مقدمه مترجم: در این نوشته کوتاه، نویسنده تلاش کرده است به سراغ نفس‌شناسی بوعلی سینا رفته و در رویکردی توصیفی/انتقادی این نظریه را واکاوی کند. برای روشن‌شدن بیشتر استدلالاتی که نویسنده به بوعلی سینا نسبت داده است، بعضی از گزاره‌های شیخ الرئیس را در دوقلاب اضافه کرده‌ام تا خوانندگان محترم اصل کلام شیخ را نیز در نظر داشته باشند. تفاوت نظر شیخ با افلاطون و توسعه‌ای که به نفس‌شناسی ارسطو داده است، نکته درخور توجه این نوشته کوتاه است. البته نویسنده در جایی، گرایش مذهبی شیخ را در نفس‌شناسی‌اش دخیل دانسته است که به‌نظر می رسد ناشی از کم‌آگاهی نویسنده است. چه شیخ در نوع نگاهش به بحث معاد جسمانی ثابت کرده است در مقام فلسفه‌ورزی، جز استدلال و عقلانیت سودای دیگری نداشته است.

***

​ارسطو، به واسطه تمامی امتیازات بی شماری که دارد، انتخاب بیگانه ایی بود برای عنوان حجیت برتر در میان فیلسوفان قرون وسطی. فیلسوفان قرون وسطی او را دوست می داشتند برای کارهای اساسی و برجسته ایی که در منطق به یادگار گذاشته است و نیز مشارکت و مساهمتش در فلسفه طبیعی، که برای باورمندان به یهودیت، مسیحیت و اسلام مشکل چندانی ایجاد نکرد (باورمندانی که جملگی او را تحسین کرده اند). اما آموزه هایش درباره اموری که این بزرگوران بیشترین اهمیت را می دادند بسی عجیبتر و بیگانه تر بود: او منکر این بود که آفرینش، آغازی دارد و از منظر او خدا، نه تنها یک شخص و تشخص، بل غیرمتحرک محرک اول بود که علت حرکت الهی ازلی است، همچنین به تمامی معنا منکر غیرمادی بودن نفس بود. مشهورترین تعریف وی از نفس، همان «صورتِ بدن» است. صورتها معمولا بدون بدن و جسمشان زنده نیستند. اگر یک میز چوبی را بسوزانید و به خاکستر تبدیل کنید، صورت میزبودگی باقی نمی ماند، آنچه باقی می ماند [خاکستر] چوبیست که میز با آن ساخته شده بود.

پیشتر در عهد باستان (یعنی قرن دوم پیش از میلاد) تفسیری نبوغ آمیز درصدد حل این مشکل بود با پافشاری بر پاره ایی فرازها از ارسطو که می گفت خرد و عقل ما به بدن نیازی ندارد. اما این مانور نظری، مشکلات خاص خود را داشت. اگر مهم ترین بخش نفس یعنی قوه عاقله، به جسم نیاز ندارد، پس اساساً چرا در بدن حضور و وجود دارد؟ آیا این حضور، مجازات نفس است؟ یا همانطور که افلاطون و طرفدارانش بحث می کنند، این همنشینی، مقطعی است و نفس، غیرمادی و پیش از ماده وجود داشته است و تنها موقتاً با بدن در پیوند قرار گرفته است؟ بعضی از افلاطونیان بر این بنیاد، دیدگاه باستانی فیثاغورثیان را مبنی بر «تناسخ» صحه گذاشتند، تناسخی که حتی ممکن است از بازنشینی روح انسان در بدن حیوانات دفاع کند.

بدن در اندیشه بوعلی سینا
بوعلی سینا (۹۸۰ – ۱۰۳۷ میلادی) بزرگترین فیلسوف اسلام دوره میانی، رویکرد دیگرگونی دارد. به باور او هر نفس نیازمند یک بدن است مختص به خود تا از دیگر نفوس، متمایز شود. یک نفس هیچ تفاوتی با نفوس دیگر ندارد و دقیقا همانیست که دیگری هست. و دو چیزی که به هیچ وجه با هم متفاوت نیستند، نمی توانند دو چیز باشند. باید طریقتی در کار باشد تا نفس را متفرد سازد، [تا] آنها را تبدیل به نفس خاصی متفاوت از دیگر نفوس نماید. برگردیم به مثال میز یا حتی دو میز کاملاً شبیه بهم. تنها دلیلی که آنها دو فرض می شوند این است که یکی به شکل این چوب است و دیگری به شکل آن چوب. [و لیست متغایره بالماهیه و الصوره لان صورتها واحده فاذا انما تتغایر من جهه قابل الماهیه او المنسوب الیه الماهیه بالاختصاص و هذا هو البدن. منبع: النجاه، ص۳۷۵، ایضا الشفاء، طبیعیات، فن السادس، ص ۲۰۷]

ازینرو بوعلی سینا با ارسطو همدل بود که نفس عبارت است از صورتِ بدن، اگر تنها به این معنا که نفس انسانی منبع قدرت آلی بدن و دیگر ویژگیهایی است که بدن را زنده نگاه می دارد.
[و هذا الشی ء الواحد الذی تجتمع فیه هذه القوی هو الشی ء الذی یراه کل منا ذاته، حتی یصدق ان نقول لما احسسنا استهینا… فیکون اذن الجمع هو شی ء غیر جسم و هو النفس. منبع: شفا]

این پیوند نفس به بدن توست که توضیح می دهد چرا نفس تو متفاوت از نفس من است. اینجاست که راه بوعلی سینا، از افلاطون جدا می شود، چه وی [افلاطون] باور دارد نفس تصادفاً به بدن چسبیده و بدون کمترین مشکلی ازین بدن به بدن دیگر می جهد. از نظر بوعلی سینا، نفس، تشخص و تفردش را از رهگذر تعلق عرضی (ولو صمیمانه) به یک بدن خاص است که بدست می آورد، لذا نمی توان تصور کرد نفوس ما در جای خود وجود داشتند پیش از آنکه در بدن ما بنشیند.

ممکن است بنظر برسد بوعلی سینا، بنا به اهداف مذهبیش، راه ارسطو را بیش از اندازه گسترش داده است. [پرسش اصلی این است] اگر نفس من برای ایجابش نیازمند بدن من است، چگونه پس از مرگ بدنم به زندگی ادامه توان داد؟

پاسخ بوعلی به این پرسش، همان پاسخ سنتی و سرراست بدان است: بعضی از کارکردهای نفس مانند ادراک در همان لحظه مرگ از بین می روند: بدون چشم نمی توان چیزی دید. در واقع، از نظر بوعلی حیوانات به محض مرگ بدن، معدوم می شوند. اما انسان برخوردار از قوه عاقله و مدرکه است و ازینرو متفاوت از دیگر حیوانات. بهرحال، تفکر نیازمند ادراک و حافظه است، بدون این دو، چیزی برای تفکر باقی نمی ماند. به این معنا، ما به بدن نیازمندیم کمینه برای آغاز به اندیشیدن. اما به محض اینکه ازین کارکردهای دانی برای آموختن درباره واقعیت و سرشت امور در دنیای پیرامون استفاده کردیم، می توانیم آزادنه [فارغ از جسم و بدن] سرگرم تأمل نظری درباره این واقعیات و ماهیات شویم. این سطح از تفکر و تأمل، متوقف جسم نیست.
[اما اذا استکملت النفس، و قویت فانها تنفرد با فاعیلها علی الاطلاق و…منبع: النجاه، ص۳۷۴]
اما تفکر محض انتزاعی چگونه ممکن است؟ بوعلی به این موضوع پرداخته است.

انسان معلق:
دیگر استدلال بوعلی درباره بی نیازی نفس به بدن همان استدلال معروف «انسان معلق» است. تصور کن مورد انسانی را که در میانه زمین و هوا توسط خداوند آفریده شده است. بدون دیدن، لمس یا شنیدن چیزی و فاقد هرگونه حافظه و خاطره از گذشته، این «انسان معلق» هیچ امکان و فرصتی برای آگاهی بر بدن خویش و دنیای پیرامونی اش ندارد. اما بوعلی می گوید، این انسان معلق با تمام این اوصاف همچنان می داند که وجود دارد: انسان معلق یک خودآگاهی ایی دارد که این خودآگاهی او را با خودِ واقعی و غیرمادی اش در تماس قرار می دهد.
[اگر تصور کنی که ذات تو با عقل و هیئت صحیح خلق شده باشد و در نظر بگیری که ذات تو در حالتی باشد که اجزا خود را مشاهده نمی کند و اعضا خود را حس نمی کند، بدین نحو که اعضا آن به یکدیگر نچسبیده باشند و لحظه ای در هوایی آرام و معتدل قرار گرفته باشد، می یابی که ذات تو از همه چیز مگر وجود داشتن خود، غافل شده است. منبع: الاشارات و التنبیهات، ۱۳۷۵ ج ۲ ص ۲۹۲]

این استدلال، بوعلی را با یک مشکل نهایی روبرو می کند. او به ما می گوید نفس برای اندیشیدن و خودآگاهی به بدن نیاز ندارد، اما برای تفرد و تشخصش به بدن نیازمند است. پرسش اساسی این است: اگر نفس ابتدائاً بدن را برای تفردش نیاز دارد، چگونه در لحظه مرگ که بدن را از دست می دهد، تفردش از بین نمی رود؟ پاسخ بوعلی اما بنظر اینگونه است که: در زمانی که مرگ فرا میرسد، نفس ما پیشتر در اموری درگیر شده که آن را متفرد می سازد اموری از قبیل تجارب و اندیشه های شخصی. بدن در اینجا، یک نرده بان مثالی/کنایی است، وقتی از آن بالا می روی دیگر نیازی بدان نداری: به او نیاز داری مادامیکه به کسی که هستی تبدیل شوی، پس از آن برای شخص بودن نیازی به بدنت نداری. بنابراین، نفس با خودآگاهی اش پیش می رود و پس از مرگ، به اندیشیدن به اموری ادامه می دهد که پیشتر آموخته است. [ان النفس لا تموت بموت البدن. منبع: النجاه، ۳۷۸]
البته این موضع، نگرشی است ویژه از زندگی پس از مرگ- زندگیِ عقل محض که تنها یک فیلسوف می تواند با اشتیاق تام آنرا پیش بینی کند. اما بنا به این نظریه، حداقل کسی که در این دنیا فیلسوف است می تواند امید داشته باشد در فردای پس از مرگ نیز به همان اندازه فیلسوف باقی خواهد ماند.

درباره نویسنده: پیتر اسکات آدامسن استاد فلسفه دوران باستان متأخر و جهان اسلام است در دانشگاه لودویک مکسمیلین مونیخ و استاد فلسفه باستان و قرون وسطی در کاج کینگز لندن. او همچنین نویسنده کتاب پنج جلدی تاریخ پیوستاری فلسفه است.

بازگشت به صفحه اول