توضیح: شما خوانندهی یکی از نوشتههای میهمانِ سایت زیتون هستید. این مطلب گزارشی از دو سخنرانی در یک نشست به مناسبت «تشكيل اتحاديه انجمنهاي علمي دانشجويي علوم اجتماعي سراسر كشور» است که توسط «روزنامهی اعتماد» تولید و در تاریخ «23 اردیبهشت 1395» منتشر شده است. مطلب اصلی را «اینجا» میتوانید بیابید.ما پیشنهاد می کنیم مطالب را در مراجع اصلی دنبال کنید.
***
من ابتدا بايد مفروضات خود را با شما در ميان بگذارم، شما نيز ميتوانيد با نقد خود كليه بنيانهاي بحث مرا به چالش بكشيد. تصور من از دانشگاه اين است كه دانشگاه يك نهاد اجتماعي و فرهنگي از نوع دانشي است. فلسفه وجودي دانشگاه، توليد خير عمومي و رفاه اجتماعي است، اين را از تاريخيت دانشگاه نيز ميتوان فهميد. اما دانشگاه به عنوان يك نهاد اجتماعي ميخواهد اين توليد خير عمومي و رفاه اجتماعي را از طريق علمورزي، علمآموزي و دانشپژوهي پيجويي كند. فرض من اين است كه اگر دانشگاه در منطق دولت يا در منطق اقتصادي، ثروت و منفعت ادغام شود هويت ذاتي كه فرهنگي – اجتماعي است از او سلب ميشود يعني سرشت ساختي- كاركردي خود را از دست ميدهد. چهار موجوديت دولت، بازار، جامعه و دانشگاه – به تعبير فوكو يا هر شخص ديگري- هر يك تكنيكي دارند. تكنيك دولت، قدرت است و اين تكنيك وقتي مشروعيت پيدا ميكند كه قانونمند باشد، توافقي و منطقهاي شود و در آن گردش، پرسش، فضاي عمومي و… وجود داشته باشد. تكنيك بازار، منفعت است و وقتي مشروعيت دارد كه در آن رقابت، رفاه اجتماعي و كيفيت زندگي باشد و بازتوزيع امكانپذير شود. تكنيك جامعه نيز Self يعني خود است، يعني جامعه ميخواهد كنش متقابل نمادين و خود را ابراز كند. اما تكنيك دانشگاه علم آموزي، پيجويي حقيقت علمي، پرسشگري و تامل است. مشروعيت دانشگاه نيز با مسووليت اجتماعي آن حاصل ميشود. دانش دانشگاه بايد تاثيري براي رفاه اجتماعي داشته باشد، بايد در تحول اجتماعي، خود را به اشتراك بگذارد، سهمي در توسعه و رفاه بشر و در پايداري زيست بوم داشته باشد و سهم خود را در پاسخگويي و فهم سفارشهاي خاموش اجتماعي مشخص كند. دانشگاهي كه نتواند سفارشهاي خاموش اجتماعي را در پايان نامههاي دكترا و در كلاس و درس خود متاملانه بفهمد و از طريق علم ورزي و علم آموزي آنها را پيجويي كند، به اعتقاد من از نظر فلسفه وجودي پديداري دانشگاه مورد خدشه قرار ميگيرد.
وظيفه دانشگاه نقد روشنگري است نه سرمايهداري دانشگاهي
دو سنت غير قابل تفكيك در دانشگاه وجود دارد؛ يكي عقلگرايي است كه ميگويد دانشگاه بايد بتواند اكتشاف كند و ژرفانگر باشد اما سنت ديگر اومانيزم است كه ميتواند با تعهدات فرهنگي و اجتماعي دانشگاه در سطح محلي، ملي، منطقهاي و جهاني دنبال شود. پس فرض اصلي من بر اين قرار ميگيرد كه رسالت مركزي دانشگاه اجتماعيسازي علم و نه تجاريسازي آن است و من احساس ميكنم اين توجه در جامعه ما كم است. ما خيلي درگير مفهوم تجاريسازي شدهايم در حالي كه وظيفه دانشگاه نقد روشنگري است نه سرمايهداري دانشگاهي، كارآفريني اجتماعي است نه كارآفريني اقتصادي به معناي اخص كلمه. به نظر من بزرگترين دامي كه با غلبه اقتصاد نئوكلاسيك بر سر راه دانشگاه گسترده شده تلهاي است كه سايه ملاكهاي صرفا اقتصادي و مديريت نوين دولتي را روي دانشگاه انداخته و اين خيلي مضحكه است كه مديريت نوين دولتي نيز همين موضوع را به شكل ديگري دنبال ميكند و نتيجه آن نيز مكدونالدي شدن دانشگاه است كه پرسشگري دانشجو، شك و ترديد او درباره جهان، انسان، مناسبات، وضعيت موجود، آينده، عالم و آدم و هر تعبير به عنوان امر امكاني را تحت تاثير قرار ميدهد. مسووليت دانشگاه آزادسازي دانش و عموميسازي آن است، اثربخشي اجتماعي دانش و دموكراتيزه كردن علم به عنوان يك دارايي مهم انساني و عمومي است. اينكه دانش از انحصار گروههاي خاص خارج شود، اينكه دموكراتيزم دانش به عنوان مركز زدايي از دانش اتفاق بيفتد، اينكه همه ذينفعان اجتماعي به دانش دسترسي داشته باشند و بتوانند دانش را براي تقليل مرارتها و بهبود زيست اجتماعي خود به كار بگيرند. عدالت شناختي بزرگترين رسالت دانشگاه است. ما به جاي علوم اجتماعي ابزاري به علوم اجتماعي تحول خواه نياز داريم. موجوديت منطقه و آينده كشور ما به علوم اجتماعي رهايي بخش نياز دارد و دانشجويان از آنجا كه علقههاي كمتري دارند بهتر ميتوانند مطالبات خاموش اجتماعي و اين منطق را كه مشروعيت معنايي دارد، دنبال كنند.
شش سرمشق غالب در هشت دهه فعاليت دانشگاه
در هشت دهه فعاليت دانشگاه در ايران، شش سرمشق بر دانشگاه سايه انداخته است؛ در دهه اول تا دهه ٣٠ شمسي، مدرنيزاسيون دولتي سرمشق غالب بود و نخبه گرايي دانشگاهي، يك نوع الگوي ناپلئوني فرانسه بر دانشگاه ما سايهانداز بود. در اين دوره دانشگاه تا حد زيادي با متن جامعه بيگانه است. در دوره دوم، دهه ٤٠ و ٥٠ شمسي، سرمشق غالب تكنوكراسي دولتي است و الگوي آنگلوساكسوني جاي الگوي فرانسوي را ميگيرد. در اين مرحله، دانشگاه به ماشيني براي توليد نيروي انساني متخصص براي تشكيلات دولتي تقليل يافته است. دوره سوم، آستانه انقلاب است كه پارادايم سياست زدگي و ديگري شدن دولت بر دانشگاه غالب شده است. در اين دوره دانشگاه در سياست ادغام شده است. در دهه ٦٠ شمسي، نوعي تغيير استراتژيك -نسبت به قبل از انقلاب- جاي غربيسازي را ميگيرد، پارادايم انقلاب فرهنگي غالب شده و دانشگاه در دولت ادغام ميشود. در دهه ٧٠ تودهگرايي و يك نوع تقاضاي اجتماعي مبهم و قابل تصرف بر روي دانشگاه بر سيطره كميت سايه انداخته است و در اين ميان، ظاهرا برنده، گروههاي حاشيهاي جغرافيايي بودند كه به دانشگاه راه يافتند، گروههاي درآمدي و گروههاي جنسيتي به دانشگاه آمدند اما در نهايت، دود اين اقدام در چشم خود آنها رفت زيرا كيفيت پايين آمد، پدرسالاري نيز وجود داشت و سهميههاي جنسيتي را راه انداخت و… در دهه ٨٠ و دهه ششم كه ما هنوز تبعات آن را داريم، پارادوكس عجيب پولي شدن آشكار و نهان دولتي دانشگاه غالب شده است. غلبه پاراديم بنگاه داري و درآمدزايي دانشگاه سبب شد مسووليت اجتماعي دانشگاه و سرمايه اجتماعي آن مخدوش شود.
گره خوردن همهجانبه دانشگاه به ديوانسالاري دولتي
بعد از مرور تاريخي، به وضع كنوني بپردازيم. در حال حاضر ما پنج ميليون دانشجو و ١٥٠ هزار هيات علمي در دانشگاهها داريم كه با احتساب پرسنل و كاركنان آنها، جمعيت آموزش عالي ما به تنهايي به جمعيت كشورهايي مثل بحرين، قطر و كويت ميرسد. جرم آموزش عالي ما به تنهايي يك كشور است اما كشوري كه حدود دو هزار و هشتصد واحد آموزش عالي به نام دانشگاه و موسسه و… در يك سرزمين به شكل عجيبي پراكنده شده و همه آنها به نهادي به اسم دولت سپرده شدهاند؛ دولتي كه خود نيز انسجام ندارد، متشكل از دستگاهها و سازمانهاي موازي است كه نه كارآمد هستند و نه همگرايي قانونمندي بين آنها وجود دارد.
نكته مهم اين است كه قلمروهاي پراكنده دانشگاهي -به لحاظ اطلس دانشگاهي ايران- وجود دارند كه توده مبهمي هستند و نميتوانند خود را سازماندهي كنند، پراكنده شدهاند و از هر جهت به يك ديوانسالاري دولتي گره خوردهاند. دولتي كه خود مكاني براي تبادل پرتنش تئوكراسي و تكنوكراسي است و تمام اين قلمروها نيز به اين مكانها چشم دوخته و از هر جهت؛ از نظر بودجه، بخشنامهها و… به آنها وابسته هستند.
اينجا متوجه ميشويم كه دانشگاه و علوم اجتماعي در يك چنبره گرفتار شده است كه من اسم آن را «سيكل معيوب همه دولتي و بيدولتي» گذاشتهام. يعني ما در ايران يك وضعيت همه دولتي و يك وضعيت بيدولتي داريم يعني هزينههاي تمركز را تمام قد ميپردازيم اما از هرج و مرج نيز لطمه ميخوريم. اين وضعيت پارادوكسيكال ما در دانشگاه است. اينجا بحث اصلي من شكل ميگيرد؛ اينكه جريان اصلي پيچ و تاب قدرت و منفعت همچنان خود را بازتوليد ميكند با جهازات و آپاراتوسهايي كه موضوع بحث من است. هژمون دولت و بازار و آپاراتوسهاي آن، نظام دانشي خود را بازنمايي ميكند يعني هويت علوم اجتماعي بدون اينكه حضور داشته باشد و به عنوان غايب، تعريف، بازنامايي و بازتوليد ميشود. دانشگاه، دانشگاهي و دانشجويي كه سوژههاي سر به زير هستند.
آپاراتوس حتي تمايل به انحلال سوژه و تمايززدايي از سوژه به معناي بورديويي دارد و به اين صورت نظام دانش را بازنمايي ميكند. اين سوژههاي سر به زير ما هستيم؛ دانشجو براي به تعويق انداختن نوبت سربازي به دانشگاه ميآيد تا مدركي را از اين فروشگاه مدرك تهيه كند. استاد، بايد در اين مديريت نوين دولتي ارتقا پيدا كند بنابراين سرگرم چرتكه است كه چگونه ميتواند حجم رزومه خود را سامان دهد. رييس دانشگاه در كريدورهاي دولتي به دنبال لابي است براي جلب بودجه و تصميمگيري و دوره بعدي رياست و انتخاب شدن و… يا در حاشيههاي جناحي لابي ميكند يا در كريدورهاي ديوانسالاري. از سوي ديگر نيز به يك بازار انحصاري كه وجود دارد متوسل ميشود براي اينكه از آنجا نيز بنگاه داري كند و پول دربياورد. كارفرما نيز آن بالا نشسته و دانشآموختگان را غربال ميكند.
دولت، علم را به اهالي علم تحويل دهد
در اين شرايط نيز انجمنهاي علمي-دانشجويي فوق برنامههاي دانشگاه و اين وضعيت، يا حاشيهاي بر متن سياسي جامعه يا دفاتر كاريابي هستند. اينجا دو راه برونشو وجود دارد؛ يكي اينكه دولت، علم را به خود اهالي علم تحويل دهد. اينجاست كه لازم است شبكه دانشگاهها و دانشگاهيان شكل بگيرد. قلمروهاي دانشگاهي نيز به عنوان راه دوم برون شدن، بايد خود را از اين بروكراسي دولتي و تكنوكراسي بازار رها كنند و هويت آكادميك و اجتماعي خود را بازيابي كنند كه اين در حال حاضر از طريق هيات علمي مقدور نيست. وضعيت سازماني هيات علمي در دانشگاه در مكانهاي سازماني، چندان سهل نيست كه از طريق آنها اين اتفاق بيفتد.
به تصور من، تنها از طريق اجتماع علمي و اميد اجتماعي به مكان سوم علم كه شما در آن هستيد – اينجا مكان سوم است- امكانپذير است. مكان اول، در پرايويسي يا خلوت شما و هيات علمي است، در مكان دوم شما در امتحان شركت ميكنيد و واحد ميگذرانيد و پايههاي رسمي هيات علمي است، مكان سوم نيز در اين فضاي عمومي است. فضاي عمومي علم يعني تعاملات اجتماعي علم، حوزه عمومي علم، ژورناليسم علمي، ترويج علم، عموميسازي علم، پيجوييهاي مسووليتهاي اجتماعي علم و به تعبير دكتر قانعيراد رييس انجمن جامعهشناسي، بلند شدن و كاري كردن و از آن طريق باز درس خواندن، انديشيدن، تامل كردن و باز متفهمانه و منتقدانه كار كردن و از آن طريق اكتشاف كردن، تفسير كردن، توضيح دادن، تبيين كردن و راهحل نشان دادن براي تقليل مرارتها.
اين اميد اجتماعي است كه به نظر من در مكان سوم اتفاق ميافتد و اين از طريق انجمنهاي علمي، حرفهاي و تخصصي دانشگاهيان در بيرون سيستمهاي سازماني دانشگاهي و بوروكراتيك با عضويت داوطلبانه و از طريق انجمنهاي علمي دانشجويي امكان مييابد. در بيرون از سيستم و خارج از اين ماشينهاي سياسي و دولتي و مديريت نوين دولتي كه بر دانشگاه حاكم است، بايد اين اتفاق بيفتد.
در جامعه ما، عمل اجتماعي شكست خورده است
ظرفيتهاي اين مكان سوم به اين شكل است؛ چيزي كه در ساختار نيست در اين فضا ظرفيت – به معناي بورديويي كلمه- وجود دارد. تمايززدايي در سيستم و تمايزيابي در اين فضا است. اخلاق در سيستم و اخلاقيات در اين فضا وجود دارد. اگر بتوانم درست از فوكو وام بگيرم؛ آنچه از طريق گفتمانها و نهادها به جامعه وارد ميشود اخلاق است اما آنچه به تعبير فوكو ادراك، تجربه و حس اخلاقي است به من ميگويد به فكر مرارتهاي انسان باشم، مسووليت اجتماعي را بفهمم اساسا مسووليت فهم متاملانه و منتقدانه شرايط را بفهمم يك كردار آزادانه و يك خودآگاهي شخصي ميخواهد كه به تعبير فوكو «تكنولوژي نفس» است و اينجاست كه اخلاقيات به جاي اخلاق موضوعيت پيدا ميكند.
اين از طريق مكان سوم امكان مييابد. شما تنها از طريق اين فعاليتهاي آزادانه خودآگاه در حيطه امكانها و دلخواهانه و با انتخابهاي شخصي ميتوانيد خود را توسعه دهيد و يك دانشمند مفيد و موثر براي نسلهاي آينده بشويد.
اين تجربه اخلاقي از طريق اين مكانها براي من اهميت دارد زيرا من از تجربه اخلاقي در جامعهاي صحبت ميكنم كه ما در آن با خطر شكست اخلاقي و شكست نهاد اخلاق مواجه هستيم.
نياز است از طريق مكانهاي سوم و اميد اجتماعي كه در آنها وجود دارد، از طريق كردارها، حسها و تجربههاي مشاركت، انسان دوستي، غمخواري بشر و دغدغه انسانها را داشتن و آن را تجربه كردن اتفاق ميافتد.
تصور من اين است كه در جامعه ما عمل اجتماعي شكست خورده است و تنها از طريق اين فضاهاي عمومي است كه ميتوانند دوباره ترميم شوند و اميد اجتماعي در اين فضاها و حوزه عمومي است و اين است كه به كلاسهاي درس، به پاياننامههايي كه در آنها دغدغه وجود دارد و پژوهشهايي كه در آنها تاثير اجتماعي وجود دارد كمك ميكند.
***
یوسف اباذری:
من متني را از قبل آماده كرده و درصدد بودم كه در رابطه با جامعه و مكاتب جامعهشناسي سخن بگويم. اما در اينجا وقايعي اتفاق افتاد كه بهتر است به آن هم بپردازيم. در سال ١٩٥٦ و هنگامي كه حزب كمونيست آلمان شرقي كارگرها را سركوب كرد، برشت در آن شب مينويسد «آرزو دارم كه عضو حزب كمونيست بودم.» يعني برشت برود و كارت حزب را بگيرد. وي در يك مرحله بسيار حساس و هنگامي كه حزب مشغول سركوب كارگرها بود، ميگويد كه دوست دارم عضوي از حزب باشم. چرا برشتي كه اين همه داد سخن در دفاع از پرولتاريا ميدهد در اين مقطع ميگويد كه اي كاش عضو حزب بودم و كارگرها را سركوب ميكردم؟
برشت معتقد بود كه كارگرها خودشان را لوس ميكنند، بايد صبر كنند تا حزب سر و سامان بگيرد و در برابر اردوگاه امپرياليسم خودشان را آماده كنند. اين حرف چه ربطي به جلسه امروز دارد؟ دانشجوي اولي كه اين جا سخنراني كرد؛ تحقيرآميز بيان كرد كه اساتيدي در اين جا خواهند آمد و در رابطه با نئوليبراليسم و دانشگاه داد سخن خواهند داد. ايشان خود بعدا در رابطه با اينكه نئوليبراليسم چه بلايي به سر دانشگاه آورده است، سخنراني كرد. ماجرا چيه؟ اگر سخنرانان ميخواستند در رابطه با نئوليبراليسم و دانشگاه صحبت كنند خود شما هم كه همين كار را انجام داديد. ماجرا سر حرف، منطق و اينكه عدهاي در اينجا سخن مستدل بگويند نيست. مساله سر اين است كه من بايد صحبت كنم. چرا كه كسي كه اينجا آمد غير از اينكه بگويد دانشگاه و بعضي از مسوولان نئوليبرال شدهاند چيز بيشتري نگفت. شايد كساني كه دعوت شدهاند ميتوانستند صحبتهاي عميقتر و با اطلاعات بيشتر بگويند. آيا ارتباط بين نئوليبراليسم و دانشگاه را منحصرا شما بايد بگوييد؟ اگر كس ديگري بگويد در خدمت نظام سلطه و سوپاپ اطمينان است و فقط شما نيستي؟ همان حرفي را كه شما بيان ميكنيد، عدهاي ديگر هم بيان ميكنند، پس شما از اين نگران نيستيد كه در رابطه با نئوليبراليسم و دانشگاه صحبت نميكنند. اما خود شما يك سري سخن در رابطه با افراد و نه يك مكانيزم با عجله بيان كرديد.
ياد بگيريد
آخرين كتابي را كه خواندهام از ژيژك بود. در آن كتاب ژيژك جوكي را به اين مضمون بيان ميكند: از ماركس، انگلس و لنين سوال ميكنند كه شما معشوقه دوست داري يا زن؟ ماركس كه خيلي محافظهكار بود گفت زن، انگلس گفت معشوقه و لنين گفت هردو. ماركس و انگلس از لنين پرسيدند چرا هردو؟ لنين گفت براي اينكه به زنم بگويم پيش معشوقهام هستم و به معشوقه بگويم پيش زنم و بعد بروم هگل بخوانم.
تمام حرف ژيژك در آنجا اين است كه ياد بگيريد و ياد بگيريد. وي ميگويد بعد از انقلاب تمام توجه لنين اين بوده است كه ما بايد اين فرهنگ بورژوايي غرب را به گونهاي داخل روسيه بياوريم. سوسياليسم در يك كشور و ساختن سوسياليسم دغدغه لنين نبود. تمام حرفي كه لنين بر آن تاكيد داشت، اين بود كه ياد بگيريد و ياد بگيريد. چي را ياد بگيريد؟ فرهنگ بورژوايي غرب را. گمان ميكرد كه اگر اين فرهنگ بورژوايي غرب را ياد نگيريد به باد فنا خواهيم رفت كه به باد فنا هم رفتند. براي اينكه ياد نگرفتند. ابتداي كتاب آموزش ستمديدگان، نوشته پائولو فريره ميگويد، ستمديدگان اگر قدرت را در دست بگيرند، چون هيچ جهان ديگري را بلد نيستند، كارهايي را كه ستمگران انجام دادهاند به نحوي ديگر انجام ميدهند. چرا كه چيز ديگري نميدانند و همين دنيايي كه در آن زيست داشتند را ميشناسند. اتفاقا دنياي قبلي برايشان مهم است. سعي ميكنند مانند آن شوند. با اين تفاوت كه اينبار خودشان بر راس قدرت هستند و ديگران پايين قدرت. چرا لنين در سال ١٩١٧ كه جنگ جهاني شروع شد، خود را زنداني و شروع به خواندن كرد؟ بعضي هم معتقد هستند كه نظريات بهتر بعدي را كه ارايه كرد تحت تاثير همان قرائت از منطق هگل است.
رخداد از كجا ميآيد؟
حالا كه همهچيز به هم ريخته است اجازه بدهيد من در كمال احترام بيان كنم كه كاملا با نظرات آقاي فراستخواه و اين ديد اخلاقي مخالف هستم. خودشان هم آخر سر بيان كردند كه اخلاق و دولت و… شكست خورده است و باز برگرديم به دنياي اخلاق. اگر همه اينها شكست خورده است ما دوباره به كجا برگرديم؟ كما اينكه بعضي از طرفداران جمهوري اسلامي هستند كه نه دوره جنگ را قبول دارند، نه دوره اصلاحات، نه دوره مهرورزي و نه هيچ دورهاي در تاريخ انقلاب. اينها در حالي كه خودشان را راديكالترين افراد ميدانند، در عمل هيچ دورهاي را قبول ندارند. اما در نظر خود را مومنترين ميدانند. به گونهاي صحبت ميكنند كه گويي تنها آنها وفادار به جمهوري اسلامي هستند و بقيه كه از جاهايي دفاع ميكنند و جاهايي را نقد ميكنند، افراد منافق يا فريبكاري هستند كه قصد فريب دادن دارند.
اين راديكاليزيم كه به اين معنا ميآيد و عليه يادگيري است، از كجا ميآيد؟ درست از همان جايي كه آقاي فراستخواه گفتند و من با نتيجهگيري آن مخالف هستم. اينكه همهچيز شكست خورده است و من هيچ چيزي ندارم كه به آن متوسل شوم، يك راديكاليزم عجيبي به من ميدهد كه قادر باشم تمام جهان را نقد كنم. اين راديكاليزم از يك نا اميدي بسيار شديد در مورد انسانهاي واقعي به دست ميآيد.
اتفاقا يكي از چيزهايي كه من ميخواستم بگويم، بديو بود، بديو كسي است كه افلاطون گرا است. شيوه رياضي را بهترين شيوه استدلال و افلاطون به دنبال حقيقت است. همه نحلههاي حاضر اعم از هرمنوتيك، فلسفه تحليلي، پست مدرن و… را به اين دليل كه به سفسطه گرايي ميانجامد، ميكوبد. چه چيزي مهم است؟ حقيقت. حقيقت در سياست در رخداد خود را نشان ميدهد. اينكه رخداد چگونه ميآيد مشخص نيست. رخداد خود ميآيد. ما بايد چه كنيم؟ تنها بايد خود را آماده كنيم. كريستين ژامبه يك مائويست قديمي است كه طرفدار كربن و طرفدار صوفيگري شده است. مقالهاي نوشته است و در آن ادعا ميكند كه بديو رخداد را از كربن گرفته است. كساني كه از ايده كمونيسم دفاع ميكنند او و ژيژك هستند. آنها كساني هستند كه بدون خجالت خود را كمونيست ميدانند و معتقد هستند كه جهان جديد به يك معنا به هبوط مطلق رسيده است چرا كه تفكر ديني در ژيژك هم وجود دارد. از نظر بديو هم دنياي جديد ويران شده است و بعد از يونان سفسطهگرايي به اوج خود رسيده است. هيچ چيز آبژكتيوي براي راديكاليزم وجود ندارد.
فريبي در كار نيست!
يكي از مولفههاي جامعههاي تودهاي، كين توزي تودهاي است. از نظر نيچه، انسان كين توز كسي است كه اتفاقا دلش همان قدرت و… را ميخواهد، اما چون نميتواند به دست بياورد، آن را تئورايز ميكند. اگر منظور شما (دانشجويان معترض) اين بود كه بازار آزاد و دانشگاه دو وصله ناجور هستند و بايد به آن انتقاد كرد، حرف شما را كه در اين جا بيان ميكنند. اما ميگوييد اينهايي كه در اينجا نقد ميكنند اصلا حرفي بيان نميكنند. سخن شما دو صورت بيشتر ندارد؛ يكي اينكه تنها من بايد صحبت كنم و يكي اينكه با برگزاري اين جلسات مساله پيوند دانشگاه و بازار آزاد ماست مالي شود. يعني باز ترس توده از اينكه عدهاي مبادا فكرو تئورايز كنند. همان غربي كه بديو، ژيژك و لنين از درون ميآيد، استاد تئورايز كردن هستند.
دانشجو به اين اعتراض دارد كه فلان مسوول دانشگاه گفته است كه من دانشگاه را خصوصي ميكنم. دولت آقاي روحاني از ابتدا گفته است كه ما دولت بازار آزادي هستيم و فلان مسوول در آنجا قرار گرفته كه دانشگاه را خصوصي كند. بعد هم بيان ميكنند كه هيچ باجي به شما نميدهيم، چون نميخواهيم شما را لوس كنيم. چرا من به گونهاي صحبت كنم كه يعني اينها نميفهمند چه كاري انجام ميدهند. خيلي خوب هم متوجه هستند كه چه كاري انجام ميدهند. يك برنامه جهاني است. اتفاقا در سطح جهاني در حال زوال هم است. انتخابات رياستجمهوري امريكا نشان ميدهد كه اين سيستم امريكا را هم به نابودي ميكشاند. در اين جا اما موفق شدهاند كه آن را به صورت تئوري توسعه جا بيندازند.
پنهان كردن و توطئهاي وجود ندارد، هميشه و رسما ميگويند. منظورم اين نيست كه كساني كه اين سيستم اقتصادي را قبول ندارند دست به فعاليت نزنند و انتقادي نكنند، منتهي پيشفرضشان اين نباشد كه يك عدهاي هستند كه عدهاي ديگر را فريب ميدهند. فريبي در كار نيست. خيلي آشكار و واضح اين دولت از اين مواضع دفاع ميكند و همهچيزها را هم ميدانند. از زمان برنامه تعديل اقتصادي به بعد و زماني كه آقاي شهردار خواست «آنتروپ لورن» درست كند تا الي بقيه همه برنامه درست و منظم است. عدهاي دايما ايراد ميگيرند كه… (فلان نهاد نظامي) را وارد اقتصاد كردهاند. ماجرا كاملا يك ماجراي بازار آزادي بود. به آن نهاد غير اقتصادي گفتند كه مستقل شويد.
اينها همه برنامه مشخصي است كه ٢٥ سال از آن ميگذرد اما به گونهاي گلايه ميكنيد كه انگار قرار بوده كار ديگري انجام دهند و به كار ديگري مبادرت ورزيدهاند.
با دهشتناكي مسائل روبهرو شويم
يك طفوليتي در ما ايرانيان هست كه من آرزو ميكنم بازار آزاد آن را درمان كنم چرا كه بازار آزاد يك طرف ديگر هم دارد كه ميگويد بخواهيد و نخواهيد من جاي گلايه باقي نميگذارم. آن رژيم سابق بود كه ميخواست باج دهد و البته خشونت هم داشت. بازار آزاد ميگويد يا ميميريد يا ميمانيد. بيخود نيست كه حرفهاي آقاي فراستخواه ناگهاني ظهور ميكند. اين صحبتها به دنبال يك اخلاق هستند كه به نظر من وجود ندارد. اتفاقا زمينه اين حرفها يك بورژوازي سربلند آگاه به منافع خودش است كه در ايران آمده است و هيچ تعارفي با هيچكس ندارد. فسلفه خودش كه اخلاق غايات مطلق و كانت هست با خودش ميآورد. دايما بيان ميكند كه دانشگاه جاي علم است و از اين صحبتها. دانشگاه دستگاه ايدئولوژيك دولت است و من هم كه در آن كار ميكنم مسوول اين دستگاه هستم. سيستم را باز كنيد ببينيم كجاييم و بعد صحبت كنيم. اين تلطيف، معنوي، اخلاقي كردن يك چيزهاي ديگر است. اميدوارم اين نهاد پا بگيرد و كار كند. كسي كه در دانشگاه بلوچستان است خودش در رابطه با مسائل آن استان صحبت كند و من از اينجا براي بلوچستان، كردستان و… تصميم نگيرم. من با علم و اين صحبتها كار ندارم، براي من مهم است كسي كه در بلوچستان است بنويسد كه در آن جا چه خبر است. خود دانشجوها هم بايد اين كار را انجام دهند. بزرگترهايشان كه من باشم تا سر در طرح و… غرق هستم. اين را هم اضافه كنم طرح گرفتن هيچ ايرادي ندارد. استاد دانشگاه با چندين بچه چگونه زندگي كند، هنگامي كه حقوق او اندازه دو روز در آمد يك بقال نيست، معلوم است كه بايد طرح بگيرد. بحث من اين است كه اين طرح را كه گرفتي به گونهاي در جامعه مطرح كن كه بقيه هم در رابطه با آن اظهارنظر كنند. خواهش ميكنيم اين را به بايگاني نسپاريد كه كسي آن را نبيند. منظورم ساده است. آقاي فراستخواه مسائل را سياه سفيد، اخلاقي، بينوايان گونه مطرح نكنيد. مسائل بسيار دهشتناكتر و رنجآورتر از آن چيزي است كه شما بيان ميكنيد. با اين دهشتناك بودن كنار بياييد. بازار آزاد از ما ميخواهد كه اخلاق رواقي داشته باشيم. مقاله نوشتهاند كه كارگران اين مزد را بگيرند كه كارآفرينان به ثروت جهان افزوده كنند. اينها جوك و شوخي است. اما طرف ديگر دستمزد كارگر و استاد است. منظور من روشن است. گلايهاي وجود ندارد. دولت همين است. وظيفه بقيه هم اين است كه گلايه نكنند و كاري كه فكر ميكنند براي زندگي خودشان و هم نوعشان مفيد است با عقل و تدبير (نه تدبيري كه دولت آن را بيان ميكند) انجام دهند.
منبع: روزنامه اعتماد

















