انقلاب ۱۳۵۷ تنها یک انقلاب سیاسی نبود؛ حامل یک رؤیا نیز بود. رؤیای ساختن الگویی جدید از حکمرانی که نه غربی باشد و نه شرقی، نه وابسته به بلوکهای قدرت جهانی و نه مشابه دولتهای سنتی خاورمیانه؛ در سالهای نخست انقلاب، بخشی از نخبگان جمهوری اسلامی از جامعهای سخن میگفتند که بعدها در ادبیات سیاسی ایران با عنوان «ژاپن اسلامی» شناخته شد؛ کشوری پیشرفته، صنعتی، مستقل و در عین حال متکی بر ارزشهای اسلامی.
اما نزدیک به نیم قرن پس از انقلاب، به نظر میرسد مهمترین دغدغه جمهوری اسلامی دیگر تحقق آن آرمان اولیه نیست. مسئله اصلی امروز، بقاست. در علوم سیاسی، بسیاری از نظامهای ایدئولوژیک پس از سالها مواجهه با فشار خارجی، بحرانهای اقتصادی، فرسایش اجتماعی و چالشهای امنیتی، به تدریج از منطق آرمانگرایی فاصله میگیرند و به سمت منطق بقا حرکت میکنند. در چنین شرایطی، ایدئولوژی کنار گذاشته نمیشود، بلکه جایگاه آن تغییر میکند. آرمان از هدف نهایی به ابزار حفظ قدرت تبدیل میشود.
فرضیه این مقاله آن است که جمهوری اسلامی ایران در سالهای اخیر به تدریج در حال حرکت به سمت نوعی دولت امنیتی عملگراست؛ الگویی که در برخی ویژگیهای ساختاری خود شباهتهایی با تجربه پاکستان دارد، هرچند هرگز به معنای تبدیل شدن ایران به پاکستان نخواهد بود.
پاکستان کشوری است که از زمان تأسیس تاکنون همواره میان ایدئولوژی، امنیت و عملگرایی سیاسی در حرکت بوده است. در ظاهر، یک جمهوری پارلمانی با دولتهای منتخب است. اما در عمل، ارتش و نهادهای امنیتی طی دههها به مهمترین بازیگران سیاست خارجی، امنیت ملی و تصمیمات راهبردی کشور تبدیل شدهاند. دولتها تغییر کردهاند، احزاب جابهجا شدهاند و نخستوزیران آمده و رفتهاند، اما ساختار امنیتی کشور همواره نقش تعیینکننده خود را حفظ کرده است.
پاکستان توانست همزمان روابط خود را با آمریکا، چین، کشورهای عربی و بازیگران منطقهای حفظ کند. این کشور نه کاملاً در اردوگاه غرب قرار گرفت و نه به رویارویی دائمی با آن تن داد. در عوض، نوعی عملگرایی امنیتی را مبنای سیاست خارجی خود قرار داد؛ مدلی که هدف اصلی آن نه صدور ایدئولوژی، بلکه حفظ بقا و افزایش قدرت چانهزنی بود.
جنگ اخیر میان جمهوری اسلامی، ایالات متحده و اسرائیل، صرفنظر از ارزیابیهای متفاوت درباره نتایج آن، یک پیام مهم برای بازیگران منطقهای و بینالمللی داشت. برخلاف پیشبینی برخی تحلیلگران، جمهوری اسلامی نه فروپاشید و نه وارد مرحلهای از بیثباتی شبیه عراق، افغانستان، سوریه یا لیبی شد.
این جنگ نشان داد که ایران همچنان دارای ظرفیت بازدارندگی، توان ایجاد هزینه برای رقبا و قابلیت حفظ انسجام ساختاری در شرایط بحرانی است. در روابط بینالملل، بازیگری که توان ایجاد هزینه نداشته باشد، معمولاً جایگاهی بر سر میز مذاکره نیز پیدا نمیکند. قدرت مذاکره از آرمانها به دست نمیآید؛ از قدرت بازدارندگی حاصل میشود.
پاکستان این واقعیت را دههها پیش درک کرد و جمهوری اسلامی نیز به نظر میرسد بیش از گذشته به سمت چنین منطقی حرکت میکند.
نقش پاکستان در تحولات اخیر صرفاً یک نقش دیپلماتیک نیست. پاکستان تنها کشور مسلمانی است که توانسته میان قدرت بازدارندگی، روابط با غرب، ساختار امنیتی قدرتمند و هویت اسلامی نوعی تعادل برقرار کند.
از منظر اسلامآباد، جمهوری اسلامی ایران امروز با وضعیتی روبهروست که پاکستان در دهههای گذشته تجربه کرده است؛ کشوری تحت فشار خارجی، دارای توان بازدارندگی، دارای شبکههای نفوذ منطقهای و در جستجوی راهی برای تبدیل قدرت سخت به امتیاز سیاسی. به همین دلیل، پاکستان احتمالاً بیش از بسیاری از بازیگران دیگر قادر است زبان هر دو طرف را بفهمد؛ هم زبان قدرت و هم زبان مذاکره.
شاید مهمترین تحول سالهای اخیر جمهوری اسلامی ایران نه در ساختار حقوقی نظام، بلکه در تغییر تدریجی فلسفه حکمرانی رخ داده باشد. در دهههای نخست انقلاب، مشروعیت سیاسی بیش از هر چیز بر آرمانهای انقلابی و ایدئولوژیک استوار بود. اما امروز امنیت ملی، بازدارندگی، کنترل بحران و مدیریت بقا بیش از گذشته در مرکز تصمیمگیری قرار گرفتهاند.
افزایش نقش نهادهای امنیتی و نظامی در سیاست خارجی، اقتصاد و تصمیمات کلان کشور، نشانهای از این تغییر است. این تحول الزاماً به معنای کنار رفتن کامل ایدئولوژی نیست؛ بلکه به معنای غلبه تدریجی منطق عملگرایی بر منطق آرمانگرایی است.
در چنین مدلی، حمایت از بازیگران منطقهای دیگر صرفاً در چارچوب رسالت ایدئولوژیک تعریف نمیشود، بلکه به عنوان بخشی از راهبرد بازدارندگی و تأمین منافع ملی مورد استفاده قرار میگیرد. مذاکره نیز نه به عنوان عقبنشینی، بلکه به عنوان ابزاری برای مدیریت رقابت و تثبیت موقعیت کشور تلقی میشود.
مهمترین متغیر در این معادله احتمالاً دوران پس از آیتالله علی خامنهای خواهد بود. در بسیاری از نظامهای سیاسی، خروج رهبر تاریخی یا کاریزماتیک موجب افزایش نقش نهادها و کاهش نقش افراد میشود. در ادبیات علوم سیاسی از این روند با عنوان «گذار پساکاریزماتیک» یاد میشود.
آیتالله علی خامنهای طی بیش از سه دهه نقش نقطه تعادل میان جریانهای مختلف درون جمهوری اسلامی را ایفا کرده است. بخش مهمی از انسجام ساختار کنونی به جایگاه شخصی او گره خورده است.
اما جانشین او، هر کسی که باشد، به احتمال زیاد از همان میزان اقتدار تاریخی و سرمایه سیاسی برخوردار نخواهد بود. در چنین شرایطی، نهادهای امنیتی و نظامی احتمالاً نقش پررنگتری در حفظ انسجام ساختار قدرت ایفا خواهند کرد. اگر چنین روندی شکل بگیرد، جمهوری اسلامی ممکن است وارد مرحلهای شود که در آن منطق امنیت ملی، موازنه قوا و عملگرایی راهبردی بیش از گذشته بر سیاست داخلی و خارجی کشور اثر بگذارد.
بزرگترین خطا در تحلیل آینده جمهوری اسلامی شاید این باشد که تنها دو سناریو را در برابر آن قرار دهیم: فروپاشی یا دموکراسی. واقعیت سیاست معمولاً پیچیدهتر از این دوگانههای ساده است.
همانگونه که پاکستان نه فروپاشید و نه به یک دموکراسی کامل غربی تبدیل شد، جمهوری اسلامی نیز ممکن است مسیر سومی را دنبال کند؛ مسیر یک دولت امنیتی عملگرا که بقا، بازدارندگی و مدیریت بحران را بر آرمانگرایی انقلابی مقدم میداند.
بنابراین شاید مسئله اصلی «پاکستانیزه شدن» جمهوری اسلامی نباشد. آنچه اهمیت دارد، حرکت تدریجی ساختار قدرت از یک نظام آرمانمحور به سمت یک نظام بقاگرا و امنیتمحور است؛ تحولی که برخی از ویژگیهای آن را میتوان در تجربه پاکستان مشاهده کرد.
اگر این فرضیه درست باشد، مهمترین تحول آینده ایران نه تغییر یک دولت، نه حتی تغییر یک رهبر، بلکه تغییر منطق حکمرانی خواهد بود؛ و شاید پرسش بنیادین پیش روی جمهوری اسلامی در دهه آینده همچنان همان باشد که عنوان این مقاله مطرح میکند: آرمان یا بقا؟














