بهای دُر نشود گم، اگرچه در خاک است 

داریوش محمد‌پور

هوشنگ ابتهاج، ۳۰ آوریل ۲۰۱۴، عکس از داریوش محمدپور

امروز سيزده روز است که سایه در ميان ما نیست. سایه با ترکیب تن و روان در میان ما نيست. روانش روانه در جان هستی‌ است و تن‌اش جايی در خاک آلمان سرگردان. هیچ فکر نمی‌کردم روزی برسد که با اين واقعیت مواجه شوم و ناگزیر باشم این همه روز سکوت کنم و دم برنياورم. هر بار که دهان گشودم، خویش و بیگانه زنهارم دادند که لب فروبندم به حرمت رفیقم. و درست می‌گفتند. به ياد رفيق سفرکرده هر چقدر بنويسم، از سویی بغض‌آلود است و از سويی عبث. بغض‌آلود است از آن رو که نمی‌شود آدمی انس و الفتی با رفیقی داشته باشد و ياد و نام او را زنده ندارد و شمه‌ای از شادی‌هایی که او به ما بخشید و رنج‌هایی که تا آخرین ثانيه‌های حیات‌اش به جان خرید نگویم. اما از سویی عبث است چون باور دارم که «با ما و بی ما، آن دلاويز کهن، زيباست». لذا حاجتی ندارد که کسی وصف او بگوید. وقتی ما وصف کسی را می‌گويیم يا او را می‌ستايیم و تحسین می‌کنیم، او را در حقیقت تحسين نمی‌کنيم. در بهترين حالت، خود را ستوده‌ایم:

ستايشت به حقیقت ستايش خويش است
که آفتاب‌ستا چشم خويش را بستود

وقتی حقیقتی را بگويی، هنری نکرده‌ای. چيزی بر تو افزوده نشده است. همان کاری را کرده‌ای که اگر نمی‌کردی، خطا بود. حقیقت بدهکار ما نيست. مایيم که در پرتو حقیقت و راستی زندگی می‌کنیم:

مادح خورشيد، مداح خود است
که دو چشمم روشن و نامُرمَد است

اغراق و گزافه نيست اگر بگويیم که درخشان‌ترین ستاره‌ی کهکشان ضمیر سايه، مرتضی کيوان بود. سایه در تمام عمرش بی‌هيچ درنگ و تعللی وفا را در حق مرتضی کيوان به سر برد. چه با نام و ياد خود مرتضی کيوان. چه با پوری. چه با خويشاوندان پوری. سایه در کيوان حقیقتی را می‌دید که تابندگی‌اش، تابندگی جان انسان بود و مژده‌ی رهايی آدمی. گمان من اين است – و تأکید دارم که «گمان» من اين است چون عميقاً به خطاپذيری معرفت بشری باور دارم – که چنان‌که سايه راه کيوان را پيش گرفت و الگوی کيوان و جوانمردی و حریت او در زندگی سایه بازتاب يافت، هر آن‌که در پرتو اين مرد «روشن‌تر از آفتاب» دمی زیسته باشد، می‌داند که باید با سایه وفا کرد. کمترین درجه‌ی وفا اين است که بدانيم او از چه شاد بود و از چه رنج می‌برد. بگذاريد این نکته را همين‌جا رها کنم و وعده‌ی سخن درباره‌ی رنج سایه را گردن‌آویز زمان آینده کنم: «دانی که رسیدن، هنرِ گامِ زمان است».

اين سخن را جای ديگری هم گفته‌ام و بار دگر می‌گويم: اين‌که صاحب اين قلم لاف رفاقت و دوستی با سایه بزند و آن را به رخ اين و آن بکشاند، خويشتن‌پرستی و خودمحوری عريان است. دوستی، خود می‌ماند و خود را نشان می‌دهد بی‌ آن‌که آن را نمايش دهی يا به صد زبان و بيان و تصوير آن را در چشم اين و آن فرو کنی. اين نکته را سال‌ها پيش درباره‌ی سایه دریافتم آن هم در ضمن گفت‌وگوهای طولانی‌مان که: سایه نمی‌پسندد که زیاد از او سخن بگويم. این را می‌شود در سوابق همين وبلاگ «ملکوت» جست که روز به روز ذکر مشخص ارتباط زمان‌مند و مادی با سایه کم‌تر و کم‌تر شده است دقیقاً به خاطر پرهیز عامدانه از بازار ساختن از این معاشرت و مصاحبت. هيچ وقت نخواستم با نام سایه کاسبی کنم. کاسبی هم اصولاً کار کسی است که معيشت و رزقی از جای دگری ندارد. يا کار کسانی است که چنان تهی‌اند و بیگانه با خويشی خویش که ناگزیر به آویزان‌شدن از اين و آن‌اند. به هر تقدير، در پرتو آن آینه هر چه حاصل نقد قلب ما شد، از لطف آن کمندانداز ازلی بود. و هر چه خطا و لغزش بود از نقصان بشريت ما.

اما اين همه را فقط و فقط برای ذکر يک نکته‌ی ساده نوشتم که اين روزها به تجربه و چشش دريافتم. خبرهایی که این روزها می‌آمد و دست به دست می‌شد،‌ سوار بر امواج مجازستان و در کسوت بادهای «اين مباد، آن باد» در کلاه اين آدميان توهم به چنگ آوردن تمام حقیقت را می‌دمد. ابعاد کامل اين ماجرای غم‌انگيز، به روايت خود سايه «غارت خونين باغ» است اما حقیقتی نيز آشکار خواهد شد: مجازستان اسباب هولناکی برای اعوجاج راستی در اختيار آدميان می‌نهد. هر چه صدای شما در مجازستان بلندتر باشد و بیشتر رعنایی و دلبری کنيد، این توهم بر خودتان بيشتر مسلط می‌شود که گويیا با آفتابی هم‌گریبان گشته‌ام! اين‌جاست که فریب تحسین و تشويق مخاطب را می‌خوریم و به همان دامی فرومی‌افتيم که لغزش‌گاه ازلی و ابدی آدمی است.

یکی از نگرانی‌های بسیاری از دوستان اين بود که مبادا در این اختلاف – اگر بشود نام‌اش را اختلاف نهاد – نام سايه آلوده شود یا به جنجالی ختم شود. اين نگرانی را به درستی می‌فهمم. اين را نیز درک می‌کنم و به آن باور دارم که در نهايت جسم سایه خوب‌تر است که در خاک ايران آرام بگیرد که او هميشه دلبسته‌ی آن خاک و زبان و فرهنگ‌اش بود. اما و هزار اما که چشم پوشیدن بر تمام ستم‌هايی که بر او در روزهای آخر حيات‌اش رفت، از انصاف و وفا دور است. مضاف بر اين، فراموش نکنيم که خاندان پيامبران هم فرزندان و خویشاوندانی داشتند که از خصلت‌های بلند آن شهسواران معنا دور بودند. از فرزند نوح بگيريد تا ابوجهل و ابولهب. از فرزندان يعقوب بگيرید که جملگی در دريدن پیراهن یوسف جهدها کردند تا خاندان و نزديکان پيامبر اسلام که در ميان‌شان کسانی بودند که بلافاصله در پی ميراث‌خواری او افتادند – يا به نام يا به موقعيت و جاه. هم‌چنان در طول تاریخ ما هستند کسانی که پيروان علی را رافضی می‌گويند چرا که تن به رأی اکثریت ندادند. از اين دست داستان‌ها و عبرت‌های تاریخ فراوان پيش رو داریم. نکته‌ام اين است که نه نوح و نه محمد و علی از ضمیر دلدادگان‌شان رخت بربستند و نه باطل و دروغ حرمت و عزت يافت. دور باد از ما که امروز با اين همه اشارت و بشارت معنوی و تاریخی، سکوت کنيم و چشم بر نيرنگ فرو بندیم. سايه، آن گوهر قيمتی است که بهای‌اش را از دست نخواهد داد. هيچ مهم نيست در اين ميانه‌ی غوغا ما چه فکر می‌کنيم. من اين‌قدر ايمان دارم که اين غبارها چهره‌ی پرفروغ آن دلداده‌ی شاهد ازلی را تیره نخواهد کرد. صبر باید کرد:

روزی دو، باغِ طاغيان گر سبز بينی غم مخور
چون بیخ‌های اصلشان از راه پنهان بشکنم

چند روزی پيش، در گفت‌وگویی که به ياد سایه انجام دادم اين نکته را گفتم که يکی از درس‌های مهم سايه این بود که به ما فروتنی معرفتی بیاموزد. اين شامل حال همه‌ی ماست از جمله صاحب اين قلم. چه بسا جايی، من هم خطایی کرده باشم. کاملاً ممکن است. حتی اگر به عیان پاره‌هایی از حقیقت را ديده باشم، هميشه ممکن است خطا کرده باشم. اين فروتنی معرفتی يعنی که هميشه جايی را باز بگذاریم برای لغزش‌های انسانی‌مان. آن‌که با يقين و قاطعيت از صدق و حقانيت خود و بطلان و تيرگی و شرارت دیگری سخن می‌گويد به محاربه با حقیقت برخاسته است. حقیقت عنقای بلندپروازی است که رام هيچ کس نمی‌شود به ويژه رام آن‌ها که گرفتار توهم يقين‌اند و تنها خويشتن را محور عالم و معيار حقانيت می‌شمرند.

دور باد از من که نخوت‌آلود به تخطئه‌ی ديگران بپردازم و اين درس مهم سایه را از ياد ببرم. اما از هم‌او آموخته‌ام که: «پيمان شکستن نيست در آيین مردان». پيمان ما با او اين است که دمی از برآوردن بانگ آزادی نياسايیم. نفسی از ایستادن در برابر ستم دست نکشیم. حقیقت هر اندازه هم که گریزپا باشد، جوازی نيست برای نديدن صدق و راستی. عنقای کوه قاف حقیقت هر قدر هم که گوشه‌نشین باشد، رخصتی نداده است به تاریکی، پليدی، نشر نفرت و کين‌توزی.

گر بدی گيرد جهان را سر به سر
از دلم اميد خوبی را مبر

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

2 پاسخ

  1. به نظر بنده منظور از این یادداشت فقط و فقط گنجانیدن این چند جمله در متن بود برای آن که هر که نمی داند، بداند:
    “که صاحب این قلم لاف رفاقت و دوستی با سایه بزند و آن را به رخ این و آن بکشاند، خویشتن‌پرستی و خودمحوری عریان است. دوستی، خود می‌ماند و خود را نشان می‌دهد بی‌ آن‌که آن را نمایش دهی یا به صد زبان و بیان و تصویر آن را در چشم این و آن فرو کنی.”
    چون مابقی متن یک مقدمه طولانی و بی سرانجام، مملو از تکرار مکررات و توضیح واضحات و بدون نتیجه گیری نهایی بود. البته گویا آقای محمدپور این یادداشت را در وبلاگ شخصی خود نوشته اند و به انتخاب زیتون در اینجا آمده که به نظر بنده دوستان بهتر است در مورد ارزش محتوایی یادداشت ها سخت گیری بیشتری داشته باشند.

  2. منظور کل این یادداشت دقیقا چه بود؟ ممنون از نویسنده بابت پاسخ احتمالی

دیدگاه‌ها بسته‌اند.

اخیرا مقاله‌ ای در چهار بخش با عنوان ” انحطاط روشنفکری دینی در ایران معاصر” به قلم محمد عثمانی در سایت ” ایران امروز” انتشار یافته، که به گمان ما واجد نکاتی غیر دقیق، نسنجیده،

ادامه »

یکی از شاخه‌های بسیار مهم فلسفه، اخلاق باور نام دارد. اخلاق باور، حیطه‌ی فکری است که معرفت‌شناسی، فلسفه ذهن، روانشناسی و اخلاق را به

ادامه »

این روزها شاهد حمله بخشی از جریان چپ به نیروها و جریان‌های مختلف اپوزیسیون جمهوری اسلامی هستیم؛ جریانی که پس

ادامه »