ماجرای پرمناقشه شریعتی و ساواک

حسن یوسفی اشکوری

 

درامد: آنچه که در این نوشتار ملاحظه می‌کنید، حاشیه‌ای است بر یک گفت‌وگو در تلویزیون صدای آمریکا در حدود پانزده سال پیش که در همان زمان در وب‌سایت «جرس» منتشر شده است.

آن‌گونه که در آغاز این نوشتار آمده، در آن گفت‌وگو که در برنامه «افق» اجرا شد، طرف بحث و گفت‌وگو آقای دکتر عباس میلانی بوده است. آن‌گونه که در نوشتار یادشده آمده، از آنجا که مجال مناسب و وافی برای پاسخ به مدعیات جناب میلانی وجود نداشت، در طی این یادداشت تلاش شده که شرح بیشتری در پاسخ به شبهات مطرح‌شده از سوی آقای میلانی ارائه شود.

آنچه در نوشتار منتشرشده در جرس آمده، مفصل است و به موضوعات متنوعی حول «مدرسه حقانی» قم پرداخته شده که یکی از آن‌ها ماجرای پرمناقشه ارتباط دکتر شریعتی با ساواک در دهه چهل و پنجاه است. در اینجا، به مناسبت ۲۹ خرداد و سی‌ونهمین سالگرد شریعتی، فقط همین قسمت در «زیتون» بازنشر می‌شود. البته در اینجا در واقع ویراست تازه‌ای از نوشتار پیشین است و از این رو همراه است با توضیحاتی و افزوده‌هایی که می‌پندارم یادداشت را مفیدتر و به‌روزتر می‌کند. برای رعایت حفظ متن اصلی، افزوده‌ها غالباً در پانوشت‌ها آمده‌اند.

ضمناً متن کامل مقاله در مجموعه دفتر چهارم از سری «تأملاتی در شناخت معارف و تاریخ اسلام» با عنوان «انقلاب و جمهوری اسلامی ایران» آمده که به‌زودی منتشر خواهد شد.

. . . . اما مهم‌ترین بخش سخن دکتر میلانی آنجا بود که صریح و روشن اعلام کرد که ساواک دکتر شریعتی را به زور به دانشگاه تحمیل کرد. می‌توان پرسید این کار به چه منظوری بود؟ به زعم میلانی، برای مبارزه با جریان‌های چپ غیرمذهبی و کمونیست‌ها و جبهه ملی! در این مورد چند نکته قابل توجه است:

نکته نخست، مستندات این مدعاست. نمی‌دانم مستندات ایشان چیست و به استناد کدام دلیل موجه چنین ادعایی مطرح شده، اما تا آنجا که من اطلاع دارم، هیچ سند و دلیلی برای تأیید چنین نظریه‌ای وجود ندارد. مگر این که ایشان گفته‌های بی‌بنیاد و مخدوش جناب اکبر گنجی را منبع معتبر شناخته باشند. به‌هرحال اکنون مجال بحث و فحص این موضوع نیست. فقط عرض می‌کنم که ساواک باید علم غیب داشته باشد که در آغاز ورود یک جوان تقریباً گمنام و بازگشته از پاریس را برای مبارزه با کمونیست‌ها صالح تشخیص داده باشد. مگر این که ایشان معتقد باشند که اصولاً علی شریعتی از همان آغاز و حداقل از خارج از کشور مأمور و دست‌پرورده ساواک و رژیم بوده است؛ ادعایی که پلیدترین دشمنان شریعتی (مانند جلال متینی و حمید روحانی) نیز مطرح نکرده‌اند.

نکته دوم، سرگذشت و سرنوشت شریعتی است. شریعتی در مورد موضوع اختلافی شیعه و سنی بر سر ایمان ابوطالب، به‌درستی می‌گفت زندگی ابوطالب خود گواه ایمان اوست و هر نوع بحث لفظی و انتزاعی بیهوده است. در مورد شریعتی هم می‌توان با همین معیار داوری کرد. به استناد اسناد ساواک (که در سه جلد منتشر شده)، از سالیان نخست تدریس شریعتی در دانشگاه مشهد و به‌ویژه پس از شهره شدن و جذب جوانان و دانشجویان از طریق سخنرانی‌ها و نوشته‌های دینی ـ سیاسی جذاب و محرک، دو نظر در ساواک درباره او مطرح بوده است. گروهی بر این گمان بودند که شریعتی دارای افکار خطرناکی است و برای دولت و نظام سلطنتی مضر است و باید مانع او شد؛ و در مقابل، دسته‌ای دیگر می‌گفتند که برخی افکار او برای مبارزه با ارتجاع و روحانیت و خرافات مذهبی به سود رژیم است و بدین ترتیب سودش برای ما بیشتر از زیان اوست. به‌ویژه شریعتی در بازجویی‌ها و دیدارها و نامه‌نگاری‌های تحمیلی برای مقامات ساواک، به گونه‌ای حرف می‌زد که این فکر را برای مقامات و در نهایت شاه تقویت می‌کرد. مثلاً از اصلاحات ارضی و رفرم‌های شاه تجلیل می‌کرد و آن را به سود مملکت می‌شمرد. یا تأکید می‌کرد که من و شما در یک صف برای مبارزه با ارتجاع مذهبی و روحانیت مرتجع قرار داریم (حمید روحانی با استناد به همین سخنان، شریعتی را ضد روحانیت و عامل رژیم دانسته است). گرچه این سخنان و به‌ویژه دعوی مبارزه با ارتجاع و دین سنتی و واپسگرا به عنوان عامل عقب‌ماندگی دین و جامعه امر پنهانی نبود و در تمام سخنان شریعتی از آغاز تا پایان بارها تکرار شده است، اما به نظر می‌رسد که او هوشمندانه این سخنان را برای مقامات حکومتی، که به‌هرحال سرنوشت او در دستان آنان بود، تکرار می‌کرد تا زمان بخرد و بتواند گامی برای تحقق پروژه‌اش، یعنی همان انقلاب فکری و تحول فرهنگی و تعمیق آگاهی برای رهایی توده‌ها، بردارد و موفق هم شد.

سرانجام در مقطع سال ۵۰ و ۵۱، با بستن مرکز آموزشی او (حسینیه ارشاد) و بعد دستگیری او، جدال ساواکیان نیز به پایان رسید. چرا که سرانجام آن خط که معتقد بود شریعتی خطرناک است و نباید به او میدان داد، پیروز شد و ارکان رژیم از شاه تا مأمورانش به این نتیجه رسیدند که اندیشه‌های شریعتی در نهایت بنیادبرانداز است و به طور بنیادی پایه‌های فرهنگی و سیاسی و مذهبی رژیم را سست و نابود می‌کند (از این رو خشم و کینه پهلوی‌طلب‌ها از شریعتی پس از چهار دهه کاملاً قابل فهم است). به‌ویژه به تجربه دریافتند که حسینیه ارشاد حلقه پیوند مذهب و عضوگیری برای سازمان‌های چریکی و از جمله سازمان مجاهدین بوده است. این تمام داستان است. پرسیدنی که در اینجا به واقع رژیم پیروز میدان بوده است یا شریعتی؟ فقط کمی آگاهی از تاریخ و نیز اندکی انصاف می‌خواهد. حتی اگر هم از همان آغاز ساواک او را وارد دانشگاه کرده باشد تا از افکار و هنر زبان و بیان و دانش او به سود خود بهره ببرد، باز در نهایت بازنده ساواک و دستگاه حکومتی بوده نه شریعتی؛ چرا که در نیمه راه برای مغزهای متفکر رژیم روشن شد که در تشخیص خود دچار اشتباه بزرگ شده و احتمالاً احساس فریب‌خوردگی می‌کرده‌اند. در این صورت، باز هم دعوی جناب میلانی مردود است.

اما نکته مهم و ظریف این است که، به‌رغم دعوی دکتر میلانی، ساواک شریعتی را برای مقابله با روحانیت و مذهبی‌های سنتی می‌خواست نه مارکسیست‌ها و در اسناد موجود همواره از دو سو این موضوع مشترک تکرار می‌شود؛ اگر هم جریان کمونیستی برای رژیم مطرح بوده، کاملاً در حاشیه بوده است. از قضا شریعتی در تمامی گفتارهایش، ضمن نقدهای جدی اندیشه مارکسیستی و اگزیستانسیالیستی، از یک سو متأثر از وجوهی از آموزه‌های این دو نحله فلسفی و اجتماعی است (و به همین دلیل شماری از روحانیان سنتی و نیز در مقابل برخی روشنفکران سکولار او را مارکسیست و یا مارکسیسم‌زده شمرده‌اند)، و از سوی دیگر، او مارکسیسم را رقیب اسلام می‌دانست و نه دشمن، و حتی یک بار صریحاً اعلام کرد اگر قرار است کسی مسلمان شیعی علوی نباشد، باید برود مارکسیست بشود، خلاص! (این جمله از خود اوست). در این صورت، او هرگز به سنت مسلمانان و روحانیان سنتی و گاه نوگرا (از جمله مرتضی مطهری که مارکسیسم را دشمن می‌دانست) و حتی غالب روحانیان سیاسی و انقلابی، در فکر دشمنی و مبارزه با این جریان‌های رقیب نبود. اما در مقابل، تمام آثار و افکار شریعتی، از آغاز تا پایان، بی‌امان بر ضد اندیشه‌های سنتی مذهبی و ارتجاع روحانی است. با توجه به واقعیت‌های غیرقابل انکار، دعوی استخدام شریعتی برای مبارزه با جریان‌های چپ، نظراً و عملاً به کلی باطل و خلاف تاریخ محقق است.

نکته سوم این است که اگر همکاری و همراهی با رژیم و ساواک مذموم باشد، که هست، باز شمار روشنفکران چپ‌گرای مستخدم رژیم، در قیاس با روشنفکران مذهبی، به مراتب بیشتر بوده است. نیازی به تصریح نیست. کیهان مصباح‌زاده و کانون پرورش کودکان و حتی تئوری‌پردازی‌های ساواک آیا در اختیار چه گروهی از روشنفکران بود؟ اگر مراد مقابله با چریک‌های چپ و انقلابی است، روشن است که در آن زمان هر دو به یکسان در زیر تیغ ساواک بودند و شکنجه می‌شدند و نابود می‌گشتند. در هر حال، اگر قرار بر مقایسه است، منصفانه قضاوت کنیم که کدام جریان بیشتر از رانت حکومت بهره برده است.

تلگرام
توییتر
فیس بوک
واتزاپ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مدتی است هر رسانه‌ای را که باز می‌کنید، سعید لیلاز را می‌بینید که با لحنی آمرانه از «اجتناب‌ناپذیر بودن جنگ» سخن می‌گوید و منتقدان را با این عبارت خطاب می‌کند که اگر جرأت دفاع از

ادامه »

درک اندیشه‌ی محمد حنیف‌نژاد بدون قرار دادن آن در بستر تاریخی شکل‌گیری بحران‌های ساختاری جامعه ایران ممکن نیست. او در دوره‌ای ظهور می‌کند که

ادامه »

مسئله دین‌ستیزی، به معنای مبارزه با دین، که اغلب علل اجتماعی دارد تا دلایل معرفت‌شناسانه و فلسفی، یکی از مسائل

ادامه »