
جمهوری اسلامی فقط یک نظام سیاسی نیست؛ بلکه یک نظام معنایی و گفتمان است. گفتمانی که بهقول فوکو، با تثبیت مفاهیم و ترسیم مرزهای معنایی، قدرت را اعمال میکند.
آنچه این نظام را در دل بحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی سرپا نگه داشته، فقط سرکوب فیزیکی نیست؛ بلکه تسلط آن بر زبان و معناست.
جمهوری اسلامی در سه مرحله، از طریق واژهها و بازتعریف و مرزگذاری بر مفاهیم، نوعی کنترل گفتمانی ایجاد کرده که حتی منتقدان و مخالفان را هم درگیر خود میکند. بههمین دلیل، درک تداوم این نظام صرفاً با تمرکز بر نهادهای قدرت ممکن نیست. قدرت این گفتمان نهفقط از طریق سرکوب فیزیکی، بلکه از راه روایتسازی و محدود کردن فضای سخنگفتن ادامه یافته است.
زمانیکه مجموعهای از واژگان، واقعیت را تعریف و مخالفت را مهار میکند، قدرت در حال حکمرانی بر ذهن ماست. بیدلیل نیست که بارها دیدهایم بخشی از منتقدان، ناخواسته با همان زبانِ نظام، آن را نقد میکنند.
گام اول: واژههایی برای سرکوب
از همان سالهای نخست پس از انقلاب، جمهوری اسلامی واژگانی چون «ضدانقلاب»، «منافق»، «فتنهگر»، «نفوذی»، «برانداز»، «اغتشاشگر»، «تجزیهطلب»، «مستضعف»، «انقلابی»، «حزباللهی» و… را ساخت تا مرزهای درون و بیرون نظام را تثبیت کند. این واژهها برای توصیف واقعیت نبودند، بلکه ابزاری برای حذف، طرد و بیاعتبارسازی مخالفان بودند. آنها برای طبقهبندی سیاسی و اخلاقی انسانها ساخته شدند.
بهزبان فوکو، این واژهها حقیقت را بیان نمیکنند، بلکه برای فرمان دادن و بازتعریف واقعیت بهکار میروند.
قدرت گفتمان نظام آنجاست که حتی مخالفانش گاهی ناآگاهانه همین واژهها را تکرار میکنند. کسی که اعتراضات را «بیبرنامه و احساسی» مینامد، از همان منطق امنیتی نظام استفاده میکند که خیزشهای مردمی را به «اغتشاش» تقلیل میدهد. کسی که کنشگران زن را به «تجزیهطلبی» یا «بیحیایی سیاسی» متهم میکند، از واژگان حاکم برای نقد جنبش رهایی استفاده میکند.
در همه این موارد، زبانِ نظام از دهان منتقد بیرون میآید. این عمیقترین شکل کنترل و فرمانبرداری است: زمانی که حتی برای مخالفت با قدرت، باید از واژگانِ قدرت استفاده کنی! (بهکامنتهای سلطنتطلبانهای که در فضای ایکس/ توییتر تولید میشود دقت کنید تا از حجم شباهت آنها با جمهوری اسلامی شگفتزده شوید)
مرحله دوم: واژههای بیمحتوا
ابزار دیگر جمهوری اسلامی، تهیسازی واژهها از معنای اصلیشان است. واژههایی که زمانی حامل معناهای مدنی و رهاییبخش بودند، با تلاش گفتمان رسمی فقط پوستهای توخالی دارند. این مفاهیم در گذر زمان، در معرض یک نوع «ابتذال معنایی» قرار گرفتهاند. یعنی ظاهراً پابرجا هستند، اما تهی از محتوای واقعیاند.
مثلاً «انتخابات» دیگر نشانه دموکراسی نیست؛ بلکه آیینی برای اعلام وفاداری و تکرار نظم موجود است. آنچه باید ابزار تغییر باشد، در فرآیندهای مهندسیشدهی تأیید صلاحیت، مشارکت اجباری، حذف رقبا، و مشروعیتسازی فرمایشی، عملاً تهی از معنا شده است. نه تنوع واقعی نامزدها وجود دارد، نه امکان چرخش قدرت، نه سازوکار نظارت مردمی؛ بلکه انتخابات، فقط نمایشیست برای «تجمیع بیصدایی» در قالبٍ صندوق رأی. در چنین وضعی، مردم بهجای آنکه سوژههای کنش سیاسی باشند، به ابژههای بسیجپذیر تقلیل مییابند؛ و «رأی» بهجای آنکه بیان اراده باشد، ابزار انفعال است.
«اصلاحات» هم چنین سرنوشتی پیدا کرد. در اندیشه سیاسی، اصلاحات یعنی دگرگونی درونساختاری برای تحقق عدالت و شفافیت اما پس از تجربهی دوم خرداد، در معرض فرآیندی قرار گرفت که میتوان آن را فرسایش معنا بدون بازسازی خواند(دریدا). بهمرور زمان و در عمل، اصلاحات بدل شد به: ادبیات توجیهگرانه قدرت و روشی برای مذاکره با استبداد در لباس سیاستورزی. در این وضعیت، اصلاحطلب، دیگر کنشگر تغییر نیست، بلکه مدیر بحران مشروعیت حاکمیت است. نتیجه این استحاله، فروپاشی اعتماد مردم به سیاستمداران و تولید یک انفعال مزمن در بدنه اجتماعی شد و زمینه را برای قدرتگیری احمدینژاد فراهم ساخت.
«رسانه» هم به وضعیتی مشابه گرفتار شد. در سنت لیبرال، رسانه نه فقط ابزار اطلاعرسانی، بلکه نهاد واسط میان مردم و قدرت است؛ محل شکلگیری گفتوگوی عمومی (هابرماس). اما در جمهوری اسلامی، رسانههایی که راوی گفتمان قدرت و یا زبان مصلحتگرا را انتخاب نکردند یا طرد شدند یا برچسپ امنیتی خوردند.
در ایران، گفتوگوی آزاد ممکن نیست چون فضای عمومی، از پیش کنترلشده است. به همین خاطر رسانههای داخلی -غالبا- نه راوی واقعیت، که راوی مصلحتاند. در چنین فضایی، «اخلاق رسانهای» به ابزاری برای طرد صدای معترض بدل میشود. از این منظر، رسانههای برونمرزی نه بهخاطر محتوا، نه بهخاطر سوگیری، و نه با رقابت، بلکه بهخاطر خارجبودن از نظم معنایی قدرت، طرد میشوند.
مرحله سوم: مرزگذاری برای واژهها
در این مرحله جمهوری اسلامی فقط واژهها را تحریف نمیکند؛ بلکه برایشان محدوده تعیین میکند. واژهها را نمیکُشد، بلکه از درون تصرف میکند. هنوز نامشان پابرجاست، اما معنایشان تغییر کرده. مثل این است که اسب را هنوز اسب بخوانند، اما آن را برای شخم زدن زمین بهکار ببرند، نه برای دویدن. آدورنو میگوید: در زبانی که نمیگذارد رنج، نامگذاری شود، رنج هرگز به اعتراض تبدیل نمیشود.
مکانیزمِ زبانیای که جمهوری اسلامی از آن بهره میبرد، همین «بازتعریف حدود» است: تعیین اینکه چه چیزی «رسانه» هست و چه چیزی «نیست»، یا اینکه «آزادی بیان» تا کجا «حق» است و از کجا به «اخلال» تبدیل میشود .و ایضا فعال سیاسی از کجا به بعد «فتنهگر»، «تجزیهطلب»، «منافق» و «وطنفروش» است.
در این مرحله، «قدرت» مرزهای زبان را کنترل میکند. اجازه میدهد واژهای وجود داشته باشد، اما فقط در محدودهای که از پیش تعیین شده. خارج از آن، واژه یا بیاعتبار میشود یا به «اتهام» تبدیل میگردد. رسانهای مستقل بهجای اینکه مستقیم ممنوع شود، از حوزه «رسانه» خارج اعلام میشود. گفته میشود: «این یک عملیات روانی است، نه کار رسانهای». یا: «اینها استانداردهای رسانهای ندارند، پس رسانه نیستند.» وقتی شهروندی از سر خشم یا تجربه زیسته، حرفی میزند که برای حاکمیت یا طبقهی نخبه خوشایند نیست، میگویند: «این دیگر آزادی بیان نیست، این نفرتپراکنیست.» یا: «این توهین است، نه نقد.»، «آزادی بیان آن چیزیست که امنیت را خدشهدار نکند». «فلانی فعال سیاسی نیست، ویرانیطلب/تجزیهطلب/وطنفروش است.»
به این ترتیب، ابتذال واژهها نهفقط در تهیسازی آنها، بلکه در بازتعریف آنها از منظر قدرت اتفاق میافتد و معنای واژهها به مجوزهای حکومتی و چارچوبهای سیاسی گره میخورد. رسانهبودن، حقداشتن، گفتن، اعتراضکردن… همگی مشروط میشوند؛ نه به اصول جهانشمول انسانی یا حقوقی، بلکه به منطقِ مصلحت. (پس هرگاه شنیدی که گفتند «این آزادی بیان نیست»، یا «فلانی رسانه نیست»، یا «او فعال سیاسی نیست»، از خود بپرس: چه کسی دارد تعریف میکند؟ و به نفع چه قدرتی؟)
و سرانجام امتناع تفکر و انحطاط جامعه
امتناع تفکر، در معنای عمیق فلسفیاش لحظهایست که انسان دیگر نمیتواند بیندیشد. آنچه در دهههای اخیر در ایران رخ داده، نوعی امتناع از تفکر است؛ نه بهمعنای فقدان اندیشهورزی، بلکه به معنای مختلشدن شرایط زبانی و اجتماعیای که اندیشیدن در آن ممکن است. جمهوری اسلامی نهتنها واژهها را، بلکه خودِ امکان تفکر را مختل کرده است.
به تعبیر هایدگر، تفکر زمانی ممکن است که انسان بتواند درنگ کند، پرسش کند، و از راه واژهها، حقیقت را فرا بخواند (از خلال واژهها، هستی را فرا بخواند). اما وقتی واژهها پیشاپیش «معنا شده» و «مهار شده» باشند، تفکر بهجای اینکه شکافتن معنا باشد، تکرار معناهای مجاز خواهد شد. زبان، به جای آنکه امکان اندیشیدن باشد، به ابزاری برای تأیید چارچوبها بدل میشود. امتناع تفکر، بهجای سانسور آشکار، از راه سازش با واژههای مسخشده صورت میگیرد. تو تصور میکنی در حال نقد یا تحلیل هستی، اما با واژههایی که قدرت معناشان را از پیش تعیین کرده، فقط در حال تکرار دستور زبان قدرت هستی.
در گفتمان جمهوری اسلامی، واژهها نه ابزار تفکر، بلکه ابزار انسداد پرسشاند. تفکر، که نیاز به واژههای زنده، معناهای باز و مفاهیمِ آزاد دارد، در زبان مسخشده جمهوری اسلامی مجال بروز نمییابد. وقتی مفاهیمی مانند «انتخابات»، «رسانه»، «حزب»، «روشنفکر»، «تجزیهطلب»، «وطن»، «وطنفروش» و حتی «انقلاب» و «اصلاح» پیش از آنکه ما آنها را بفهمیم، از بالا معنا شدهاند، آنگاه ما به جای اندیشیدن، فقط در محدودهی تعاریف مجاز حرکت میکنیم. اندیشیدن فشار آوردن به مرزهای زبان نیست بلکه حرکت در درون مرزهای نظام است. پرسش از معنای آزادی بیان و وطن، وقتی آزادی از پیش بهصورت مشروط و محدود به امنیت تعریف شده باشد، و وطن با جمهوری اسلامی همپوشانی دارد، همان معنایی را القا کند که مدنظر حکومت/قدرت است،؛ پرسشی که به خودی خود غیرممکن یا حتی مجرمانه و تکفیری خواهد بود. (نتیجه؟ ما وطنپرستیم و دیگران وطنفروش).
این همان نقطهای است که جامعه بهجای زیستن در فضای عمومی، در فضای ایدئولوژیکِ بسته و خودبازتابنده گیر میکند. در آن، حتی بسیاری از منتقدان هم در دایره واژههای آلوده میچرخند، بیآنکه بتوانند از آن فراتر بروند. آنان ممکن است مخالف حاکمیت باشند، اما زبانشان همچنان درون دستور زبان حاکمیت عمل میکند و ناخواسته با همان واژگان، همان مرزها و همان معناهای مسخشده سخن میگویند. نتیجه؟ تکرار جمهوری اسلامی، اینبار از زبان منتقدانش. (بهعنوان نمونه مراجعه کنید به بیانیه ۴۵۰ نفر در تحریم رسانه ایراناینترنشنال)
ابتذال مفاهیم فقط بحران زبانی نیست؛ بلکه نابودی امکان زیستِ سیاسی است. وقتی «انتخابات» یعنی آئین وفاداری، «اصلاحات» یعنی مدیریت بحران مشروعیت حاکمیت، «رسانه» یعنی ابزار بازتولید گفتمان قدرت، «حزب» یعنی صورتی بیمحتوا با مجوز نظام، و «آزادی بیان» یعنی سانسور هوشمند، «وطن» یعنی جمهوری اسلامی و «ایران» یعنی ایرانِ عاشورایی، آنگاه باید گفت که ما دیگر نه در بحران مشروعیت، که در بحران معنا زندگی میکنیم. در این وضع، جامعه بهتدریج دچار «بیسوژگی سیاسی» میشود: افراد حرف نمیزنند چون زبانشان تهی شده، و نمیشنوند چون مفاهیم دیگر معنایی ندارند. و این همان چیزیست که فلاسفه مدرن از آن میهراسیدند: مرگِ سیاست از درون زبان.
پینوشت: گفتمان جمهوری اسلامی در آخرین تلاش برای حفظ بقا به تعریف و تحریف مفهوم ایران، وطن، وطنپرستی و وطنفروشی مشغول است تا بقای جمهوری اسلامی را به بقای ایران و نابودی جمهوری اسلامی را به نابودی ایران گره بزند. نمونه نمادین و عینی آن سفارش رهبری به خواندن سرود «ایران ایران» است و تحریف و اجرای آن از سوی مداحان حکومتی . به این بهانه این یادداشت را که مدتها پیش نوشته بودم و بهخاطر وسواس منتشر نکردم، با اندکی بازبینی و اندکی نارضایتی به دست انتشار سپردم.
















2 پاسخ
بسیار عالی بود.
۱- جمهوری اسلامی علاوه بر زبان و عباراتی که جعل می کند و تغییر میدهد نهاد های مدنی را هم جعل می کند. هر وقت یک نهاد مدنی ایجاد و به سمت ابراز نقد یا مخالفتی می رود جمهوری اسلامی انواع جعلی ان را تولید می کند. به عنوان مثال بعد از اینکه انجمن های اسلامی با هاشمی در افتادند بسیج و انواع انجمن های اسلامی حعلی با مجموعه طرفدار ۲ یا ۳ نفری در دانشگاهها شکل گرفت. یا دفتر تحکیم جعلی، و البته این قصه طولانی است.
۲- یکی از مشکلات اپوزیسیون نساختن عبارات های ناب برای مقابله با حمهوری اسلامی است. خامنه ای در هر دوره عباراتی مانند بصیرت، فتنه، و غیره را ابداع کرده و وارد ادبیات مبارزه با مخالفان می کند. ایا بهتر نیست زبان دان ها هم با ایجاد کلمات و عبارات وارد مبارزه بشوند. عبارت جهل مرکب. که توسط محقق داماد به کار رفته می تواند به عنوان یک عبارتی که توصیف کننده حزباللهی ها یا عوامل جمهوری اسلامی باشد که بهترین ابداع شان راه پیمایی اربعین است، یا مثلا استفاده از کلمه ای که نشان دهنده “توهم یا کم هوشی” برای خامنه ای و سپاه که بازتاب بهتری برای توهم و کم هوشی انها است. یا عبارتی که رساننده نخوت برای خامنه ای و البته دکتر سروش! باشد. البته بنده متخصص نیستم ولی معتقدم استفاده از عباراتی که توسط جمهوری اسلامی ایجاد نشده در مقالات می تواند راه گشا باشد.
دستمریزاد جناب پارسا.
الیت سیاسی ما تحقیقا نیازمند این نگاه ، این واکاوی معنا و اینگونه برکشیدن چراییِ بیدرمانیِ درد است. اکر از دل این نگاه گفتمان و مفاهمه ای پدید آید به فریاد ایران خواهد رسید. کاش جمهوری اسلامی حتی برای نجات “ایران عاشورایی” خود به اندازه ای از این مفاهمه رجوع کند . کاش قبل از اینکه دیگران ترجمه ی واژگانی دیگر را به ادبیات سیاسی ایران “تحمیل” کنند و دچار ناچاریِ ویرانگر تری بشویم همه با هم به خود بیائیم و برای “ایران” کاری بکنیم این همه شامل جمهوری اسلامی هم هست.
آفرین جناب پارسا !
دیدگاهها بستهاند.