*بهمناسبت[۱] نقد یادداشت «ایران چگونه نابود میشود؟»
نویسندهٔ گرامی، طاها پارسا، با بهرهگرفتن از چارچوب تحلیلیِ آشنای فوکو در نسبت بین «نظام دانش» و «قدرت»، در نقد جمهوری اسلامی از ساختار سیاسیِ ایران فراتر میرود و نظام معنایی و گفتمانیِ آن را نقد میکند؛ جایی که به نظر او قدرت با تعریف واژهها و مرزهای مفاهیم، با کنترل و دستکاری زبان، ذهنها را هم کنترل میکند. به بیان او گسترهٔ این تسلط تا آنجاست که حتی منتقدان و مخالفان هم درگیر این فضای محدود و نحیف زبانی میشوند و «در دایرهٔ واژههای آلوده» میچرخند و به جای فشارآوردن به مرزهای زبان با تفکری آزاد و جسورانه، در محدودهٔ تعریفهای مجاز و مختل و مسخشده، همان گفتمانِ اعمالشدهٔ نظام سیاسی را بهنوعی تکرار میکنند. به نظر پارسا واژهها و مفاهیم در گام اول سرکوب و سپس بیمحتوا و تحریف شوند، در نهایت نیز مرزهایی برایشان تعیین میشود که به پوکشدن مفهوم میانجامد. فرجام این وضعیت نیز به دید او «امتناع تفکر است و انحطاط جامعه». نمونهٔ عینی این نقد گفتمانی/معنایی که به نظر پارسا «تکرار جمهوری اسلامی» از زبان منتقدانش است، بیانیهٔ تحریم ۴۵۰ نفرهٔ «رسانه ایراناینترنشنال» است. ایشان در یادداشت دیگری هم این بیانیه را نقد کرده است.
من فرض را بر پذیرش دربست تحلیلِ فوکوییِ پارسا از کنترل زبانی/معنایی قدرت سیاسی حاکم بر ایران میگذارم. با قبول این فرض میخواهم گام اصلی را بردارم و مدعی شوم که نقد او به منزلهٔ یک نمونه از چنین نقدهایی شایعی، دروننگر است و خودش از همان اشکالی رنج میبرد که به آن اشاره میکند! منظورم از «دروننگری» این است که چشمانداز تماشا و تحلیل این دست نقدها اسیر در مرزهای ایران است و از قضا به معنایی کاملاً متفاوت از آنچه پارسا به آن اشاره میکند، متأثر از جمهوریاسلامی است. اما نه در اطاعت مستقیم، که در «اطاعت معکوس».
اجازه بدهید از پارهٔ «قدرت» آغاز کنیم. پیشفرض نویسندهٔ یادداشت «ایران چگونه نابود میشود؟» این است که یگانه قدرقدرت حاکم بر نظام معنایی و بر زبانِ ایرانیان، نظام معناییِ قدرت سیاسیِ مستقر در مرزهای ایران است. در این نگاه هیچ قدرت دیگری حاکم بر ذهن و زبان ایرانیان، حتی در نزد مخالفان نظام سیاسی، وجود ندارد. «قدرتِ» فوکویی این یادداشت و بسیاری از کنشگران سیاسی منتقد ایرانی، ممنوعالخروج است! یعنی پا از ایران فراتر نمیگذارد و بسیار بومی است. به بیان من قدرت در این نگاه «Zoom In» فهمیده میشود و نگاه «Zoom Out» به قدرتهای فرادستتر و معناسازتر، بهکل غایب است. به این غیبت مهم حتماً برخواهم گشت.
ایران و جهان در این نگاه صرفاً از درون فهمیده میشود؛ در خلا گویی ایران جزیرهای است خودبنیاد و گسسته از جهان. بدیهی است که این دورننگری ولو با رنگِ مخالفت با نظم سیاسیِ فعلی، نظام سیاسی را قدرقدرت میداند، بر صدر امور مینشاند، معناساختن و گفتمانپروردن را به او منحصر میکند و ذهن و زبان افراد را یکسره در زیر بیرق تأثیر او میفهمد. عین منطقی که بر یادداشت مدنظر ما حاکم است. ناسازگاری این تصور و تجویز آنجاست که در نزد بخش بزرگی از اپوزیسیون جمهوری اسلامی، این نظام ضعیف و مختل و شلخته است، اما در وقت تحلیل، قدرقدرت است و همهٔ پدیدههای عالم از غرب تا شرق به ارادهٔ او محقق میشوند. گویی هیچ بازیگر فرادست یا همدستی در جهان وجود ندارد. البته مسلم است که به سیاق اپوزیسیونگری، فجایع و مصیبتهای عالم به ارادهٔ جمهوری اسلامی آغاز شده است. (در اینجا مدعی نیستم که طاها پارسا در یادداشت مدنظر به چنین امری اشاره دارد، سخن از سایرینی است که چنین میاندیشند.)
حال اگر Zoom Out کنیم، ارتباط فوکوییِ بین نظام دانش و قدرت را چطور میبینیم؟ اگر حکم ممنوعالخروجی فوکو را در این دست تحلیلها لغو کنیم، اجازه دهیم چارچوب تحلیلی او از ایران خارج شود، کدام قدرتِ فرادست «با تثبیت مفاهیم و ترسیم مرزهای معنایی» بر زبان و معنا تسلط مییابد؟ در این منظر جدید احتمالاً خواهیم دید که جهان «قدرت»های دانشآفرین و معناسازتری، فراتر از قدرت جمهوری اسلامی هم دارد؛ قدرتهایی که با توان بیشتر، تکنولوژی گستردهتر، نهادهای «سراسربینتر»[۲]، رسانهّهای مسلطتر، تاریخ استعماریتر، تشنگیِ افزونتری برای تعریف واژگان و حکمرانی بر ذهنها دارند. احتمالاً تأیید خواهیم کرد که آنچه فوکو از تسلط قدرت و چیرهدستیِ آن بر نظام دانش و معنا میگوید، بسی بیشتر در این قدرتهای فرادست حاضر است تا نظام سیاسی حاکم بر ایران با هزار مسئله و تنش و تهدید و ناکارآمدی. اما چرا در تحلیل طاها پارسا هیچ ردی از اشاره به این گفتمان نمیبینیم؟ اصلیترین نقطهٔ تحلیل اینجاست. گفته بودم که به این غیبت برمیگردم. حال که دوست و نویسندهٔ محترمِ یادداشت، بیانیهٔ ۴۵۰ نفرهٔ تحریم ایراناینترنشنال را (که بنده هم از امضاکنندگان آن بودهام) مثال انتقادیِ خود برای یادداشت برگزیده، من هم بیانیهٔ ۱۷ نفرهٔ بخشی از اپوزیسون ایرانی را مثال میگیرم، که سخنم روشنتر شود.
در بیانیهٔ ۱۷ نفرهٔ اخیر بخشی از اپوزیسیون ایرانی که با عنوان «نگران سرنوشت ایرانیم» منتشر شده، اشارهای بس مهم وجود دارد. نویسندگان خواهان برگزاری رفراندوم آزاد و شفاف «با نظارت نهادهای مستقل بینالمللی» هستند. به گیومه دقت بفرمایید: «نهادهای مستقل بینالمللی». اپوزیسیون کنشگر ایرانی گویی در سیارهای دیگر میزید. انگار نه انگار دو سال است که یکایک آن نهادهایی که از آنان نظارت بر رفراندوم داخلی را میخواهد، بیآبرو و مضحکه شدهاند. انگار نه انگار نهادهای بینالمللی پشیزی نتوانستهاند جلوی اولین نسلکشیِ آنلاین تاریخ بشریت را بگیرند و در این روزها ننگ گرسنهکشی نزدیک به دومیلیون انسان را مانع شوند. چرا؟ با همان تحلیل فوکویی باید بگوییم، نظام معنا و زبان به دست قدرتِ فرادست چنان تنظیم شده، که کنشگر ایرانی واقعیتهای بدیهی را هم نمیبیند، یا کم میبیند و به زبان نمیآورد. با شعبدهٔ آن قدرت فرادست، کنشگر ایرانی وضعیت خود، جهان و نظام معنایی را فقط از قفس تنگِ درون میبیند. البته نه در پذیرش نظام معناییِ ساختهوپرداختهٔ نظم سیاسی داخلی (مطابق آنچه پارسا تبیین میکند)، که فقط در ذیل آنچه به کارِ ستیز با نظام مستقر و گفتمان و واژگان و نظام معناییاش بگنجد (مطابق آنچه من «اطاعت معکوس»[۳] مینامم) و در این بین اصلاً مهم نیست چقدر این دست معانی و گفتمانهای داخلی مطابق واقعیتهای جهانی و فراایرانی و فراجمهوریاسلامیاند.
به سخن اصلی برگردم و دامن سخن برچینم. مدعی شدم تحلیل طاها پارسا از همان اشکالی رنج میبرد که بدان اشاره میکند. حال صریح میتوانم بگویم: در آنچه نزد ایشان و همفکران ایشان از قدرت و نظام معنا (دانش) فهم و تبیین میشود، تأثیر نظام معناییِ قدرت فرادستتر آشکارا وجود دارد. نشانهاش؟ کمبینایی یا نابینایی در دیدن نقش قدرت فرادستترِ جهانی در شکلدهی به ساختار زبانی و معناییِ ما. و مهمتر از آن، غیبت ابراز زبانی این فهم از قدرت فرادستتر، در گفتمان روشنفکری و کنشگری سیاسیِ ایرانی.
بسیاری از کنشگران اپوزیسیون ایرانی سالها در خارج از ایران زندگی میکنند. بسیاری از داخلیهایشان هم از قضا شدت تأثیرپذیریِ کمی از گفتمانقدرت سیاسیِ داخل دارند و ذهن و زبان و اندیشهشان محدود به تبلیغات آن نیست. با این حال به معنایی دیگر همچنان «ذهن» و «زبان» آنان در درون ایران اسیر است؛ به این معنا که در نزد آنان کمتر ردّی از نقد معانیِ مسخو مختلشده از سوی قدرت فرادستتر و سلطهجوترِ جهانی دیده میشود. اگر پای فوکو را باز به قصه باز کنیم، باید بگوییم که نقدنکردن گفتمانِ قدرت فرادستتر جهانی، به اکسیر قدرت و نظام معرفتِ این نظم جهانی رخ داده است؛ یعنی این قدرت چنان نظام معرفتی را سامان داده، که جز در نزد اقلیتی از کنشگران ایرانی و نیز دیگر ساکنان جنوب جهانی، فرادستان جهان هیچ سهمی در وضعیت فعلی این کنشگران ندارند و از ذهن و زبان آنان غایباند.
برای کنشگر ایرانی، حتی پس از تجربهٔ کودتای ۲۸ مرداد، حتی پس از خروج غیرقانونی ترامپ از برجام، حتی پس از غزه، حتی پس از تجاوز غیرقانونیِ قدرتهای فرادست به ایران در وسط مذاکرات، حتی پس از شرحهشرحهکردن سوریهٔ جولانی به دست همان قدرت فرادست، ننگ است که از «نظام معناییِ» استعمار نو یا مطالعات «پسااستعمار» سخن گفته شود. برای کنشگر ایرانی مُد نیست که «بیمحتواشدن واژه» و «مرزگذاری استعماری بر مفاهیمی» مثل «تروریسم»، «دفاع مشروع»، «حملهٔ پیشدستانه»، «بنیادگرایی»، «نسلکشی» و… را همچون نقد بیمحتواسازیِ واژههایی چون «ضدانقلاب»، «منافق»، «فتنهگر»، «نفوذی»، «برانداز»، «اغتشاشگر»، «تجزیهطلب»… را ابراز کند. هویت او بیشتر در نفی هر آنچیزی است که او را شبیه به نظام سیاسی مستقر کند (اطاعت معکوس). از قضا در اینجاست که در شکلی فراگیرتر و عمیقتر، مرزهای زبان کنترل شده، واژهها تهی شدهاند، وضعیت زبانی مختل شده، تفکر ممتنع گشته و اندیشه از مرزهای این زبانِ ویران و ایران فراتر نمیرود.[۴] از قضا دقیقاً در اینجاست که کنشگر ایرانی حرف میزند، کنش میکند، اما در حقیقت کاری نمیکند، چون از نهادهای سابقاً موجودِ بینالمللیِ مستقل طلب نظارت بر رفراندوم دارد! چون در تحلیل وضعیت خود، یکسره عوامل را در درون خود میشناسد و میجوید. غیبت محض اشاره به سایهٔ فراگیرتر این قدرت فرادست و تأثیر بیشترش بر نظام معرفت، در یادداشتهای دروننگری مثل «ایران چگونه نابود میشود؟»، خود نشان مهمی است از دچاربودن به اشکالی که خود این یادداشت بدان اشاره دارد.
پانوشتها
[۱] در یادداشت زمانی که از «او» و «کنشگر اپوزیسیون ایرانی» استفاده میکنم، لزوماً به جناب طاها پارسا، نویسندهٔ محترم یادداشت «ایران چگونه نابود میشود؟» اشاره ندارم. به همین دلیل است که در مطلع یادداشت، از واژهٔ «بهمناسبت» استفاده میکنم. برای من یادداشت ایشان مناسبت و فرصتی است که نقد عامتری را مطرح کنم.
[۲] Panopticon. اصطلاح مشهور فوکو در توصیف نهاد زندانهای مدرن
[۳] کوتاه آنکه، برای بخش درخورتوجهی از اپوزیسیون ایرانی، حقیقت هر آن چیزی است که ضد جمهوری اسلامی باشد. مهم نیست شواهد عینی یا استدلالهای معرفتی چقدر به نفع یا ضدّ موضوع است. دشمنِ دشمن ساختار سیاسی، دوست اوست. یا دستکم به سبب دشمن مشترک، غلظت دشمنی با او کم است. ولو مثلاًً دولت اسرائیل با آن کارنامه مششع باشد. خلاصه عیار شناختی و عملی در رد و قبول، هویت سیاسی و فکری در زندگی، در رد هر آن چیزی است که با جمهوری اسلامی است و قبول یا تساهل با هر آن چیزی که ضد نظام است. رانهٔ این رفتار بیش از همه کینه و خشمِ سیاسی است.
[۴] ممکن است اشکال شود که این اشارهها چه ربطی به وضعیت داخلیِ ایرانیِ خسته و نومید امروز دارد. چنین پرسشی در امتداد همان دروننگری و امتناع اندیشه در فضای مختل زبانی و معنایی است. وقتی میگوییم قدرتِ فرادست، این واژه معنا دارد؛ یعنی آثار و نتایج اِعمال قدرت فرادست، بر وضعیت قدرتِ فرودستتر (قدرت مستقر در ایران)، بسیار اثرگذار است. انبوهی مثال میتوان آورد. از کودتای ۲۸ مرداد گرفته تا محور شرارت نامیدن ایران با وجود همکاری در افغانستان در دوران تنشزای خاتمی تا خروج از برجام و تضعیف میانهروها در ایران با آن و … .
















یک پاسخ
عالی بود.
دیدگاهها بستهاند.