تا آنجا که تجربۀ تاریخ معاصر نشان می دهد استقرار دموکراسی با روشهای غیر دموکراتیک، مانند کودتا و جنگ، هرگز موثر و مفید نبوده است و در میان نمونه های متعدد توجه به دو تجربۀ همچنان جاری عراق و افغانستان برای بیان مصداقی این حقیقت عام کفایت دارد. وضعیت این دو کشور در مقایسه با دوران قبل از حملۀ آمریکا ومتحدانش به آنها به مراتب وخیم تر شده است. برای مثال زمانی در عراق یک دیکتاتور بزرگ حکومت می کرد اما امروز خرده دیکتاتورهای بسیار در حوزه های نفوذ محدودتر عرصۀ زندگی را بر مردم تنگتر کرده اند. علاوه بر کشته ها و معلولان بسیار زیاد که قربانی جنگها و عملیات انتقامجویان و تروریستی پایان ناپذیر شده اند، تعداد زیادی از مردم نیز از سر ناچاری کشور را ترک گفته و بسیاری از خانواده ها یک یا چند عضو خود را از دست داده اند. زیرساختهای بنیادین نابود شده، پاره ای از مناطق کشور با خاک یکسان شده وتنش های قومی ومذهبی چشم انداز هرگونه آیندۀ روشن را برای این کشور با تردید همراه می کند.

اما در افعانستان بازگشت برق آسای طالبان به قدرت پس از خروج آمریکا ونیروهای ناتو، آدمی را به یاد بازی مار پله می اندازد. بعد از دو دهه جنگ و کشتار و ویرانی، همه چیز به نقطه آغاز بازگشت. امری که هراس ونگرانی فراوان برای زنان، اقلیت ها ومردمی که سبک زندگی متفاوتی در مقایسه با سبک مورد پسند طالبان برای خود برگزیده اند، ایجاد کرده است.

اما طالبان که به ظاهر در مقایسه با حزب بعث عراق از انسجام وقدرت کمتری برخوردار بود، چگونه ماندگار شد و پس از بیست سال دوباره قدرت را در کشور قبضه کرد؟ و چرا آمریکا از حذف کامل این گروه از جغرافیای افغانستان عاجز ماند؟

گرچه غربی ها پس از شکست در جنگ‌های صلیبی تلاش زیادی برای شناخت جهان اسلام به خرج داده اند و دقت در مطالعه و بررسی خصوصیات وگرایش های مردم جوامع اسلامی، به ویژه در دوران پیشا استعماری واستعماری، از ویژگی های بارز تحقیقات شرق شناسانۀ آنها به شمار می آید؛ اما گویی با همه این ها هنوز به شناخت کافی از این جوامع نرسیده اند. عدم درک درست از عمق گرایش مذهبی در جوامع اسلامی همیشه آنها را در محاسباتشان نسبت به این منطقه دچار اشتباه کرده است. البته این فقط غربی ها نیستند که در برآوردشان از اهمیت مذهب در جوامع اسلامی مسیر اشتباهی را در پیش گرفته اند بلکه بسیاری از روشنفکران، سیاست پیشگان،احزاب وجریان های سیاسی وهمچنین نظام های حاکم در جوامع اسلامی نیز در طی یک قرن اخیر در محاسباتشان نسبت به مقولۀ مذهب در کشورهای خود به اشتباه افتاده اند و عمدتا مسیر را برای بازگشت قدرتمندانه تر مذهب هموار کرده اند. رفتار و نوع مواجهۀ دو پادشاه سلسلۀ پهلوی، و نیز بسیاری از نخبگان سیاسی و فکری ایران از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی، با مذهب و نهادهای مذهبی نمونۀ روشن این خطای توامان نظری و عملی است.
با این توضیحات می توان گفت علت اصلی ماندگاری طالبان در افغانستان، در مقایسه با اضمحلال تشکیلاتی حزب بعث در عراق، همان جنبۀ مذهبی طالبان است؛ جنبه ای که درهای فراوانی را در افغانستان به رویشان گشود، امری که امکان عضو گیری وتجدید قوا را برای آن‌ها فراهم می ساخت. چیزی که راجع به حزب بعث چندان صدق نمی کند. حزب بعث طی چهار دهه حکومت خود بر عراق، نزدیک به هفتاد درصد جمعیت کشور را یا به جهت مذهبی (شیعی بودن) و یا به جهت قومی (کرد بودن) از صحنه سیاسی واقتصادی حذف و بلکه به اشکال مختلف سرکوب کرد. علاوه بر اینکه به جهت ایدئولوژی خاص بعث از مقبولیت ومشروعیت قابل توجه میان سنی مذهبان باورمند نیز برخوردار نبود.
اما طالبان به زبان مردم خود سخن می گفت، و زبان مشترک آن ها با مردم بود که سبب ماندگاری آن ها شد. این زبان، مذهب بود؛ زبانی که برای بسیاری از مردم افغانستان و محتملا اکثریتی چشمگیر از ایشان آشنا، گویا و قابل فهم بوده و هست.

طالبان بی شک یک گروه بنیاد گراست، گروهی که به خوبی توانست بنیاد گرایی را به عنوان یک ضرورت ومهم ترین راه حل وضع موجود معرفی کند وآن را به بسیاری از مردم بقبولاند.

بنیاد گرایی آنگونه که پیتر برگر و زاید رولد در کتاب «اعتقاد بدون تعصب» شرح می دهند، چیزی است غیر از سنت گرایی. سنت گرایی یعنی اینکه «سنت» به عنوان اصلی بدیهی فرض شود، اما بنیاد گرایی زمانی سر بر می آورد که احساس شود این اصل بدیهی(سنت) به چالش کشیده شده است. در رابطه با افعانستان که جامعه ای هنوزعمدتا سنتی دارد، حضور پیاپی و دراز مدت غریبه های غیر مسلمان در آن و فرمانروایی تحکم آمیز و در بسیاری موارد تحقیرآمیز این غریبه های خود برتربین بر سرنوشت مردمی که خودآگاهی انباشته و متراکمی از سنتهای دیرپای فرهنگی و مذهبی دارند؛ به طور طبیعی چالش بزرگی برای سنت به حساب می آمد. همین امر کافی بود تا تداوم حضور مجموعه ای همچون طالبان در این کشور قابل فهم و قابل توجیه بوده و ازهمدلی بسیاری از مردم این کشور برخوردار باشد.

اگر به گذشتۀ نه چندان دور بازگردیم، تاسیس این گروه نیزدقیقا با همین توجیه بود: مقابله با دشمن خارجی (شوروی) که سنت را با تهدید بزرگی مواجه کرده بود. در واقع اکثریت مردم افغانستان بر خلاف بسیاری از جوامع منطقه حسابشان با بحث سنت ومدرنیته روشن و شفاف است و جز تعداد اندکی از شهرنشینان شهرهای بزرگ بقیه همچنان یکسره دل به سنت سپرده اند ودر برابر هر تهدید موضع دفاعی و گاه هجومی به خود می گیرند.

بنابر آنچه گفته شد، چندان بعید و دور از ذهن نیست که طالبان حاکم آیندۀ افغانستان باشد و به نظر نمی رسد در میان دیگر گروههای متفرق مخالف یا رقیب ایشان، مجموعه ای یافت شود که یارای مقابله و یا حتی ارادۀ رقابت با آنها را داشته باشد. سوالی که اینجا مطرح می شود این است که در زیر سایۀ طالبان چه سرنوشتی در انتظار مردم افغانستان است؟

برای پاسخگویی به این پرسش، شاید در نگاه اول و با توجه به سابقۀ طالبان وهمچنین ماهیت آن به عنوان گروهی بنیادگرا، چندان افق روشنی را نتوان برای مردم افغانستان متصور شد؛ اما آنچه مسلم است اینکه آینده افغانستان با «اگرها»ی بسیار همراه خواهد بود واز میان این «اگرها» دو «اگر» می توانند تا حدودی آیندۀ این کشور را تبیین کنند:
اول اینکه اگر قدرت های جهانی ومنطقه ای حکومت طالبان را به رسمیت نشناسند چه خواهد شد؟

دوم اینکه اگر بشناسند چه خواهد شد؟
پاسخ به این دو «اگر» اهمیت فراوانی دارد چرا که مستقیما بر وضع مردم افغانستان وشیوۀ برخورد طالبان با آن ها تاثیر می گذارد.
اگر فرض را بر این بگذاریم که نیروی حاکم بر افغانستان در آینده طالبان خواهد بود، و بدیلی مطمئن برای آنها نیز سر بر نیاورد، واین حکومت به رسمیت شناخته نشود و با تحریم وحمله های گاه و بی گاه واعمال فشار از طرف قدرت های بزرگ به ویژه آمریکا روبرو شود؛ در این صورت به احتمال فراوان وضع مردم به مراتب بدتر از وضع کنونی خواهد شد، چرا که طالبان نفعی برای خود در اصلاح و تعدیل روشها و برنامه ها ومیانه روی در مواجهه با مردم و دیگر جریانهای قومی، فرهنگی و سیاسی نمی بیند؛ وچون هیچ رقیب جدی هم ندارد از اعمال هر گونه فشار بر مردم نیز ابا نخواهد داشت.

اما در «اگر» دوم که همان به رسمیت شناخته شدن حکومت طالبان از سوی قدرتهای جهانی و منطقه ای است؛ دو سناریو می توان متصور شد:
یکی اینکه اگر به رسمیت شناخته شدن با کمک های خارجی وسرمایه گذاری جهت توسعۀ افغانستان و مشروط به اعطای برخی آزادی های فردی و اجتماعی و اصلاح وتعدیل تدریجی از سوی طالبان باشد، می توان به آیندۀ بهتری برای مردم این کشور امیدوار بود.
در سناریوی دوم اما، اگر حکومت طالبان بدون هیچ پیش شرطی به رسمیت شناخته شود و هیچ تلاشی از سوی کشورهای قدرتمند جهان ومنطقه جهت توسعۀ افغانستان انجام نشود و این کشور به حال خود رها شود؛ احتمال اینکه طالبان دست به اصلاح داوطلبانۀ روشهای خود بزند یا اینکه کشور را به سمت توسعه پیش ببرد بسیار پایین می آید؛ و شاید بتوان گفت وضعیت کشور فقط در مقایسه با وضعیت جنگ داخلی یا خارجی و کشتار هر روزه و ناامنی و فلاکت ناشی از تداوم جنگهای چند ده ساله بهتر خواهد بود.

بازگشت به صفحه اول