میثم قهوهچیان، از نویسندگان تُرک داخل کشور، در مقاله «آذربایجان؛ روحی بیبدن» پرسیده است: «چرا آذربایجان ایران در جنبشهای اعتراضی سراسری و ملیِ دهههای اخیر حضوری کمرنگ داشته یا اساساً سکوت و آرامش را ترجیح داده است؟» در توضیح او این پرسش با نگاهی به مشارکت حداقلی این منطقه در رخدادهای مهم سیاسی-اجتماعی نظیر اعتراضات سالهای ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ پررنگتر میشود. اگرچه در دو روز ۱۸ و ۱۹ دیماه سال ۱۴۰۴، برخی شهرهای آذربایجان از جمله اردبیل تحرکات مشابهی با سایر نقاط کشور را تجربه کردند، اما تظاهرات و تعداد کشتهشدگان در استانهای آذربایجانینشین بهطور معناداری پایینتر از سایر مناطق بود. این وضعیت زمانی پیچیدهتر میشود که بدانیم آذربایجان همچون دیگر مناطق پیرامونی و حاشیهای کشور، علاوه بر تحمل ستمهای معمول، رنج مضاعف از تبعات منفی تمرکزگرایی و سیاستهای ناعادلانه مرکز برده است.
چگونه است که منطقهای با پیشینه تاریخیِ نقشآفرینی مؤثر در جنبش مشروطه، رویدادهای فرقه دمکرات، ملیشدن نفت و انقلاب ۱۳۵۷ امروزه در کانون اعتراضات سراسری قرار نمیگیرد؟
در سال ۱۳۸۸، هنگامی که اعتراض به نتایج انتخابات ایران را فراگرفته بود، آذربایجان بهطور گسترده در این اعتراضها حضور نداشت، این فارغ از جنبش گسترده پیشاانتخاباتی این استان بود. این در حالی بود که تبریز و آذربایجان یکی از مناطقی بودند که بیشترین رأی را به موسوی داده بودند. در سالهای ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ نیز وضعیت تقریباً همینگونه بود؛ ترکهای منطقه کمابیش سکوت و آرامش را ترجیح دادند.
چگونه است گرانی، اعتراض به نتایج انتخابات، حجاب یا دیگر عواملی که در سایر نقاط ایران اعتراض آفریدند، در اینجا بهطور برجسته به اعتراض منجر نمیشود؟
به طور مشخص پس از رخدادهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، پس از آن دو روز خونین در سراسر ایران، کنشگران آذربایجانی در معرض پرسشی بنیادین قرار گرفتهاند: «تکلیف آذربایجان چیست؟»
قهوهچیان مینویسد آذربایجان روحی بیبدن است: این روح از یکسو هنوز به سطحی از خودآگاهی تاریخی و سیاسی نرسیده که بتواند خود را بهصورت گفتمان صریح و پروژهای روشن بیان کند، و از سوی دیگر بدن آن نیز آنچنان نهادینه و منسجم نیست که بتواند این ذهنیت را در قالب کنش پایدار و سازمانیافته متجلی سازد. از این منظر، سکوت یا کمصدایی آذربایجان لزوماً به معنای رضایت یا انفعال نیست؛ بیشتر نوعی «تعلیق» است: آذربایجان در حال سنجش، مقایسه و بازآرایی نیروهای خود است.
یادداشت او بیشتر از آنکه پاسخ فراهم کند، دعوت به اندیشه و طرح سئوال است. پاسخ به این پرسش، از طریق دیالوگ میان نخبگان آن منطقه و مردم سراسر ایران شکل خواهد گرفت. گفتگو میان نخبگان آذربایجان با نخبگان بقیه ایران و نیز گفتگوی نخبگان با مردم، ضرورت دارد تا به روشن شدن مسیر هویت، منافع و نقش آذربایجان در کل ایران کمک کند.
فرضیات در توضیح سکوت نخبگان آذربایجانٰگرا
یادداشت قهوهچیان بیش از آنکه پاسخ باشد طرح پرسش و توصیف وضعیت است. در اینجا من به نوبه خود فرضیات مختلفی در توضیح سکوت نخبگان آذربایجانی اشاره میکنم که برخی به طور ضمنی در یادداشت قهوهچیان نیز طرح شده است.
فرضیه اول آنست که در آذربایجان، نزد الیت، مطالبات هویتی و قومی بر مطالبات طبقاتی و سراسری غلبه پیدا کرده است. الیت آذربایجان بنا به تجربه تاریخی به موقعیت مرکزگرایانه حکومت و اپوزیسیون ایران بیاعتماد است و منافع خود را در دل جنبشهای مرکزگرا نمیبیند. به بیان دیگر، کم مشارکتی و سکوت نسبی آذربایجان نتیجه آن است که در نزد الیت آذربایجانی مطالبات قومی-فرهنگی مردم تورک بهقدری عمیق و حلنشده باقی مانده که اعتراضات سراسری ایران با ماهیت عمدتاً “اقتصادی” یا “مدنی” را در اولویت دوم قرار میدهد. تجربه تلخ سرکوب اعتراضات هویتی و قومی در دهههای گذشته نوعی «یادگیری سیاسی» را برای الیت آذربایجانگرا به همراه داشته که منجر به پرهیز از هزینههای سنگین درگیری با دولت مرکزی شده است. اگر این فرضیه را بپذیریم (که شاهدهای متعددی هم در تایید آن در نتیجه گفتگو با نخبگان هست) همزمان نشاندهنده بحرانی عمیقتر در “همبستگی ملی” ایران است و گسست گفتمانی میان مطالبات منطقهای آذربایجان و خواستهای سراسری ایرانیان، که باید پوشش داده شود.
من در ادامه فرضیه دیگری را طرح میکنم که در یادداشت قهوهچیان نیامده است و آن تاثیر رسانههای جریان اصلی در ترکیه است. اگرچه آمار مستقیمی در مورد تعداد وجود ندارد، میشود این فرض را طرح کرد بخشی از مردم آذربایجان ایران به سبب همزبانی و دسترسی راحت از طریق تلویزیونهای ماهوارهای، رسانههای خبری کشور ترکیه را شاید به همان اندازه رسانههای فارسیزبان اپوزیسیون خارج کشور ایران و یا صدا و سیمای جمهوری اسلامی میبینند. اهل تحلیل میدانند این رسانهها عمدتا نگاه مثبتی به خاندان پهلوی و حتی گاهی مشارکت مردم ایران و آذربایجان در اعتراضات علیه جمهوری اسلامی ندارند. بخشی از این ملاحظات خصوصا در نزد رسانههای نزدیک به حاکمیت آکپارتی-حرکت ملیگرا به ملاحظات امنیتی آن کشور باز میگردد.
جالب آنکه در ترکیه حتی برخی تلویزیونهای اپوزیسیون هم جز دو سه هفته اعتراضات پوشش زیادی از اعتراضات مردم ایران عرضه نکردند، یعنی صدای مردم معترض داخل ایران نشدند، که شاید بخشی ناشی از عدم ارتباط مستقیم این رسانهها با مردم ایران باشد، بخشی به سبب جهالت در مورد وضعیت ایران و عوامل دیگر. چون آمار سنجنشگرانه تجربی در زمینه تاثیر رسانههای کشور ترکیه در آذربایجان ایران را نداریم، بحث بیشتر را به زمانی موکول میکنیم که شاید پژوهشهای تجربی- آماری در این زمینهها در دسترس باشد. ولی تقریبا با قاطعیت میشود گفت که حتی اگر در مورد عموم مردم آذربایجان صادق نباشد، بخشی از الیت آذربایجانی داخل یا خارج ایران تحث تاثیر رسانههای ترکیه میباشند.
موضوع مرتبط دیگر در این زمینه مسئله کردها و رابطهشان با ترکها است که میشود به صورت مستقل مبسوط در موردش نوشت و توجه زیادی به آن در رسانههای ترکیه نیز میشود. قهوهچیان در یادداشت «آذربایجان روح بیبدن» میگوید:
«منافع [جنبش] آذربایجان با منافع کلان ایران نه کاملاً همسوست و نه کاملاً جدا. این وضعیت، آذربایجان را در نقطهای میان مشارکت و فاصلهگیری قرار میدهد. درعمل، این وضعیت موجب میشود که هر کنش یا انفعالی که از سوی مردم این منطقه صورت میگیرد، نه بهصورت مطلق پذیرش یا مخالفت با کل کشور، بلکه در قالبی نسبی و موقعیتی شکل گیرد. یکی از محورهای مهم در این زمینه، مسئله کردها و جایگاه آنها در گفتمان ملی ایران است.»
تاکید قهوهچیان بر تاثیر مسئله احزاب کردی درست است. اگر ثبات تز باشد، فروپاشی آنتیتز است. مطابق این تحلیل با منطق دیالکتیکی هگلی، سنتز وضعیتی تازه از ثبات است که فروپاشی را نیز در خود دارد. نخبگان آذربایجانی محتاج رسیدن به نوعی سنتز هستند که همزمان متمایز با ناسیونالیسم مرکزگرای باستانگرای افراطی جناح پهلویگرا و نیز ناسیونالیسم قومی (و در مواردی نظامیگرای) کردی باشد. حل این دشواره اصلا آسان نیست، ولی برای عبور از وضع موجود جمهوری اسلامی لازم است. نخبگان آذربایجانی به درستی نگران هستند آذربایجان در صورت تحقق مداخله نظامی آمریکا و اسرائیل و تحرکات دو نوع از ناسیونالیسم پهلویگرا و کردی، هزینه بپردازد.
نتیجهگیری: ضرورت گفتگو
تلاش برای دیالوگ میان نخبگان با نخبگان، و نخبگان با مردم، ضرورت دارد تا به روشن شدن مسیر هویت، منافع و نقش آذربایجان در کل ایران کمک کند. این فرایند، نیازمند ایجاد زمینه برای گفتگوی جدی و تحلیل تاریخی و اجتماعی است. نگارنده با قهوهچیان همدل است که در نتیجه این دیالوگها ائتلاف احزاب و جریانهای آذربایجانگرا با نیروهای خارج از آذربایجان، و مشارکت فعال در تحولات ملی جاری ایران، میسر خواهد شد















