقات ملال انگیز به محاق رانده میشود. “
” اگر ملال را از جنس آگاهی تلخ از بی ثباتی و بی معنایی جهان بینگاریم؛ ملالی که میتواند گذر زمان را برای ما مهیب و دشوار سازد، «طنز» را میتوان نوعی واکنش اگزیستانسیال به این وضعیت بحساب آورد.
انسان به کمک طنز، برخلاف استیصال منفعلانه، تسلیم بیمعنایی نمیشود؛ بلکه، با اتخاذ موضعی دوگانه—هم پذیرش، هم تسخر زدن—جهان را به چالش میکشد. برای نیچه، خندیدن به خود، و حتی به مفهوم «حقیقت»، از مقوماتِ زندگی اصیل و حکیمانه است. چنین خندهای از انسانی حکایت می کند که از ملال و پوچی فرا رفته و ارزشهای نوینی را خلق کرده است. ساموئل بکت در «در انتظار گودو»، جهانی را به تصویر می کشد که در آن شخصیتها در چنبرۀ بیمعنایی گرفتار گشتهاند؛ در عین حال، بکت همین بیمعنایی را با دیالوگهای طنزآمیز حاضران در آمیخته است. در اینجا، طنز در خدمت پذیرش موقعیتِ اگزیستانسیل و معنا بخشیدنِ به زندگی و افزایش «تاب آوِریِ» انسانهای رنگارنگِ کوچه و خیابان قرار گرفته.
سروش صحت هم در فیلمِ « صبحانه با زرافه ها»، با خلق دیالوگ های طنز آمیز و به تصویر کشیدنِ سرخوشی های چندبارۀ دوستان داماد و پزشک، همچنین برجسته کردن بی تفاوتی و بی خیالیِ محسوس آنها نسبت به آنچه در پیرامون شان می گذرد، در کار تسخر زدنِ به جهان است و ریشخند کردنِ تلخی و تاریکی و سیاهی آن؛ طنز و تسخری که بناست دست ردّ به سینۀ ملال و بی معنایی زند و به قدر وسع به زندگی معنا بخشد. می توان بارقه های این نگرش به هستی را در فیلمِ « جهان با من برقصِ» این کارگردان رصد کرد و به تماشا نشست؛ نگرشی که با « مرگ آگاهی» عجین گشته و سربرآورده.”
“هایدگر در کتاب «سرآغاز کار هنری»، نسبت میان «حقیقت» و« هنر» را به تصویر می کشد و آشکار گشتنِ حقیقت در یک اثر هنری را بر جسته می کند؛ که هنر جهانی را میگشاید و پیش چشمان من و تو قرار می دهد که قبل از آن پنهان یا نادیدنی بوده است. اثر هنری نه صرفاً شیئی برای نگاه کردن، بلکه محملی برای آشکارگیِ هستی است.
«ما هیچ، ما نگاه». دیدن و نگریستنِ هنری از جنس مواجههای با هستی است که من و ترا از سطح به عمق سوق می دهد؛ دیدنی نه برای تملک و فراچنگ آوردن، بلکه دیدنی که با گشودگی و نظاره گری در می رسد. در این روایت از بود و باش و زیستن، بازیگری به محاق می رود و تماشاگری و نظارهگری بر صدر می نشیند؛ نظاره گری ایکه از جنس در آغوش گرفتن و پذیرفتنِ هستی است و تسخیر و از آنِ خود کردنِ جهان را فرو نهادن و رها کردن.
در این نحوه از«بودن»، سالک مدرن، آهسته آهسته «لمس حضورِ» پر رمز و راز را مزه مزه می کند، «سکوت معنوی» و گویا شدن خاموشی را می چشد و تنهایی و طمانینه ای ژرف را تجربه می کند.”
” در « تاریخ بیهقی»، احمد میمندی دربارۀ بوسهل زوزنی می گوید: « در همۀ کارها ناتمام بود». حسِّ ناتمام بودن و کارهای نکرده داشتن و از این بابت گریبان خود را در خلوت گرفتن و خویشتن و خانواده و جامعه را سرزنش و ملامت کردن، از «انباشت هیجانات مثبت» جلوگیری می کند و مخلِّ سلامت روان و «حال خوب» است.هر چند نمیتوان فاصلۀ میان «خود واقعی» و «خود آرمانی» را بطور کامل از میان برداشت و همۀ خواسته های خود را محقق کرد، تمام استعدادها را شکوفا کرد و بدانها جامۀ عمل پوشاند؛ اما میتوان از طریق کاستنِ از حجم تجارب نازیستۀ خود، از میزانِ نا تمام بودن کاست.
تخفیف کردن دیگران، طعن زدن،عیب جویی کردن، طلبکار بودن و نادیده گرفتنِ توانمندی هایشان در موارد متعددی ریشه در حال بدِ من و تو دارد؛ حال بدی که با حسّ ناتمام بودن، خشم، بلا تکلیفی، کلافگی و نارضایتیِ عمیقِ از خود گره خورده و با مکانیسم های دفاعی نابالغِ” انکار” و ” فرافکنی” و تخریبِ انسانهای پیرامونی بروز و ظهور می یابد.
به قدر وسع، در کارزار زندگی حسِِّتمام بودن را چشیدن، هیجانات مثبتِ را انباشته می کند، بر وزنِ سلامت روان می افزاید و حال خوب و آرامش را به سمت من و تو می وزاند. “
منابع و پانوشتها
[۱] https://www.dinonline.com/38291/%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87%D9%94-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B9-%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A8















