اگر ویکتور فرانکلِ روان درمانگر انسان را «حیوان معنا جو» می خواند، چارلز تیلورِ فیلسوف انسان را «حیوان زبانی»[۲] قلمداد می کند؛ حیوانی که در « فضای جمعی»غوطه می خورد و در کار معناسازی و مفاهمۀ با دیگرانسانها/ حیوانات زبانی است.[۳] مطابق با این نگرش، بروز و ظهورمعنا با شبکۀ پیچیده ای از توافقات و تفاهماتِ زبانی گره خورده؛ توافقات و تفاهماتی که در زمین حاصلخیزِ فضای جمعیِ میان کاربران زبان، متاثر از تجربۀ زیستۀ آنها در طول زمان، بالا و پایین می رود، بست و گشاد می یابد و افقهای معناییِ جدید را خلق می کند و پیش روی کاربران زبان قرار می دهد. فرایند پویای خلق معانی و افقهای تازه میان کاربران زبان، بسان آب خروشانی که دربستر یک رودخانه جاری می گردد، افتان و خیزان بدین سو و بدان سو می رود، برگ وشاخه و گل و لای را در خود می شوید، سنگها را می غلتاند و پیش می رود و به ادامه دادن ادامه می دهد.
می توان به پدیدۀ جنگ و شبکۀ معنایی پیچیدۀ پیرامون آن به مثابۀ یک پدیدۀ انسانی نظر کرد؛ شبکۀ معنایی ای که در «روایت سازی» های گوناگون سربرمی آورد و پیش روی ما انسانها/ حیوانات زبانی قرار می گیرد. روایت هایی که در کار«اقناع»[۴] و قانع کردنِ مردمان و کاربران زبان اند.[۵]
پدیدۀ جنگ، ابعاد و سویه های گوناگونی دارد: اقتصادی، نظامی، روانی، مدیریتی… آنچه در این جستار مدّ نظر است، بررسیِ سویۀ مشروعیت بخشی جنگ و مشخصا « تحلیل گفتمانِ»[۶] روایت هایی است که در کار موجه سازیِ جنگ متجاوزانهی دوازده روزه و چهل روزۀ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، در فضای فارسی زبان طی یازده ماه گذشته تولید شده اند. روایت هایی که با معناسازی و خلق شبکه های معنایی جدید، در کار مشروعیت بخشیدنِ به جنگ گامهای محسوس و موفقی برداشته و در این راستا، شماری از هموطنان را در داخل و خارج کشور با خود همراه و همداستان کرده اند.
چنانکه در می یابم، اهمِّ ایده ها و سخنان جماعتی که در کار مشروعیت بخشیِ به جنگ بوده اند، از این قرار است:
۱. ما در جنگ دوازده روزه و جنگ چهل روزه عاملیتی نداشتیم ونداریم.
۲.آمریکا و اسرائیل در خاک کشور«عملیات کردند» و آنچه رخ داد،« تجاوز» نبود.
۳.همۀ راهها را رفته ایم و چاره ای جز جنگ نداریم.
۴. کشورتوسط جمهوری اسلامی «اشغال» شده است.
۵. اسرائیل وآمریکا نقطه زنی می کنند و مملکت و شهروندان آسیبی نمی بینند. ۶.خارج کردن غدۀ سرطانی از بدن درد و خونریزی دارد؛ گریز و گزیری از تحمل آن که در جنگ بروز و ظهور می یابد، نداریم.
۷. اگر مخالف جنگ هستی، حتما طرفدار جمهوری اسلامی هستی.
۸. اگر با جنگ مخالفت می کنی، پس داری خونشویی می کنی.
۹. جای زیرساختهایی که در جنگ از بین رفته اند، بهترش را میسازیم.
۱۰. زیرساخت هایی که از بین رفته اند، زیر ساخت نیستند؛ بلکه انسانهایی که درداخل کشورزندگی سخت و مشقت باری دارند و یا نخبگانی که از کشورمهاجرت کرده اند، زیرساخت اند.
۱۱. ادامۀ وضعیت موجود قطعا بر میزان درد و رنج شهروندان و تخریب کشورمی افزاید، اما با حملۀ خارجی و سقوط جمهوری اسلامی ممکن است از حجمِ رنج مردمان کاسته شود و اوضاعشان بهبود یابد.
۱۲. در تصادفات جاده ای سالانه چند هزار نفر کشته می شوند؛ اما معلوم نیست با حملۀ خارجی بیش از این تعداد کشته شوند.
۱۳. اگر برای کشته شدگانِ هموطنِ بیگناه در جنگ چهل روزه سوگواری می کنی، به نظر می رسد سوگوار کشته شدگانِ بیگناه دیماه نیستی.
۱۴. با تمسک به ایدۀ «مداخلۀ بشردوستانه» که قبلا درعرصۀ جهانی چند باری آزموده شده، میتوان ازحملۀ خارجی به کشور دفاع کرد.
۱۵. هزینۀ ماندن جمهوری اسلامی بیش ازهزینه ای است که جنگ بر کشور بار کرده است و می کند.
۱۶. مسئولیت جنگ خانمانسوزتماما با جمهوری اسلامی است.
۱۷. جمهوری اسلامی شرّ مطلق است و باید از بین برود.
گزاره ها و عبارات یاد شده رویهم در خدمت تولید شبکۀ معنایی ای کار کرده و گفتمانی را برساخته که «دالّ مرکزی»[۷] و محوری آن، قبح زدایی از حملۀ خارجی به خاک کشور، موجه جلوه دادن جنگ وعادی سازیِ درخواست کردن از کشوری برای مداخلۀ نظامی در راستای اقناعِ هموطنان مصیب زده بوده است.
به نزد من، یکایکِ گزاره ها وعبارات فوق ناموجه، ناتراشیده و رهزن است. استدلالهای نگارنده در این میان از این قرار است:
۱. هر یک از ما در کسوت شهروند آگاهی که در حوزۀ عمومی فعالیت می کند، مسئول گفتار و رفتار خود هستیم و باید در قبال آنها پاسخگو باشیم. بله، ما در شروع و خاتمۀ جنگ «عاملیت حقوقی» نداشتیم و نداریم؛ اما لازمۀ این سخن این نیست که هیچ نوع عاملیتی نداشتیم و نداریم، بلکه مشخصا«عاملیت اخلاقی» داریم، خصوصا عاملیت اخلاقی در موجه جلوه دادن جنگ و یا مخالفت با آن. ۲.آنچه در جنگ دوازده روزه و جنگ چهل روزه اتفاق افتاد، مطابق با قوانین بین المللی وحتی قوانین داخلی آمریکا« تجاوز» بود نه «عملیات»؛ تجاوزی که هیچ مجوز قانونی و بین المللی و داخلی آمریکا را نداشت.
۳. شاهدِ این سخن که همۀ راهها را پیموده ایم و چاره ای جز جنگ نداریم، چیست؟ میتوان شواهد موجهی عرضه کرد که متاسفانه مطالبات انبوه بخش زیادی از شهروندان طی قریب به سی سال گذشته، به رغم کنشگری مدنیِ مجدّانه و مستمرّ آنها محقق نشده است. اما، از این مدعای درست و تأسفبار، منطقا نمیتوان نتیجه گرفت که «همۀ راهها» رفته شده و « چاره ای» جز روی آوردنِ به جنگ نیست.
۴. کشورایران با نظام سیاسیِ مستقرّ و تثبیت شدۀ خود، عضوی از سازمان ملل و خانوادۀ بین المللی است. «حاکمیت ملی»[۸] اش توسط جامعۀ جهانی به رسمیت شناخته شده، چه پیش و چه پس از انقلاب بهمن ۵۷سال . از اینرو، استفاده از واژۀ «اشغال شده» در این میان، از نظر حقوق بین الملل، نادرست و رهزن است. مطابق با مصوباتِ سازمان ملل، در مناقشۀ درازدامنِ میان فلسطین و اسرائیل طی هشتاد سال گذشته، میتوان از کرانۀ باختری به عنوان «سرزمین اشغال شده»[۹] یاد کرد، اصطلاحی که بار حقوقی دارد؛ اما اطلاق آن بر دیگر کشورها از جمله ایران، شواهد متقن می خواهد و امری ذوقی و سلیقه ای نیست. به رغم ظلم عیان وعریانی که بر شهروندان رفته و می رود؛ به رغم قوانین تبعیض آمیزموجود درداخلِ کشور، نمی توان از تعبیر «اشغال شدگی» به نحو موجّهی برای تبیین وضعیتِ غریبی که در چنبرۀ آن گرفتار شده ایم، استفاده کرد. ۵.در جستار «نه استبداد خودی، نه استیلای خارجی» که در میانۀ جنگِ چهل روزه نوشتم، هم تمسک به تعبیر «غدۀ سرطانی» را قویا نقد کردم؛ هم دوگانه های کاذب، باطل و رهزنی نظیر اگر مخالف جنگی، پس موافق جمهوری اسلامی هستی؛ و یا اگر مخالف جنگی پس داری خونشویی می کنی؛ و یا نمیتوانی هم سوگوار کشته شدگانِ دیماه باشی، هم سوگوار کشته شدگان جنگ اخیر.همچنین، استدلالی اخلاقی و هنجاری در نقد این مدعا که ادامۀ وضعیتِ موجود «قطعا» رنج و تخریب بیشتر مردمان و کشور را به همراه دارد، از اینرو میتوان از روایی و موجه بودنِ جنگ دفاع کرد؛ اقامه کردم. بنای تکرار آنچه را پیشتر آورده ام، ندارم و مخاطبان علاقه مند میتوانند بدان نوشتار مراجعه کنند.[۱۰]
۶. با چه ضمانتی میتوان زیرساخت های مهمی را که متخصصان این مرز و بوم سالها و دهه ها برای ساختن آنها زحمت کشیده و تلاش شبانه روزی کرده اند، مجددا ساخت؟! این کار چقدر زمان می برد و در این بازۀ زمانی شهروندان بینوا چگونه باید با نبودِ این زیرساخت ها کنار بیایند؟
۷. قیاس کردنِ زیرساختها با انسانهای پیرامونی امری شگفت انگیز است. هم زیرساخت ها مهم اند و ویرانی آنها فاجعه ای است برای مملکت؛ هم فرارمغزها و مهاجرت نخبگان تراژیک است؛ هم زندگیِ توام با رنج و مشقتِ هموطنانِ عزیز داخل کشورعمیقا درد آور است. هیچکدام جای دیگری را نمی گیرد و از اهمیت آن یکی نمی کاهد، که جملگی ساکنان یک کوی اند. جماعتی که در شیپور جنگ می دمیدند و در کار قبح زدایی از آن بودند؛ با شروع تخریب زیرساخت ها توسط دشمنان این آب و خاک، بجای پذیرش اشتباه سهمگین و وعده های دروغِ خود ناظر به نقطه زنیِ امریکا و اسرائیل در حملات به خاک کشور؛ با دخل و تصرف در دایرۀ معنایی واژگانی چند، کوشیدند دوغ و دوشاب را بهم بیامیزند و نعل وارونه بزنند تا مگر از حجم زشتی دفاع خود از حملۀ به کشوربکاهند.
۸.تمسک جستن به آمار میزان کشته شدگان در تصادفات جاده ای و نظایر آن در این میان از طنزهای تلخ روزگار است. کسانی که در تصادفات کشته می شوند، بر اثر یک «خطای انسانیِ» ویرانگر و به رغم اراده وتصمیم خود، جان به جان آفرین تسلیم می کنند. این سخنِ موجه و ضروری را که «باید» به مدد کارشناسان و متخصصان مربوطه و نظارت و حمایت دولت، از میزان تصادفات و کشته شدگان هر چه بیشتر کاست، چگونه میتوان با میزان کشته شدگانِ جنگ توسطِ دشمن خارجی که محصولِ تجاوز به خاک کشور است و عملی است «ارادی» و ظالمانه، قیاس کرد؟! چه نسبتی است میان کسانی که بر اثر خطای انسانیِ سهمگین روی در نقاب خاک می کشند با کسانی که بر اثر تصمیم ظالمانۀ جماعتی که به خاک کشورت حمله کرده اند، در خاک و خون می غلتند؟!: « ازقیاسش خنده آمد خلق را».
۹.استشهاد به تعبیر«شرّ مطلق» برای تبیین وضعیت سیاسی کنونی از خطاهای محرزِ مفهومی و مصداقی است. شرّ مطلق مفهومی قابل تصور نیست، چرا که نمیتوان بر میزان شرّی که درعالم پیرامون و مناسبات انسانی میتواند رخ دهد نقطۀ پایانی گذاشت، وعلی الاصول می توان شرّ بیشتری را تصور کرد.
علاوه بر این، در مقام تحقق، مشخص است حجم شرّی که شهروندان ساکن کامبوج و شوروی سابق تجربه کردند، از میزان رنج و شرّی که شهروندان ایرانی طی دهه های اخیر تجربه کرده اند، بیشتر است. پولپوت ها در کامبوج نسل کشی کردند و قریب به دو میلیون نفر از شهروندان را کشتند. همچنین است چندین میلیون شهروندِ شوروی سابق که در دوران زمامداریِ استالین، سوگمندانه جان باختند وراهی گورستان شدند.
۱۰. کارنامۀ تلخ وعبرت آموزِ به اصطلاح مداخلات بشردوستانه طی بیست سال گذشته، در کشورهایی که پیشینۀ فرهنگی، دینی و سیاسی شان با کشور ما شباهت دارد، پیش رویمان است: افغانستان،عراق، لیبی… چرا شواهدِ تجربی وعینیِ متعدد را نبینیم، در مقام انکار قرار گیریم و به خود القاء کنیم که ما ایرانیان تافتۀ جدا بافته ایم و با آنها هم سرنوشت نخواهیم شد؟
از پرداختن به تتمۀ گزاره ها وعبارات یادشده، به مصداقِ
«باقی این غزل را ای مطرب شریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست»
در می گذرم و عبور می کنم.
اکنون خوبست بپرسیم به رغم سستی و نادرستیِ آشکارگفتمان و روایتِی که در کارموجه جلوه دادنِ جنگ و قبح زدایی از آن برآمده، چرا شماری ازهموطنانِ ما آنرا به سمعِ قبول شنیده، پذیرفته و بدان دل بسته اند؟
به نزد من، پاسخ را باید در زمینه و زمانه ای که زندگی می کنیم، همچنین فضا سازی و بهره برداری جریان سیاسی ای که رگه های فاشیستی آشکاری دارد، سراغ گرفت.
پس از حوادث هولناک دیماه و کشتار خونین چند هزار نفر از هموطنان بیگناه، دیوارخشم و انزجار و اعتراض و استیصال میان کثیری ازمردمان و حکومت، بسی بلندتر از گذشته شد. مطالباتِ انباشتۀ محقق نشدۀ معیشتی- اجتماعی-سیاسی- فرهنگی… و افقهای غبارآلود و پر از ابهام و یاس پیش رو، فضا را سخت دو قطبی کرد. در این میان، رسانه های غیر ملّی ای نظیر «ایران اینترنشنال» بر این آتش نفت ریختند و برخی از کارمندان و تحلیل گران آن که به فاصلۀ اندکی در ایام جنگ، تلویحا و تصریحا ازحملۀ اتمی به خاک کشورشان دفاع کردند؛[۱۱] آمارکشته شدگان را به نحوی غیر مسئولانه، منفعت جویانه و مزوّرانه بالا بردند و بر حجم فضای دو قطبی شده، بسی افزودند.
چنین هنگامه ای شباهت های در خوردرنگی با فضای مردمانی که حدّ فاصلِ دو جنگ جهانی اول و دوم در آلمان و ایتالیا می زیستند داشت: فضایی آکنده از تحقیر و تبعیض و خشم و کینه و نفرت واستیصال؛ فضایی مملوّ از ناکارآمدی ماشین حکومت در تمشیتِ معیشت شهروندان و ادارۀ کشور؛ فضایی مشحون از سرگشتگی و بی پناهی و پریشانی و فروپاشیِ روانیِ انبوهی از شهروندان.
دراین اوضاع غریب که « زمنجنیق فلک سنگ فتنه می بارید»، جماعتی با محوریتِ سلطنت طلبان و به مدد پروپاگاندای رسانه ایِ خود، با اهریمن/ اهورا سازی و دیو/ دلبرسازی و طرد و نفی و تخریبِ گستردۀ دیگر گروه ها و فعالانِ سیاسی، سایرین را پس زدند و فضا را برای ظهور«منجی» فراهم کردند. منجی ای که قراربود بیاید و مشکلاتِ انبوه را جملگی حل کند و شهروندان مصیبت زده را به ساحل امنیت، رشد و شکوفایی برساند.
همانطور که اریک فرومِ فیلسوف- روانکاو در اثر خواندنیِ «گریز از آزادی» آورده، در چنین وضعیت غریبی، شماری از مردمان ترجیح می دهند «آزادی» و «مسئولیتِ انسانی» خود را فرو بگذارند،[۱۲] دست ردّ به سینۀ عقلانیت انتقادی وگفتگوی سازنده بزنند، همرنگ جماعت شوند، شیدا و از خود بیخود گردند و دل به منجی ای ببندند که قرار است بیاید و«فلک را سقف بشکافد و طرحی نو در اندازد». از اینرو، تحت تاثیرِ مکانیسم های دفاعیِ نابالغانۀ «انکار» و«فرافکنیِ» خود، تجاوز به خاک کشور خود را عادی جلوه داده، دیده را نادیده کرده و در صددِ توجیه و رفع و رجوعِ جنایاتی آشکار نظیر کشتار بچه های دبستانی معصومِ شهر میناب در روز اول جنگ برمی آمدند. ابتدا از درِ انکار آن در آمدند و گفتند جمهوری اسلامی با موشک به مدرسه حمله کرده. در ادامه، هنگامیکه رسانه های معتبری چون «نیویورک تایمز» راستی آزمایی کرد و اصابت موشک امریکایی به مدرسۀ دبستانی را تایید نمودند؛ جمهوری اسلامی و سیاست های ناموجه منطقه ای اش را مقصر اصلیِ این جنایت قلمداد کردند. وقتی توضیح داده می شد که این جنایت در ساعات اول جنگ اتفاق افتاده، جنگی که از جنس « تجاوز» بوده و فارغ از گیر و گرفت های سیاست های جمهوری اسلامی در منطقه، این اقدام فی نفسه محکوم است؛ اصرار می کردند و می کنند که هر چه شما بگویید، باز هم مقصر اول و آخر در این میان جمهوری اسلامی است. اینجاست که باب گفتگوی انتقادی بسته میشود وانکار جنایت بر صدر می نشیند؛ فرایندی که آمیزه ای است از شیدایی، افسون زدگی و انباشتِ هیجانات منفی.[۱۳]
سوگمندانه در سلوک سیاسیِ این جماعت، «دیگری سازی» و «دیگری ستیزی» محوریت دارد و پررنگ است؛ نگرش دست راستیِ پوپولیستی ای که آشکارا رگه های فاشیستی دارد. برکشیده شدنِ شعارهای طرد گرایانه، قبیله گرایانه و مرگ خواهانه ای چون «مرگ بر سه فاسد/ ملی،چپی،مجاهد» و تخفیف کردن و طعن زدن در زندانیان سیاسی ای چون نرگس محمدی و مصطفی تاجزاده که سالیان متمادی از عمر خود را مجدّانه و صادقانه صرف پیگیری آرمانهای انسانیِ بلند دموکراتیک، اخلاقی و حقوق بشری کرده اند، درهمین راستاست. همچنین، «استعمارطلبی» با تمسک جستنِ آشکاربه دولتها و ارتش های آمریکا و اسرائیل و تقاضای کمک از آنها، از دیگر مولفه های این نگاه دست راستی با چاشنیِ رگه های فاشیستی است.[۱۴]
افزون بر این، برکشیدنِ قرائتی تقلیل گرایانه و گزینشی از هویتِ چهل تکۀ ایرانی- اسلامی- غربیِ ما ایرانیان ساکن سدۀ پانزدهم خورشیدی،[۱۵] و اصرار بر حذف سویۀ ستبرِ اسلامیِ چهارده قرنۀ آن با تمسک به ایده های سامی ستیزانه و اسلام ستیزانه؛ رویکرد و جدّ و جهدی که سویه های نژاد پرستانه دارد و میتوان از آن به قول یکی از پژوهشگران به «ملی گرایی بیجا ساز»[۱۶] تعبیر کرد، از دیگر مولفه های گفتمانِ این جماعتِ دیگری ساز و دیگری ستیز است.
دراین وضعیتِ آشوبناک، هم دعوت برندۀ جایزۀ نوبلِ صلح ایرانی از ترامپ برای مداخلۀ خارجی به کشور، کنشی موجه بحساب می آید؛ هم سخن گفتن از استعمار و مناسبات اسعتماری و فی المثل برجسته کردنِ این امر که ترامپ به صراحت گفته خواهان تصاحبِ نفت ایران و ونزوئلا هست، مردود انگاشته میشود و از«پنجاه و هفتی» و طرفدار جمهوری اسلامی بودنِ گویندگان نشات می گیرد و لاغیر. به زعم این نخبگان جنگ طلب و جماعتِ مدافع جنگ، مگر طی چهل و هفت سال گذشته، اساسا نفت به دست مردمان ایران رسیده و از آن بهره برده اند؟!!
در پرتوی آنچه آمد، برای فهم این مهم که چه شد اینگونه شد وبدینجا رسیدیم، میتوان چنین انگاشت که در حال هوای پس از کشتارهولناک و سرکوب خونینِ بی سابقۀ مردمان توسط حکومت در دیماه گذشته؛ در فضای دوقطبیِ سنگین پیش آمده، شماری از هموطنانِ مستاصلِ خشمگینِ جان به لب رسیده ای که انبوه مطالباتِ بحقّ برنیامده پیش رویشان بود وهیچ نوری در ته کوچۀ حکمرانیِ جمهوری اسلامی نمی دیدند؛ دل به روایت های رسانه هایی بستند که با اهریمن و اهورا سازی و منجی پروری و دیگری سازی و دیگری ستیزی، رستگاری را نزدیک دیدند و معرفی کردند؛ رستگاری ای که از طریق جنگ و حملۀ خارجی بدست می آمد و از مداخلۀ نظامی و استعمار قبح زدایی می کرد. بدان بیفزاییم جنگ طلبیِ جماعت تندروی پایداری چی در داخل کشور که با استشهاد به ادبیات و الاهیات آخرالزمانی، برطبلِ ضرورتِ ادامۀ جنگ در ایام جنگ چهل روزه و مخالفت با آتش بس و مذاکره و مصالحه طی سه-چهارهفتۀ اخیر کوبیده اند.
« روزگار غریبی است نازنین!». پاییز سال گذشته، در بازۀ زمانیِ بین جنگ دوازده روزه و جنگ چهل روزه، تلاش کردم تلقیِ خود از چند و چونِ آرایش نیروهای سیاسی را روایت کنم؛ روایتی که بر به محاق رفتن دو گانۀ سیاسیِ « اصولگرایی» و « اصلاح طلبی» تاکید می کرد و از حضور و ظهور پنج گانه ای در سپهر سیاست معاصر سراغ می گرفت: «گذارطلبان»[۱۷]،«تکنو کرات ها»، « الیگارش ها- بوروکرات ها»، « پایداری- آخر الزمانی ها» و «سرنگونی طلبان».[۱۸]
اکنون که در دوران آتش بسِ پسا- جنگ چهل روزه بسر می بریم، همچنان میتوان از این تقسیم بندی برای تبیین وضعیتی که در آن بسر می بریم، استفاده کرد. ماحصلِ کوبیدن بر طبل جنگ و قبح زدایی از آن توسط سرنگونی طلبانِ ویرانی طلب و نیروهای تندروی داخلی، تقویت فضای امنیتی- نظامی-جنگی و به محاق رفتن فضای سیاسی و فعالیت در جامعۀ مدنی بوده است. در چنین فضایی، گذارطلبان و تکنوکرات ها بیش از گذشته تضعیف شده، آخر الزمانی ها تقویت شده و بیش از پیش به میدان آمده و صحنه گردان شده اند. فرایندی که از سنخِ انسداد امر سیاسی است و ما را در سپهر سیاست و کنشگری سیاسی به روزگار «پیشا-خاتمی» سوق می دهد. در چنین اوضاعی، هزینۀ پیگیری مطالبات مدنیِ بحقّ توسط شهروندان بمراتب بیشتر می شود و صدای اعتراضات ضروری و بحقِّ مردمان به اعدام های سیاسیِ جاری و قطعی اینترنت آشکارا کمتر شنیده می شود. حاکمیت مستقرّ که سابقۀ تیره و دست روانی در سرکوب جنبش ها و خیزش های مدنی طی دهه های اخیر داشته، در حال حاضر مستظهر به حضورنیروهای ولایی- ارزشی خود در خیابانها، تا اطلاع ثانوی بر طبل امنیتی- نظامی بودن فضای کشور می کوبد؛ فضای امنیتی- نظامی ای که به سهولت فعالیت در جامعۀ مدنی را به محاق می برد و امر سیاسی را تعطیل می کند.
طی دو دهۀ گذشته، نیروهای امنیتی و اطلاعاتی به جدّ کوشیدند منتقدان و مخالفان سیاسی خرد و درشت خود را به اسرائیل و امریکا و انگلیس وصل کنند و به مدد اتهامات جاسوسی و پرونده سازی های امنیتی، آنها را منکوب و سرکوب کنند. درعین حال، به رغم جدّ و جهد این نیروها، اتفاقاتِ سیاسی مهم دورانسازی نظیر«جنبش سبز» و «خیزش مهسا» رخ دادند؛ پدیده هایی که هر چند غمگنانه هزینه های سیاسی گزافی را رقم زدند، اما دستاوردهای نیکوی سیاسی و مدنیِ چندی برای شهروندان داشتند.همچنین، رویدادهایی نظیر جنبش دانشجویی، اعتراضات صنوفِ کارگران، معلمان، رانندگان اتوبوس… حرکات مدنی- سیاسیِ اصیل درونزایی بودند که ازمتن جامعه برخاستند و نسبتی با سرویس های امنیتی خارجی نداشتند.
اما درموقعیت امنیتی- جنگی پدید آمده ای که محصولِ مشترکِ جنگ طلبان داخلی و خارجی است؛ فضایی که در آن بخشی از نیروهای سرنگونی طلب، روشن و بدون پرده پوشی با سرویس های امنیتیِ اسرائیلی- آمریکایی در ایام جنگ همکاری کردند؛[۱۹] کثیری از اعتراضات مدنیِ سیاسی- معیشتی- اجتماعیِ بحقِّ شهروندان رنجورو بی پناه، آشکارا تحت الشعاعِ فضای امنیتی- نظامیِ موجود قرار می گیرد، مچاله می شود و در نطفه خفه می گردد. انسداد امر سیاسی تا اطلاع ثانوی، متاسفانه شواهدی روشن تر از این ندارد:
«نیست رنگی که بگوید با من:
اندکی صبر، سحر نزدیک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.»[۲۰]
منابع و پانوشتها
[۱] در نهایی شدن این مقاله از نکته سنجی های دوستان عزیز مهرداد فرهمند و یاسر میردامادی بهره بردم.از ایشان صمیمانه سپاسگزارم.
[۲] language animal
[۳] تیلور با مدّ نظر قرار دادنِ تاریخ فلسفۀ غرب طی چند صد سال اخیر، در سطح کلان، دو نوع مواجهۀ با مقولۀ زبان را از یکدیگر تفکیک می کند: «زبان به مثابۀ نام گذاری» و «زبان به مثابۀ بیان».[۳] اولی که نسب نامۀ هابزی- لاکی- فرگه ای دارد؛ کارویژۀ اصلی زبان را تصویر کردن و بازنماییِ[۳] جهان پیرامون می داند و آنچه در آن می گذرد؛ باز نمایی ای که قوام بخش معنا و سخن گفتن معنادار در عالم انسانی است. از سوی دیگر، دومی که ریشه در سنت فلسفیِ آلمانی سدۀ هجدهم دارد و نسب نامۀ هامانی- هردری دارد و در سدۀ بیستم با انتشار کارهای هایدگر، ویتگنشتاین متاخر و گادامر به پختگیِ فلسفیِ خود رسیده؛ از نگاهی که کارویژۀ محوری زبان را «بازنمایی» و «دلالت گری» می داند،عبور می کند واز سربرآوردنِ زبان و معناداری در فضای جمعی سراغ می گیرد.
با پیش چشم داشتنِ تفکیک یادشدۀ تیلور،میتوان « تلقیِ تصویری» و «تلقی تفاهمی» از زبان را از یکدیگربازنمود و تفکیک کرد. بر خلاف تلقیِ تصویری که با بازنمایی جهان در زبان و دلالت واژگان وعبارات زبانی با اموری متناظر با آنها در جهان پیرامون گره خورده؛ درتلقیِ تفاهمی، انسانها در کسوتِ حیوانات زبانی در فضای جمعی، مشارکتی فعال در فرایند جاری و ساریِ معنا سازی و سعه بخشیدن به شبکۀ معنایی میان کاربران زبان دارند.
برای آشنایی بیشتر با آموزه های تیلور، به عنوان نمونه نگاه کنید به:
کریس لان، ویتگنشتاین و گادامر: بسوی فلسفۀ پسا تحلیلی، ترجمۀ مرتضی عابدینی فرد، تهران، نشر کتاب پارسه، ۱۳۹۸، فصل اول.
[۴] persuasion
[۵] چنانکه در جستارِ ” از صدقِ «مطابقتی» تا صدقِ «اقناعی- روایی»” که حدودا دو سال پیش منتشر شد، آورده و ادلۀ خود را توضیح داده ام؛ طی فرایندی چند ساله از صدقِ مطابقتی عدول کرده و به صدقی که با «اقناع» و « روایت» گره خورده رسیده ام. مطابق با این تلقی، «اقناعِ» کردنِ دیگر کاربران زبان که در دلِ « روایت» شکل می گیرد، قوام بخش معرفت و دانش در عالم انسانی است. برای بسط بیشتر این مطلب، نگاه کنید به:
سروش دباغ، “از صدقِ «مطابقتی» تا صدقِ « اقناعی-روایی»”، در: درگذرگاه زمان: گشتی در بوستان بوسعید، تورنتو، نشر سهروردی، ۱۴۰۴.
[۶] discourse analysis
[۷] nodal point
[۸] national sovereignty
[۹] occupied territory
[۱۰] نه استبداد خودی، نه استیلای خارجی | سایت خبری تحلیلی زیتون
[۱۱] همان روزها در خطاب به فردی که چنین سخن سخیف و دل آزاری را گفته بود، نوشتم:
لطف حق با تو مداراها کند
چون که از حد بگذرد رسوا کند
در ایام هولناکی که دونالد ترامپ به مدد ارتش اسرائیل زیرساخت های کشور را بام تا شام تخریب می کند، پریشان احوال گشته و به نحوی جنون آمیز بام تا شام سرزمین عزیزمان را تهدید موجودیتی و تمدنی می کند و کلافگی و آشفتگی و عصبیت خود را بر آفتاب افکنده؛ کسی که به اصطلاح روزنامه نگار و تحلیل گر سیاسی است، از ترامپ عاجزانه و ملتمسانه بخواهد همان کاری را با ایران بکند که ترومن، رئیس جمهور وقت آمریکا در ماه های پایانی جنگ جهانی دوم با ژاپن کرد و دستور فروریختنِ دو بمب اتم بر سر مردمان بی پناه ناکازاکی و هیروشیما را صادر کرد و ده ها هزار نفر را به خاک و خون کشید؛ معنا و مدلولی جز بی وطنی و بی وجدانی و بی شرمی و بی شرافتی ندارد.
برخی اوقات از اینکه با جماعتی که آشکارا بی وطن اند و تنها در همزبانی با تو وجه اشتراک دارند، قلبت به درد می آید. حقیقتا چنین افراد ویرانی طلبی که ماه ها در کار ننگینِ قبح زدایی از جنگ و عادی سازی حمله امریکا و اسراییل به خاک کشور و زیر ساخت ها بوده و اکنون دست به دامان ترامپ برای حمله اتمی به خاک کشور شده اند، احوال رسوا و رقت انگیزی دارند؛ جماعت خرمن سوخته ای که مجسمه بغض و نفرت و حسرت و کین توزی اند و از اینرو شمع دیگران را هم خاموش و سوخته می خواهند:
زانکه هر بدبخت خرمن سوخته
می نخواهد شمع کس افروخته
[۱۲] برای بسط بیشتر این مطلب، نگاه کنید به:
اریک فروم، گریز از آزادی، ترجمۀ عزت الله فولادوند، تهران،
[۱۳] میتوان چنین انگاشت که در دنیای جدید و در وضعیت کنونی، رسانه «افسونگر توده هاست» و با کشت و زرع هدفمندی که در اذهان مخاطبان می کند، خصوصا مخاطبانی که تک منبعی اند، روایتِ مدّ نظر خود را می سازد و به خوردِ مخاطب می دهد. هرچه رسانه غیر حرفه ای تر و سوگیرانه تر، نظیر«ایران اینترنشنال» و «صدا و سیما»؛ میزان افسون مخاطب بیشتر و به چالش کشیدن آن سخت تر می شود.
[۱۴] برای بسط این مطلب، نگاه کنید به مقالۀ نیکوی « آشفتگی نخبگان، گرایش به جنگ و سلطنت طلبی»، نوشتۀ مهدی جامی در لینک زیر:
آشفتگی نخبگان و گرایش به جنگ و سلطنتطلبی | راهک
همچنین نگاه کنید به جستار «ترامپ، استیلا و استعمار عریان» از نگارنده در لینک زیر:
ترامپ، استیلا و استعمارِعریان | سایت خبری تحلیلی زیتون
[۱۵] برای آشنایی بیشتر با مفهومِ «هویت چهل تکه » و سه فرهنگِ ایرانی- اسلامی- غربی، نگاه کنید به دو منبع ذیل:
داریوش شایگان، افسون زدگی جدید: هویت چهل تکه و تفکر سیار، ترجمۀ فاطمه ولیانی، تهران، نشر فرزان، ۱۳۸۰.
عبدالکریم سروش، « سه فرهنگ»، در: روشنفکری؛ رازدانی و دینداری، تهران، صراط، ۱۳۷۰.
[۱۶] نگاه کنید به مقالۀ خواندنیِ بابک مینا تحت عنوان “ایران گرایی ضدّ ایران؟ تاملی در ملی گرایی بی جا” در لینک زیر:
neemaad.com | «ایرانگرایی» ضد ایران؟ تأملی بر ملیگراییِ بیجا
[۱۷] در کشاکشِ «جنبش مهسا»، جستاری نگاشتم تحت عنوان:«گذارطلبی: برون رفتِ از انسداد سیاسی».درآن نوشتار، با برساختن و توضیح مفهوم «گذارطلبی» به روایت خود، تصویری از آرایش نیروهای سیاسی و پهنۀ سیاست ایران معاصر در آن روزگار بدست دادم. نگاه کنید به:
«گذارطلبی»: برون رفتِ از انسداد سیاسی | سایت خبری تحلیلی زیتون
[۱۸] در گفتگوی با حسین رزاق تحت عنوان «گذار وجانشینی» در«استودیو پات» که اوایل دیماه سال گذشته پخش شد، به تفصیل به این امر پرداخته ام:
گذار و جانشینی| سروش دباغ در شماره سیوچهارم امکان| با حسین رزاق – YouTube
[۱۹] باراک راوید، تحلیلگر سیاسی «سی ان ان» و خبرنگاراسرائیلی رسانۀ «آکسیوس»، در ایام جنگ چهل روزه ازهمکاری رسانۀ «ایران اینترنشنال» و سازمان «موساد» برای نهایی کردنِ برخی ازاهداف ارتش اسرائیل خبر داد.
[۲۰] سهراب سپهری، هشت کتاب، دفتر «مرگ رنگ»، شعر «غمی غمناک».















